U? Wanted?




چیزی که من از این فیلم دوست داشتم آن سرنوشت و کنایه‌ی سیاست و جامعه‌ی بین‌الملل و باقی ِ ماجراها نبود. فکر کنم تنهای چیزی که گاهی از وانتد به فکر می‌اندازدم همان در جای درست قرار نگرفتن آدم‌هاست. این‌که نمی‌توانی به کسی که سرشتش آدمی‌ست پر تلاش، جنگجو، فرای فرکانس‌های عادی بگویی بنشیند پشت میز و مثل باقی برود توی لاک و فکر و هیجان و هوشش را بی‌خیال شود.
هر کسی روزمرگی ِ‌خودش را دارد. هر آدمی باید پیدا کند که به کجا بند شده روایت زندگی‌اش. «تو»ی احمق و دست و پا چلفتی که یک صفحه هم نمی‌توانی تایپ کنی و دم به دم خودت را پشت میزت قایم می‌کنی تا همکار مزخرف و فلانت سر و کله‌اش پیدا نشود؛ می‌توانی، حتمن می‌توانی اگر در جای خودت نشسته باشی تمام دندان‌هایش را با کی‌بورد خرد کنی و همه‌شان را برای ابد همان‌جا، توی همان اداره با آن همه کت و شلوار و کروات تنها بگذاری. حتی اگر به خنگی و مزخرفیه آن پسره گیبسون باشی.

 خاک ِ وبلاگ




بعضی از روزهای آدم هستند که خوشحالی بیخودی. گل و بلبل و حتی صدای مزخرف آن مردک توی رادیو پیام برایت خوشایند است بعضی روزها هم نه. می‌شوی مثل الان ِ‌من همه چیز به نظرت کسل کنده و مزخرف است. نه منتظر چیزی هستی نه ناراحتی نه خوشحالی نه یک ثانیه بعدت با الانت فرقی می‌کند نه در چاردقیقه قبلت چیز وحشتناک و هیجان‌انگیزی رخ داده. یک چیزی روی پلک‌هایت سنگینی می‌کند. یک چرایی. یک «که چی» ای. یک خواب آلودگی بی مقدار ِروزمره‌ای. به زور هم نیست که خودت را شنگول کنی. اصلن بحث کج‌خلقی و این‌ها هم نیست. فقط بی‌حسی. استندبای. بعد با آن پلک‌های سنگینت نگاه می‌کنی دور و بر را. هی هی به خودت می گویی هی دختره نگاه کن پرنده پرنده! بعد خودت به خودت پوزخند می‌زنی که برو بابا. خر خودتی. هر چه هم
که تلاش می‌کنی اصلن اثر ندارد. یک بغض گنده‌ای ته گلویت نشسته؛ باز هم نمی‌شود لامصب.
«چرا من زندگی را دوست ندارم» و «آیا زندگی من را دوست دارد» و «به کجا چنین شتابان» و چه و چه راه انداخته‌ای که چه دختر. به جان خودت قبلن هم همین‌طوری بوده. فردا هم همین‌طوریست و تو به همین‌طوری بودنش ذوق هم می‌کنی حتی. مگر تو نبودی که نشسته بودی توی پارک زیر سایه‌ی شاخه‌های درخت و پایت را آفتاب می‌سوزاند. آدم‌ها رد که می‌شدند نگاهت می‌کردند و تو نگاه‌شان هم. که روان‌نویس ظریف مشکی‌ات را درآوردی و شروع کردی به نوشتن. گفتی منصرف می‌شوم از کشتن قهرمان قصه‌ام. شاید که یک روزی بیاید و بنشیند توی پارک زیر سایه‌ی شاخه‌هایی از این جنس و گرما برود در جانش و به بی هیچ اتفاقی‌ زندگی راضی باشد.
تو نبودی که هی هی می‌گفتی زندگی اصلن همین عادی بودنش خوش است. که بی گانگستر و سوپراستار بودن می‌شود که لذت ببری. که حظ کنی. که چشمت را ببندی و شن‌های زیر بدنت را با دست لمس کنی. صدای آب بشنوی و آرام بمانی. دختره‌ی نق نقو که معلوم نیست باز این روزها کجای دفتر خاطراتت را بازکرده‌ای و دست زده‌ای زیر چانه‌ات به تماشا. دختره‌ی لوس که بی هیچ بهانه‌ای دلت آرامش و آغوش و نجوا می‌خواهد. دختره‌ی بهانه‌گیر که جاهای کمی هست که آرامت کند. دختره‌ی ترسو که فرار می‌کنی از جمع و دیروز به هوای تنها ماندن کوه را یک درمیان می‌پریدی بالا. آن بالای بالا هم بروی. بالاتر از عقاب‌هایی که قرار بود با سوت ِ دایی بیایند و بنشینند روی دستش، باز هم باید برگردی همین‌جا. تو مال زمینی. تو نسبتت به آب و خاک و باد می‌رسد. بی همه‌ی این‌ها دلت می‌گیرد. آن وقت بارانی نیست و ابری و لبخندی تا بباراند و دلت را هرچند گرفته از روزگار بی هیچ سببی خوش بدارد. تو مال این زمینی و این زمین نگاهت می‌دارد تا ابد. فرقی نمی‌کند که فرسنگ‌ها کجاتر باشی این زندگی‌ست که دم‌هایت را می‌شمارد و بازدم‌هایت و تو گاهی بایدت که قبول کنی اندکی از این همه‌ای. حالا گیرم دلت بگیرد از آن دنیای بیرون. از همان خاک. از همه‌ی چیزهای واقعی. دلت هی بگردد و بگیرد و مجاز بخواهد و همین شکلک‌ها و همین مردم این‌جارا که تمام‌ات را می‌دانند. هی هی دلت هوای این اتاق را بکند که نارنجی و آبیست و یک تابلو آن گوشه‌اش آویزان است و دنج‌تری دارد این گوشه، نگاشت همان میز و کتابخانه توی اتاق نارنجی ِ‌زیرشیروانی‌ که می‌نشینی و می‌خوانی و قشنگ‌هایش را ستاره می‌زنی و گاهی شر می‌کنی و گاهی‌تر کاغذی را که بغل دستی زیر دستت می‌گذارد با همان حرف‌های خودش که نوشته‌ کناره‌هاشان می‌خوانی. باید اما باورت بشود که این‌جا دنج ِ خودمان است. که آدم‌های واقعی فرق‌ دارند. آن‌ها ننشسته‌اند به دفترچه خاطرات خواندن. به مرور کردن احساس‌ها. به شوق‌ها و دوست‌داشته‌های دیگران. حالا انگار ما بیشتر می‌دانیم از زندگی. ریز ریز می‌کنیم چشمان‌مان را. باید بدانم‌شان که آن‌ها -همان آدم‌های واقعی که تند تند قدم می‌زنند بیرون و چشم‌شان به ابرها و آب‌ها و پرنده‌ها نیست. آن‌ها که نگاه می‌کنند دیده‌های ما را و نمی‌بینند- هنوز دفتر دیگری را پیش رویشان باز نکرده‌اند. باید باورم بشود که دنیا تا وبلاگ نشود خیلی وقت‌ها می‌تواند دلگیر باشد.

پسا.روز نوشت: امروز ِ یک وقتی‌مان ستاره‌دار بود.

