18 November 2009

 صفر و یک


شیر می‌خورم که خوشحال شوم. یک لیوانش را سر می‌کشم. بعد قلپ قلپ؛ همیشه می‌توانسته حالم را خوب کند. الان نمی‌شود. ناراحت هم نیستم. یک جور حس بی‌خودی ولت‌اشمرتسی دارم. این‌طوری نیست که نتوانم زندگی کنم یا فحش و بد و بیراهی داشته باشم توی دلم. نه. به طور نامحسوسی از چیزی که نمی‌دانم چیست زجر می‌کشم. چیزی که رسوخ کرده زیر پیکر. روی پیکر. میانه‌ی تمام سلول‌ها. شب‌ها برمی‌گردم. طولانی. خودم را لم می‌دهم روی صندلی. چراغ‌ها را می‌پایم از پشت شیشه‌هایی که تمیز نیستند. فکر می‌کنم به گذشته‌. به خاطره... ها. هرکدامش که یادم می‌آید لب‌هایم را جمع می‌کنم تو، فشارش می‌دهم روی هم. چشم‌هایم را می‌بندم نفس می‌کشم و می‌روم سراغ بعدی. آخر سر هم بی‌خیال می‌شوم. سعی می‌کنم چیزی یادم نیاید. آهنگ گوش می‌کنم. پست می‌نویسم توی ذهنم. صدها چیز می‌نویسم و پابلیش می‌کنم روی پل‌های عابری که از زیرشان رد می‌شویم تا برسم کرج.
بعدتر پیاده که می‌روم با خودم فکر می‌کنم. فکر می‌کنم که آدم یک جایی از زندگی‌اش دچار یک گمشده‌ای می‌شود. آن گمشده آدم نیست. زمان نیست. مکان نیست. حس نیست. یک چیز لامصبی‌ست. یک چیز به دست نیافتنی و ملال‌آوری‌ست. به همین می‌گویند افسردگی لابد. به همین که هی بدانی یک چیزی کم است. یک چیزی نیست. مثل زخم. تقصیر کسی نیست. اتفاق. همیشه همین‌جوری‌ست. ملال. خنده حتی. چه جز این. تصادف. تلاقی. اسکارها. افتاده دیگر. اتفاق. ماشین بغلی از خط راست منحرف شد داشت می‌زد به ما. جاهلانه. خورده بود اگر یک لحظه. نخورد. همه ترسیدند. چارتا جوان آن ماشین بیشتر. نگاهشان کردم. خندیدم از بهت‌شان و از تقصیری که توی چشم‌ها. چارتایی زدند زیر خنده. کسی فحش نداد. رفتند. زیباترین اتفاق نیافتاده‌ی آن روز. رفتیم. تقصیر از کسی نیست. اتفاق می‌افتد. نیفتاد. افتاده شاید. یکی دیگر جای آنی که نه. صفر و یک؟ هه! یک و یک!‌ باور کن!

