26 February 2011

 


در میان تمام ناله‌های من
نغمه‌های شیرین کودکانه‌ایست
که به حکم عرف
به خاک سپرده شده‌اند



 


استاده می‌گه بچه‌ها فرق دارن. خودش یه بچه هشت‌ماهه داره که تازه دستش یه چیزیش شده و در واقع چیزیش نشده ولی نمی‌ذاره به دستش دست بزنن. می‌گه بچه‌ها قوانین خودشونو دارن. با خودت فکر می‌کنی این‌که دستش چیزیش نیست حالش که خوبه داره بازی می‌کنه پس چرا گریه می‌کنه. ولی این‌طوری نیست وقتی بری سمت دستش فکر می‌کنه می‌خوای اذیتش کنی. تقصیرارو از تو می‌دونه. منطق براش مهم نیست. دستش درد گرفته و تو که مسوولش بودی نتونستی نذاری دستش درد بگیره حالا که خودش مواظبشه دیگه نمی‌ذاره تویی که بلد نبودی کارت رو انجام بدی به دستش نزدیک بشی.
اگه ببریش آمپولش بزنی ازت می‌ترسه چون تو بردیش اونجا. ازت فرار می‌کنه. براش می‌شی لولو. براش مهم نیست که تو این کارو برا خوب شدنش کردی یا چی، مهم اینه که دردش اومده و اون محیط وحشتناک و غریبه بوده. تو دادیش دست یه غریبه و با اون آقاهه خندیدی حتی. یعنی دوتایی با هم می‌خواستین اذیتش کنین. فک کنم یه جایی از همه‌مون اون بچه هشت‌ماهه هه هست هنوز. نباید بش سخت گرفت.



 


چهار نفر توی اتاقیم، صدایمان الان در نمی‌آید. یکی‌شان رفت زیر میز، آمد بالا. روبرویی اصلا تکان نمی‌خورد. دست راستی همکار من است. صدای قشنگی دارد. لپتابش هم مک است. خیلی به‌دل است این مک. رفتم پایتخت هی همه‌ی مغازه‌ها را برانداز می‌کردم نه این‌که بروم تو لیست بگیرم صرفن نگاه می‌کردم که ببینم چه خبر است. این پایتخت جای کثیفی‌ست. گذر انسان که چه بگویم، ناانسان بهش نیفتد. مغازه به مغازه قیمت فرق می‌کند. می‌روی برمی‌گردی قیمت عوض می‌شود. از یارو می‌پرسی این چند ریختت را نگاه می‌کند یک قیمت می‌گوید. کلن خیلی محیط اینتراکتیوی‌ست هیچ قانون از پیش تعیین شده‌ای ندارد. ما هم بنا به تجربه‌ی قبلی رفتیم راه‌مان را گرفتیم طبقه‌ی سوم توی نبش که یک آقای پیری‌ست، منصف و خوش‌خلق. فلش‌ خیلی خیلی خیلی خوشگل و شیک‌مان را که الهی قربان صورت تمیز و قد و بالای اسلیمش شوم گرفتیم و برگشتیم. اصلن چرا این‌را گفتم. آها‍! یک سیب زمینی‌هایی بود. یک بوهایی می‌آمد. جای‌تان خالی. نخوردم که. نشد بخورم که ولی خب بویی می‌آمد.



 