Labels:


 Ohum




یک روزی خواهد آمد که کلن حرف نزنم همه‌ی این روحیه‌ی تدافعی‌ام را می‌گذارم کنار و به همه‌ی جماعت اوهوم اوهوم می‌گویم. آن‌هایی را که مهم نیستند با اوهوم اوهوم ِ بی‌قید رد می‌کنم آن‌هایی را که دوست دارم با اوهوم اوهوم ِ پر معنی به آغوش می‌کشم. از آن‌جور اوهوم‌ها که می‌رقصند در چشم، وجد موج می‌زند تویشان. از آن‌ها که کتاب را می‌بندی و می‌آیی جلو و ستاره‌ای چشمکی می‌کند در چشمت که هِی این هم سر و ته نگاه می‌کند دنیا را گاهی هم آن‌وری اصلن. آن وقت فکر کنم هی هی زندگی کنم و کسی هم بیخودی پایش را دراز نکند توی سوت زدن‌هایم.

 گیرم فرسنگ‌های زمانی ...




نیستی که ببینی؛ شهر خیلی عوض شده. پیاده‌روها دیگر آن‌طوری شلم شوربا نیستند که من لوس کنم خودم را و بچسبم به تو به هوای افتادن. که پاهای‌مان گلی شود تا آن بالاها و آسمان بیافتد به دلش که ببارد یک دفعه‌ای. حالا همه‌اش را سنگ‌فرش کرده‌اند، رنگارنگ. برج هم ساخته‌اند، زیاد. باغ روبروی کتاب‌فروشی را یادت هست؟ که درخت‌هایش بلند بود و ساقه‌های درخت‌هایش زیادی صاف؟ چه می‌‌خندیدیم به بی‌شیطنت بودن‌شان و لم می‌دادیم روی سبزه‌های گس و مرطوب. خواب‌مان می‌برد و خواب‌های خواب‌تر می‌دیدیم حتی. تارزان می شدیم و می‌پریدیم از شاخه‌ها به همدیگر. می‌رفتیم بالا از ساقه‌های صاف و می‌رسیدیم آن بالا و می‌ایستادیم به تماشا. پروانه‌ها که شیطنت‌شان می‌گرفت باغبان می‌آمد و صدای‌شان می‌کرد «هیس! خوابند انگار»
سرجایش است هنوز. گیرم فرسنگ‌های زمانی آن‌طرف‌تر.

Labels:


 تو رو می‌گه دکامایا





ببین خیلی بی‌ربطه که من الان بخوام ازت تعریف کنم یا بگم چقدر زندگی با تو شیرینه و ازین حرفا. یا چندبار به ذهنم افتاده که پیشنهاد ازدواج بدم و بعدش به نقطه‌ی سوق‌الجیشیمون نگاه کردم که وسط خاورمیانه‌ست نه تو لندن. اصلن اگه بخوایم یه کم واضح‌تر نگا کنیم تو اصلن تعریفی نیستی. خودت فکر کن به آدمی که دهنشو وا می‌کنه و یه لازانیای ده در بیست سانتی رو می‌ذاره تو دهنش چی باید گفت؟ یا مثلن کسی که در طول غذا خوردنش پنج‌تا دوغ می‌خوره؟
دیگه حتی موضوع شلوارات که همه‌شون عین همه‌ن رو نمی‌گم ولی کفشاتو نمی‌تونم نگم که انگار پنجاه تا جفت از یه مدل خریدی. ببین آزی صادقانه تو دختر خوبی هستی، ولی خب همه خوبن؟ نه؟ [جمعیت حضار: اوهوم اوهوم] اصن یه جایی تو یه کتابی می‌خوندم که نوشته بود اصل بر برائته مگر این‌که خلافش ثابت بشه. کتاب کلفتی هم بود پس سعی نکن ذهنم رو تخریب کنی. می‌بینی که همه‌مون الان یه فرشته‌ی بالداریم تا وقتی دو تا شاخ رو سرمون در نیومده یا حتی ازون دم خوشگلا که مثه فلشه.
امروز می‌دونم که هزاربار همه‌ی وبلاگا رو باز کردی، به سیصد و شصت و اورکات و موبایلت فحش دادی تا یکی پیدا بشه بهت تولدت رو تبریک بگه. خب محبوبیت نداری. چیکارش می‌شه کرد؟ ببین آزی کلن ناراحتی نداره منم تولدم نه کادو گرفتم نه تبریک شنیدم ولی می‌بینی که هنوز زنده‌ام. پس آدما بدون کادو هم می‌تونن زنده بمونن. توئم می‌فهمی که اصلن ارزشت به هدیه و تبریک و اینا نیست و داری برا خودت زندگی می‌کنی و اصلن نباید چشمت به دست باقی باشه. منظورم گدایی ِ‌محبته. کلیشه‌ایه می‌دونم. ولی فضا خیلی غمناکه و این کلیشه‌هه بدجوری پدر آدمو درمیاره. یه بار دیگه بخونین، گدایی ِ‌محبت. قبول ندارین؟ آخرش منظورم اینه که بی‌خیال دیگه مهم نیستی چرا زور می‌زنی؟ می‌دونی چن‌چنتا آدمن که امروز به دنیا اومده‌ن و روز تولدشونه! پس امروز اصلن روز خاصی هم نیست حتی.
حالا برا این‌که دلشکسته نشی از حقایقی که برات شفاف‌سازی کردم و بدونی برا من ارزش معنوی داری. معنوی هم خیلی لغت بزرگیه. ابوی ِ‌من که دیشبم گفتی صداش خوبه و یه کنسرت بذاره و تا صبح دیگه نذاشت ما بخوابیم و هی هی خوند و من فحشت دادم؛ یه کتاب داره که روش نوشته مثنوی ِ معنوی و چون خیلی می‌خونتش باید کتاب مهمی باشه. منم چون دوستت دارم این لغت بزرگ رو برات انتخاب کردم تا بدونی که ارزش تو خیلی بیشتر از گوشواره و گردنبند و گل و جعبه و عطر و در کل هر چی کادوئه‌ست. پس اصلن بیا رها شو از مادیات و به معنویت دخول کن کلنی. چون می‌دونی که من چندرغاز بیشتر نمی‌گیرم که اونم همه‌شو خرج پنج‌شنبه‌هات می‌کنم که با هم می‌ریم آب انار خورون و گردو و جوجه چینی.
حالا که پاتو گذاشتی تو این دنیا -نه نه. حالا که با سر اومدی تو این دنیا. می‌دونید که؟ همه‌ی مردم با سر به دنیا میان پس کسی پا به دنیا نذاشته بیاین همین‌جا ذهن بشر رو از این اشتباه ِ‌موحش نجات بدیم (اینجا هم یه عکس هست که گفته‌های منو علمی-پزشکی می‌کنه و دیگه ردخور نداره)- بله! همکارانم از اتاق فرمان اشاره می‌کنن حالا که با سر اومدی تو دنیا من می‌گم که خب اومدی دیگه چیکارت کنم. اگه نمیومدی که خب نیومده بودی هیچ‌ اتفاقی هم نمی‌افتاد ولی حالا اومدی و کلی هم اتفاق باهات افتاده. خوب و بد و ایناش به کنار موضوع اینه که تو الان یه بردار به سمت بی‌نهایتی که معلوم نیست تا کجاها قراره بری. پس آدم باش و غم دنیا رو بی‌خیال. بشین و زیر اتفاقای زندگیت که متعلق به توئه و مال هیچ‌کس دیگه‌ای نیست انگشت بزن و حالا دست دست.. دست دست دست دست ...