12 November 2009

 Where the Truth Lies


انتهای کوچه‌ی ما، ديواری‌ست پوشيده با پيچک‌های بالارو، درست پشت يک رديف شمشاد پرپشت قدبلند. اين ديوار سال‌هاست ته کوچه ايستاده؛ يک ديوار معمولی، ته يک بن‌بست معمولی، پشت يک رديف شمشاد معمولی. اما اگر حوصله کنی، بروی پای ديوار، پشت زمخت‌ترين شمشاد لب جوب، با دست‌هات پيچک‌ها را امتحان کنی، شايد بشود آن دريچه‌ی کوچک يواشکیِ ديوار را پيدا کنی. حالا به همين راحتی‌ها هم نيست، می‌دانم. اما اگر تمام اين سال‌ها رفته باشی پايش، گوشه‌کنارش را هی کاويده باشی، ممکن است عاقبت يک روز دستت گير کند به يک قلاب قديمی، پشت پيچک‌های تنِ يک ديوارِ خسته. قلاب را که بکشی، محکم‌تر که بکشی -از آن قلاب‌هاست که حوصله نمی‌کند به همين راحتی‌ها از جاش بلند شود، حتا يک وقت‌هايی من يواشکی ديده‌ام موقع بلند شدن توتون‌اش را تف می‌کند بيرون و يک فحش لايتی هم می‌دهد زير لب- دريچه با خميازه‌ای کش‌دار روی پاشنه‌ی سابيده‌اش می‌چرخد، خودش را از سر راهت می‌کشد کنار، می‌ايستد آن‌طرف‌تر، و نگاهت می‌کند که يعنی معطل چی هستی، برو. بايد خم شوی دست‌هات را بگذاری کف زمين، اول پاهايت را بدهی تو، آن‌طرف، بعد دستت را بگيری به طاقیِ بالای دريچه، هيکلت را کش بياورانی تا آن‌ور، بعد دست‌هات را جدا کنی و با سر و باقی‌مانده‌ی خودت بروی آن‌ سوی دريچه. تا خودت را جمع و جور کنی و شلوارت را بتکانی و بلند شوی از جا، دريچه و قلابش غرولندکنان برگشته‌اند سر جاهاشان، پشت پيچک‌های چسبِ شمشادهای لب جوب. انگار نه انگار. آب از آب تکان نخورده. هيشکی به روی خودش نمی‌آورد که تو آمده‌ای پای ديوار، گشته‌ای دريچه را و قلابش را پيدا کرده‌ای، بازشان کرده‌ای، خودت را سُرانده‌ای آن‌ور؛ انگار نه انگار. زندگی با همان شتاب هميشه‌گی‌ش راه می‌رود، آدم‌هاش راه می‌روند، کلاغ‌ها و ماشين‌ها و درخت‌هاش راه می‌روند. تو اما آمده‌ای اين طرف، جايی که خورشيدش خورشيدتر است، آفتابش آفتاب‌تر، تاريکی‌اش تاريکی‌تر. اين طرف يک‌جور دنيای يواش جادويی‌ست با رنگ‌های سِپيا. اصلن اين‌ور رنگ اختراع نشده. نور فقط بلد بوده از تمام رَنج‌های* آن دنياش، کنتراست‌اش را بياورد اين طرف، روشنی و تاريکی‌اش را. بعد دنيا يک‌جورِ خوبی هم‌رنگ است. يک‌جور خوبی کم‌صداست. فقط توش بو هست و مزه. توش يک کنجِ خوبی هست که بو دارد و مزه دارد و صدای ماشين ندارد و صدای کلاغ ندارد و صدای قارقار هيچ آدمِ ديگری ندارد هم. از آن کنج‌ها که پير شده‌اند و گوش‌شان سنگين شده. نه، اصلن از آن کنج‌ها که پير شده‌اند و گوش‌شان سنگين نشده و خودشان را می‌زنند به نشنيدن. اين طرف همه‌چيز يک جور خوبی جادويی‌ست و نرم است و ليز است و خيس است، انگار يک مِه دائمی مانده باشد توی دلش. انگار يک‌عالمه شبنم نشسته باشد روی پيشانی‌ش. انگار يک جوی روانِ باريک گشته باشد دور گردنه‌ی حيرانِ گردن، سنگ‌ها و قلوه‌ها و ترقوه‌ها را رد کرده باشد امتداد سينه‌ها را گرفته باشد آمده باشد پايين، خودش را چکانده باشد حوالی کشاله‌ها، جاده‌های سرگردان پرپيچ و فرازِ هراز. اين طرف هوا يک‌جور خوبی شرجی‌ست. رطوبت‌اش حرارت دارد هُرم دارد خودش را می‌نشاند روی پوستِ تنِ آدم روی تک‌تک سلول‌های تنِ آدم، حاره‌ای‌ست لامصب. اين طرف يک‌جور خوبی يک قاره‌ی ديگری‌ست برای خودش، قاره‌ی ششم، اقيانوسيه‌تر. اين طرف همه‌چيز يک جورِ خوبی وجود ندارد. تو هستی اما وجود خارجی نداری او هست اما با تقريبِ خوبی می‌شود گفت که نيست ماشين هست و کلاغ هست و آدم و درخت هم هست حتا، اما هيچ‌کدام وجود خارجی ندارند. اين‌جا همه‌چيز داخلی‌ست. ...

