01 July 2009

 ...


همیشه آدم مستتر در شعر از شاعر خوشبخت‌تر است.



 ...


یک چیزهایی تمام می‌شوند. یک چیزهایی شروع می‌شوند. یک چیزهایی شروع‌تر می‌شوند. یک چیزهایی تمام‌تر می‌شوند. یک چیزهایی کش می‌آیند. باریک می‌شوند. بی‌رنگ می‌شوند. پنهان می‌شوند و پاره می‌شوند. اگر می‌توانستم چیزی بنویسم از این روزها حتمن چیزهای زیادی برای نوشتن بود. نمی‌توانم بنویسم بس‌که دلم نمی‌خواهد باورشان کنم. شاید دلم بخواهد فکر کنم که این دو ماه وجود نداشته‌اند. آن همه امید نبوده. آن همه دویدن نبوده. شاید دلم بخواهد فکر کنم ما هنوز همان آدم‌هایی هستیم که به بغل‌دستی‌مان لبخند نمی‌زنیم. حس مشترک نداریم، بوق وسیله‌ی دفاعی‌مان نیست. دلم نمی‌خواهد باور کنم که این میوه‌ی نوشکفته این طور زیر پا لگدمال شد. این‌طور که حالا مثل بچه‌هایی که دست‌شان به جایی بند نمی‌شود فقط باید باورمان نشود که این حقایق حقیقت دارد. هی به خودمان قصه بخورانیم که یک روزی همان می‌شود که توی افسانه‌ها. شاید برای همین است که دیگر نوشتنم نمی‌آید. برای فاصله‌ای که هست از نوشتن تا حقیقت. آرزو چال می‌کنم با هر کلمه انگار. کلمه چال می‌کنم. 
گاهی هم فکر می‌کنم که تا کلمه‌ای خلق نشود آن بیرون چیزی شکل نمی‌یابد برای انتساب. گاهی هم فکر می‌کنم که شاید این کلمه‌ها تنها راه گریز ماست از این حقیقت تلخ امروز. همین‌که داستان بنویسیم برای بچه‌های امروز؛ رییس جمهوری بود به نام میرحسین، مهربان بود، دوست‌داشتنی بود و همه‌ی بچه‌ها را دوست داشت. کتاب‌ها را پر کنیم با این باورها. خط به خط یادمان نرود سبز بودن هر روزه‌مان را. بغض‌هایی که توی گلوها منتظر روزنه‌ایست برای فریاد شدن. دست‌هایی که هستند برای دیوار شکستن. شاید هم باید یادمان بماند که ما مدیونیم به همین کلمه‌ها که خون‌مانند. خون سیاه‌مان بر گستره‌ی این لوح دوست‌نداشتنی امروز تا شاید روزی قصه‌ای تازه از نو ...

من آدم‌های بی‌گناهی را دیدم که به جرم آزادی گلوله‌ خورده بودند. من دوستم را کف خیابان دیدم. غلطیده در خون. آسمان را دیدم به بی‌رحمی شیاطین. غبار را بر تن و پیکر. نعره‌های وحشی را بر آسفالت‌های کثیف. من هموطن‌م را بی‌گناه در تابوت مرگ دیدم. من نباید، نمی‌بایست می‌توانستم این فجایع را به چشم خویش ببینم. من نباید انقدر توان داشته باشم که گریه‌هایم را برای خودم در تاریکی روی تخت فشرده شده میان دست و پایم بریزم. باید هوار می‌زدم. باید داد می‌زدم. باید حمله می‌کردم و بر صورت تک تک نعش‌کشان تف می‌انداختم. من باید قصاص می‌کردم. باید آغوش بزرگ‌تری می‌داشتم. باید دستان بلندتری داشتم. قوی‌تری. باید می‌توانستم همه را از بند برهانم. همه را به زندگی برگردانم. همه‌ی درد این روزها را از قلب مردمم بزدایم. نتوانستم. ایستادم. زل زدم. شانه‌هایم خم شد و کینه‌ای عمیق بدفرجام فناناپذیر نطفه‌ شد در بدنم. رشد کرد، رشد می‌کند و من آبستن این دردم. آبستن این بغض. من آبستن کینه‌ای ابدی‌ام که پدری جز بی‌رحمی ندارد. .....