 هامون، لیلا، بارتون فینک، خانم دالووی، مندو، ...




چیزهایی که دل ِ الانم می‌خواهد کمی با بقیه‌ی چیزها فرق دارد. دلم یک شخصیت قصه می‌خواهد. یکی که بزرگ نباشد. یکی که خاکستری باشد مثل خودم. اشتباه کند. مستأصل شود و خوشحال شود بیخودی. بزند به سرش گاهی. یکی که ماورای شخصیت بودنش متعجبم کند؛ که کلاهم را بردارم برایش و تعظیم کنم به خاطر شگفتی‌های روزمرگی‌اش. دلم می‌خواهد فقط ناظرانه نگاهش کنم. دلم نمی‌خواهد برایش بنویسم که زندگی‌اش این طوریست. که قرارست آینده‌اش سه چهار کلمه جلوتر از من باشند. دلم می‌خواهد برود جلو و من در ردپاهایش نشسته‌باشم به تماشا.
این‌طور نوشتن را دوست دارم. دوست دارم که شخصیت داستانم قهرمان هم نباشد. نمی‌خواهم اصلا داستانی هم در کار باشد. می‌خواهم روایت باشد. می‌خواهم روایت زندگی‌کردن‌اش  باشد. ناراحتی‌هایش . خنده‌هایش . شاید که نخواهد اشک‌هایش را ببینم. شاید بیگانه شود با من یک وقتی. شاید بد و بیرا بگوید به من که یک روزی گذاشتمش توی این صفحات. که اسمش را آوردم توی زندگی. شاید پرده‌ها را بکشد، چراغ‌ها را خاموش کند و خود ِ‌تنهایش را بخواهد. شاید دل بزند به دریا و انکارم کند. نمی‌خواهم که قبولم داشته‌باشد. نمی‌خواهم حتی بداند که هستم. می‌توانست هم‌صحبت خوبی باشد شاید. می‌تواند نداند که هم‌صحبتش همان خالقش است. وقتی بفهمد چه؟ که چیزی هم اگر باشد زیر زندگی‌ای از زندگی ِ‌من است چه؟ آن‌وقت نادست‌رس می‌شوم. که به دست نیاوردم هیچ‌وقتی. که بزرگ باشم برایش همیشه.
 این‌ها مهم نیست. مهم این است که نمی‌دانم این حق را دارم که بیافرینمش؟ که روح بدمم درونش؟ که دنبالش راه بیافتم و زندگی‌اش را از سیر تا پیاز برای همه تعریف کنم؟ دلم می‌خواهدش ولی. دلم یک آدم می‌خواهد پر از پستی‌ها و بلندی‌ها. آدمی که گاهی گم شود توی بوق ما‌شین‌ها، گاهی بخیزد توی تنهایی، گاهی قاه قاه بخندد از خوشحالی. آدمی که نگاه‌کند به ماشین‌های زیر پل هوایی. آدمی که بدود در باد، هوس غرق شدن  بیافتد در سرش. از آن‌هایی باشد که بدو ‌می‌افتند دنبال زندگی تا بگیرندش و همیشه‌ی خدا چند ثانیه دیر می‌رسند. می‌خواهم که باشد. می‌خواهم نفس بکشد و این احساس ناظربوده‌گی را به عنوان یک لطف در حق من بکند. بگذارد ببینم زندگی‌اش را. بگذارد از خودم بالا بیایم بعضی وقت‌ها؛ یا پیدا کنم خودم را حتی. بگذارد یاد بگیرم ازش؛ حرف زدن را، کتاب خواندن را، فکرکردن را.
فقط باشد. فقط زندگی کند و زندگی‌ام را با زندگی‌اش موازی بداند، آن وقت نه من اویم نه او من. هردویمان گم می‌شویم در هم. او آن طرف ریل و من  این طرف. قدم‌هایمان با هم می‌رود. این طبیعت زمان است. زمان هست. در روایت من زمان محو نمی‌شود. قصه های موازی هرگز پایانی ندارند. من خودم یک قصه‌ی موازی‌ام.

Labels:


 خود ِ خودش





چراغ قرمز باز ماشین‌ها را هیپنوتیزم کرده بود که آقای پیرمرد با یک دسته گل زرد وایستاد جلوی ماشین. توی فکر بودم یا توی یک دنیای دیگر نمی‌دانم. مات شده بودم روی گل‌ها بدون این که بدانم چه کاری باید بکنم. آقای پیرمرد هم که انگار فهمیده‌باشد؛ من را نگاه می‌کرد و یکی از آن لبخندهای خالقانه-ناظرانه را که انگار درک می‌کنند چه حظی داری می‌بری و چه غرق شده‌ای توی یک المبه گل زرد و سفید روی لبش و بیشتر توی چشمش داشت. متوجه جریان که شدم نگاهم از گل‌ها آمد بالا و به استیل پیرمرد که مثل شوالیه‌ها خم شده‌بود و یک دستش را گذاشته‌بود پشت ِ کمرش و آن یکی را جنتلمنانه دستگیره‌ی گل کرده بود نیشی کشیدم، خندیدم و گفتم نه! مرسی. آن موقع فکر ‌کردم اگر پسر بودم می‌رفتم و یکی از این دخترها را پیدا می‌کردم که عاشق گل باشد. خیلی از دخترها هستند که عاشق گل و گیاهند. آن‌هایی که دوست دارند به جای هر چیزی گل هدیه بگیرند. به‌جای کافی شاپ بروند توی گل‌خانه قدم بزنند. آن وقت‌ها خانه‌ی مادربزرگم نزدیکی‌های پارک شهر بود. آن وقت‌هایی که می‌گویم مال چهار پنج سالگی‌ام می‌شود. یک گلخانه‌ای آن‌جاها بود که از وسطش آب رد می‌شد و سنگ داشت و پرنده. مامان می‌گفت بچه که بودند مادربزرگم می‌گفته این‌جا خانه‌ی فرح است. آن‌ها هم باور داشتند که جای به این قشنگی مال آدمی به آن مشهوری باید باشد. آها! داشتم می‌گفتم یکی از این دخترها را پیدا می‌کردم و هر روز برایش گل می‌بردم. عاشقش هم نمی‌شدم هم حتی که بعد عشق‌مان بترکد یا بپکد یا اصلن بیخودی بشود. فقط برایش گل می‌بردم. از آن نگاه‌های معنی‌دار ِ‌عمیق هم نمی‌کردم. کول و خونسرد گل را می‌دادم بهش و می‌رفتم. او هم می‌رفت عشق‌بازی می‌کرد با گل‌هایش. شاید روزی دوسه بار گل می‌خریدم. هر جایی که گل بود. کنار ِ خیابان. از دست‌فروش‌های چارراه، از گل‌فروشی‌های بزرگ و کوچک. اوهم می‌گرفت‌شان می‌گذاشت توی گلدان. گلدان‌هایش که تمام می‌شد می‌گذاشت‌شان توی لیوان. لابد همه‌ی لیوان‌هایش پر می‌شدند. دیگر حتی جا پیدا نمی‌کرد کتابش را بگذارد روی میز. خسته نمی‌شد ولی. دوست‌شان داشت. چیپس نیست که زیاد بخوری چربی ِ خونت بزند بالا یا چه‌می‌دانم کلسترول و این‌ها. گل است. هر چقدر هم که باشد باز کم می‌آید. بعد که لیوان‌هایش هم همه پر می‌شدند، سینک را آب می‌کرد و باقی گل‌ها را می‌گذاشت آن تو. دیگر هیچ جایی نداشت. توی قابلمه‌ها، کاسه‌ها، فنجان‌ها. همه جای خانه‌اش می‌شد گل. اصلن زندگی همین‌طوری‌اش قشنگ است. خودش می‌شد آرزو. نه آرزویی که بخواهی بهش برسی. خود ِ خودش بی‌هیچ واژه و اضافه‌ای آرزو می‌شد. نگاهش که می‌کردی با خودت می‌گفتی قشنگ‌تر از این هم می‌شود؟!
چراغ که سبز شد و ماشین‌ها راه افتادند هنوز غرق گل‌ها بودم که دیدم دسته گل زرد را یکی خریده و گذاشته روی داشبورد. دو تا خانم و آقا تویش نشسته‌بودند و به گل نگاه هم نمی‌کردند.

