06 March 2012

 ولیعصر پریم


هر وخ دیدین خیلی احمق و افسرده و غیر قابل تحملم بذارینم تو ولیعصر بزنین پشتم بگین برو بعد واستین اون ورش با یه مشت پر خار و گل و یه مشت جفنگ دیگه توی دستام و سه تا گربه که پشت سرم میو میو میکنن و یه لبخند گشاد و زیپ ناپذیر تحویلم بگیرین

05 March 2012

 ولیعصر


آدم با خودش فکر نمی‌کنه یه طرفه شدن یه خیابون این همه غمگین باشه.

06 February 2012

 


آدم بعد از یه جایی دیگه نمی‌تونه خرمای خشک رو همینجوری خوشحال و چشم بسته بذاره تو دهنش. این جا فردای روزیه که خیلی اتفاقی فهمیده خرماهای خشک ممکنه توشون کرم داشته باشند و حتی ممکنه هزاران کرم رو تا حالا خورده باشه و معدنی از کرمای خورده شده باشه. مریض نشدهَ، حالش به هم نخورده، و خرمای خشک هم بعد از گذشت چهل و هشت ساعت دوباره در کنار چاییش قرار گرفته. ولی از امروز دیگه نمی‌تونه خرما رو بدون باز کردن بخوره. حتی وقتی خیلی عجله داره و هول هولی لیوان چایی به دست کاپشن توی یه دست داره دنبال لنگه دستکشش می‌گرده مجبوره همهچیو یه لحظه پاز کنه و خرما رو باز کنه تا مطمن شه کرمی توی خرماش وجود نداره. ممکنه تا آخر عمرش هم دیگه هیچ وقت نایل به پیدا کردن کرمی نشه که قرار بوده خورده شه ولی خرماهه باید باز شه

..
یک هوا احساس کردم بین من و او چیزی نیست.
بیشتر
او چیزی نیست که بتوانم درش بنگرم. بس که گرد بود فضای وجودش به من،
در من.
من او را آن روز به پشت قرنیه دیدم
فکر می‌کردم که بسا چیزها که من انعکاسشان را حقیقت می‌دارم
و بر آن ناگوارانه هم پابندم

[تمام خطهای مقطع حاصل از مکث واقعی نگارنده ست و هیچ مرجع و ثباتی ندارد]

11 January 2012

 


کجاست بام بلندی؟
و نردبام بلندی؟
که بر شود و بماند بلند بر سر دنیا
و بر شوی و بمانی بر آن و نعره برآری
- هوای باغ نکردیم وُ دور باغ گذشت ...

 منصور اوجی

من البته روزهایی داشته‌ام
که خوب بوده‌اند
مثل آن آغوش امن چند ثانیه‌ای قبل از تمام شدن ِ تهران
که ماه هم حتی کامل نبود

بهم گفت آن خانم هاي چادر به سر چرا ايستاده اند لب جاده، گفتم ان ها سروند سه سال پيش كاشتيم. جاخورد. گردنش راخم كرد به سمت پنجره. من نبات را توي چايي هم مي‌زدم

18 December 2011

 منزل ویرانی


سعی بین صفا و مروه بود هر چه در این دنیا کردیم. به امید سرابی و باز به امید سرابی به شوق دویدیم. افسوس که فقط تن فرساییدیم و جان آزردیم و ...
هیچ زمزمی هم در کار نبود.

Labels:


06 November 2011

 سراغ


در داستان عاشورا، یک جایی هست که خبر می‌آورند پسر یکی از یاران به نام محمدبن بشیر حضرمی در جنگ طبرستان اسیر شده. حضرت، بشیر را احضار و به او می‌فرمایند من از تو راضیم، تو وفاداری خودت را به من ثابت کردی. پسرت در جنگ طبرستان اسیر شده، این هدایا، این پول را بردار برو و پسرت را آزاد کن.
اشک از چشمان بشیر سرازیر می‌شود، با چشمی گریان و لبی لرزان عرض می‌کند: حسین جان من تو را بگذارم، برای آزادی پسرم بروم و او را آزاد کنم و در مراجعت سراغ تو را از کاروان‌ها بگیرم؟ تو را در کجا پیدا کنم؟ تو کجا خواهی بود؟
....
این را یکی به گوشم از صبح می‌خواند. نمی‌دانم چرا. گفتم بنویسم که اسمان امروز برایم حالی از این جنس را می‌گفت و من هیچ هم نگریستم

