همان شبی که فردایش قرار بود آن فاجعه‌ی جنگ با روسیه و پشت‌بندش تبعید به اِلبا رخ دهد؛ ناپلئون پیژامه‌اش را پشت و رو پوشید. مسواک زد و با ذهنی نه چندان آرام و سنگین به خواب رفت و نرفت. تمام جوانب را دوباره مرور کرد. سرآخر با این‌که زیاد هم دوست نداشت مثل آدم‌های ضعیف به درونیاتش توجه کند به آن‌هایی که در زندگی برایش مهم بودند فکر کرد. صبح زود سه بار بیدار شد و ساعتش را نگاه کرد. حتی وقتی باید بیدار می‌شد هم زیاد دلش نمی‌خواست رختخواب گرم و نرمش را ول کند و برود سراغ تاکتیک‌های نظامی ...
این‌ها قسمت‌های خیالی محذوف تاریخ‌اند. روزمرگی‌هایی که حتی در مورد هیتلر، موسیلینی، چنگیزخان و حتی آن‌های دیگر که به این خشونت هم جلوه نکردند اتفاق می‌افتد. همین حذف کردن نفس‌کشیدن‌هاست که تاریخ را یک کلیت خاص جلوه می‌دهد. کلیتی که هیچ‌کدام از آن‌ ریزه‌کاری‌های مهم روزمرگی را ندارد. این بخش‌های محذوف و مسبب هستند که جهان را به پیش می‌رانند از خرده شدن نصفه خربزه بگیر تا صندلی‌هایی که آخرین تصمیمات روی آن‌ها گرفته شده یا بالشت‌هایی که نزدیک‌تر از هر چیزی به آن مغز ِ جاری بوده‌اند یا آن تفکرات مشوش لحظه‌های مثل ما بودن‌شان. آن نوع تفکر، احساس و بنیان شخصیتی. حتی زمزمه‌های درونی آدم‌های تاریخ!
گرچه گاهی چنان دور از دسترسند این اسطوره‌های مجسمه شده در میدان‌ها که آمیختن‌شان با روزمرگی‌ حیرتی از جنس حیرت کودک دبستانی از دیدن سبزی خریدن ِ معلمش است. در کل تاریخ به مثابه نقشه‌ای برای پیمودن -خارج از مقیاس- کاستی‌های ناشایستی از چرایی و چگونگی دارد. شاید که آن‌چه برای ما -آدم‌ها- می‌توانست مهم باشد همان بخش ناگفته‌ی این سرنوشت‌هاست.

Labels:


28 April 2008

 مکتوم


همه می‌گفتند شرور است. زن‌عموی مادرش  هم می‌گفت شرور است. بعد از آن شبی که  احساس کرد کسی تنهایی‌اش را می‌پاید؛ هنوز همه می‌گفتند شرور است و زن‌عموی مادرش دیگر چیزی نمی‌گفت.

Labels:


یک شب بهاری بود. همان شب که ساعت هفت توی خنکای دلچسبِ تاریک رسیدم آن‌جا و از ماشین پیاده شدم. چمدانم را که گذاشتم زمین برای چند لحظه به هیبت غریب مسافرخانه‌ وسط آن مزرعه‌ی بزرگ در بستری از گندم‌های نرسیده نگاه کردم. از آن شب‌های کامل بود. از آن‌هایی که نیاز به قابله ندارند برای زاییدن ِ یک اتفاق.
چمدان را روی تخت باز کردم. هیچ حس واضحی در آن لحظات نداشتم. بی خیال بودم. کمی آزاد. سنگینی و پختگی ِ یک آدم پیر را داشتم. یک پیش‌گو که نفس‌هایش از ریه‌هایی جوان بالا می‌آید. سری به حمام زدم. داغ و مطبوع بود. دوش گرفتم بدون این‌که آوازی بخوانم. فکر هم نکردم حتی توی وان. همه‌ی حواسم پیش قطره‌هایی بود که بدنم را طی می‌کرد. برگشتم و تنم را چرب کردم و روی تختی که وسط اتاق بود زیر تنها پتوی آبی آن‌جا دراز کشیدم. بوی عطر و شمع و سیگار و چوب پیچیده بود توی اتاق. هوا تاریک بود و بادی که از پنجره‌های نیمه باز می‌آمد، شعله‌ها را می‌لرزاند. پرده‌ها تا وسط‌های اتاق می‌آمدند. این طعم ِ جنون‌وار ِ مست کننده‌ی ناخالص و ملس من‌ را در رخوت و صدای باد گم می‌کرد ...<more>

Labels:


24 April 2008

 وجد


خودش که هیچ، سیبیلش هم می‌رقصید.

Labels:


مواقعی هست که باید از توی پستویت در آیی هم‌آوا شوی با کسانی که این را به تن خریده‌اند کاری نو انجام دهند و از چیزی سخن بگویند که آن‌قدر گنده شده در جامعه یا حتا دنیای ما که چیزهای دیگر به چشم نمی‌آیند. آمده‌اند ساده کنند و فرمولی بدهند که این رابطه‌ی دو نفره‌ی رختخوابی آن‌جوری بشود که باید. حالا این‌که این‌ها حرف‌های پشت نقاب است یا جلوی نقاب دردی از کسی دوا نمی‌کند.
اگر صحبت از این نوع تابوها گناه محسوب شود باید گفت رساله‌ها از همه بی‌دین و ایمان‌ترند که جزء به جزء مسائل را تشریح کرده‌اند. یا دکترها و مشاوران و چه و چه.
بهتر است بعضی‌ها کمی به بازخورد اجتماعی روشن‌ شدن مسائل توجه بیشتری کنند و بدانند یا کسی یادشان بیاورد این‌جا وبلاگستان است. این‌جا قلب آن واقعیت موهومی‌ست که هر روز با گام‌هایتان طی‌اش می‌کنید. این‌جا قوانین را وبلاگ‌نویس‌ها می‌نویسند و هر روز  هم این نخ قرمز را دورتر می‌کنند تا همه‌ی جهان را بگیرد، همه‌ی‌ موضوع‌های در فکر شما گناه را. تا اگر قرارست بعد از این روی چیزی جنجالی در نگیرد  الک شده باشد نه این‌که کبریت داغی باشد که به بچه نشان می‌دهند تا  از ترس به طرفش نرود. دین ِ نمادین آنی که چراهایش بدون پاسخ گذاشته شود و رسوخ نکند در کنه ِ پندار نه دردی از من دوا می‌کند نه دردی از شما و نه دردی از هیچ آدم مجازی و واقعی ِ دیگری. اگر یادتان نیامده یادتان بیاورم دنیای مجازی برای این آمده که آن لایه‌های زیرین را بریزد بیرون. آن حرف‌هایی که کسی مهلت ندارد روی تریبونی برود و فریادشان بزند. میزگردهایی که هیچ‌وقت تشکیل نمی‌شود. دفترهای روزانه‌ای که هیچ‌وقت دست کسی نمی‌افتد. با خودمان تکرار کنیم؛ پاک کردن ِ صورت مسأله چاره‌ی کار نیست.