*عنوان از لورکا

بعد خب این‌طوری‌ست که من تا دیروز فکر می‌کردم ما باخته و بازی‌خورده‌ی این بازی‌ایم. چه برد با ما باشد چه نباشد. این طوری که یا حالا می‌بازیم یا چهارسال دیگر وقتی آرزوهای‌مان بر باد. قهرمان‌مان ترک‌خورده. حالا اما فکر می‌کنم چه برده و باخته در این نمایش -که حالا دیگر واقعی شده، از روی سن آمده پایین و زندگی شده- ما برنده‌ی این بازی‌ایم. چه بیرق سبز برود بالا چه نرود. من حواسم هست که این شور، این همبستگی، این بودن ملت در کنار هم. این دل سوزاندن‌شان برای مملکت و فرهنگ و آیین. این ترس و دوست داشتن‌شان. این لبخندهای هر شب به هم. دست‌های به هم فشرده. آمدن‌ها و رفتن‌های مدام خودش برد است. امروز و دیروز و فردا هم ندارد ما تا همین‌جا هم برنده‌ی این ماجراییم. این‌جاها انگار معلوم می‌شود آن ایرانی‌ای که می‌گویند همان ایرانی‌ای‌ست که هست. حتی اگر یک عمر عبا بیاندازند رویش، پنهان کنندش آن‌چنان که واقعن هست. به سلامتی همگی‌تان که هستید آن وقت که باید باشید حتی اگر در دورترین جای ممکن باشید.

10 June 2009

 ...


...  دست و دلم می‌لرزد از این همه نیمه نیمه و تکه تکه ای که منم. چه کارش کنم که یک سر شوم و دربیایم از این شناوری. یکی باشد، یکی شوم از این هزاران هزارتایی که منم. خستگی می‌آورد این تن را به یکی سپردن روح را به یکی دیگر. اشمئازم می‌آورد از خودم. نمی‌دانم چطور جمع کنم خودم را این همه. این جور عریان و پراکنده و سیاه از همه جای این دنیا به ناپیدایی. از زندگی ِ این همه هزار مردم که پخش شده‌ام درش. این رد کثیف خیانت همان سرگشتگی‌ست؟ چرا هیچ دلی نیست که قفل زند به پایم برای نرفتن. انقدر سخت است خانه بودن برای کسی؛ که من این همه آدم نماندن شده‌ام. که حالاها دیگر چمدان را هم می‌گذارم دم در. باز نمی‌کنم قصه‌ام را که هزار و یک شب می‌انجامد و ماندنم کم از چهل است هر بار. من ِ این همه یاغی کی زاییده شد از بطن زمان. من ِ این همه نامانا کی  پاره کرد اوراق سرنوشت را و بر باد داد و به آب داد و به مثال نفسی دمید در نای هستی این آه را که صوت شود، سوت شود، سکوت شود و هر لایی، لابه‌لایی بپیچد و در هم آمیزد و نر و ماده آمیزد به هم که وجودش نه به مثل آدمیزاد که به مثال روح، جریان هستی را هر دم از نو بنا کند. چه شد برم که جمع نشدم در یک نقطه. که رفتم و هیچ‌وقتی بازنگشتم به این خانه. به این میز، به این اتاق. چه شد که در همه‌ی بودنم نبودم. که باور نداشتم، آدم نشدم. چه شد که هیچ‌گاه من من نبودم و هر دم تصویری از خویش را در هر جایی، نقطه‌ای به نوازش و عشوه‌ی دستان دوستی، کوزه‌گری بر سفال تنم ساختم. که هر بار از نو ظرفی شدم مظروف جمله جهان که در خویش بسازمش به انعکاس آبی که نوشیدندم و باز باز باز نماندم. هیچ‌گاه، به هیچ‌نشان، به هیچ‌صورت نماندم. نخواستم. نبودم. چه شد که این همه بوده نابودنم را، رفتنم را به تماشا نشستم...

