مردی که نقاشی می‌دانست

تهران-1386

- نقاش بود؟
- هی، آره! یه چیزی توی همین مایه‌ها. خودش می‌گفت که نیست، می‌گفت اسم کاراش نقاشی نیست ولی مگه نقاشی غیر از طرح و بوم و رنگه؟

به سرعت روی سنگفرش‌های سفید به سمت نمایشگاه می‌رفتند. زن مشکی‌پوش سعی داشت هر دو قدم راه چند تایی را هم بدود. دختر هم خودش را هماهنگ کرده بود. هرچند قدم کمی جا می‌ماند ولی نه آن‌قدر که نتواند حرف‌های زن را بشنود. زن سیاه‌پوش با دست اشاره کرد
- اونم کار اونه...
- پس عکاسم بوده
- خودش می‌گفت نه! ولی عکس مگه غیر از طرح و کادر و رنگه؟ اعتقادای عجیبی داشت. خودشو حبس می‌کرد توی یه اتاق و فکر کن چه رنگی زده بود به دیوار...عنابی ... آخه اینم شد رنگ؟ برا دیوار ... خدای من! ...
از پیچ که رد شدند سرعتشان کم شد. زن سیاه‌پوش دستی به لباسش کشید و لبخند نیمه‌کاره‌ای روی لب‌هایش کاشت. به سمت چهار نفری که ایستاده بودند وسط سالن رفت و چند کلمه حرف زد و برگشت به سمت دختر:
- می‌تونی ببینی. بیا ... اینا کاری اونه ... سر همینا زندگی‌رو نابود کرد.

وصدای قدم‌هایی که توی سالن پیچید.

- می‌بینی؟ رنگارو می‌بینی؟ ... اینجارو ببین خورشیدو آبی کشیده ... می‌دونی چرا؟ قلم‌مو رو اشتباهی زد تو آبی و بعد رو به پالت گفت حق با توئه. براش مهم نبود. بی‌قید بود. بی‌قانون. قبول نداشت که همه‌چیز همونیه که هست و این زندگی کوفتیه به هیچ قسمی عوض نمی‌شه. می‌خواست قانونا رو بشکنه... نتونست ... دوسال انداختنش زندان، دو ماه آسایشگاه رفت بعد از زندان ... وقتی اومد بیرون کارش شده بود رو پشت بوم بشینه و قلم‌مو رو تو دستش طوری بگیره که انگار داره دنیا رو می‌کشه... حبسش کردیم تو اتاق ... خب! خطرناک بود ... نشد ولی ... نشد

دست دختر را گرفت و کشید به دنبال خودش ...
- بیا، ببین! می‌بینی؟ اون رنگارو می‌بینی؟ اونا خون خودشه، همش خون خودشه، باهاش رنگ ساخت. سه تا لیوان خون ... زرد شده بود. رنگ زرد که می‌خواست قلم‌مو رو می‌کشید روی صورتش بعد می‌کشید روی بوم.

دستش را دراز کرد به سمت نقاشیِ بعدی
- این یکی‌رو ببین. این دخترشه... دخترمون. روز آخر باهاش بود. ببین چه می‌خنده. الان دیگه نمی‌خنده. الان دیگه حرف هم نمی‌زنه... روز آخر با هم رفته بودن ... به من گفته بود میره رنگ بگیره ... فکر کردم حتمن میرن شهر ... اون‌وقتا توی خونه جنگلی بودیم. تعطیلات گفته بود می‌خواد د.و.ر باشه. می‌خواد آ.ر.ا.م.ش داشته باشه. خدای من آرامش!! ... گور پدر هرچی آرامشه... گور پدرش...