توضیح‌نوشت: برای روشن شدن موضوع باید لینک می‌دادم ندارم. نقدن این نازلی و الیزه را ببینید که به بقیه هم لینک داده‌اند گمانم.

22 April 2008

 Clacketِ


کلاکت!

محصول: زندگی/ کارگردان: مسعوده/ دوربین: 1/ سکانس: 24/ پلان:11/ برداشت: 3/ زمان: اردیبهشت/ صحنه: وبلاگ/


[تق]

Labels:


18 April 2008

 ناپست‌نامه


اصلن حوصله‌ی نوشتن ندارم. انگار یه جور مریضیه بدی افتاده باشه به جونم. همه چیز فعلن به نظرم تکراری میاد. نه این که بد باشه ولی احساس می‌کنم هی هممون داریم حرفای همو تکرار می‌کنیم. نه این که این وسط چیز جدید پیدا نشه یا خود ِ‌این تکراره چیز بدی باشه ولی چیزی نیست که به این روزای من بیاد. یعنی یه جورایی می شه گفت که خستمه ازین همه یه‌نواختی. حالا هرچقدم که بگی قشنگه و به به نسیم بهاری و بلبل می‌خواند بر درخت بازم من می‌گم همشو همه دارن می‌گن. خوبه خیلیم خوبه قشنگ و تو روح‌رونده و پر از زندگی و ایناست ولی من احساس می‌کنم حرف تازه‌ای ندارم. هر چیم با خودم کلنجار می‌رم که  فلان ایده‌م رو پیاده کنم یا مثلن رو بهمان موضوع مانور بدم می‌بینم آخرش که می‌رسه همون چیزیه که قبلن هزار دفعه هزار جور دیگه هزار نفره دیگه گفتنش.
این روزای من روزای آروم و متلاطم و پر از رفت و آمدای بیخودی شایدم بی‌تکلیفی با یه عالمه کار کرده و نکرده‌ست. هی به خود می‌گم هی! دختر کجا وایستادی. نگاه کن! ولی هیچ چشمی نیست که بتونه اون ور ِ پیچ وْ ببینه این‌جوری می‌شه که من فوق فوقشم تا همون یه ذره جلوتر رو بتونم ‌بینم و هرچی خودمو کج و کوله م‌کنم و رو نوک پام وایستم و قدمو یه چند سانت بلندتر ‌کنم نتیجه‌ای نداره. اونجاس که می‌گم حالا کی خبر داره که همین الانه قرار نیس یه تخته سنگ ازون بالا صاف فرود بیاد رو ما و ما رو تبدیل به استیک کنه، سو برا خالی نبودن عریضه لا اقل بیام دور و برمو ببینم. تو نگاه با اون همه حجم سبز و قهوه‌ای و خاکستری ِ اطراف خیلی قشنگ و ملوس وقتی دارم یه گل ِ دراومده از لای صخره‌های یه کوه که رنگشم بنفشه و یه عالمه هم پایین‌ترش سبزه نگاه می‌کنم یه چیزی مثه مثلن پیانوی پلنگ صورتی بیاد بخوره تو سرم. بعدشم صاف برم بالا سرتون تو ابرا و یه آهنگ درخواستی با گیتار برا دوستان اجرا کنم. به نظرم اون طور مردن یعنی همون گل‌بنفش مردن خیلیم قشنگ و ملیحه. هممون می‌دونیم که مرگ ایست ِ‌زندگیه یعنی یه جایی‌یه که  بهت کات می‌دن؛ ولی نه کاتی که تموم! کاتی که تو برمی‌گردی سر زندگی ِ خودت. دقیقن مثه این‌که یهو فیلمبرداری تموم می‌شه «کات» و تازه موبایلست که زنگ می‌زنه و یکی ازون ور خط می‌گه برگشتی خونه نون بخر یا اصلن خیلی عشقناک‌تر می‌گه خسته نباشی عزیز دلم. زندگی و مرگم یه چیزی توی همون مایه‌هاست. برا همین من فکر می‌کنم مهم اون سکانس آخره‌ست. نه این‌که اونی که تو ماشین تو جاده‌ست نمی‌تونه مردن ِ گل‌بنفش‌وحشی‌کوهی (مکین کم نیاوردی نیم‌فاصله‌رو!) رو تجربه کنه. اونی که می‌گم یه آرامشیه، یه لحظه مثه یه ابر میاد می‌ره تو خاطر که باورش می‌کنه زندگیو. بعد همون‌جا که تازه با خودش می‌گه عجب! پس زندگی اینه! دقیقن همون موقع‌ست که می‌گن بسه! کافیته! گرفتی قضیه رو. اصلنم به بزرگی و کوچیکی بستگی نداره یه جورایی قانون ترمودینامیکه (چه ربطی داره؟) یعنی این اصلن چیزی نیست که خودت بهش برسی که بستگی به سن و سال داشته‌باشه. یه قانون فسخ نشدنیه که برا همه ثابته. اونایی که میان و خودشون خودشونو یه جورایی کات میدن یقینن به اون آرامشه به اون زندگیه نمی‌رسن. یعنی نمی‌فهمن که زندگی چی بود که حالا بفهمن مرگ چیه. چون هنوز  زندگیه به سپاسه اون همه زندگی نیومده خودشو نشونش بده.
آخرشم اینو بگم که خیلی وقته می‌خوام بگم می‌ترسم کم‌کم عقده شه. از باشگاه که برمی‌گردم یه سرازیری وحشتناکی هست تا برسم خونه. وقتی می‌گم وحشتناک یعنی یه چیزی تو مایه‌های سرسره‌ رو تصور کنین. ولی این سرازیریه با این‌که دم ظهر ازش بر می‌گردم و آفتاب درست روبرومه و داغ و چشم و چار ِ‌کورمکوری، ولی لحظه‌های فوق‌العاده‌ایه از زندگی. گاهی آدم با خودش فکر می‌کنه اگه حتی زندگی آدمم سرازیری باشه ولی سرازیریه لذت‌بخشی باشه خب چه ایرادی داره. یه جوری هجومه. پرشه. معلومم نیست که روحت، خودت کجایی اون وقت که اون سرازیریو طی کردی. تو با پاهات می‌ری پایین و اون روحه برا خودش داره پرواز می‌کنه و گاهی اصلن فکر می‌کنی ول کرده زمینو.  نمی‌شه گفت که توی اون چند دقیقه چه حسایی به آدم دست می‌ده وقتی یه عالمه چیزو زیر پاش می‌بینه و با یه سرعت هیجانی که هی‌اَم سعی می‌کنه نخوره زمین میاد پایین. خیلی دوست دارم که اون‌طوری که دوست دارم اون از پشت عینک دیدنه خورشید و بادای نه چندان لوس که با شدت بهت برخورد می‌کنن رو توصیف کنم ولی الان حال نوشتنم نیست اصلن و اینا هم برای نوشتن ِ حال و روزم و یه گپ و گفت صمیمانه‌ست و گفتن این نکته که ما هم هستیم این دور و بر. می‌خونیمتون. به اعتقاد من اصل و اساس یه جامعه رابط‌ست با مردم. هدف هر چیزی باید و بلا استثناء بالا بردن ارتباط و عمیق‌تر کردنشون باشه با کسایی که همفاز خودت‌اَن و چون این وبلاگ این اجازه رو به من می‌ده دوستش می‌دارم و در آغوشش می‌کشم و حالا هم دیگه با یه لبخند به گشادی ِ تمام پهنای صورتم براتون یه عالمه روز و شب ِ خوش آرزو می‌کنم.