آدم گاهی یک جوری می‌رود، رفته می‌شود که انگار هیچ‌وقتی جایی نبوده، آن‌جا نبوده. وقتی می‌رود فکر نمی‌کند انقدر رفته باشد، انقدر رفته‌شدن ساده باشد. انقدر یک‌دفعه‌ای. ولی خیلی رفته است. انقدر رفته‌است که خودش هم باورش نمی‌شود می‌شود به این سرعت دور شد، رفت، بی‌اتصال شد به آن‌جاهایی که وصله‌ات بوده‌اند. آن‌جوری که همه‌چیز بماند و ما برویم و برنگردیم حتی لحظه‌ای، حق نداریم برگردیم که ببینیم چیزها آن‌طور که فکر می‌کرده‌ایم هم نمانده‌اند. همه‌شان رفته‌اند. همه‌شان جوری رفته‌اند که چیزی نمانده که دلش برای دیگری تنگ بشود. شاید یک حلقه‌ی فرّار آشنایی‌ایی جایی، آن بالا، یا آن پایین، میانه‌ی رد فضولات؛ یک بویی، ردی از تو، آن‌ها، ماها. به هر حال یک چیزی مانده و چیزی بر جای خویش نمانده. و بگویم‌تان که آن‌ چیز مانده چیز خوش‌مانایی‌ست. جدی. این‌طوریست  که من رفتم و همه چیز هم مثل آهن‌ربا از من دور شدند. انقدر که سه ساعت بعدش نه من یادم بودشان بس‌که در دید نبودند و نه آن‌ها می‌دیدندم بس‌که در یادشان نبودم. و فقط توده‌ی روان یک رد کدر غلیظی زیر شهر در جریان بود که از من بود و آن‌جا و آن‌ها که همچون ماری شهر را طی می‌کرد و ردهای نامنفصلی از خود به جا می‌گذاشت.

بعضی خریت‌ها هست که آدم باید بکنه، والا خریته آدم رو می‌کنه اون‌وقت آدم بچه‌دار می‌شه و باید بشینه تمام عمر بچه خره رو بزرگ کنه. اینه که خریت کنین آقا جان.

می‌بینی چه غباری می‌نشیند روی سطح شهر وقتی یک روزی مثل روزهای قبل، یکی از همان اتفاق‌های قبل: راننده‌ی ماشین‌جلویی می‌ایستد پیاده می‌شود، برمی‌گردد به راننده‌ی ماشین پشتی می‌گوید «می‌بینی چی کار می‌کنی؟ می‌بینی؟» اولی‌اش را آرام می‌گوید دومی‌اش را با فریاد سومی‌اش را با درد. دستش را می‌گیرد می‌برد آن طرف ماشین می‌گوید «ببین، ببین. یکی دیگه هم همین‌جوری زده بهم. دیدی؟» این یکی هی با اشاره به ما می‌گوید این راه منو گرفت من می‌خواستم بپیچم این ور. و هیچ‌کدام هیچ‌کدام هیچ‌کدام محض رضای خدا حرف آن یکی را گوش نمی‌کند. آن یکی می‌گوید داشتی می‌زدی و این یکی می‌گوید تقصیر او نبوده. بعد اینی که تقصیرش نبوده داد می‌زند. فحش می‌دهد. می‌گوید اصلن می‌دانی من زن هر چی آدمه ... ... . آن یکی ساکت می‌شود. زن این یکی از توی ماشین داد می‌زند سکته می‌کنی مرد، بیا تو. ولش کن. اولی سوار می‌شود می‌رود. دومی پشت سرش راه می‌افتد. راننده‌ها که از پشت داد زده بودند همه پشت آن دوتای اول. آن وقت این غبار است که می‌نشیند روی سر شهر و این مردمان ِ در حال رفتن ِ غریب، مهاجر، آواره از این مصیبتی که گردن هیچ‌کدام‌شان نیست. خسته و زار و نزارند. انقدر که آن یکی داد می‌زند که قال ختم شود. این یکی سرش را می‌اندازد پایین برود. درمانده‌ترند از هم، گرگ‌ترد از هم، بی‌پناه‌ترند از هم. تقصیر کیست این همه ناامنی. این همه خستگی. این همه بی‌چاره‌ای.

24 May 2009

 چهارم


حالا من به رأی و انتخابات کاری ندارم کلن ولی آدم باید خیلی جنم داشته باشه وایسه اون بالا ببینه این همه طرفدار داره براش دست تکون می‌ده و هی پشتش نلرزه، هی تمام ستون فقراتش تیر نکشه. یا باید خیلی به خودش ایمان داشته باشه یا خودش انداخته باشه وسط تا قربانی یه جمع بشه یا رذل باشه و مردم به فلانش هم نباشن. اگه اون جور چارم رو فکر کنه خیلی مرده و حق داره که ترس برش داره و به روی خودش نیاره و فقط دست تکون بده.