زن کنترل اعصابی را که در طول حرف زدن هم نداشت از دست داد. چند دفعه سرش را تکان داد و صورتش را میان دو دست پنهان کرد. دختر دستش را گرفت و هدایتش کرد تا جایی بنشاندش.
- رفته بودن بالای کوه... بالای کوه... چه خریم من! ... خودشو پرت کرده بود پایین... پرت کرده بود...
و زن خیر شد به جایی که در دیدش نبود.
- دخترم وقتی اومد پایین می‌خندید، گفت بابا پرید ... ما دوییدیم بالا. من و چندتای دیگه... کوه خیلی بلند بود. نیم ساعتی طول کشید، بند و بساطش رو دیدیم که پهن بود، طناب و ...
بینی‌اش را با دستمال پاک کرد
- دخترم پایین منتظرش بوده، بالاتر یه سه چهار کیلومتر با طناب تاب خورده و نمی‌دونم چطوری پرت شده پایین... گفته بود نقاشیاشو آتیش بزنیم. ما نزدیم ... یه چندتا بیشتر تو همون‌جا. دو سه تا ... نقاشیاش زیاد بود ... از سر تشییع جنازه که برگشتیم [جنازه کجا بود؟]. دیدیم کلبه جنگلی و نقاشیا دارن می‌سوزن ... همه‌چی سوخت ... همه‌چی ... اینا هم تهران مونده بود.

--------------------------------------------------------------------------------------
نور- 1384

- بابا به منم یاد میدی نقاشی بکشم؟
-تو که خودت نقاشی‌ای دخترم.

دست کوچکی انگشت بزرگی را سفت گرفت
- بابا مگه نمی‌ریم رنگ بگیریم؟
- چرا دخترم یه ذره دیگه مونده، میای رو کول بابا؟

و جواب نشنیده دختر روی شانه‌های مرد سوار شد. درخت و درخت و درخت ...
- اون چیه بابا؟
- چشمه خانومی، بیا پایین که رنگمونو پیدا کردیم.

دخترک پرید پایین و به‌دو دوید به سمت آن صدای گوش‌نواز
- ولی این‌که رنگ نداره!
مرد ابرویش را بالا انداخت و زیر چشمی نگاه دخترک کرد. دو دستش را آغوش آب کرد و گرفت جلوی صورت دختر
- حالا نگاه کن ببینم چه رنگیه؟
مرد شیطنت را توی آن چشم‌ها دید. دختر خندید و گفت : رنگ ساغر !
- آفرین دختر بابا! هم رنگ ِ دست منه هم رنگ ِ ساغر ِ بابا، چی ازین بیشتر می‌خوای؟
دختر لب و لوچه‌اش را جمع کرد و گفت: ولی بابا این بی‌رنــــــــگه!
- خب اگه رنگ داشت که رنگ تو نمی‌شد عزیز دل بابا. اونوقت ساغرمو که نشون نمی‌داد. می‌داد؟
دختر لبش را کج کرد و دستش را توی آب تکان داد. مرد لبخند زد و بلند شد.
- ساغرِ بابا همین‌جا می‌مونه؟ بابا بره یه ذره رنگِ نور بیاره؟
- برا چی؟
- نور نباشه که آب نشونت نمی‌ده!

دخترک سرش را تکان داد و یک مشت آب پاشید به سمت مرد. مرد سه قدم رفت و برگشت به سمت دخترک ...
- ساغری! تا حالا دیدی کسی پرواز کنه؟
- نه! چرا! تو تلویزیون دیدم، با اینا که مثل پروانه‌ان، با کایتم دیدم ...

مرد دلش قنج رفت برای دخترش ...
- می‌خوای یه واقعیشو ببینی؟
- اوهوم !
- پس همین‌جا وایسا، جایی نریا، وقتی من پریدم و تو دیدی، برو پایین تا ازون پایین ببینی من چطوری عکستو با نور و آب می‌کشم ...

--------------------------------------------------------------------------------
تهران- 1386

زن سیاه‌پوش سرش را بلند می‌کند
- صدای چیه؟
دختر گوش می‌چرخاند: آژیر آتیش سوزیه؟
زن سیاه‌پوش می‌دود:
- فرار کن، بیا ...