Labels:


می‌دانی رفیق! درست مثل همینست. مثل وقتی که چشم دوخته‌ای به سنگ‌فرش و یک عالمه چیز دارند هولت می‌دهند پایین، یک دفعه سرت را بلند می‌کنی و تازه انگار می‌بینی! تازه می‌بینی تمام سیصد و شصت درجه‌ی دورت را. آن سه تا پلی که ضربدری از بالای سرت رد شده. شبه ِ میدانی که پر از چمن و سنگفرش و تاکسی‌ست و یک عالمه آدم. یک عالمه آدم می‌بینی پر از اسلوموشن ِ تند. می‌بینی چقدر زیادند و این زیاد بودن‌شان به تو حتی حس حقارت نمی‌دهد. اصلن هم فکر نمی‌کنی یکی از هزاری. فقط می‌بینی و در این دیدنت به قضاوت نمی‌نشینی. انگار تازه نفست بالا آمده‌ باشد. انگار جدا شده‌ باشی از آن همه چیز که درگیرت می‌کند توی روزمرگی! درست مثل همینست مرگ! نه مرگ که هزار چیز دیگر. باید کنده‌شوی از سنگ‌فرش، از خودت. از همه‌ی آن فشارها که نمی‌گذارند سرت را بیاوری بالا و دور خودت چرخ بزنی، نفس عمیق بکشی، چانه‌ات را بدهی بالا و به اسلوموشنی که برای لحظه‌ای در چشمت آمده لبخند بزنی. بعد بی‌آن‌که بزنی روی دور تند، بی‌خیال صداهای دیگر شوی تا بلندترین صدایی که می‌شنوی صدای نفس کشیدنت باشد و جریان ِ ناپیدای شریان‌هایت؛ و موهایت که می‌شوند سفیر ِ باد روی پیشانی.

Labels: ,


15 April 2008

 در چنین روزی




سال ِ‌دیگر همین موقع توی هواپیمای شخصیم نشسته‌ام. خلبان را برای تولد دختر 5 ساله‌اش مرخص کرده‌ام. یک ساک سبز* پر از لباس پشمی بردا‌شته‌ام. kiev و Stockholm را رد کرده‌ام و به سمت Reykjavik که به نظر نزدیک‌ترین فاصله را با قطب شمال* دارد؛ می‌روم تا ببینم این اسم کشورشان را چجوری می‌شود تلفظ کرد. بعدش هم برای خالی نبودن عریضه یک سری به قطب می‌زنم. همان اواسطش فرود می‌آیم و انگشتم را درست بالای محور زمین می‌گذارم و همه‌تان را روی زمین روی یک انگشت می‌چرخانم.

* به نظر من ساک سبز ساک‌ترین ِ ساک‌هاست.

Labels:


زمان معاشقه‌ی آسمان بود و زمین. مردم چشم‌بسته می‌دویدند. آفتاب که سرک کشید؛ باران رنگ به رنگ شد. یکی از آن پایین داد زد: «رنگین کمان»! باقی ایستادند به تماشا. دیگر کسی نمی‌دوید..

Labels:




حرف‌های آخر هفته

مقدمه‌ای اندر باب: ویژگی خاص این بار این‌ست که اولین آخر هفته است در سال هشتاد و هفت!