از همان روزی شروع شد که پشتم به در بود و مجبور بودم صدای کفش‌ها را از هم تشخیص دهم. مونیتورم رو به در بود توی سالن و من باید حواسم می‌بود که کی می‌آید کی می‌رود و چه کسی از آن پشت دارد مونیتورم را می‌پاید تا به موقع عکس‌العمل نشان دهم. انقدر حواسم رفته بود به صدای کفش‌ها که حتی می‌توانسم حدس بزنم چه حالت روانی‌ای را دارند تجربه می‌کنند. یعنی مثلا یک همکارم پاهایش را می‌کشید لخ لخ می‌کرد، یکی دیگر می‌پرید، یک لرزش خیلی خفیفی در زیرپایش احساس می‌شد. یکی دیگر کفش‌هایش را نگاه می‌کرد موقع راه رفتن. آرام منظم می‌رفت تق تق تق! به هر حال راه رفتن هر کسی یک صدایی داشت حالا چه کم چه زیاد و به تبع آن شخصیت آن آدم بود که روی صدای کفش‌ها بایند می‌شد. آن‌قدر این جریان ادامه داشت تا یک عده‌ی جدید آمدند که راه رفتن‌شان مثل قبلی‌ها بود. یعنی مثلن آقای الف صدای راه رفتنش شبیه صدای راه رفتن آقای پ بود. من از روی صدای راه رفتن‌شان فکر می‌کردم این‌ها شباهت‌های غیرقابل انکاری دارند و وقتی نگاه‌شان کردم انقدر این شباهت واضح بود که حتی لباس‌های‌شان رنگ هم شد و شلوارهای یک جور می‌پوشیدند. در ضمن این‌که وسط سر هردوی‌شان کمی خالی بود و علاقه داشتند سرکار بخوابند، حساسیت فصلی داشتند و به طرز خوبی باهوش بودند. یا آن یکی همکارم که وقتی راه می‌رفت می‌پرید و می‌توانستی صدای پرتاب کف و پنج تا انگشت را روی سنگ‌ها به راحتی بشنوی رفت و به آن خانم همکارم که همین‌طوری راه می‌رفت پیشنهاد داد.

و من و زنم فهمیدیم که تمام این‌ها چه معنایی برای عمو «اگستو» داشته: داشتن یک لقب خودمانی، گذراندن غروب‌های روشن روی پل‌ها با جوک گفتن، نگاه کردن به آن زیرپیراهن کشباف که از آشپزخانه بیرون می‌آید و به باغ میوه می‌رود. روز بعد، یکی دو ساعتی را برای کارخانه‌ی اسپاگتی کیسه‌ها را خالی کردن. ما آن‌وقت بود که فهمیدیم چرا همیشه وقتی به خانه برمی‌گردد حسرت این‌جا را می‌خورد.

مورچه‌ي آرژانتینی-ایتالو کالوینو



 ترش


به قول خواهر وسطیه بعضی چیزا هست باید خودت درکشون کنی. مثلن هی من بیام بهت بگم ترشی یعنی فلان آنزیم و فلان آنزیم قاطی بشن بعد برن کجای زبونت بازم نمی‌فهمی تا این‌که یه چیز ترش رو مزه مزه کنی. اینه که کلن خیلی چیزا هست که با فلسفه راه به جایی نبرده و نمی‌بره، باید درک بشه. حس بشه و یه جور درونی‌ای بدون دلایل دیگرپسند حتی بهت نفوذ کنه، به روح و اعتقادت. جوری که وقتی یکی می‌گه یه چیزی ترشه هم تو بفهمی ترش یعنی چی هم اون بفهمه و نیازی به دلیل آوردن و توضیح دادن حالا این ترش چی هست نباشه. و متقابلن کسی که تا حالا ترشی رو مزه مزه نکرده هیچی ازون نفهمه