+
پی‌نوشت: کمی ویرایش می‌خواست که مجال نبود به هنگام سفر، این بود که ماندیم عقب از قافله‌ی رنگی‌ها! حالا باشد این‌جا تا بدانید ما با شما مثل کف دستیم. یا چیزی نداریم یا اگر داریم همه‌اش را می‌گذاریم دالان با هم بخوانیم :)






Labels:


حکایتش از حکایت دلتنگی جداست، نه حتی حکایت دست‌های همیشه بازت است و یک دنیا مهربانی. حکایت حفره‌های خالی هم که نیست که با سلام و علیکت پر می‌شود و با خداحافظیت دوباره خالی می‌شود. بگذارش کنار همه‌ی این‌ها را. نه حتی نقل این عصر شنبه است و تنهایی و دست به دامن کلمه‌ها شدن.
می‌دانی که دنیایی را هم بدهم میزان نمی‌شود ترازو با کفه‌ی مهربانیت. قیاس در بودن و نبودنت نیست. ترس گاهی مرغ مگس‌سانی می‌شود دور این دل بی‌صاحب، نزدیکهای غروبی که بدون بودنت خیلی چیزها کم است. تو که آگاهی؛ چه حرجی به وراجی....
مبارک باشدت این روز ...

Labels:


حرفهای آخر هفته:

مقدمه‌ای ان‌در باب: عروض شرمندگی داریم خدمت خودمان، وبلاگمان، دوستانمان، خوانندگانمان (جو خودباحال بینی را داشته باشید). گمانمان سه هفته‌ای می‌شود که ننوشتیم حرف‌های نه چندان گهربار آخر هفته‌مان را. به هر حال غیر از چیزهایی که هست و در طی حرفهای‌مان خواهیم گفت باید بگوییم ازین رکود وبلاگی زیاد هم راضی نیستیم.


  • اعترافهای آخر هفته:

- اعتراف می‌کنم ما کلن آدم دودره باز و حسود و بدجنسی هستیم. والسلام.
- اعتراف می‌کنم به این واقعیت که همه چیز با هم قابل داشتن نیست ایمان دارم. همه چیز در تعادلی نه چندان پایدار در حال اجراست. به هر حال چیزی که هست وزنه‌ی شادی‌های آدم هرجا سنگین‌تر باشد آن‌جا جای خوبی برای اطراق کردن است.
- اعتراف می‌کنم ننوشتن‌مان به معنای نداشتن حرف نیست. اعتراف می‌کنم گاهی به قصد نمی‌نویسیم و نانوشته‌هایمان را برای کسی می‌گوییم تا شاید گوشی باشد که بشنود داستان‌هایی که این‌بار داستان وار نمی‌آیند. شاید موجی باشند از دلی بر دلی.
- اعتراف می‌کنم هیجان‌انگیز بود دیدن دوستی قدیمی در شهری که فکر نمی‌کردیم خبر چندانی در آن باشد.
- اعتراف می‌کنم حالمان کم کم دارد از هرچی دامبولی دیمبول است به هم می‌خورد. شور شده ها !
- اعتراف می‌کنم از دست بعضی آدمها و رفتارهایشان به شدت حرص می‌خوریم. هرچه ندارید شرف داشته باشید. کجا را می‌خواهید بگیرید اگر شرفتان را بر باد دهید؟
- اعتراف می‌کنم [...]
- اعتراف می‌کنم بعضی وقتها واقعن حس می‌کنیم حقمان است یک گلدانی توی سرمان خرد شود.


  • درد و دلهای خودمانی آخر هفته:


- راستش دلمان برای وبلاگ و وبلاگ گردی و وبلاگ نویسی و وبلاگ خوانی تنگ می‌شود. از وقتی این بلاگ رولینگ تعطیل شده گویا زندگی وبلاگی ما هم تعطیل شده.
- همیشه دلمان می‌خواست یک روزی باشد که برگردم به عقب و بخوانم چیزهایی که نوشته‌ام را. فکر می‌کنید حالا وقتش رسیده که برگردم و از نوشتن خداحافظی کنم؟
- آدم باید خیلی خر باشد که خودش دو دستی خودش را پرت کند توی چاه. خب مثلن در مورد لباس و کفش و الخ می‌تواند خالی ببندید به راحتی. آن وقت نه کسی می‌نشیند و ناخنهایش را می‌جود نه آن یکی حرص می‌خورد. ولی خب ما خریم چکارش می‌شود کرد؟
- شده در داشتنتان احساس نداشتن کنید؟ شده که بترسید؟ شده در بودن کسی دلتان برایش تنگ بشود؟
- مهندس دکامایا رفته‌اند به سواحل جنوبی مانده‌ایم این چند روز چه کنیم بدون ایشان.
- دلمان برای همه‌تان تنگ شده. انقدر که گاهی افسوس آن روزهای پر شور وبلاگی را می‌خوریم. حالا شاید برای شما هنوز هم پر شور باشد. ولی ما که نیستیم سنجی هم که نیست آزموسیس که فرکانس را جدن کم کرده، بقیه هم که یا نمی‌نوسیند یا وبلاگ‌هایشان برای‌مان فیلتر است می‌رویم و نمی‌شود کامنت بگذازیم. پرشین‌بلاگ هم که بالکل تعطیل است. آقا یکی بگوید ما چه گلی بگیریم به این سر کچل‌مان؟
- هرچقدر هم کسی را دوست دارید بگردید دنبال کسی که دوست داشتنتان را کامل کند. جان شما یکطرفه کسی راه به جایی نمی برد.


  • توصیه‌های آخر هفته:

- توصیه می‌کنم زیاد هم به بچه‌ها رو ندهید. آن وقت ولتان نمی‌کنند. توی مهمانی بدبخت می‌شوید.
- توصیه می‌کنم رانندگی را بازی بگیرید. به هر ماشینی دلتان خواست راه بدهید به هر کسی خوشتان نیامد راه ندهید. اصلن زندگی را بازی کنید. چکاریست هی فرت و فورت حرص این دو روز را می‌خورید.
- توصیه می‌کنم از گذشته‌تان فرار نکنید. به هر حال چه خوب و چه بد جزئی بوده از زندگیتان. کسانی را که شما را با گذشته‌تان قضاوت می‌کنند فراموش کنید. کسانی که ضعف‌هایتان را به رختان می‌کشند دور بیندازید. دوستی‌هایی را برای یک عمر نگه دارید که بیشتر از هرچیزی بتوانید خودتان باشید. بدون اضافه و کمی، بدون ترسی برای وانمود کردن یا حتی برای گفتن چیزهایی که باید گفت.
- توصیه می‌کنم موقع رقصیدن‌های بپر بپری از جمله آن لزگی حواستان به پای نفرات ایستاده آن دور و بر باشد.
- توصیه می‌کنم فراموش نکنید که زندگی جز چرخش‌های دایره وار نیست. تعلل نکنید تا سیصد و شصت درجه‌ی بعدی. تعلل هم کردید نگران نباشید بالاخره این سیصد و شصت درجه طی می‌شود.
- توصیه می‌کنم دروغ نگویید. هر راستی را هم نگویید ولی سیلابس گفته‌هایتان در یک دوستی بیش از نگفته‌هایتان باشد.


  • آرزوهای آخر هفته:

- آرزو می‌کنم دوست نازنینم شیوا خوشبخت باشد.
- آرزو می‌کنم خودخواه نباشم. آرزو می‌کنم بتوانم خوشبختی دوستانم را چه از دور و چه از نزدیک ستایش کنم و برایشان چیزهای خوب بخواهم. همه‌ی دوستانم !!!
- آرزو می‌کنم آرامشی در دل‌های همه‌تان بیفتد از نوع آرامشی که من اکنون دارم. آرزو می‌کنم برایتان در دنیا چیزی جز چیزهایی که مایه‌ی آرامش‌تان است مهم نباشد. آرزو می‌کنم زندگی کلش برایتان لذت باشد. [و این لابد نفی نگرانی و دلتنگی نیست. می‌دانید که گاهی نگران شدن برای کسی خودش عین خوشبختیست. در کل تعلق داشتن به چیزی، جایی، کسی مایه‌ی خوشیست.]
- آرزو می‌کنم مهندس دکامایای ما کمی مرام داشته باشد از اول دل ما را نشکند که بوق هم برای‌مان نمی‌آورد.
- آرزو می‌کنم دل‌هایی که از دستم ناراحتند بدانند که قصدمان شکستن کسی یا چیزی نبوده. پنج دقیقه است نشستیم نگاه می‌کنیم که چه بگوییم می‌بینیم ما التیام دادن بلد نیستیم ... این است که بزرگی کنید فقط ببخشید.
- آرزو می‌کنم اگر قرار هم باشد چیز خوبی تمام شود خوب تمام شود.