اعتراف‌های آخر هفته

- اعتراف می‌کنم در دنیای این روزهای من چیزها طبیعت خودشان را دارند. هیچ‌چیزی جای آن یکی را نگرفته. آفتاب سخاوتمند است و هوا برای رنگین‌کمانی کردن روزهایم خساست به خرج نمی‌دهد. اعتراف می‌کنم دلم می‌خواهد به چیزهای مهمی فکر کنم و آن چیزهای مهم را آن‌طور که بهشان فکر می‌کنم (نه آن‌طور که در خاطر می‌سپارم و به یاد می‌آورم) بنویسم؛ ولی چیز ممکنی نیست. قلم و کاغذ من را به یاد فراموشی می‌اندازد. سند گذشت زمان است و عمری که از دست رفت و فکری که تمام شد.
- اعتراف می‌کنم حالا به شدت به یک چیپ نیاز دارم. یکی از آن‌ها که بچپانند توی مغز آدم هر وقت میل مبارک‌مان کشید چشم‌هایمان را ببندیم نوشته‌ها بیایند و رد بشوند. آخ! که چقدر لذت دارد.
- اعتراف می‌کنم دوست داشتن‌هایی را که بی‌نیاز می‌کند آدم را حتی از شیطنت‌های حاشیه‌ای دوست‌تر می‌دارم. عجیب‌اند البته! کسی را طوری دوست بداری که دوست نداشته‌باشی (مجبور نه!) خیانت کنی! دچار شده‌ای یعنی آن‌وقت؟
- اعتراف می‌کنم خواستن را نه به مثابه ِ تمایلی برای التیام درد خودخواهی ِ‌خویش نه حتی مالکیت، شاید به اختصار ِ معنایی غرق شدن را به حد پرستش دوست می‌دارم. یک جور عظمتی‌ست از نیاز، حس، عشق که هیچ‌کدام‌شان نیست و هر سه تایشان است. آدمی را در قفس خویش تنگ می‌گیرد. از آن‌ قفس‌ها که تمام عمر را به التماس ساعتی در آن می‌گذرانیم. می‌خواهیم که باشد و باشیم. سخت است که اجازه دهیم برای خروج از این کلبه‌ی دوست‌داشتنی به فرض هم که اسمش قفس باشد. ولی اعتراف می‌کنم گاهی که به خداحافظی‌های ِ سلام‌ها فکر می‌کنم راهی برایم نمی‌ماند جز بو کشیدن آن حجم ِ‌بودن تا باورم بشود این روزها قرارست در ذهن هر کدام‌مان جاودانه بماند. آن‌وقت است که چیزی در عمق جانم غلت می‌زند، کودکی شیطنت می‌کند و عاشقی زار می‌گرید. شاید که نگاه ِ‌آرامش باز روی کسی نلغزد و امتداد نگاهش در چشمان ِ دیگری گیر نکند. حرف‌ها زیادند و من هم که عادتم نیست حرف‌هایم را نه این‌جا و نه جایی دیگر بی‌حاشیه فریاد بزنم. همین‌ بس که زندگی یک چیزی می‌خواهد. زندگی را قبل از پیدایش ِ یک حس، یک رابطه می‌شود دوست داشت. می‌شود به درنگ ثانیه‌هایش خندید. می‌شود ثانیه‌ها را ثانیه پنداشت. ولی آن وقت که طعم ملس دوست داشتن چکانده شد روی تن و روح آدم آن وقت است که دیگر ثانیه‌ها معنایی نسبت‌وار پیدا می‌کنند. به امتداد بودن‌ها و نبودن‌هایت کش می‌آیند و کش نمی‌آیند. من اعتراف می‌کنم در این سهمم از زندگی به مثالی از جنست نیاز داشتم و چه خوب که بودی و ماندی و به گاه ِ‌دلتنگیم نجوای التیام شدی و زمانه‌ی سرخوشی با من خندیدی. این‌ حرف‌ها بی‌مناسبت است. درست به بی‌مناسبتی ِ ورود نابهنگام خوشبختی در زندگی ِ‌هر کسی.

درد دل‌های خودمانی ِ آخر هفته

- لحظه‌ای هست در این دنیا (دنیای ما، از آغاز تا پایانی که عمر ما را سرانجام می‌دهد) که ابدیت همان معنای خالص تکرارهای بی‌انجام را می‌یابد. جهان می‌شود سیر تسلسل‌وار اشیاء، آدم‌ها و حرکات. باید یک‌چیزی پیدا کرد. یک چیزی فراتر از شیء یا حرکت. یک چیزی نه در گنجایش هندسه‌ی اقلیدسی. یک دنیایی ورای دنیای حس! دنیای لمس! دنیایی که بدانی در آن باطن ناپیدای اشیاء که در چشمان ِ تو، زیر انگشتان دست‌ها و پاهایت استحاله می‌شود به زمین، آسمان، به کتاب چیزی نهفته. چیزی ورای عادت ناپیدای آدمی به نام‌های آشنا یا ناآشنا.
- آدم یک‌جاهایی از زندگی از این مرکب ِ چموش دلش می‌گیرد. نه این‌که بخواهم ادای آدم‌های افسرده را درآورم یا به زندگی و وجناتش بد و بیراه ِ بند تنبانی ببندم. نه! به راه است. می‌چرخد. ولی گاهی بی‌هیچ دلیلی خودم را گوشه‌ای جا می‌دهم و گل‌های قالی را می‌شمارم. گاهی سطور کتاب‌ها را. نه آن‌طور که بخوانم فقط رد می‌شوم تا بدانم رد شدن از روی همه چیز چه معنایی می‌دهد شاید که عبور بی‌طرفانه‌ی زمان را از روی زندگیم بهتر ببینم/بفهمم.
- وقتی کسی چیزی می‌نویسد و آن‌قدر خوب می‌نویسد که ته دلت قنج می‌رود. از آن خوب‌هایی که با سر می‌روی توی مونیتور یا از آن‌ها که بعدش خودت را ول می‌کنی توی صندلی. آن حس حسرت ِ «چرا من ننوشتم» را لابد به همراه دارد ولی بیش از آن همان حس خوشحالی ِ «چه خوب من ننوشتم» را می‌شود توی آن وجد پیدا کرد. همان احساس خوردن لقمه‌ی درسته و حظ بردن. اصلش به نظرم حظ بردن مقدم است بر هنرمند بودن/خالق بودن. حالا یک جایی اگر ما هم توانستیم سبب حظ بردن باقی باشیم که چه بهتر آن‌وقت عیش‌مان از متن‌مان جور دیگریست. نگاهی خداییست.
- چه خوش می‌شود آدم از خوانده شدن چشم‌هایش!
- یک تست هوشی بود ده تا سوال داشت به گمانم. خودمان را که خفه کردیم یکی یا دو تا را بیشتر جواب ندادیم و چه از دست خودمان عاجز شدیم. بعد آن کاغذ جواب‌ها را طوری نابود کردیم که انگار همچین کاغذی هرگز از آن کارخانه‌ی کاغذسازی به در نیامده. انی وی! سیستر کوچیکه که من‌باب فضولی آمدند در مکاشفه‌ی تست. دیدیم رده بندیش این‌طوریت: هفت جواب صحیح و بیشتر: دانش‌آموز دبستان/ 4و5و6: دانشجو/ 2و3: استاد دانشگاه/ 1: مدیران ارشد. [آخرش نفهمیدیم ما را مسخره کرده یا خودش را! ولی با سر رفته‌بودیم توی سطل آشغال هااااا!]