من هنوز هم از دیدن خودم توی هر سطح صیقلی‌ای تعجب می‌کنم. هنوز هم بعید می‌دانم که این من باشم. این‌طور محدود در یک مکان، در یک زمان. وقت‌هایی که جلوی آینه‌ام تنها زمانی‌ست که باورم می‌شود من با چشم می‌بینم. به خط مستقیم می‌بینم. محصور در یک بدنم. این‌که واقعن چطور خودم را تفسیر کرده‌ام در این عالم بحث گسترده‌ایست. این که چطور همه‌ی آدم ها را تک به تک دیفایند کردم، گسترده‌تر. فقط برایتان بگویم که باورم نمی‌شود آدمی بتواند جمع شود در این نقطه. بتواند که در پرواز نباشد. که هر لحظه هر جایی به هر شکلی طی نکند آسمان و زمین و مابقی این کائنات را. می‌خواهم بگویم که آدم‌ست دیگر سخت است ازش که بخواهی باور کند همین موجود دوپاست. بهش بگویی ابر است، باران است، پرنده است، گاهی دشت است و گاهی بیابان راحت‌تر باورش می‌شود. بهش بگویی رود روان است که می‌رود که هر لحظه خودش را به شکلی در می‌آورد تا دست نوارشی باشد یا لطافت روزگاری آخیش‌تر می‌شود نفسش. می‌خواهم بدانید که اینی که نشسته این‌جا من نیستم من فقط موجودی‌ام آن بالا در لامکان، در قعر نیستی و هستی که حواسش به اینی که این پایین زندگی مفتی را به چنگ می‌آورد و از دست می‌دهد هست. می‌خواهم باور کنید که این‌ها این آدم‌ها که از کنار هم رد می‌شوند عروسک خیمه شب‌بازی آن بالایی‌هان. بعد باورترتان بشود که آن بالایی‌ها بعضی‌های‌شان نیرویی دارند که می‌توانند چند تا از این عروسک‌ها را با هم بچرخانند. می‌توانند جای چند نفر فکر کنند. جای چند نفر زندگی کنند. جای چند نفر مصیبت بکشند و لبخند بزنند. بدانید آن آدم‌هایی که آن بالایند. یعنی ماهایی که این بالاییم و شماهای آن پایین را می‌چرخانیم هیچ‌وقت غصه‌های‌تان را مسخره نمی‌کنیم ولی با شادی‌هایتان بلندتر می‌خندیم. به این همه بداهه پردازی‌تان از زندگی. به این همه هیجان‌انگیز بودن‌تان. می‌خواهم بدانید ماها این بالاها با هم حرف نمی‌زنیم چون زبانی برای حرف زدن نداریم ولی وقتی شما زبان و دست و پای ما می‌شوید هزار بار خدا را شکر می‌کنیم که باورتان شده این بازی. باورتان شده که ماها شماهاییم و کسی آن بالاها نیست. خواستم بگویم که این بالاها هوا خوب‌ست. ما بسیطیم؛ یک جا جمع نمی‌شویم. مست نمی‌شویم. قهقهه نمی‌زنیم ولی به تماشاییم. به تماشای تمام هنروار زندگی‌تان و همین رقص‌های مرصع‌تان.

دخترک پشت دویست و شش نقره‌ای موهایش را می‌بنند. موهای خرمایی لختش را. باقی بوق می‌زنند. نگاه نمی‌کند. راه می‌افتد. دختر چادری از کنار ماشین ما می‌گذرد گل‌سرش می‌افتد زمین، برمی‌گردد. برش می‌دارد. می‌دود. من آهنگ گوش می‌کنم. به رنگین کمان همیشه‌ی وسط آرژانتین فکر می‌کنم. دعا می‌کنم همیشه آفتابی باشد وقتی قرار است از آرژانتین رد شوم. بعدش باد باشد طوفان باشد باران باشد ولی آن لحظه‌ی جادویی من که میدان را دور می زنم آفتابی باشد. آفتاب بتابد بر فواره‌های وسط میدان تا من چشم از ان رنگین‌کمان برندارم. تا د بست پارت آو مای اوری دیز جرنی‌ام تحقق بیابد. فراگیر پیام نور. از سر گاندی رد می‌شوم. نور خورشید غروب می‌زند توی چشمم. ساعت ندارم آقا. آدم‌ها می‌آیند. آدم‌ها همه‌شان با هم به سمتم می‌آیند. ردم می‌کنند. باقی هم می‌آیند تمام نمی‌شوند. این همه به کجا می‌روند. آهای همه‌تان با هم کجا می‌روید آخر. نور می‌زند توی چشمم؛ دیگر نمی‌بینم‌شان. کفش‌هایی را می‌بینم که خسته است. آن یکی که خوشحال است. آن دیگری که فیتان است. کفش‌های آن دیگری رییس است. کفش‌های سمت چپی‌اش بداخلاق است. کفش‌های کوچک آن که از دور می‌آید وصله خورده. فال بخر. از خیابان رد می‌شوم. چشمک می‌زنم به بچه‌های توی ماشین‌ها. دختر موطلایی روسری‌اش را می‌کشد روی سرش. من آهنگ را بلندتر می‌کنم. دور می‌زنم.


