وقت‌هایی هست در زندگانیم که از آدمهام آن‌قدر می‌رنجم که زمان هیچ‌وقت نتوانسته حلش کند. آن‌ زمان وقتی‌ست که نیاز به حامی داشته‌ام و حمایت ازم به اختیار دریغ شده. شاید نیازی به کمک هم نداشته‌ام، صرفن خواسته‌ام مثل امروز صبح مامانی داشته باشم که اسمس بزند "باهات بیام؟" و من بگویم مرسی، نه. و جواب بدهد هر کاری داشتی هستیم در خدمت، و من بر خدمتش بوسه‌ها روم...
+
یاد بگیریم که آدم‌ها وقتی بزرگ شدند، وقتی تو را به نام دوست خواندند هدف‌شان چیزی ورای پدر و مادر و معلم و همسایه است. توی دوستی ترکیبی از تربیت نیست. این دیده‌ی مربی در هر جایی که افتخارآمیز باشد در دوستی مدخل و انتهای غم‌بار ماجراست. دوست، یار، شریک برای شانه به شانه رفتن است، برای این‌که هر که قدش رسید آن یکی را بکشد بالا، مرشد نیست که بزند بر سرت تو سری خوردن یاد بگیری. بگذاریم مکتب و مدرسه کار خودشان را کنند، بار تربیتی رفیق‌مان را از دوش‌مان بگذاریم کنار لطفا.

*
او به نجوا می‌گفت "ترسم که بوی نسترن، مست است و هشیارش کند"

و من به عیش و بغض و خلسه می‌خواندم؛ یارم به یک لا پیرهن ... و پیرهن را با ضم ر می‌کشیدم و چیزی در دلم؛ و یاری در خیال خواب بستر من ... بوی خنکی صبح می‌آمد. باران بود. آفتاب بود. دو روز پیش بود و شجریان این را به گوشم جوری می‌خواند که نه گوش دیگری دانست، نه هیچ نجوای دیگری ...

پاسبان حرم دل شده‌ام، شب همه شب


11 August 2011

 


مامان بزرگم می‌گوید «عیبی نداره مامان جان همه مامان باباها همینن. خدا انشالا به همه مادر پدرا یه درکی بده که بفهمند بچه‌شون بزرگ شده، باید به حق و حقوقش احترام گذاشت و رعایتشون کرد.»
خاله‌ام به مامانم گفته بود بهترین کاری که پدر مادر ما در قبال‌مان انجام دادند این بود که چیزی به ما یاد ندادند. چون همه‌ی چیزهایی که خودشان بلدند نقص‌دار است.
مامان بزرگ دیشب می‌گفت «من چیزی به بچه‌هایم یاد ندادم چون همه‌ی آن‌چه بلدم مال گذشته بود، گذاشتم خودشان یاد بگیرند»
خاله‌ام فکر می‌کند مامان‌بزرگ یاد دادن بلد نبود،‌ من اما فکر می‌کنم یاد ندادن، بلد بود. استاد روزگار بین خود نبود تا در «محیط»ای که آن «محیط» نیست دیگران را وادار به اصول تاریخی‌اش کند..
همه‌ی چیزی که باید به فرزندم بدهم همین است

07 August 2011

 الف.دال


او تصویر من است در آینه
با موهایی پیچیده تر
چشمانی روشن‌تر
شانه‌هایی کوچک تر
و انگشتانی ظریف تر

او انعکاس بودن من است
در دیگری
بیرون است و گویی
در من زیسته
هر لحظه

او دوستم است
و چیزی بیش از این هم نیست
نیاز نیست که باشد
...



Today's Pic





About me

I am not what I post, My posts are not me. I am Someone wondering around, writing whatever worth remembering.




Lables

[ کوتاه نوشت ]

[ شعر نوشت ]

[ فکر نوشت ]

[ دیگر نوشت ]

[ روز نوشت ]

[ نوروز نوشت ]

[ از آدم‌ها ]

[ ویکند نوشت ]

[ داستان نوشت ]

[ ابوی ]

[ انحناهای عاشقانه ]

[ خاطرات بدون مرز ]

[ فیلم نوشت ]



Archive

December 2004
April 2006
August 2006
October 2006
November 2006
December 2006
January 2007
February 2007
March 2007
April 2007
May 2007
June 2007
July 2007
August 2007
September 2007
October 2007
November 2007
December 2007
January 2008
February 2008
March 2008
April 2008
May 2008
June 2008
July 2008
August 2008
September 2008
October 2008
November 2008
December 2008
January 2009
February 2009
March 2009
April 2009
May 2009
June 2009
July 2009
August 2009
September 2009
October 2009
November 2009
December 2009
January 2010
March 2010
April 2010
May 2010
June 2010
July 2010
August 2010
September 2010
October 2010
November 2010
December 2010
January 2011
February 2011
March 2011
April 2011
May 2011
June 2011
July 2011
August 2011
September 2011
October 2011
November 2011
December 2011
January 2012
February 2012
March 2012
April 2012
May 2012
June 2012
July 2012
August 2012
October 2012
November 2012
January 2013
April 2013
June 2013
July 2013
August 2013
September 2013
October 2013
November 2013
January 2014
February 2014
March 2014
September 2014
December 2014
October 2016
November 2017


Masoudeh@gmail.com