توصیه‌های آخر هفته

- توصیه می‌کنم به جای فکر کردن به چون و چراهای زندگی. به راه‌های منطقی ِ رسیدن به آرزوهای‌تان. به هدف‌هایتان. گاهی فقط بخواهید. شما که خبر ندارید جهان گاهی هم می‌تواند وارونه بچرخد. چرا نمی‌گذارید خودش باشد. آن پتانسیلی که در ذهن‌تان نمی‌گنجد را به رخ بکشد. هی حالا بنشینید به این فکر کنید که بعضی کارها اگر به استدلال عقلی باشد محقق‌پذیر نیست.
- توصیه می‌کنم بشنوید که دنیا بنابه‌فرمان شما می‌چرخد. گاهی دستور داده‌اید به کائنات؟ از آن وجه خدایی‌تان استفاده کرده‌اید؟
- توصیه می‌کنم هدف‌تان در زندگی خوشحال کردن دیگران باشد. گاهی دل ِ کسی از همان لحن ِ کلام‌تان می‌شکند. می‌دانید شوخی با مضحکه فرق می‌کند؟
- توصیه می‌کنم بیاییم دسته‌}معی یک طوماری امضا کنیم بفرستیم این بلاگ‌رولینگ که انقدر قر و قنبیل (درست است استاد؟) نیاید! حالا یک لیست ردیف کرده کاری ندارد که!‌ خودمان یک بهترش را می‌سازیم‌ها! هر روز یک گرفتاری. این چه وضعیست!


آرزوهای آخر هفته

- برای دوست‌مان و کاری که در دست دارد و پیشامدهایی که پیش رویش است آرزوهای خوب می‌کنم باشد که کلماتش جاودان باشد و خودش بر فراز کلماتش جاوید بماند.
- آرزو می‌کنم گاهی جهان را توی دست‌های‌تان بگیرید. نه کوچکش کنید آن‌قدر که توی مشتتان جا شود. آن‌قدر بسط دهید قلب‌تان را که جهان جز نقطه‌ای در کف دست‌تان نباشد.
- آرزو می‌کنم این مهندس دکامایا انقدر در پی تابلو کردن ِ ما نباشد. یک کسی هم توی سرش بزند گذرش بیفتد این اطراف کار داریم با ایشان. آی صدا می‌آید؟ با شماییم‌ها!
- آرزو می‌کنم آرامش و رضایت و قناعت و سرخوشی و اراده‌ی محکم و دست ِ گشاده و روی خوش هر روز با طلیعه‌ی آفتاب که تن‌تان را گرم می‌کند روح‌تان را غرق در حسی به نام آدمیت کند. فراموش نکنید که آن‌چه شما را از دیگری متمایز می‌کند منش‌تان است و چه بهتر که حسادت ِ‌دیگران در خوب بودن‌مان باشد.

آهنگ آخر هفته

من پیش نویسی برای این آهنگ ندارم. هر چه هست هست. از آن‌هاست که آدم را به ناکجا آبادهای عالم می‌کشاند. یا بهتر بگویم به ناکجا آبادهای خود. در اصل این دو تفکیک ندارند. ما و عالم/ عالم و ما یکی هستیم که در دو صورت نمود داریم. باید این ماسک‌ها برداشته شود تا بدانید که همه‌مان در اصل یک چیز بوده‌ایم از آن ذره‌ی عدس بگیر تا وسعتی به اندازه‌ی آسمان.
[خوب بود که پیش نویس نداشتم -این یک تیکه به خود است-]
Jesse Coock.wma