- به هم رسیدن؟
+ اونا که از اولش رسیده بودن.

شب‌های پای بلوبری فیلم محشری نیست، حتی خوب هم شاید نباشد. صرفن فیلمی‌ست که بتوانی بنشینی پایش چند تا دیالوگ بشنوی که دوست‌شان داشه باشی. بتوانی تنهایی آدم‌ها را از تویش بخوانی و باورت بشود هر آن‌که عاشق‌تر، تنهاتر. هر آن‌که بسته‌‌تر کند خود و روحش را، سریع‌تر پس‌زده می‌شود. چه لیزی باشد که این همه راه خودش را دور کند
How do you say goodbye to someone yo cant imagine living without? I didnt say goodbye.I didnt say anything. I just walked away
یا آرنی، یا پدر لسلی یا هرکس دیگری که دوست داشتنش را این‌طور بی‌نقاب توی رخ معشوق بزند. چه پدر باشد چه دوست باشد و چه عاشقی قهار و خودخواه.
بلوبری صرفن کلاژ چل تکه‌ایست از به یادمانده‌های آدم‌ها. از کلیدها، فیلم‌ها، پنجره‌ها. و بیشتر از آن تاکید این‌ واقعیت است که فراموش شدنی‌ایم ما. همه‌ی ما. با دورانداختن کلیدهایی که جاگذاشته‌ایم، با افتادن صورتحساب‌های‌مان از روی برد، با رفتن آدم‌های وصل به ما، با خراب شدن فیلم‌های آن دوربین کافه‌ی جرمی. انگار که مجبوریم هرجایی به هر نحوری خودمان را ثبت کنیم و لاجرم وقتی آدم‌هایی نباشند که دل‌شان بخواهد یادگاری‌های‌مان را نگه دارند ما هم نیستیم دیگر. انگار که هیچ‌وقت نبوده‌ایم. انگار که هیچ‌کس نبوده‌است.بلوبری فیلان فیلم متوسطی‌ست. از من بپرسید می‌گویم اصلن فیلم‌ نیست. خواب‌های متراکم است. بیشتر کابوس است. حسرت است. داستان داستان‌هایی‌ست که فراموش شده‌اند و پای بلوبری‌ای که دیده‌نمی‌شود یا بدتر دوست‌داشته‌نمی‌شود. مثل خود جرمی؛ پسر کوچکی که مادرش گم می‌شود اند یو کنت بلیم جرمی جاست نو وان وانتز هیم. مثل خود لیزی. مثل آرنی. مثل پدر لسلی. مثل همه‌ی عاشق‌هایی که ترسناک می‌شوند بس‌که خوبند. بس‌که تو را از خودت می‌ترسانند با چنین خواستنی.
تو آرنی را می‌بینی که عاشق است و گناهی ندارد، سو لین که معشوق است و گناهی ندارد. لسلی که ... پدرش که ... لیزی که ... این‌جور است که آدم‌ها هیچ گناهی ندارند فقط تقاطعات بی‌خودی‌شان گاهی بدجوری عذاب‌شان می‌دهد. همه‌شان بدجایی از زندگی نشسته‌اند انگار. بدجایی گیر کرده‌اند. یکی می‌خواهد بایستاند آن یکی دائم در حال فرار است. و وقتی فرار، فرار باشد لاجرم یکی باید تمام شود و همه می‌دانند این وسط آنی که مانده، جامانده، جاگذاشته شده زودتر به انتها می‌رسد. دو تا مرگ کم نیست توی یک فیلم. دو نوع مرگ از استیصال. از استیصال فرار دو معشوق گریزپا چون آهو.
من اما به بهانه‌ی فیلم آمدم بنویسم از رسیدن آدم‌ها. از وصل‌شان. ازین‌که آدم‌ها اگر رسیدنی باشند در همان نقطه‌ی اول انگار که به هم رسیده‌اند. محتوم است به هم رسیده‌شدن‌شان بعد حالا تو راه بیفت برو آن ور اقیانوس، برو کره‌ی ماه، برو فلان شهر توی فلان‌جا کار کن. برو گم‌شو. برو پیدا نشو هیچ‌وقت به هیچ‌شکل. برو کازینو با لسلی دیل کن ماشینش را ببر، بباز. برو نوادا، لاس‌وگاس؛ برمی‌گردی. باورت بشود که دری که یک روزی باز کرده‌ای، چشمی که یک روزی نگاه کرده‌ای، جایی که مأمن‌ت شده برای وقت‌های بی‌کسی همیشه مأمن‌ت می‌ماند. آدم‌های زیادی نیستند توی این شهر که گوش به درد دل‌ت بدهند. که بلد باشند کلید‌ها را نگه دارند. که حواس‌شان به خاطرات روزانه‌شان از پشت نوار دوربین‌شان باشد. آدم‌های زیادی هم نیستند که بیایند در درددل‌شان را برایت باز کنند. دنبال کلید دورانداخته‌شان را هر شب بگیرند. پای بلوبری را آن‌طور با آن اشتها مزه‌مزه‌کنند و دل‌شان نیاید در انتهای شب دست نخورده بماند. ولی اگر پیدا کردی همیشه به همان‌جا به همان‌ آدم برمی‌گردی. مطمئنم که برمی‌گردی. این‌ست که لیزی و جرمی همان اول هم رسیده‌بودند انگار؛ بس‌که لیزی بلد بود درست خواستن را و جرمی بلد بود ریزه‌کاری‌های آدم‌ها را. بلد بود که هیچ دختری آن‌طوری بلوبری پای را با اشتها و تند تند نمی‌خورد. بهتان بگویم که هیچ‌وقت فکر نکنید این‌ها چیزهای کمی‌ست که یک نفر می‌تواند بلد باشد. این‌ها همان چیزهایی‌ست که آدم را به جاهایی که ازشان رفته برمی‌گرداند. اوهوم، به هم رسیده بودند اصلن از همان‌وقتی که در باز شد.