18 May 2009

 خلوتگاه



یک شبی مجنون به خلوتگاه راز

از صبح که آمده‌ام نشسته‌ام اینجا همین صفحه را باز کرده‌ام نوشته‌ام «یک شبی مجنون به خلوتگاه راز» بقیه‌اش را هم صرف نظر کرده‌ام. هی هم می‌روم و می‌آيم و این چهار ساعت است که همین‌جوری روی دسکتاپم خشکیده. همین‌جوری برای خودش به زبان بی زبانی هی تکرار می‌کند «یک‌ شبی مجنون به خلوتگاه راز» من هم گاه به گاه این جوش روی پیشانی‌ام را لمس می‌کنم که بس‌که حرص خوردم دیروز نمی‌دانم از کدام گوری پا به عرصه‌ی وجود گذاشت. هی لبخند الکی می‌زنم که یعنی ناراحت نیستم اصلن. هی به چشمم می‌گویم نبیند چیزهایی که دوست ندارد. گوشم می‌شنود اما. امان، امان از این صداها. دیشب که حوالی نه بود و من داشتم برمی‌گشتم -توی چه مکافات عجیب و غریبی گیر افتادم بماند- ایستاده بودم توی یکی از این ایستگاه‌های متروی وسط بیابان. باد سرد می‌آمد. باران هم. من تنها. آقای ایستگاهی خوش سلیقه صدای آهنگ را تا آن‌جا که می‌توانست بلند کرده بود. امتداد ریل‌ها را نگاه می‌کردم. منتظر بودم که یک نوری از آن ته بزند و آرزو می‌کردم به این زودی‌ها نباشد. حداقل نه قبل از این‌که تمام شود این صدای شهرام ناظری و آن دلبرانه‌گی‌اش. خوب و جان فزا بود. انگار که توی دل چیزی باشی و آن چیز لایتناهی باشد یعنی احساس امنیت آن‌طوری می‌داد واحساس رهایی و بی‌قیدی هم. من آن وسط گوشه‌ای از دنیا، بی‌ هیچ تعلقی به چیزی، کسی، اعتقادی. منتظر قطاری بودم که هوهوچی چی وار بود آمدنش. انگار دودی هم دیده باشم بس‌که زمان گم بود، بس‌که من، من بودم آن لحظه. نه این من به چشم و ابرو که‌ آن من بی‌مکان، بی‌زمان. آن‌که به دیدن خودش توی عکس‌ها، توی آینه از خودش می‌پرسد این منم هنوز؟ دلم می‌خواست جنم داشتم که پقی می‌زدم زیر گریه وقتی آن طور خوب کشداری می‌خواند همه‌ی آواها را برای یک دانه من، من ِ تنها و غریب و ناشناس که ایستاده بودم درست لبه‌ی سکو و باد زده بود و نصفم را با خودش بلند کرده بود برده بود بالا، پخش کرده بود توی ایستگاه. بعدش باران بود که جمعم کرد دوباره هی خودم را می‌چکاند در خودم. هی دوباره می‌بردتم و باز باز باز برم می‌گرداند قطره قطره و جایم می‌داد در ظرفی به اسم من.
صبح که دیرتر از همیشه، خیلی دیرتر از وقتی که باید، بلند شدم که بیایم خوب خوابیده بودم. به یمن دکا که پایه‌ام شد که برویم کمی قاه قاه راه بیاندازیم از آن آدم‌های دفرمه‌ی «حریم» و هزار و یک مزخرف دیگر که هستند توی عالم و خنده‌دار هستند و خنده‌های بلند می‌طلبند آن‌قدر خندیدیم که اشک‌مان درآمده بود. [پرینگلز نخوردیم راستی‌ها!] بعضی‌ها نمی‌دانم چسبیده به کدام شخصیت نداشته ان‌قدر سیخ سیخ‌اند. یعنی تا این حد مزخرفند که اگر یک هو دست بگذاری روی شانه‌شان به‌شان یک سوژه‌ی مسخره نشان بدهی یک نگاه عاقل اندر سفیهی بهت می‌کنند که یعنی ابله، از دو عالم آزاد، بی‌درد. این بی‌درد هم که فحش بدی‌ست که همیشه ابوی استفاده می‌کند. به هر حال صبح تمام آن بار لعنتی حرص و مزخرفات از من به مثال آن بختک‌هایی که گاهی جایی بر جان آدم می‌افتد و بلند هم نمی‌شود رخت بربست. یکی هم انگار صبح توی رادیو می‌خواند که خیلی خوب بود و آفتاب به بالای فرق واشده‌ی زمین رسیده بود بس‌که دیر بود و من دیر رسیدم و از دیر رسیدنم خشنود شدم به همه به جز یکی سلام محکم و قشنگ کردم و حتی حال دو نفر دیگر را هم پرسیدم.