25 October 2011

 Blowing to the Wind


آدم از بعضی‌ها می‌رود، بعضی‌ها از آدم می‌روند و این سیر هی دنباله‌ی مسخره‌ی خودش را تکرار می‌کند. هی هر بار می‌خواهی برنگردی به اول دایره ولی چاره‌ای نیست انگار، برگشته‌ای. برای من چنان همه‌چیز صفر می‌شود که انگار نه انگار یک روزی کانترش تا هزار و نود و ‍پنح رفته.
یک باری پرسیدی نظرم در مورد کلوسر چیست. نظری نداشتم. کلوسر به نظرم همان‌قدر خاکستری بود که همه‌مان. همان‌قدر آدم‌هاش ناکامل بودند که همه‌مان. همان‌قدر آدم‌های ادادارش بی‌ادا به نظر می‌رسیدند که آدم‌های ادا دار ما. و همان‌قدر آدم‌های عجیبش معمولی بودند که همه‌ی آدم‌های دورم. آلیس سر راست‌ترین آدمی بود که می‌شد پیدا کرد. عاشقیتش در اوج، فارغیتش به همان سبک. آنا دنبال چیزی از جنس دگر با تمام ترس و مصلحت انگاری‌اش. انقدر که وقتی از خط قرمزی می‌گذرد به نظرش می‌تواند از همه‌ی خط‌های قرمز دیگر بگذرد. این‌جور آدم‌ها ترسناکند. آدم‌هایی که اهل تابو شکستن نیستند و برای سورپرایز خودشان تابوشکنی می‌کنند. این‌ها چون سبک و سیاق مزر شکنی را نمی‌دانند معمولن خراب می‌کنند تابوی دوم تابوی سوم. این‌ها توی گروهی جایشان نمی‌شود چون هر گروهی قوانین خودش را دارد. همیشه این طور نیست که برای شکستننت هورا بکشند گاهی محکومت می‌کنند و گاهی می‌راننت. لری از آن آدم‌هایی نیست که دوست داشته باشم. صرف نظر ازین‌که نمی‌توانم با نگاه تحقیر قضاوتش کنم وقتی با مهره‌چینی دقیق چیزی که می‌خواهد به دست می‌آورد، و در این مسیر از هر حیله‌ای استفاده می‌کند تا وسیع‌تر همه را به زانو درآورد. دن اما … بیچاره‌ست. به مشتش نگاه نمی‌کند، همیشه نگاهش به دیگریست. آنا که بیاید می‌رود سراغ آلیس. آلیس که باشد می‌رود سراغ آنا. مستاصل، بی پناه، نا آرام. سبک همه‌ی امروز ما. دنبال نگاهی از جنس عشق و بعد دنبال نگاه دیگری از جنس عشق و دویدن میان همه‌ی این دوهای پیدا شده.
من بیش از همه دوست‌دار آلیسم. آلیس رنگی‌ست. جسور است. با همه‌ی عشقش وابسته نیست. شکل خودش است هرجور که بخواهد. با تمام وجود گریه می‌کند، ابراز می‌کند، عاشق می‌شود، برمی‌گردد و در یک لحظه تمام عشقش را پس می‌گیرد. ترسو نیست مثل آنا، بیچاره نیست مثل دن، حریص نیست مثل لری، صرفن بچه است و در بچگی‌اش به صفات سخت و ترسناک نیاز ندارد.
این‌ها ربطی به حرفی که می‌خواستم بزنم ندارد صرفن مقدمه‌ی کشداری برای این حرف‌هاست. آن شب که پیاده شدم یاد آلیس افتادم. می‌فهمیدم که چطور می‌شود در یک لحظه تمام یک آدم برایت فرو بریزد. می‌‌فهمیدم چطور می‌شود یک‌هو احساس کنی این آدم،‌ آدم تو نیست. آدمی که تو باید عاشقش باشی. آدم فکر می‌کند سخت است، ولی سخت نیست. ساده‌تر ازین‌هاست. می‌بینی تو تمام‌قد ایستاده‌ای و دیگری چشمانش را گرفته که ایستادنت را نبیند. نیاز دارد که نبیند. و خب من فقط می‌توانم بگویم خداحافظ، به زمان نیاز نیست برای این‌که این خداحافظی به زبان بیاید.

23 October 2011

 دهن کجی به گودر


یاح یاح یاح
فک کردی که چی
خودم وبلاگ دارم





 


دوست دارم شعري بنويسم/از خودم/نه از تو/كه تنها از خودم/ نه نرگس نیستم/هیچ وقت نبوده ام/حتی تصویرم را توی آب پیدا هم نکرده ام/ولی با این همه/دوست دارم شعری بنویسم از دستانم/و از لبانم/و از ساق‌ها و بازوانم./دوست دارم بکشم‌شان./پستی بلندی هاو انحناشان را، ناکامی‌هاشان/وقت‌هایی که انگشتانم بلند شده که دستی را بگیرد و سرخورده برگشته سر جایش/یا لبانم داغ شده که ببوسد/یا بوسیده شود/و بی هیچ اتصالی/سرد شده/ساق‌هایم که دوییده تا به جایی برسد/و رسیده/زود یا دیر/یا نرسیده/کمرم که در انحنای خواستن دستی کج شده/و بی غنایی باز ایستاده/عمود/دوست دارم بنویسم/از خودم/و از همه‌ی اجزایم/همان‌طور که مرا تعریف کرده‌اند/آن‌طور که در من زیسته‌اند./و آن گونه که من التیام‌شان داده‌ام/با توجیهات رنگارنگ. دلخوش‌کنک/دوست دارم برای این بار هم که شده/خودم را آن طور بنویسم که آینه نشان می‌دهد/نه آن طور که چشم از آینه می‌بیند/متناقض، ایراد دار،‌ ناکامل، پر ادعا