JereMy: A few years ago, I had a dream. It began in the summer and was over by the following spring. In between, there were as many unhappy Nights as there were happy days. Most of them took place in this café. And then one night, a door slammed and the dream was over.

خیلی حرف‌های دیگر دارم که بزنم. از این‌که چه خوش خیال آقای کاروای ما را رها می‌کند آخر فیلم بی پشتوانه‌ی کلیدی جامانده که سرانجام جرمی و لیزی باشد. یا بگویم‌تان که چه زیرکانه همه‌ی گذشته‌ها را انگار محو می‌کند تا طرح نویی بیاندازد، از کلیدهایی که دیگر نگه داشته نمی‌شود و از فیلمی که بس‌که نگاه کرده دارد خراب می‌شود. این‌همه، همه‌ی این‌ها یعنی یکی از ثبت، از ردپا می‌آید درون خود زندگی. و این خود زندگی چیزی بس‌ حقیقی‌ست که خود آقای کارگردان شاید بعدن‌ها در فیلمی دیگر برای‌تان از حسرت‌ها و تنهایی‌ها و وصال‌های و جدایی‌های آدم‌ها در قالبی غیر از حباب و کلید و در و مهره‌های سفید و پنجره و بخار روی شیشه‌ها و دوربین کافه و صورتحساب‌های روی بورد و تخت خالی بیمارستان بگوید و شاید از میانه‌ی همه‌ی این‌ها حقیقتی پررنگ‌تر از آن‌چه در بلوبری دیدید ببینید.

Elizabeth: It took me nearly a year to get here. It wasnt so hard to cross that street after all, it all depends on whos waiting for you on the other side.