Labels:


 ای گنج نوشدارو




مرهم به دست وُ
ما را
مجروح می‌گذاری؟

Labels:


 ت مثل تولد




می‌خواستم بنویسم که باد بود و ماه بود و قرص مهتاب بود. که باغ بود و فواره بود و چه و چه‌ها بود. که من بودم و شاملو گویی جور دیگری من را هم گفته بوده‌بود آن سال‌ها در «میلاد». که گفته بود برگ و باد و برکه را زندانی کرده‌ام بی‌آنکه زندانی‌شان باشم. چه گفته بود به راستی که به یادم نمی‌آید تمام آن کلام‌های زیبا را؟! که من بودم و موج می‌زدم توی آب و گنجشک بودم و حنجره‌ی قناری. که چشمک ستاره بودم آن‌گاهان و جواب ِ آب به قطره‌های باران. من بودم و نبودم و آفتابی نبود که بتابدم و درد مادر بود و نگاه ِ عشقناک ِ پدر که از هوس تهی نبود. من کاشته شدم و آمدم و در وسعتی بسیط حجم دادم خویش را به عشق ِ بودن. من آمدم و تکه‌ای از باد و آفتاب و خاک را آوردم به این عالم. من من شدم و درونم و بیرونم آغازی شد برای قصه‌ای تازه از بودن. قصه‌ای تازه از دخترکی مو مشکی با چشم‌هایی قهوه‌ای که با هر باد به نیمه‌ای از روحش سلام می‌کند و بر آب و آسمان و آفتاب بوسه می‌زند و خنده‌هایی را به امیدهای افسانه‌ای گاه و بی‌گاه بر لب می‌نشاند....
و ممنون از چندباره‌ترین تولدهایم که باز آوردتم.

Labels:


 انحناهای عاشقانه 1




اولین‌بار که دیدمت توی تاکسی بود. روی صندلی جلو نشسته‌بودی و کله‌ي درازت نمی‌گذاشت جلو را ببینم. گوش‌هایت را دوست داشتم و آن انحنای پشت گردنت را. زیاد نکشید تا عاشقت شدم. قیافه ات چنگی به دل نمی‌زد [تعارف که نداریم] ولی اگر همه‌ی عکس‌های عروسیمان را پشت به دوربین می‌ایستادی همه می‌فهمیدند پشت گردنت چه انجنای عاشقانه‌ای دارد.

Labels:


 vin de Champagne





«آقای هه هه» به نظر من مرد جالبی بود. به نظر خیلی‌های دیگه نه تنها جالب نبود بلکه بی‌نظم و مزخرف و یلخی هم بود زندگیش. هه هه به کسر ِ ه! نه حتی هَه هَه، یا ها ها با یه طعنه‌ی فلان سوختگی یا یه هی‌هی‌یه مرموز. فقط هه هه یه جور خیلی معمولی و سبک و مختصر و نه خیلی همچین خوشحال. آقای هه هه از بچگیش به همه چیز هه هه می‌گفت. از مهدکودکش که شلوارش رو خیس کرد و تمام بچه‌ها با انگشت نشونش دادند تا وقتی قضیه‌ی خونوادگیش کلن به هم ریخت و زن و زندگیش رو از دست داد و آخرش کارتون خواب شد.
زندگیش بالا پایین زیاد داشت. یادم نمیاد سه ماه بوده باشه که مثل آدمای معمولی دم بجمبونه. تنها چیزی که از آدمی‌زادی داشت نوع نفس کشیدنش بود وگرنه هیچ عادتی غیر از هه هه گفتن توش نموند. دوران به دوران عوض می‌شد و خودشو توی زندگی‌هاش غرق می‌کرد و در می‌آورد. می‌گفت «این شطرنج بازی کردن با خدا هم بساطیه‌ها!» بساط بودنش رو هم من به چشم می‌دیدم. می‌گفت «لامصب! به رقیب نباس باج بدی. آخ و اوخ نباید بکنی. الان نشسته پشت میز و با یه پوزخند داره نگام می‌کنه ولی می‌دونی چیش خوبه؟ که همش بازیه. بازی هم که درد نداره. داره؟ مهره برا زدنه. یا می‌زنی یا می‌زنه. آپشن دیگه‌ای هم هست؟ نه واقعن هست؟»
خیلی که کم می‌آورد می‌رفت یه دوری می‌زد. بلندترین جایی رو که می‌تونست پیدا می‌کرد و اون بالا زل می زد پایین و سیگاری وُ یه چیز سرکشیدنی‌ای. بعضی وقتا هم برا این‌که پوز رقیبو بزنه یکی رو با خودش می‌برد اون بالا و حال بالا بودنش رو تکمیل می‌کرد. ندیدم اخم کنه. یا ناراضی باشه. بهش می‌گفتن بی‌خیال اونم اعتراضی نمی‌کرد. من بی‌خیال زیاد دیدم وقتی به بی‌خیالا می‌گی بی‌خیال شاکی می‌شن و از خودشون دفاع می‌کنن ولی آقای هه هه یه هه هه می‌گفت و بعدش سکوت می‌کرد بعضی وقتا هم که کبکه خروس می‌خوند یه نیشگونی از طرف می‌گرفت و یه بوسه‌ای و چیزی و لبخندی. بعدشم انگار که اصلن دوست داشته‌باشه بی‌خیال ببیننش یه برقی ته چشاش نگات می‌کرد که آدمو هم می‌ترسوند هم می‌چلوند.
می‌گفت شطرنج بازیه خوبیه ولی وقت می‌بره. عمر می‌بره. اعصاب می‌بره. شروعش کردیم تمومش می‌کنیم. یه وقتایی زندگیش روال عادی داشت. یادمه چند ماه؛ فکر کنم شش هفت ماه بی‌هیچ اتفاق خاصی گذشت. یه روز دیدمش گفتم مهره‌هات تموم شده یا باختی؟ گفت بِرِیکِه! خدا رفته دور بزنه شامپاین بخوره، نفس بگیره. منتظرم برگرده ماتش کنم. سه روز بعدش بار و بندیلش رو جمع کرد عاشق یکی از این زنای فلان شد و رفتند بیابون‌گردی. بعد که پیداش شد یه بچه بغلش بود و یه هه هه‌ی گنده روی لبش. نمی‌شد فهمید مهره‌ش رفته یا مهره زده. به قول خودش وقتی بازی باشه چه فرقی می‌کنه. ناظر سومم نداشتن حتی. شاید هم داشتند. ملموس نبودن ولی غیر از من چندتای دیگه هم بودن که حالشو می‌پرسیدن. بعضی دخترای دانشگاه که چند سال بعدش بچه به بغل هم از زندگیش پرس و جو می‌کردن. نزدیک شدن بهش سخت بود. شایدم محال بود. ممکن بود بتونی تا تو رختخواب هم باهاش بری ولی ازون آدمای نقطه‌سیاه‌دار بود. ازون دسته که نمی‌شه همه‌شونو خوند. یه جاهایی‌شون تاریکه. یه جایی که انگار تمام کائنات (چه کلمه‌ی قلمبه‌ای) توش جا می‌شه. این‌جور آدمان که می‌زنن تو تیپ شطرنج‌بازی. همیشه انگار یه ور ذهن‌شون دنبال یه چیزاییه. خلوتشونم خلوتیه. آرامششون به چشم من و تو آرامش نیست ولی اون نقطه سیاهه که نقطه‌ی ثقل‌شونم هست به‌شون این باورو می‌ده که آب از آب تکون نخورده.
آخرین باری که دیدمش خیلی پیر شده بود. حساب سن و سالشو ندارم ولی پیر بود نسبت به اطرافش. بهش گفتم داری می‌بازی نه؟ گفت «اشتباه کردم. اون موقعی که خدا شامپاین می‌خورد من دنبال مهره‌ها بودم. کاش منم تو بریکا یه شامپاینی، ویسکی‌ای ... یه چیزی لااقل. بعد رو به من برگشت و گفت من فقط یه شاه دارم، مامازل یه چی با من می‌خوری؟»