ته‌مانده‌ی حرف‌های آخر هفته

- یک جایی سارتر می‌گفت. یادم نیست دقیقن چه! صمیمانه نقل به مضمون می‌کنم. ما دنبال یافتن پایان‌هاییم. قهرمان‌های داستان ازین جهت برای‌مان مهم می‌شوند که پایان آن جاست. وقتی می‌گوییم فلانی در پی نا امیدی‌های مالی در دشت قدم می‌زد آن ناامیدی‌ها او را قهرمان داستان جلوه می‌دهد. ناامیدی‌هایی که حتی از ناکامی‌های مالیش مهم‌تر می‌شوند. اینک او این‌جاست و دغدغه‌هایش حتی از دغدغه‌های خود ما مهم‌تر شده. [ازین‌جایش مربوط به سارتر نیست] چرا؟ چون تمرکز روی هر موضوعی باشد آن موضوع قهرمان داستان است نه حتی فرد. نه حتی محیط. ما دنبال پایان ِ یک ایده‌ایم یک موضوع یک اتفاق!
- دقت کرده‌اید که چه رشد داشته‌اند نوشته‌ها با این شر کردن‌های ممتد. انگار که همین شهوت دوست داشته‌شدن و نگاه‌های ناملموس خواننده وبلاگ‌ها را وامی‌دارد یک نیم‌نگاهی به بازتاب ِ پست‌شان داشته باشند. گرچه گاهی آدم را از خود دور می‌کند ولی کمتر پیش می‌آید که در صحنه‌ی فردیتی خالص به رشد اجتماعی ِ قابلی دست یافت.
- بعضی وقت‌ها که برای خودم می‌نویسم هم گاهی تکیه کلام‌های دوستان در ذهن آدم می‌آیند. یک دفعه وسط دفترم مثلن می‌نویسم -سلام نازلی- بعد خودم هارت هارت به خودم می‌خندم. زندگی نگذاشته‌اید برایمان که -سلام علی‌بی! آقا مبارکا! ایضا به آن خانم رونوشت نویس-
- دکتر ابوالفضل طرقی حقیقت [استادمان یک بار گفتند خودشان را گوگل می‌کنند! ما هم آزار که نداریم خواستیم سلام عرض کنیم! دو نقطه خباثت]
- بعضی چیزها حقیقت دارند چه آن‌ها را باور کنیم چه نکنیم. دنیا به ناباوری ما ایست نمی‌کند. چه بهتر که بخواهیم که دنیا را آن‌طور که هست بشناسیم نه آن‌طور که دوست داریم باشد یا آن‌طور که در ذهن‌مان فیلترش می‌کنیم.
- فاصله؛ تمامش یعنی اندازه و اندازه جز در مقیاس نمی‌آید. تمامش یعنی یک چیزی این وسط هست یا درست‌ترش می‌شود یعنی یک چیزی از جنس ما آن وسط‌ها نیست. خالی‌اند؛ نه به معنای مطلق نبودن. شاید در معنای نسبی نیستی اجزای‌مان. اجزای‌مان! گمان هم نبرید که آن سر و چشمی که می‌بینید جمع شده‌اند و نشسته‌اند تا کالبدی بسازند با نام تو که با میم شروع می‌شود یا دال یا صاد... تمام این‌ها هیچ نیست اگر روحی پرشان نکند و اتصال‌شان ندهد به هم. دیده‌اید که می‌پوسند و جدا می‌شوند تکه تکه‌های همین هارمونیِ قشنگ خلقت زیر خاک، آتش می‌گیرد و پخش می‌شود در هوا، در محیط. چون روحی از من و تو... تمام من و تو و نقطه‌ی انفصال‌مان، می‌شود جایی که مرز می‌کشیم از دست‌درازیِ دیگری در تعلقاتِ روحمان. این مکان و زمان نیست که دیوار می‌کشد بینِ من و تو. بین تو و او و بین ما و آن‌ها. هویت ثابت ماست که اجازه‌ی ورود نمی‌دهد به افرادی ناشناس. گوش‌ها را می‌گیرد تا مبادا طعم دلنوازِ اتصال فریبش دهد و مجبورش کند کمرنگ‌تر کند این دایره‌ی قرمز را. ما دراین دورِ دوار و مجاز اینترنت چنان چنگ انداخته‌ایم به دنیای بی‌مرز که زمان و مکان را بالکل فراموش کرده‌ایم، و این کمرنگ شدنِ دایره‌ها در این اتوپیا جز به‌خاطر شناور بودنِ هویت‌مان در سرتاسر این کشور به ظاهر بی‌مرز نیست. اگر تمام حقایق هرکسی در این میدان قابل دیدن بود همچون دنیای حقیقی، آن‌وقت کم شدنِ فاصله‌های هویتی و معنایی و ساختاری معنا می‌یافت.
- باور کنیم که قدمی که بر می‌داریم مهلتی‌ست فقط مهلتی‌ست که بازگشت ندارد. آن‌چه که رفت، رفت. بازنده یا برنده سرانجام‌مان روی پیشانی‌مان نوشته‌شده. به آینه نگاه کنید اگر توان دیدن بالای چشم‌هایتان را ندارید.

-پسا.ن: آدم‌های بداخلاق به بهشت نمی‌روند.

Labels:


10 April 2008

 خجالت


یکی‌شان پشت دیوار قایم شده‌بود. باقی [حدود یازده تا پسربچه‌ی دوازده ساله] یک کلاه قرمز لبه‌دار را دست‌رشته کرده‌بودند. صدایی از آن پشت یواش گفت «کلامو بده» آن یکی از این‌ور دیوار داد زد «کچل».

Labels:


بعضی چیزها را نباید تنهایی خواند مثل همین کامنتِ سنجی روی تولد:
{
1- من نمی دونم چطور این درد و ایهام رو نمی بینند. پولت رو می گیری و می ری رد کارت. مهریه ی احمقانه ای که حالا بالای صد و پنجاه تا سکه ضمانت اجرایی هم نداره قدیماش هم نداشت. ماهی سی و پنج هزار تومن نفقه. ی دختریه که زندگیش رو از دست داده. احمق! بارو سالم می رسونی. آره دیگه خانوم بار شیشه دارن...تف به این جماعت مسی. تف.

2- همه اش تقصیر این احمق هاییه که وقتی ما رفتیم تو مرکز بهداشت ها خناق گرفتیم واسه تبلیغ ا-سی-پی و کنتراسپتیو مسخره امون کردند. بعد گفتند دیگه مجانی نیست اما سوبسید خوبی می دیم بعد هم سوبسید رو برداشتند. حالا برین زیاد شین و بزاین . برین مسخره کنین که خانوم ما سینما نداریم ، شب می خوابیم زیاد می شیم. برین بمیرین که بچه هایی به دنیا می آن واسه اینکه مادرشون پول ا سی پی نداره. همون ماهی سیصد-چهارصد تومن تو فرهنگش جا نمی شه. ببینم چه گهی می خورین تو پرتو و هاله ی نور بالا سر و بوی گند جوراب دور و برتون.