Labels:


31 October 2009

 میم




برق که برود آدم کاغذش هم می‌گیرد لابد. آن‌وقت بلند می‌شود می‌افتد به کاغذ دزدی، خودکار دزدی؛ می‌نشیند به نوشتن. نوشتن چی؟ خزعبل! خزعبلاتی که هیچ‌اند برای همه و همه‌چی برای من.
از صبح یادت بودم ...
راستش اصلن انگار دستم یادش رفته نوشتن را. چند وقت باشد ننوشته‌باشم خوب است؟ مثل آهویی که تازه بنای ایستادن کند تلو تلو می‌خورم، حواس‌تان هست یعنی؟ اصلن نوشتن با قلم فرق دارد. منظورم از قلم چیزیست که میانه‌ی انگشتان قرار می‌گیرد و دانه به دانه کلمه‌ها را می‌نویسد. خط من فراموش شده. دست‌خطم را فراموش کرده ام بس‌که خودم را ندیده بودم در آینه‌ی کاغذ. بس‌که یادم رفته نوشتنم چه شکلی داشته، طرحی و انحنایی. چه خطی! هیچ‌وقت خدا به راه نبوده. که همیشه‌ی خدا ریز بوده و همیشه‌ی بدتر از آن شلختگی تویش موج می‌زده. شلختگی نزدیک و نظم دور. مثل خودم. که اگر نزدیک بیایی بفهمی این خط خواندنی نیست که چه همه به سبک خودش است فقط. باید و اما و شایدهای دیگران تویش جایی ندارد و از دور که نگاهش کنی به خودت بگویی وه که چه سمفونی‌ای!
چند روز است اصلن که به یادت هستم ...
آدمی‌زادست دیگر گاهی رت باتلرش می‌گیرد. دلش می‌خواهد به تنهایی دیگران شبیخون بزند ولی مچ خودش را سفت می‌چسبد که نکند ناآگاه تنهایی کسی را بر هم زند. خش نابه‌جایی به هوای کسی در طلب و لطف مزخرفی روی سطحی که به او ربطی ندارد بیاندازد. من راستش از این مرز می‌ترسم. از این مرزی که برای خودم گذاشته‌ام که گاهی ر.ب‌گرانه خودم را تحمیل‌ ‌کنم و یادم باشد که آدم‌ها بلد نیستند چه چیز را بخواهند و اغلب همان چیزی را می‌خواهند که می‌گویند نمی‌خواهند و این نخواستن فقط التیامی‌ست روی نداشتن‌شان یا ملانی‌وار زندگی کنم و پایم را از حیطه‌ی شخصی کسی عبور ندهم. اگر نخواست نباشم و اگر دوست نداشت یادم نیاورمش. توی این دنیای مجاز یک چیزهایی تغییر می‌کند. تو آدم‌ها را ابله فرض نمی‌کنی. آدم‌ها می‌آیند، قانون‌های خودشان را می‌نویسند. از خواسته‌ها، ترس‌ها، بایدها و نبایدهایشان حرف می‌زنند. دیگر می‌فهمی اگر فلانی نیست خواسته که نباشد. آگه‌ است به نبودنش و تو حق نداری حتی اگر بخواهی پایت را از دایره‌ی قرمزش تو بگذاری. صدها اتفاق را از دریچه‌ی نگاهش خوانده‌ای و نگاهش و احساسش را آن‌ٔقٔدرها بلدی که بدانی کجا و کی بودن و نبودنت مهم می‌شود و نمی‌شود. توی مجاز آدم به شعور آدم‌های اطرافش بیش از پیش احترام می‌گذارد. بیشتر می‌ترسد. بیشتر قانون‌های آدم ها را می‌داند. قانون‌های شخصی که برای خودشان نوشته‌اند. این‌ست که من چند ماهی‌ست نشسته‌ام به دخترکی زنگ بزنم. پیدایش کنم و هر بار که دستم سراغ شماره‌اش می‌رود بیشتر از هر بار پیش فکر می‌کنم اگر خواسته نباشد باید حواسم به نبودنش باشد. به این‌که نمی‌شود کسی را مجبور کرد به بودن وقتی دوست دارد دور باشد و نباشد و صدایی و خطی از او در الان من جاری نشود.
حالا من یک کلمه به تو بگویم سنجی، من حواسم به تو هست، این زورها بیشتر از هر وقت یادت می‌کنم و دلم به اندازه‌ی کفشدوزکی که یکی از خال‌های کفشدوزکی‌اش را گم کرده بغض دارد و از نبودنت غصه می‌خورد. می‌دانم که شاید رد شوی و بیایی و ازین‌جا بگذری و شاید دلتنگی این مرداب را برای نبودنت بخوانی. پس همین‌جا می‌گویمت که من بلدم که تو آدمی نیستی که به زور بشود پیدایش کرد، پس خودت پیدا شو، لطفن!
دوستت دارم.
میم-کفشدوزک


ابوی تار گوش می‌کند به مامان می‌گوید صدای خوب هم گوش را نوازش می‌دهد ها!