لینک.نوشت: خدای هزارتو

Labels:


 بهانه‌ی تاریخ




تاریخ بهانه‌ می‌شود گاهی برای نمایش خون ِ‌دوباره.

پسا.نوشت: بی‌صدا نشستن جرم نیست طعم تلخی بی‌اعتنایی می‌دهد؛ به دوران، آدم‌ها و فریادها.

 باده بیار ساقیا





صبح‌ها که آفتاب دو دل بود بین سیاهی و سپیدی بلند می‌شد و می‌نشست روی تخت. نگاهش برمی‌گشت روی من که اسیر خواب بودم و زمزمه‌ی آواز می‌شد

«باده بیار ساقیا تا که به می وضو کنم»

و من می‌پیچیدم توی آن همه سفیدی و گم می‌شدم بین‌شان. جایم می‌کرد توی دست‌هایش «های ساقی!‌ می‌گریزی؟» باز شاپره‌ام بود که پر می‌کشید تا ول کنم بودنم را توی بودنش. آسمان که از خاکستری به سفیدی می‌گریخت، فشارترم می‌داد وقاصدک ِ صدایش مورمور می‌کرد گوشم را «پر کن پیاله را! صدای کفش‌هایش می‌آید» من پرش می‌کردم و سر می‌کشیدیم به یک جرعه. من می‌شدم ساقی ِ مست و او مست ِ‌ساقی. طرب و مطرب بود و خدا که روی پله‌های آخرِ طلوع نگاه‌مان می‌کرد. حنجره‌اش جلا می‌یافت تا نجواهایش رنگ فریاد بیابد

«باده از ما مست شد نی ما ازو/ عالم از ما هست شد نی ما ازو»

Labels: ,


 حرف‌های آخر هفته






حرف‌های آخر هفته


مقدمه‌ای اندر باب: و همانا یکی از سخت‌ترین و شیرین‌ترین کارهای این دنیا حرف‌های آخر هفته نوشتن است. خوشحالیم را شریک می‌شوم با شما وقتی روی اسکرین خالی بعد از ماهها ننوشتن می‌نویسم حرف‌های آخر هفته و نگاهش می‌کنم که با همه‌ی هیچ بودنش چه انگار آشنایی‌ست که هرباره‌ی دیدنش خالی از آن عتاب‌های دوستانه برای بی‌معرفتی‌ست.