3- گذشته از همه ی اینا همیشه تولد هر بچه ای یه اتفاق خوبه. بچه ها خوبند حتی اگر ناخواسته باشند اما من دلم نمی خواد بدونم بچه ای بیخودی به دنیا می آد . مثل معجزه ی بیخودی می مونه.دلم نمیخواد زن بشه ماشین جوجه کشی. دلم نمی خواد تو بیل برد واسه تبلیغ مبارزه با سرطان سینه عکس یه پستونک ببینم که روش چسب زخم زدن. یعنی چی اینا؟ یعنی زن ابزاره واسه زیاد شدن ، شیر دادن ، شستن ، رفتن و بعد هم پولش رو می گیره - اگه شانس بیاره و نرسه به اینجااااااش که مهرم حلال جونم آزاد- . گه بگیرنمون مسی که می بینیم و ساکتیم و می خندیم به این دردا...هیچی مسی ولش کن...شاید جدی نبود این پستت. شاید اصلا منظورت این نبود. اما یه چیزی توی من بیدار شد از دردهایی که بغل گوش آتی ساز نشین ها توی ده ونک دیدم ، توی فرحزاد زیر گوش سعادت آباد ... دماوند و بقیه ی جاها رو نمی گم...
*
عتیق مثل زمستان ، عمیق مثل یقین... شروع می شود از زن غمی به نام جنین... (به همین قوت)
*
هر گونه ارتباط با فمنیسم رو به صورت جدی رد می کنم. من صرفا یک انسانم. آزاد از هر ـیسمی.
}

کامنت میم-سنجاقک روی پست ِ تولد

پسا.ن:و من چه خوشحالم که روح وبلاگم همان درد را از ریشه می‌کشد بیرون و می‌ریزد روی داریه تا خیالم راحت شود که آن‌چه را گفته‌ام واقعن گفته‌ام
.

طرف چشمش به زن ِ حامله‌اش بود؛ به یارو که پشت خط بود گفت زیادی فضولی نکن. چهار ماه دیگر محموله باید جلوی چشمم باشد. تو یک راننده‌ی ترانزیتی! کارت این‌ست که صحیح و سالم بار را برسانی این ور ِ مرز. به تو ربطی ندارد از کجا آمده. وقتی هم رساندی باقی ِپولت را می‌گیری و می‌روی رد ِ‌کارت. ملتفت شدی؟! زن به شکمش دستی کشید و پیش خودش گفت «ترانزیت» و خندید.

Labels:


08 April 2008

 سلکشن و ابوی


آهنگ گوش می‌کنم. ابوی جان اتاق ِ بغل کتاب می‌خواند. یک جاهایی داد می‌زند «زیادش کن» یک وقت‌هایی هم فریاد می‌کشد «کمش کن»!

Labels:


یک روزی یک کسی یک چیزی را یک جوری به تو می‌گوید که بدون حساب و کتاب می‌فهمی آن کس آن چیز را همان‌جوری که می‌بایست و می‌خواستی، همان‌جوری که باید به تو گفته. آن‌وقت خلع ِ سلاح می‌شوی، ته ِ دلت می‌خارد. چشمت خیس می‌شود. می‌بازی دلت را و آن‌چه را که می‌ماند فدای جاودانگی ِ آن روز و کس و چیز می‌کنی.

Labels:


06 April 2008

 خدا


فَهِمَ مَن فَهِمَ
سوال کردند خدای را به چه شناختی گفت بدانکه شناسا گردانید مرا به‌ خود که او خداوندی‌ست که شبه او نتواند بود. هیچ صورتی او را در نتوان یافت و هیچ وجهی او را قیاس نتوان کرد به هیچ خلقی؛ که او نزدیکی است در دوری خویش و دوری‌ است در نزدیکی خویش. بالای همه چیزهاست و نتوان گفت که تحت او چیزیست و او نیست چون چیزی و نیست از چیزی و نیست در چیزی و نیست به چیزی.

[تذکرة الاولیاء عطار نیشابوری/ تصنیف و تصحیح: میرزا محمد خان قزوینی/ کتابخانه و چاپخانه‌ی مرکزی ناصرخسرو/ چاپ سوم: خردادماه 1336/ باب چهل و سوم/ جنید بغدادی/ صفحه‌ی 9]

Labels:


05 April 2008

 تیش تیش تیتان


آخرین تلاش ِ مضبوحانه‌ی جماعت ِ مردها برای عقب نگه‌داشتن ِ زن‌ها در سربالایی ِ قهار ِ زندگی، فتنه‌ایست زیبا و آشوبگر به نام ِ کفش پاشنه بلند.

Labels:


04 April 2008

 گل یا شکلات!