صبح زود بود، هوا دیر. عجله ناجی نامنقطع. صبح بود انگار. انگاری که بود اگر غیر از این هم بود باز صبح بود و باد بوی خوش قدیمی داشت از بهار. بهار نبود ولی. یا اگر هم که بود اسمش بهار نیود. قدمت راسخ اصالت طبیعت داشت. چرخه‌ی گردون همیشگی. قدمت. هر چه بیشتر منکر قدمت و اصالت می‌شوم که قدمت به پشیز می‌ماند بیشتر گیرم می‌اندازد که ببین اینجا اصالت. آنجا قدمت. ببین این ریشه. ببین فلان به هر بادی نرفتن. هر چه بیشتر خودم را می‌بندم به جایی که تعصب جزء ناچسبان ذکر و فکرم باشد بیشتر می‌چسبدتم. مچ خودم را می‌گیرم که ببین تو تمام نسل همین فسقلی را توی صورتش تصور می‌کنی. به دخترک سه ساله که نگاه می‌کنی پدرش، مادرش،‌ دایی و خاله و عمه و مادربزرگ و جدش همه انگار نشسته‌اند جلویت. همین‌طور می‌روی از پی همه‌ی چین‌های هنوز ناخوانای صورتش که به کدام کوچه‌ و خانه و خاطره می‌رسد. هی همه‌ی یادی که از همه‌شان بلدی به ثانیه فلش می‌خورد جلوی چشمت. دخترک می‌شود آینه‌ی تمام نمای همه‌ی گذشته. همه‌ی رگ و پی. همه‌ی اجداد و آباء. بعد می‌گویی قدمت به هیچ، اصالت به پیچ! هه... آدم اگر بلد بود این همه وارسته از اعتقادات خودش به بی‌تعصبی دفاع کند. اگر که می‌توانست، به قاصدکی در باد سفر آغاز کرده می‌مانست که به رویای رهایی دامن از ریشه و زمینش می‌شوید، که حتی او را هم ... جایی‌ست  که در کمینش نشسته تا پناه ِ ریشه دواندش باشد...
غریب و عجیب که ریشه دواندن گویا در ذات خفته‌ست و نه خفته‌ای که جاهلانه به خُریدن روزگار را رویا بیند، خفته‌ایست که به ناپیداترین قدرت به ثقلی که نمی‌داند و می‌داند کشیده می‌شود، بازتاب می‌شود، رم می‌کند، و در پی مأمنی که ریشه‌اش را آب و خاک و آفتاب روییدن دهد چشم بسته رویای بیداری می‌بیند. و این از تفکر من که به دانه‌ی جزء مانَد همان عشق است تا مرگ، جاذبه.



 


می‌گوید کاش حوصله‌ی ایوب داشتم
می‌گویم ایوب صبر داشت
می‌گوید صبر انتظار ایستاست برای معجزه، حوصله اما امتداد تلاش است بدون نگاه به آسمان. کار ما با صبر به جایی نمی‌رسد. پیامبر حوصله‌زیاد دار نداریم؟