اعتراف‌های آخر هفته

- اعتراف می‌کنم تقدیر ِ ما نوشتن نبود، از لوح سفید ِ دیوار و گوش ناشنوایش شروع شد. ماند این‌جا و گذرگاهی شد از دل من تا دل‌تان. گاهی خندیدیم با هم و گاهی دیگرش هوار کشیدیم و بغض کردیم و نامه‌های ننوشته‌مان را چندباره برای هم خواندیم. حرف‌های نزده‌مان را به دیگری نجوا کردیم. نگاه‌های نفهمیده‌مان را روی فلانی صدباره مرور کردیم. اعتراف می‌کنم که نوشتن به خودی ِ خود شاید سهمی از آن تاریکی ِ وجودم بود. از آن قسم از حفره‌ها که هیچ‌وقت پر نمی‌شوند. از آن‌هایی که حتی خودم از دور نگاهش می‌کردم و راهی برای گریزش نداشتم ولی این قلم التیامی بود. التیامم می‌داد و گاه ِ بلند شدن عصایی می‌شد برای یاری‌ام. اعتراف می‌کنم که ننوشتن گاه سخت‌ترم می‌آید از نوشتن ولی این بافتن ادبیات این قافیه‌ها که می‌آیند و سجا می‌دهند به حرف چنان تنگم می‌کند که از نوشتن همه‌چیز عاجز می‌شوم. روزی را آرزومندم که بنویسم بی هیچ حاشیه‌ای بی هیچ مخلفاتی که کلمه‌ها را به رخ بکشد. من باشم و حرفی دوستانه و کلامی که خودش آینه‌ای باشد برای فهم نه رنگین‌کمانی که در رنگ‌هایش کسی را گم کند.
- اعتراف می‌کنم برایم کنار آمدن با آدم‌های غیر وبلاگی بدجوری سخت است. انگار که یک چیزی توی من و آن‌ها با هم فرق دارد. نه این‌که وبلاگی بودن چیز خاصی باشد. نه فقط نوشتن حتی. گاهی همین دانستن خواندن و پابه‌پا جلو رفتن. توی آدم‌های وبلاگی انگار یک بلوغی هست. یک نوعی از دید که آن‌هایی که خودشان را بالکل درگیر واقعیت می‌کنند اثری از آن ندارند. آدم‌های وبلاگی همین بی سود ِ مادی بودن کردارشان. همین‌ قانون‌مند بودن عملکردهاشان بدون هیچ قانون نوشته‌ شده‌ای نشئه‌ای از تکامل است. احترام متقابل را خودبه‌خود یاد می‌گیرند و اجتماعی شدن را بدون هیچ واکنش منفی‌ای ذره ذره پیدا می‌کنند. آدم‌های وبلاگی و غیر وبلاگی تفاوت‌شان در همان یک پله صعود است به بلوغ که من ناآگاهم ارتفاع آن پله چه‌قدرها می‌تواند باشد.
- اعتراف می‌کنم خیلی چیزها دوست داشتم بگویمت. نه فکر کنی فحش یا بد و بیراه. نه حتی طعنه و کنایه. حرف‌های عاشقانه هم نبود. تمامش توی یک عالمه چرا خلاصه می‌شد. چرا باید آخرش آن همه خواستن بشود تنفر و بماند توی چشم‌هایم تا همه‌اش آرزو کنم فراموشت کنم. سخت است می‌فهمی، هان؟ حالا مجبورم گریز بزنم. به یاد نیاورم. غرق شوم در زندگی و در این غرق شدنم بدانم که این تنهایی بدجوری گریبان‌گیر است. رهایی ندارد لامصب. با بودن کسی پر نمی‌شود. به فرض هم که خودت را پر کنی با کسی/ چیزی، با رفتنش آن درد چندباره می‌شود و خودت می‌مانی باز با خودت و آن همه چیز که تلمبار شده‌اند توی کوله‌ات برای یادآوری.
- اعتراف می‌کنم این سنجی بدجوری می‌تواند آدم را برهاند از زمین‌هایی که پایت را گیر داده‌اند. (حواستان باشد آن پایین یک ویژه‌نامه‌ای داریم‌ها!)
- اعتراف می‌کنم [...]
- اعتراف می‌کنم از آدم‌های بی‌دشمن دل ِ خوشی ندارم. آدم‌هایی که در تمام زندگی‌شان همه را راضی نگه می‌دارند یک جای کارشان می‌لنگد شاید هم دو جایشان. به هر حال آدم اگر آدم باشد موضع دارد و آن موضع برای برخی قابل قبول نیست. جدا از بحث محبت و خلق و خالق و این حرف‌ها با دو تا دشمن هم‌زمان نمی‌شود پایه‌ی دوستی ریخت؛ اگر شد لابد ریگی در کفش آن وسطی هست.
- اعتراف می‌کنم این روزها بی‌احساسم؛ کمی آواره. شاید هم بیخودی الکی ندار. نمی‌‌دانم. یک طوری‌ام این‌روزها. نباید طوری باشم. خبرم هست که خودم گفته‌ام که آسمان خش نمی‌افتد با بالا رفتن‌هایم. با ناله‌ها و هوارها و چنگ‌هایم. می‌دانم که چه همه مشکلات زیادند و من در این اثنا کلی می‌شود به لذت داشته‌ها و خوشبختی خوش باشم اصلن. وقتی این چشم‌ها را می‌چرخانی و کلی چیز می‌بینی که دیگری حتی توی خواب‌هایش ندیده و مهم‌تر دوست‌شان داری. لذت می‌بری. برایت زندگی همان چند دقیقه‌ای می‌شود که روی نیمکت‌های پر از پتانسیل ِ نشستن نشسته‌باشی و ذوق کرده‌باشی از آن همه بهار و سبزی و آن آبی پر رنگ آسمان که جایی در آن پس‌زمینه می‌رود و رنگ می‌بازد و نیلی‌اش را به رخ می‌کشد. زندگی می‌کنم در لحظه‌هایی این‌چنینی که بی‌نهایتند و برگ‌هایی که سقف می‌سازند بالای سرت و نمی‌بینی چند هزار تا پرنده رد ِپا گذاشته‌اند روی آن شاخه‌های کلفت و چند باره شکسته آن شاخه‌های ترد و نازک زیر پاهای ساکنانش و ترسیده‌اند و دویده‌اند و پرواز کرده‌اند. می‌بینی زندگی همین طوریست. همان پسرک شیطانی‌ست که می‌دود و با تمام شیطنتش از بی‌همبازی‌ای دلش می‌گیرد. می‌دانی رفیق بیراهه می‌رویم گاهی فغان سر می‌دهیم و خودمان را لابه‌لای برف‌ها می‌پوشانیم. گیریم که تابستان باشد. خب کاه!‌ پوشانده‌ایم خود را و چشمان‌مان را. که نبینیم انگار. که یادمان برود از کجا آمده‌ایم. من گمانم دارم لایه می‌کشم روی دنیا. دارم خیابان‌ها را رودخانه می‌بینم و ماشین‌ها را قایق و کرجی. دارم سیاره‌ها را نزدیک می‌کنم. جاده‌ها را خاکی. انگار هی برمی‌گردم به عقب. روی همه چیز یک پوسته کشیده‌ام. آبی و سبز. خودم هم سرخپوست می‌شوم فردا. شاید هم یک چیز دیگر. اصلش این‌ست که دیگر این‌جا نیستم. دیگر هیچ‌جایی نیستم. گاهی آپلود می‌کنم خودم را در آسمان. گاهی دیگری را دانلود می‌کنم توی زندگیم. ستینگم را دستکاری می‌کنم. یادم که می‌آیدت هایپرلینک می‌کنم خودم را آن‌جا. چه فرقی می‌کند که حالا نیستی وقتی خیال من با واقعیتم همان یک مو فاصله را هم ندارد.

درد دل‌های خودمانی ِ آخر هفته

- رابطه‌ای که فاسد می‌شود فاسد شده. هرچه هم که بخواهی نگهش داری بوی گندش عالم را پر می‌کند و آدم‌ها را عاصی. چه می‌شود که یک رابطه می‌گندد؟- موضوع تو که نیستی نه حتی من. موضوع آن منی‌ست که از وجودت برانگیخته می‌شد و از تو در وجودم. از آنی که می‌توانستیم باشیم با حضور همدیگر. از آن پلی که بین‌مان راهی می‌شد برای عبور. حالا آن پل بی صاحبی، بی عابری برای رد شدن ایستاده آن‌جا و یتیمی می‌کند. چند تا رابطه‌ی یتیم دارند نفس می‌کشند. می‌دانید؟
- دنیا را که بگردی و برگردی و بایستی سر جایت؛ باز هم دوزاریت می‌افتد که همان صدای دوزاری هم خیالی بیش نیست چه برسد به ارزش و بها و چه می دانم بحث‌های فلسفیِ روزگار. برای منی که هنوز هم هیچ نفهمیده‌ام از خلقت، از زندگی از این عالم اثبات شده که بیخود به در و دیوار می‌کوبیم. که عمر دور می‌ریزیم و در الک آن سال‌های پرشکوه‌مان شاید یک یا دو سال شاید هم اصلن چند ماه یا چند روز باشد که آدم بوده باشیم. آن طور آدم که خودمان بخواهیم خودمان را. نه حتی خوش فقط آن‌جور از آدم که به بودن‌مان افتخار کنیم.
- خیلی خیلی خیلی مشتاقیم اسم این آزی دکامایا را به سرندی‌پیتی تغییر بدهیم. حالا که حرف به این‌جا رسید یک چیزهایی هم بگویم. دکامایا مهربان است. هر وقت که بخواهی هست. از بودنش می‌شود لذت برد. از شیطنت‌هایش و آن روح کودکی که درونش هنوز سر به هوا می‌زند. از آن دوست‌داشتن‌های بی شیله پیله‌اش و روح بزرگی که بزرگ نگاهش می‌دارد در عین کوچکی. دکامایا برایش فرقی نمی‌کند وقت غم و شادی هر دو می‌خندد و خوبی بالاترش این‌ست که خنده و گریه‌اش را برای خود ِ تنهایش نگه نمی‌دارد. با هم می‌خندیم و گریه‌هایمان را با هم به خنده بدل می‌کنیم. با هم بلدیم دنیا را بپیچانیم و به پیچیده شدنش بخندیم. دکامایا چیپس و پنیر و جوجه چینی دوست دارد و به فیله استریپزهایی که اصلن خوشمزه نیستند فحش می‌دهد. اگر هم آن کارهایی که می‌خواهد انجام ندهی دهنت را هموار همی‌کند. دکامایا بیست تا شلوار دارد و هیچ‌کدام‌شان با آن یکی فرق ندارند. کفش‌هایش هم توی یک قالبند. تازگی‌ها لپش را به ویترین مغازه‌ها می‌چسباند تا از آن دستبندهایی که می‌خواهد پیدا کند. دکامایا این‌روزها زیاد می‌خوابد تا زندگی بگذرد. توی خوابش چیزهای ماورائی می‌بیند و توی واقعیت منتظر آن‌ها می‌شود. این دختره‌ی دوست‌داشتنی به مزایده گذشته‌می‌شود.
- کار کردن هم خسته‌کننده‌است ها! حالا گیرم ما همه جوانیم و قاه قاه ِ خنده‌مان به تلنگری به هواست. آن‌هایی که کادر دولتی‌اند چه کار می‌کنند؟ هر روز، هر روز؟ از دچار روزمرگی شدن هم می‌گذرد. من که دارم برای فان کار می‌کنم خسته شده‌ام بقیه‌ای که «باید» می‌گذارند برای خوشان اسکلت نمی‌شوند احتمالن؟