17 October 2011

 مامان ِ آدم


بابام اومده بالا, بعد از کلی آرشه کشی و صداهای محیرالعقول از خودش درآوردن و تحویل گرفتن خودش که اگه یه استاد خوب داشتم الان ترکونده بودم و دو ساعت کافیه که بشم یه ویالونیست معرکه، می‌گم چی شده بود عزیز؟ عزیز مامان بابامه. نمی‌دونم اولین بار کی صداش کرده عزیز، نمی‌دونم چرا اولین بار بهش نگفته عزیزم. گفته عزیز! چرا انقد نکره، مصدر؟ بی‌ تصاحب. عزیز فقط! بدون هیچ م/ش/ت ایی! به هر حال همون شده که نوه ها و غیره صداش می کنند عزیز.
از بابام پرسیدم چی شده بود؟ یهو یادش اومد گفت آها! ویالونو ول کرد، گفت هیچی یه دفه حالش بد شد و تمام شب داشت حالش بهم می‌خورد. گفت دندون‌مصنوعیاشو درآورده بودم نپره تو حلقش، دهنش کج شده بود. صبح نشسته بود تکیه داده به دیوار. خواهرم اومد از دور مامان رو دید همونجا وحشت کرد گفت یاخدا سکته کرده. رنگ پرید از روش. بعد دیگه شلوغ شد رفت داداش رو خبر کنه و همه اومدن و ... . بعد حرف نزد دیگه. همه‌ی این حرفا رو که می‌زد سرش پایین بود. عینکشو درآورد مکث کرد، بازم مکث کرد بعد یهو تند گفت عزیز ماشالا سالمه نه؟ یه چل و پنجا ساله دیگه فک کنم زندگی کنه. من یه ته‌خنده اومد تو صورتم. گفت بی‌شوخی می‌گم. گفتم آآآآره بابا سالمه ماشالا. اصلن هیچیش نیست. نگا کن چه خوب راه می‌ره. با چشای یه پسر ده ساله نگام می‌کرد. مثلن ناحیه‌ی امن بودم. برا یه آدم گنده. برا بابام.بابام شده بود یه بچه‌ای که نمی‌خواد مامانشو از دست بده. اومده بود که بهش بگم مطمئن باشه هیچی نمی‌شه. ترسیده بوده چقدر تو اون لحظه‌ها. بعدش حتی، الهی

15 October 2011

 


رییس اعظم حراست جزء مشتری‌های دائم ماست. ازین آدم‌های شلوغ‌کن که اگر یک ایمیل رنگی برسد روی سرور همه‌چیز منفجر می‌شود. نشسته دم شیر تا یک چیزی خطا می‌دهد زنگ می‌زند همه‌جا که چرا؟ دلیل چیست؟ چطور شد؟ همین اخیرن یک حمله‌ی سایبری شده‌بود به بانک که خیلی قضایا پیش آورد. همه جا معروف بود که ما اتک شدیم. توی این اتک اتک‌ها این آقا هم یک کلمه روی هوا گرفته‌بود زنگ زده‌بود به آقای دال که آقای فلانی درست است ما اتچ شدیم؟ و هیچ کس نه می‌توانست جلوی خنده‌اش را بگیرد نه آقا را تصحیح کند که آقا نه ما اتچ نشده‌ایم بخدا.
امروز صبح گویا ایمیل‌شان پنج دقیقه دیر رسیده‌بود فرستنده‌ها را مجبور کرده‌بود زنگ بزنند ایمیل را از حلقوم سرور بکشند بیرون. از احول معلوم است که درباره‌ی چطور آدمی و با چه طرز فکر و آداب و جناحی‌ داریم حرف می‌زنیم. مشابه همه‌ی عاملان و پابوسان ِ نظام ج.ا. همکارم گوشی را که گذاشت گفت حالا همین آدم اگر رژیم عوض شود کت شلوار می‌پوشد سه تیغه می‌کند کراوات می‌زند این وسط راست راست راه می‌رودها، بعد می‌پرسد به نظرت چرا بعضی آدم‌ها انقدر منفورند؟