Labels:


19 October 2009

 ولیعصر


چه می‌چسبد این سکوت و بستربودگی سنگی برای هزار فکر نکرده، برای سفر کردن درون خیال، آینده، گذشته، حال. به ورق زدن خاطرات رفته، آدم‌های رفته، آمده، نبوده. به شمردن پاهای آمده با تو. قدم‌های موازی، مساوی، متقارن. به این همه‌آشنا بودن تک تک درخت‌‌ها، هنوز، هنوز بعد این همه سال.


... نمی‌شود همه‌ی آن اتفاقات این وسط را بی‌خیال شد؛ از نیمه‌ی بریده‌ی فیلم چسباند به این‌جایش. خودت گم می‌شوی. خودت را گم می‌کنی. تمامی فریم‌هایت را که ببری. تمام راه رفتن‌ها. گریه‌ها. خنده‌ها. دوست‌ها. جیغ‌ها. فریاد‌ها. سکوت‌ها. آن‌وقت این آخرین فریم تازه‌آمده را که نگاه می‌کنی به خودت نمی‌گویی هی دختره چه بزرگ شدی یک‌هو از این فریم به آن فریم؟ چه چشم‌هایت؟ چه لحن‌ات؟ چه راه‌رفتن‌ت. اوه! کجا بوده‌ای، پریده‌ای؟ نمی‌گویی چه یک عالمه فریم ندیده دارد انگار زندگی‌ات. نمی‌گویی چقدر فرق دارد فریم با فریم؟ چشم با چشم؟ نگاه با نگاه؟ اتفاق با اتفاق؟ نمی‌شود دختر. نمی‌شود. اتفاق‌ها قابل انکار نیست. باید بگذاری باشند، که نگاه‌شان کنی این‌ روزها. این روزها که سرت خلوت شده. چشم‌هایت عجله ندارند. این روزها که جای میخ‌های قاب‌های دیوار زیر دستت جا می‌شوند، گریه می‌کنند. نمی‌کنند. آرام می‌شوند. این روزها که جای آفتاب‌نخورده‌ی قاب‌ها خودشان را نشان‌ت می‌دهند. بغلت می‌آیند. بنشینی سر فرصت جای هر قاب قابی بگیری. این اتفاق‌های آخر را جا دهی تویش بی‌که دختر آن فریم از فریم تو خبر شود. بی‌که چیزی جابه‌جا شود. چیزی حذف شود. چیزی خط بیفتد. خش بیفتد. درست شود.

دیروز فهمیدم که چه چراغ‌های من ستاره‌وار تر بوده‌اند، خورشیدم بزرگ‌تربوده تا دیروز. چه آدم‌های دور به من بی‌ربط‌تر. دیروز که روی صندلی چشم‌پزشکی نشستم و آن عینک پوست‌کلفت را روی گوش‌هایم به سختی نگه داشتم فهمیدم چه دنیای تارتری داشتم. چه دنیای دورتری. چقدر همه چیز دور و محو و رویایی بود برایم. چقدر همه‌ی چیزهای دورتر از دو متر به من ربطی نداشت. امروز اما می‌دانم که حقیقت دنیا آن‌جوری نیست. می‌دانم که من به آن اندازه دور نیستم. محو نیستم. می‌دانم که آدم‌های دور حریم خصوصی من را می‌بینند. می‌دانم که انگشتر آن‌ها اگر از این‌جا پیدا نیست دلیلی ندارد انگشتر من هم از آن‌جا پیدا نباشد. دنیای من صاف‌تر شد. رک و راست‌تر. واقعی‌تر. آن دو تا شیشه فاصله‌هایم را کم کرد. جسورانه کم کرد. بدون این‌که بتوانم دربرابرش مقاومت کنم آدم‌های دور را نشانم داد. نزدیکم را نشان آدم‌های دور داد، و من ترسیدم. من از این همه شفافیت محیط ترسیدم.