توصیه‌های آخر هفته

- توصیه می‌کنم هیچ‌وقت برای کسی که معلوم نیست متهم ماجراست یا قربانی ماجرا مرام نگذارید. بعید هم نیست که خودتان بشوید قربانی ِ ماجرای بعدی.
- توصیه می‌کنم اصلن عین خیال‌تان نباشد بنشینید کنار خیابان ِ پر دار و درخت بغل عمو هندونه‌ای، هندوانه بتناولید و هی به ملت هندوانه تعارف کنید.
- توصیه می‌کنم خودتان به جهنم وقتی دوازده ساعت به صورت ممتد قرارست راه بروید فکر آن کفش پاشنه‌بلند ِ بدبخت را بکنید که ولو می‌شود.
- توصیه می‌کنم به اندازه‌ی کافی بخوابید هی توی تاکسی خواب‌تان نبرد بیفتید روی بغلی. خب سنگینید خب!- توصیه می‌کنم گیر ندهید به مردم انقدر. چرا بیکار که می‌شوید،‌ حرف که ندارید می‌نشینید مردم را وجب می‌کنید؟ دوست دارید وجب‌تان کنند؟
- توصیه می‌کنم زندگی را مثل من عجول و سنگین نگیرید. فکر نکنید که ثانیه‌ها جاودانه‌اند تا ابد. که حرف‌ها متناقض نمی‌شوند روزهای دیگر. یادتان باشد که زمان هم به حکم مخلوق بودنش رو به زوال است چه رسد به ما و حرف‌ها و کلمات. جوری فراموش‌تان می‌کند عالم که خودتان هم باورتان نمی‌شود روزی بوده‌باشید.
- توصیه می‌کنم اگر کسی را دوست ندارید بیخود به قبولاندنش سعی نکنید. زندگی تباه می‌سازید. نه زندگی ِ دیگری را زندگی ِ‌خودتان را وقتی موجی از افکار پشت سرتان، در هر لحظه نوسان می‌کند و شما را از آن اوج لذت و آرامش خیال رها می‌سازد.
- توصیه می‌کنم به آدم‌هایی که حافظه‌ی خوبی دارند بدی نکنید و به آدم‌هایی که حافظه‌ی بدی دارند خوبی نکنید. (قالهریعلیهدرود)
- توصیه می‌کنم به امید فردای‌تان امروزتان را خاک‌مالی نکنید.
- توصیه می‌کنم شتر نباشید در کینه.
- توصیه می‌کنم به پدر و مادرها و خودم وقتی این نم را یدک کشیدم گول این جمله‌ی فرزندم با من رفیق است را نخورید. فرزند شما تنها یکی از نقش‌های ممکن را برایتان بازی می‌کند.

آرزوهای آخر هفته

- آرزو می‌کنم بتوانم بلند شوم. بلند شدن برای من یعنی به دست آوردن آن احساس خالص و بی‌ریا که گم شد. که پیدا هم نمی‌شود هیچ‌وقتی به دویدن. آرزو می‌کنم بتوانم باور کنم، دوست داشته‌باشم و از این سطح پندار که روی کفشهایمان خاک می‌خورد بالاتر بروم. دلم می‌خواهد سینه‌ای داشته باشم گشاده. آن‌قدر عظیم که هیچ کسی، هیچ جایی در هیچ زمانی خشی را که قبلا در آن انداخته پیدا نکند. می‌خواهم باور کنم که دنیا را در نقطه و نقطه را در دنیا و همه چیز را نه غیر آن و نه خود ِ آن می‌تواند گرفت و چلاند و آبش را قلپ قلپ سرکشید.
- آرزو می‌کنم همه‌تان یک دوست‌هایی داشته‌باشد مثل دکامایا، مثل سنجی و مثل بعضی‌های دیگر که بودن‌شان خوشحال‌تان کند. و همان قدم‌هایی که با شما و با آهنگ شما برمی‌دارند پر باشد از چیزی به نام دوستی و از چیز بالاتری به نام اطمینان و چیزهای بالاتری در مراتبی از خوشی و زندگی.
- آرزو می‌کنم هندوانه‌ها همیشه چاق باشند،‌ گرد باشند، صورتی باشند و آبدار. [سنجی نخند!]
- آرزو می‌کنم حسود نشوم،‌ دست و دلم نلرزد. دوست نداشته باشمت؛ نه تو را و نه تمامی آن بودن‌ها را. چه سخت‌ترم می‌شود گاهی دوست نداشتن بعد از همه‌ی این لحظه‌ها. و آن حجم بزرگ که میانه‌ی دست‌هایمان جا خوش می‌کرد و به آواز نون‌خشکی دادیش رفت. آرزو می‌کنم یک چیزهایی یادم نرود و اگر یادمان رفت زمانه با پس‌گردنی یادم نیاورد که مصیبتی‌ست.

آهنگ آخر هفته

Leonard Cohen - Here it is

به خاطر آهنگ ممنون از دلتنگی‌های کارمند خیابان بیست و ششم که تازه اینجا می‌نویسد اما خوب و شما که مهمان‌نوازی بلدید! ‌هوم؟