‏« هوم... گل! گل بهتر بود یا شکلات؟» رویش را از آینه برگرداند و دستی به صورتش کشید. یک دستش را به کمرش زد ‏و آن یکی را مثل علامت سوال گذاشت زیر چانه‌اش. پر از احساس‌هایی بود که نمی‌دانست اسم‌شان را چه بگذارد ولی در ‏کل می‌توانست بگوید هیجان‌زده است شاید هم گیج؛ گرچه این لغت برای رفتاری که از خودش نشان می‌داد زیادی ‏اغراق‌آمیز بود. سشوآر را روشن کرد و به موهای فرش توی آینه نگاه کرد. نمی‌دانست فکرش کجاها پرواز می‌کند. «چند ‏سال گذشته؟» شاید سه یا چهار سال گذشته بود و حالا خیلی غافلگیرانه دعوت شده ‌بود که برود و کنسرت یک دوست ‏قدیمی را ببیند. «شاید بهتر است نروم!» این پنجمین باری بود که از صبح این جمله را با خودش تکرار می‌کرد و باز هم ‏نتوانسته بود خودش را راضی کند بعد از این همه سال نرود و دوستش را (که به قول خودش مثل برادرش دوست داشت) ‏نبیند.‏
‏«تغییر کرده؟» ده بار چهره‌اش را برای خودش تصور کرده‌بود و بیست بار تمرین کرده بود چطور خودش را کنترل کند. ‏گریه‌اش نگیرد. بیخودی نخندد، چرت و پرت هم به هم نبافد. شاید بهتر بود نمی‌رفت. نمی‌دانست. بلند شد و آن آهنگ ‏همیشگی (همان که هر دوتایشان بلد بودند، همان که بارها برایش زده‌بود) را زیر لب زمزمه کرد [بر گی.سویت ای جان/ کمتر زن شانه/ چون در چین و شکنش دارد/ دل من کاشانه]*. لبخندی زد و شروع کرد ‏به آرایش کردن موهایش و صدایش را بالا برد. خنده‌ای از عمق جانش آمد و نشست روی لب‌هایش. همین بود. قرار بود ‏یک دوست را ببیند و این خوشحالی ِ‌امروزش را کامل می‌کرد. صدای خواندنش یک دفعه قطع شد و خنده‌اش هنوز همان ‏جا روی گونه‌ها و لب‌ها رنگ حسرت به خود گرفت، سکوتی تاریک همه‌ی فضا را فراگرفت. چه‌قدر این احساس برایش ‏آشنا بود. انگار این هیجان را قبلا هم تجربه کرده‌بود. کیفش را گذاشت روی میز و بدون این‌که مطمئن باشد کجا می‌نشیند ‏آرام مثل پری که فرود بیاید روی مبل نشست. این طور محبت به چیزی، کسی را بدون هیچ توقعی فقط به احترام دوست ‏بودن دوست‌داشت. یادش آمد که آن روز، همان روز ِ همزاد ِ امروز توی سه سال ِ پیش موبایلش زنگ خورده‌بود و یکی ‏از آن‌طرف که لحنش به دوست‌ها نمی‌مانست گفته‌بود او دارد زندگی‌اش را به هم می‌ریزد. نفهمیده‌بود از کدام دسته ‏آدم‌هاست. آخرش با لحنی تحکم‌آمیز گفته‌بود دوستی‌اش را جای دیگری خرج کند. یادش می‌‌آمد همان موقع هم روی ‏همین کاناپه نشسته‌بود. گریه نکرده‌بود. افسوس هم نخورده‌بود. فقط دلش ریخته‌بود. بعد زنگ‌زده بود و گفته‌بود نمی‌تواند ‏بیاید. بعد از آن‌هم دیگر گم و گور شده‌بود. دیگر فقط جزئی از زندگی خودش بود. دوست بودنش را برای خودش ‏نگه‌داشته‌بود و شاید گاهی از آن آرزوهایی که برآورده نمی‌شوند بر زبان آورده بود. به ساعت نگاه کرد. نیم‌ساعت دیگر ‏وقت داشت تا خودش را برساند. گوشی‌اش را برداشت و شماره‌ گرفت «یه ماشین می‌خواستم. یه دسته گل رو می‌خوام ‏برام ببرن فرهنگسرای نیاوران. مشترک 332. بله! منتظرم. ممنون.»‏

توضیح‌نوشت: همه‌اش را بعلاوه‌ی آهنگ بانوی خورشید تقدیم کرده‌اند به یک دوست.

Labels:


آسمان را چوب‌خطی تازه می‌اندازم از بودن ِ این چند روزه. دشت می‌شود صحنه‌ی عشق‌بازی‌های پنهان؛ باشکوه و پرملات! دست ِ نوازشِ بادهای بهار است که چرخ می‌زند میانه‌ی تن‌های بی‌تاب‌مان ز ِ عشق؛ غلطیده در خنکای لغزان‌ِ شب، پر شور از سبکی ِ پیراهن‌های نخی. الهه‌ی قطره‌های بارانم برای رقص‌های نهانی. با تندی‌شان ضرب می‌گیرم و دیوانه‌وار پای می‌کوبم از این همراهی.
دیوانه می‌شوم. دیوانه‌ی هستی. دیوانه‌ی نم ِ خاک. دیوانه‌ی تو که تازه می‌شوی زیر ابرهای تاریک ِ آبستن. دیوانه‌ی خویش که پر می‌شوم از زندگی در بستر ِ چمن‌هایی در بکارت ِ بارِش. گوش می‌چرخانم برای لب‌هایت و نجوایی که طعم سلیس هستی‌ست در شب‌هایی تشنه‌ی به خیر گفتن‌؛ تا روز را بخواباند و من را در آن آغوش سیاه خواب جا دهد.


Labels:


02 April 2008

 نحوست ِ خیانت


گویند عدد ِ حواریون با عیسی سیزده نفر بود؛ که آن آخری هلاک را با خیانت پیش‌کش کرد به مسیح. تا آن سیزده به جهالت کار او تباه شود و مسیح بر صلیب.

Labels:




Today's Pic





About me

I am not what I post, My posts are not me. I am Someone wondering around, writing whatever worth remembering.




Lables

[ کوتاه نوشت ]

[ شعر نوشت ]

[ فکر نوشت ]

[ دیگر نوشت ]

[ روز نوشت ]

[ نوروز نوشت ]

[ از آدم‌ها ]

[ ویکند نوشت ]

[ داستان نوشت ]

[ ابوی ]

[ انحناهای عاشقانه ]

[ خاطرات بدون مرز ]

[ فیلم نوشت ]



Archive

December 2004
April 2006
August 2006
October 2006
November 2006
December 2006
January 2007
February 2007
March 2007
April 2007
May 2007
June 2007
July 2007
August 2007
September 2007
October 2007
November 2007
December 2007
January 2008
February 2008
March 2008
April 2008
May 2008
June 2008
July 2008
August 2008
September 2008
October 2008
November 2008
December 2008
January 2009
February 2009
March 2009
April 2009
May 2009
June 2009
July 2009
August 2009
September 2009
October 2009
November 2009
December 2009
January 2010
March 2010
April 2010
May 2010
June 2010
July 2010
August 2010
September 2010
October 2010
November 2010
December 2010
January 2011
February 2011
March 2011
April 2011
May 2011
June 2011
July 2011
August 2011
September 2011
October 2011
November 2011
December 2011
January 2012
February 2012
March 2012
April 2012
May 2012
June 2012
July 2012
August 2012
October 2012
November 2012
January 2013
April 2013
June 2013
July 2013
August 2013
September 2013
October 2013
November 2013
January 2014
February 2014
March 2014
September 2014
December 2014
October 2016


Masoudeh@gmail.com