11 October 2009

 یکی باید بایستد


عادت برای من به مثابه مرگ است. به مثابه نابودی. به چیزی که عادت کنم تمام می‌شود/ می‌شوم. انقدر از عادت گریزانم که ممکن‌ست بی هیچ تاملی طرح عاشقانه‌ی بی‌سرانجامی را با یک رفتگر بکشم. این شکلی‌اش را تجربه کنم که من آدم تجربه از هر چیزی، از هر نوعی در هر مکانی ام. آدم خود را سپردن دست بادم. اصلن من می‌گویم آدم‌ها نباید به زندگی‌شان عادت کنند. عادت که کنند رنگ محیط می‌شوند. می‌شوند خاکستری. رنگ و رو رفته. باید همیشه در بروند از این روزمرگی، باید به زور یک شکلات هم که شده یک طعم غیر از امروز را در امروز بچپانند. باید عاشق قالی‌شوی‌ها بشوند، شیشه‌شورها، گاری‌چی‌ها. پاهای‌شان را گلی کنند. درخت‌ها را بالا بروند. روی برف‌پاک‌کن‌ها نامه‌های یادگاری بگذارند. آدم‌ها باید زندگی را به هر زوری که شده از عادی بودن درآورند. باید بلد شوند که می‌شود به جای راه رفتن دوید. به جای دویدن پرید. به جای حرف زدن آواز خواند. به جای دست دادن بغل کرد. دمت گرم گفت. روی‌ شانه‌شان، پشت‌شان،‌ نقطه‌ی ثقل دوستی‌شان زد. آدم‌ها باید یاد بگیرند که خودشان را به زور از زندگی بکشند بیرون. زندگی را خودشان طرح دهند. به شکل خودشان. به شکل ایده‌های‌شان. به شکل آرزوهای پروازشان. باید بلد باشند آغوش کشیدن‌های ناگهانی را. بوسه‌های یک‌هویی را. گریه‌های بی‌هوا را. باید زندگی را تابلویی ببینند. تابلویی ببینند نقاشی شده از کوه و دشت. از خانه و خیابان. از ماشین‌ها و آدم‌ها. که آدم توی تابلو شوند؛ قصه بازی کنند، شخصیت باشند، بسازند بتراشند از زندگی‌شان، از حواشی‌شان، از اطرافیان‌شان. ردی از خودشان به جا بگذارند. دل‌شان را خوش کنند. دل دیگران را به هوای دل خودشان خوش‌تر کنند. نگاه‌ها را برق بیاندازند از این یک ذره تفاوت. از این یک اپسیلونی که بلدند بلندتر بپرند از زمین. که بلدند سیب بچینند از درختی که کنار اتوبان ایستاده و هیچ تنابنده‌ای نمی‌ایستد برای چیدنش.

07 October 2009

 BNB


- چطوره؟
+ خنده‌هاش قشنگه

اصلن من فکر می‌کنم با آدم‌هایی می‌شود دوست‌تر بود، ماند، زندگی کرد که بشود باهاشان بلندتر خندید. از ته دل‌تر خندید. من انتظارم این‌ست که بتوانم با آدمهایی که بیشتر خندیده‌ام به موقع گریه کنم. به موقع درد دل کنم. به موقع سکوت کنم. انتظار ندارم با آدم‌هایی که گریه کرده‌ام بخندم. آدمی که گریه بلد است لزومن خندیدن بلد نیست ولی من آدم‌هایی دیدم، با آدم‌هایی خندیده‌ام که غم توی دل‌شان بوده. خنده را تابلوی سر در دل‌شان کرده بودند. من با آدم‌هایی نشست و برخاست کرده‌ام که دل‌شان از شدت خنده درد گرفته زمین گاز زده‌اند و شب‌ها خودشان را توی تخت مچاله کرده‌اند. من فکر می‌کنم با آدم‌هایی که بلدند بخندند. بلدند به گه بودن زندگی لبخندهای کش‌دار و بلند و دوست‌داشتنی بزنند خوشحال‌ترم، خوشبخت‌ترم. و از همین تریبون اعلام می‌کنم که ای نگین روزهای تاریک من، ای نگین درخشان همه‌ی روزها و زندگی‌ام عاشقتانم و آرزو می‌کنم همیشه‌ی بودن‌تان را و همیشه‌ی خوب بودن‌تان را.