نقاشی، برای من، فقط رنگ است. طرح معنایی ندارد. در اسلوب طرح بلد نیستم بگنجم و اینی که می‌گویم را اگر بلدی از ضعف نبین که گرچه ضعف هم هست، ولی اگر خیالت به قوس نزدیک‌ است از تلألو انعکاس یک نقطه بر سطح حباب‌های موازی ببین.
چهارشنبه بود. هوا خوش ِ خوبی بود. من نفس تازه کرده بودم از جنگی. جنگی با خویش. تمام گلبول‌های سفید حمایت از چیزی/ اعتقادی، حتی می‌توانی بخوانی ایمانی، درونم به پا خواسته بود به جنگ علیه من و من به جد جلویش قد علم کرده‌بودم برای بردن؛ و نمی‌دانم کدام بود که برد. شاید من بودم. شاید او بود. شاید برد و باختی نبود. شاید جنگ حاصل ِموهومی ِ قفلی بسته به شرایط بود. حالا هر چه که بود چهارشنبه بود.
هوا خوب بود و حال من به اشعه‌های آفتاب می‌مانست در جاده، که از لابلای کوه‌های برفی بر روی شیشه‌های یخ‌زده‌ی ماشینی با سرعت ملایم بتابد و گه‌گاهی که مدتش کوتاه هم نیست نورش را پشت مانعی، ماشینی، کوهی پنهان کند. من همان لخت درنگینه از بر هم زدن چشم بودم با درخشش آفتاب، پشت پنجره‌های یخ‌زده.
...
کشیدن، طرح زدن، خلق کردن برای من الگویی بی‌هدف است. بی خواستن ِ رسیدن به جایی، که نام داشته باشد و اسم حتی نشان. اگر بدانم قرارست آخرش چه شود می‌شوم بازیگر از پیش‌باخته. اگر بدانم راهی که قرارست بروم کدام راه است می‌شوم بدبخت. می‌گویم بدبخت و منظورم از بدبخت، بدبخت است. بدبخت می‌شوم چون همیشه، هر لحظه چشمم به حرکات دیگران این‌راه‌رفته است که چطور، کدام پا؟ کدام دست؟ چشمم به راه‌های بقیه است که کدام راه ِکدام‌شان؟ همیشه به خودم لعنت می‌فرستم که اینی که من رفتم آنی نشد که باید می‌بود. همیشه یادم می‌رود خودم را توی آینه نگاه کنم و خودم را ببینم، دنیای شخصی‌ای نخواهم داشت و اگر داشته‌باشیم شبیه‌سازی مضحکی از اطوارهای دیگری‌ست. هدف یک چیز استرلیزه است. یک ساختار دیسیپلین‌دار که به یک چیز سرنگون قطعی منجر می‌شود. تمام هم نمی‌شود، ادامه‌دار است تا همه‌ی عمر، و این در صورتی‌ست که خوش‌شانس باشی. اگر نباشی بعد از رسیدن بهش باید بنشینی کاسه‌ی چه‌کنم دستت بگیری یا شروع کنی به پیدا کردن خوشبختی‌های کوچک، چمیدانم لذت در زندگی روزمره، از همین شعارها. تازه آن‌جا یک لیبل بهت می‌چسبد که " تو آدمی هستی که به هدفت رسیدی" و آن‌جا احتمالن بعد از ذوق چند ساعته و بشکن و بالابنداز به خودت می‌آیی و می‌گویی "خب که چی؟" " همه‌ش همین؟" بعد یکی می‌آید برایت مجله باز می‌کند و بهت می‌گوید که حالا یک گنده‌ترش را چطوری برداری و آن لبخند تیپیک اهالی برنده هم از قیافه‌ی خمیردندانی‌ات نیفتد.
من که خیلی علامه‌ی دهرم می‌گویم اصلن خوشبختی مبراست از هدف، و به همان اندازه متصل است به اطمینان/ایمان. هدف یعنی [بیاییم تعاریف واژهایمان را به هم بفهمانانیم تا ببینیم اصلن در مورد چه حرف می‌زنیم] من در صفرم و از راه یک می‌روم به دو می‌رسم و بعد به سه می‌روم تا به چهار برسم. ایمان یعنی من یک روزی لذت در چهار ایستادن را حتمن می‌چشم و حتی گوشه‌ای از آن لذت را می‌توانم در تصویر گذشته‌ای از آینده‌ام ببینم. این رفتن می‌تواند از یک و دو و سه باشد، می‌تواند پرواز باشد، می‌تواند سینه‌خیز باشد. می‌تواند کشان کشان باشد. می‌تواند رقصان باشد، می‌تواند متافیزیکی باشد یا اصلا نباشد و صرفا لذتی باشد معادل با ایستادن روی چهار که دل را از این همه دویدن راضی‌تر کند و حتی بایستاند. این‌جا دیگر پایانی معنا ندارد، آخر همان اول است، اول همان آخر. راه همان پایان، همه چیز قبل از وقوعش در اطمینان تو واقع شده و تو در آخر بی‌شک در طرحی که از پیش برای نقطه‌ای دور کشیده ای خواهی ایستاد. این چیزی که می‌گویم وحی مطلق که نیست، الهام هم نیست. پیامبر هم که نیستم ولی به اندازه‌ی یک آدمی، اندازه‌ی خودم نه بیشتر نه کمتر که در آستانه‌ی سی‌سالگی ایستاده، از من بپذیر که "هدف" آدم را مریض می‌کند. ضعیف می‌کند. به خاک می‌نشاند. هدف یعنی محاسبات، یعنی ریاضی، و گرچه ریاضی دروازه‌ی واقعیت است ولی واقعیت زیر مجموعه‌ای از بی‌نهایت خیال ممکن است و هرچه خیال، تو بخوان اطمینان/ایمان، محکم‌تر، عجیب‌تر، تاثیرش به همان میزان عمیق‌تر، وسیع‌تر و باورپذیرتر است.
داشتم می‌گفتم، در آن چهارشنبه‌ای که بود، و طرح آن‌چنان که باید نبود، نقاشی آسان گرفت بر من. من بر بوم. رنگ‌ها بر تابلو و اینی که می‌بینید نشست آن بالا. بدون حاشیه‌‌ای. بدون ترمیمی، تدوینی. دو ساعت من قلم را گرفته بودم به دست و بنفش بود و نارنجی و زرد ... و تک تک قطره‌هایم که انگار جایی برای بودن پیدا کرده‌بود و تصویرش روی هزاران حبابی که گرداگرد وجودی که من ازو بودم و او از من بود، می‌رقصید.

Labels:




Today's Pic




Gooder