ته مانده‌ی حرف‌های آخر هفته

- ویژه‌نامه‌ی مردابی: از آن باواریای سیب شروع شد صبحش و عصر که هر دویمان با سه ثانیه این‌ور و آن‌ور ایستاده بودیم همان‌جای بار اول ِ‌دیدن‌مان. بعدش هم که دیگر اصلن راه بود که می‌بردمان و ما نبودیم. حرف زدیم و پشت سر همه‌تان صفحه گذاشتیم. چه چیزهای که خنده‌مان را به هوا برد و چه عالمه چیز که نگفته‌مانده بود این ماه‌ها. درخت‌ها قد کشیده‌بودند و کوچه‌ها خیس‌تر شده‌بودند و شاید هم خوشگل‌تر سنجاقک، هان؟ جای خیلی‌ها خالی می‌زد وقت هندوانه خوردن‌مان، می‌زد سنجی؟ و آدم‌هایی که ردیف می‌کردیم که دوست داریم همین‌جاها باشند. دیدنی باشند. دست آقای بقال درد نکند که یک کاتر کج و کوله داشت و عمو هندونه‌ای که مهربان بود و کوچه که قشنگ بود و مرداب جلویمان (هاها) که بی‌نصیب‌مان نذاشت. و آدم‌ها. آدم‌هایی که رد می‌شدند و به دو تا حشره می‌خندیدند و به تعارف‌مان دست می‌گذاشتند روی سینه‌شان و لبخند گشاد تحویل‌مان می‌دادند. و این سنجی که تعارف شهرستانی بلد نبود که پاچه‌ی آقای سیبیلو را بگیرد و هندوانه بدهد به‌خوردش. همه‌اش یک مرداب‌گردی بود از نوع ِ عالی. تکرارش را آرزومندیم. باشید الهی بارهای بعدی‌اش. [لاک ِ من چه رنگی بود آن روز دختره‌ی نارنجی؟ ]
- وقتی نمی‌نویسی بعدش یک جوری انگار سختت می‌شود. انگار شروع دوباره یک چیز نویی را می‌طلبد. یک وقفه‌ای این وسط هست که وادارت می‌کند ننویسی. به شما توصیه می‌کنم گول این وقفه‌ها را نخورید. بنویسید فقط به خاطر نوشتن. بنویسید که نوشتن غذای روح است و روح بی‌غذا حتی اگر نمیرد به اغما می‌افتد.
- توی شرکت مذکور که تازه‌واردیم اوضاع و احوال خوبست. بچه‌ها فرندلی‌اند تا به این‌جا. دوست می‌دارم روزهایم را آن‌جا. گرچه که خسته می‌شوم و راه‌های دراز هر روز کش‌تر می‌آیند ولی با همه‌ی این‌ها و همه‌ی مشکلاتی که این لینوکس و سوکت برایم درست می‌کند از قبل‌ترم راضی‌ترم. صبح‌ها اوایل از آن طرف کوچه می‌رفتم که بلندتر بود. یک استندبای می‌خواستم قبل از سلام و علیک‌های کاری. فکر می‌کردم. دلتنگ می‌شدم. یادم هست که اشک هم توی چشم‌هایم جمع می‌شد چند بار. یک بارش هم بادام زمینی توی دست‌هایم خشک شد و نخوردمش بس‌که حالم ناخوش شد یک دفعه‌ای. ولی حالا وقتم تنگ‌تر شده. اگر وقت داشتم بیتشر ازن‌ها دلم تنگ می‌شد لابد. ولی ندارم. و تو بی‌معرفت‌تر از این‌ حرف‌هایی که نیازم به دلتنگی برود.
- این روزها مضطرب می‌زند. مدیرعامل‌مان را می‌گویم. دیگر آن آدم خوش خیال قبلی نیست. یک چیزی درش عوض شده. یکی گفت ضرر زده به شرکت. یک عدد گنده ای هم ضرر زده. خدا عالم است. دیگر آن قدرها نمی‌خندد. عصبی‌ست. زل می‌زند یک جایی می‌رود توی فکر. من مرد بودنش را دوست دارم. از آن مردهای مرد است گاهی شنیده‌ام که با بچه‌هایش حرف می‌زند. مهربان است. آن روز هم که مثل بعضی وقت‌های دیگر بحث زن و مرد بود گفت که مردها بیچاره‌ترند. خصیصه‌شان نیست که بکشند مشکلات‌شان را تا خانه. برایشان درد دارد که وقتی می‌آیند خسته اند؛ نمی توانند بچه‌ی چند ساله شان را ببرند اسکیت بازی کند. پارک ببرند. بلند بلند بخندد. و این درد دیدنی نیست چون نمی گوینش ربطش می‌دهند به یک چیز دیگر. من فکر نکردم همه‌ی مردها این طوریند ولی این آقا همین که این ها را می‌بیند/می‌داند خیلی مرد است. و من همیشه مرد بودن را ستوده‌ام. مرد بودن را وقتی خودت را به زور نکشی بالا. که به زور نخواهی بگویی من اول خلق شدم و بعد حوا. بنشینی و از دردهایت بگویی تا بقیه ببینند دردهایت هم به اندازه‌ی خودت بزرگند. بزرگ باشی و مرد؛ مردی که نمی‌گوید و وقتی که می‌گوید می‌بینی چه در لحظه‌هایش هم استوار است. چه دلی دارد و چه جاودانه‌گی‌ای.
- و خدا! بگذارید خدایتان سر جایش باشد. هان؟ اگر نبود این بدبختی‌هایمان را گردن چه کسی می‌انداختیم؟ خدای من چنان وجودیست سرشار در عالم که نه جز او چیزیست و نه با او چیزیست و نه خود ِ او چیزیست. باید که مجزا شوی و در تک تک عالم فرو بروی و همه چیز را به آن قسم که هستند بخواهی و ببینی و حس کنی شاید که ببینی خدا بودن چه سهل و ممتنع است.
- مثلنی حالمان خوبست. زندگی به راه است. ملالی نیست. کمی گیج و ویجیم در روزگار که همیشه‌ی خدا هم یکی از لاستیک‌هایم پنچر بوده. زندگی گندش هم به دل می‌نشیند، واقعنی! این‌که می‌گویم تاوان ِ بی‌مرگی می‌دهیم آن‌قدرها هم بد نیست. جای حرف دارد باشد برای بعد و بعدها که می‌آیند.
- کلن خیلی چیزها به من ربطی ندارد دیگر. بیخود هم بود نوشتن بعضی چیزها. ولی خب عقده‌ای شدن هم ترس دارد. بی‌خیال‌شان شدم. همه‌شان را که جمع شده‌بود سر موهایم کوتاه کردم. ریخت کف آرایشگاه. جمع‌شان کرد. حالا شاید کلاه‌گیس هم شده باشد.
- من را ببخشید اگر که زیادی شلوغ و پلوغ و قر و قاطی بود نوشتنم. بعد از دو ماه ننوشتن حرف‌های آخر هفته این یکی را بر من ببخشید تا هفته‌های دیگر از خجالت ِ شما و خودم در آیم.

پسا.عکس.ن: آن عکس هم نقاشی ِ‌روزهای تعطیل‌مان است که قول داده‌بودیم! قول داده‌بودیم؟

Labels:


صفحه اول



براي هميشه

«وقتی ازین در بیرون می‌رم ممکنه فقط تو ذهن آشناهام وجود داشته باشم. شاید هم من پوست پرتقالم»

سلینجر-دلتنگیهای نقاش خیابان چهل و هشتم-تدی

پستهاي اخير

U? Wanted?
خاک ِ وبلاگ
Ohum
گیرم فرسنگ‌های زمانی ...
تو رو می‌گه دکامایا
هامون، لیلا، بارتون فینک، خانم دالووی، مندو، ...
خود ِ خودش
ای گنج نوشدارو
ت مثل تولد
انحناهای عاشقانه 1
 

بايگاني

December 2004
July 2005
October 2005
December 2005
March 2006
April 2006
October 2006
November 2006
December 2006
January 2007
February 2007
March 2007
April 2007
May 2007
June 2007
July 2007
August 2007
September 2007
October 2007
November 2007
December 2007
January 2008
February 2008
March 2008
April 2008
May 2008
June 2008
July 2008
August 2008
 

از دوستان

 

پيوندها


Masoudeh[at]gmail[dot]com


Feed: XML