آن یکی که سلام نکردم بهش دلیل داشت. آن یکی همان یکی‌ست که با چشم‌های بره‌مانندش زل زد به من که ببخشید که من شعور کافی ندارم. ببخشید که مجبور یک کار کثیف را انجام بدهم ولی انجام می‌دهم. راست توی چشم‌هایم نگاه کرد و گفت که باقی خیلی کثیفند که ماها را جلوی روی هم قرار می‌دهند و من توی چشم‌های به آن پررویی که یک لحظه ولت نمی‌کرد حتی به پلک زدن، که اصلن انگار شرمی نبود که پوشش بخواهد، وقاحت دیدم. بازی دیدم و هیچ‌کدام از این‌ها را دوست نداشتم. وقتی یک نفر می‌آید جلوی رویت می‌ایستد که تو ببخشی‌اش. وقتی می‌خواهد ادامه دهد و فقط ناراحتی‌اش این‌ست که یک وقت تو نبخشی‌اش اصلن این معنی را نمی‌دهد که این نگاه بره‌وارانه نگاه یک آدم نادم است. معنی‌اش این است که این آدم یک مزخرف به تمام عیار است که می‌داند عوضی‌ست و روی عوضی بودنش پافشاری می‌کند تنها لطفش این‌ست که به همه می‌قبولاند که «من نامردم، ببخشید که انقدر نامردم، ولی هستم. برایش اشک هم می‌ریزم ولی چاره‌ی دیگری ندارم.» دلم می‌خواست یک وقتی که وقتش باشد دستش را می‌گرفتم می‌نشاندمش یک جایی بهش می‌گفتم که آدم نباید کاری کند که از انجام دادن آن کار شرمنده باشد. انقدر شرمنده که گم و گور کند خودش را هی. تمامی خوشبختی آدم به این است که سرش را بالا بگیرد و بگوید من بد بوده‌ام ولی شرمنده‌ی کسی نبوده‌ام. شرمندگی منفورترین حالت توی دنیای هرکسی می‌تواند باشد. آن‌قدر که از خودت، گذشته‌ات و خاطراتت هی عق‌ت می‌گیرد چرا که نه فراموشی دارد نه بازسازی.
خب پستی و بلندی‌های مسخره‌ای توی زندگی آدم هست که باید روی چیزهای محقری دایورت شوند. افسوس دارد که آدم هی مجبور است چیزهای بیشتری را از دایره‌ی آن چیزها که در موردش حساسیت داشته حذف کند. هی بگوید به خودش که این هم به جهنم. آن یکی هم. این‌ها سخت است. این‌ها حذف شدن جزء جزء زندگی‌ست. به کنار گذاشتن‌شان. هی مجبور می‌شوی باور کنی که دنیا آن طوری نیست که قرار بود باشد. سولماز به من می‌گفت به نظرت ما چرا با دور و بریامون فرق داریم. و من آن روز فکر می‌کردم فرقی نداریم. گفتم نه! دور و بریای من مثل خودمن. امروز اما نه. دور و بر من آدم‌های زیادی هستند که اداعای انسانیت و دین و آیین دارند، می‌روند دولا و راست می‌شوند و دوباره برمی‌گردند پشت میزشان بی‌که سنخیتی داشته باشد رفتارشان با کردارشان. هستند دور و برم آدم‌هایی که دم از شرافت و انسانیت می‌زنند و پشت درها آدم‌ها را نه به مثابه آدم که به مثابه ابزار تکنولوژی می‌بینند و لابد با خودشان می‌گویند این‌جا ایران است، تکنولوژی با ارزان‌ترین قیمت. دور و برم هرچه به لبه‌ی هرم نزدیک بشوی عقل‌های پوک‌تر، دبدبه‌ها بیشتر، اخلاق‌ها ناهنجارتر می‌شود. این اطراف همه چیز با هم نسبت عکس دارد. و من دارم به همه‌ی این‌ها عادت می‌کنم و پشت حفاظ خودم جایشان می‌گذارم مبادا که در بالا رفتن از این هرم پایم را روی سر کسی بذارم، دست کسی را زیر کفش‌هایم له کنم یا از توشه‌ی دیگران به ناحق بهره ببرم.
از صبح روی یک صفحه‌ي سفید نوشته بودم «یک شبی مجنون به خلوتگاه راز» و حالا یک سری مزخرفات غرغرانه‌ی نامربوط زیرش است که هر لحظه به طول‌شان اضافه می‌شود. من این یکی را می‌بندم و یکی دیگر باز ‌می کنم تا بالایش بنویسم «یک شبی مجنون به خلوتگاه راز» و هیچ هم به ادامه‌اش فکر نکنم..