  • آهنگ آخر هفته:

خب این آهنگ را گوش کنید دیگر !



  • ته‌مانده‌ی حرفهای آخر هفته:

- گاهی لبخند می‌زنیم، به روی خودمان نمی‌آوریم. ادا هم شاید درمی‌آوریم. ولی نمی‌دانم چرا انقدر تابلو می‌شویم این کارها را می‌کنیم. بعد خب چطورست می‌فهمند که ما شاکی هستیم؟
- خیلی بد است آدم به مویی وصل باشد. با یک نهیب سقوط کند [بدون شرح]
- گاهی اگر تکرار کس دیگری باشید چکار می‌کنید؟ شاید نوعی ترس باشد. نوعی دلهره که نکند اینی که منم من ِ من نباشد.
- تاریخ را که می‌بینم از پایان خودم ترسم می‌گیرد. کجا تمام می‌شویم؟ نه تاریخ باستان و ایران و ... تاریخ زندگی‌های خودم و اطرافیانم. تنها چیزی که من را از گذشته می‌ترساند ترس از تکرار سرانجام است.
- وقتی چیزی، کسی، نوعی را دوست داری، در هر شرایطی که باشی دوستش داری. چون و چرایی ندارد. حتی اگر بدانی قرارست خیلی سخت باشد بعد خب لابد سختیش را هم دوست داری.
- زندگی را بازی ببینید. یک شوخی. نه چندان جدیست که برایش اخم کنید نه آن قدر بانمک که قهقهه بزنید. فقط لبخند بزنید و رد شوید. هیچ مشکلی هرچقدر هم بزرگ به اندازه ی لبخند شما جدی نیست.
- شبها می‌ایستیم دم پنجره‌ی نارنجی و ماه را نگاه می‌کنیم. صدای باد را می‌شنویم که لای برگ‌های باغ میرزا می‌پیچد. به نظرتان آسمان پایین نیامده این چند وقت؟
- صدا هم موهبت بزگیست. تلفن هم همین‌طور. بهش فکر کرده بودید؟
- می‌دانید که من یک کفشدوزک آبی هم برای تولدم کادو گرفتم؟
- قرار بود داستان بنویسیم ها !‌یادتان هست؟
- خیلی چیزهای دیگر هم باید بنویسیم از فوق و باشگاه و زندگی و چیزهای دیگر ولی فعلن مجالش نیست. باشد برای بعد. بیشتر خواهیم نوشت اگر قرار شد که هنوز وبلاگ نویس بمانیم.

Labels:


سفر نوشت: کویر و گرما و آسمان پر ستاره و خنکای شب. کویر و آب و خورشید مهربانش. کویر و مردم و درخت‌های بی‌مثالش. من و آسمان و باد و جاده.
دل‌نوشت: جاده حرفهای زیادی دارد برای گفتن. راستش را بخواهید حرفم نمی‌آید کلمه نمی‌چرخد ولی دلم قنج می‌رود برای اینکه یک چیزی بنویسم. نه از ساز و دهل و رقص‌ها و آوازها. نه از جاده و دور شدن و دلتنگی. دلم فقط می‌خواهد یک چیزی بنویسم که دلم خالی شود. دلم پر شده انگار. تنگ شده. با تمام شوقش خوابش برده. منتظر دستهاییست که گه گاه باز می‌شوند برایش. انگار یک چیزی کم و زیاد می‌شود. دلم می‌خواهد گاهی غرق شوم ... پیدا هم نشوم. دیگر نه من‌ای باشد نه غیر من‌ای...
تولدنوشت: خب به دنیا آمدم مانند چندین سال پیش. تشکرات فراوان از همه که یک دنیا شادم کرد و تشکرات مخصوص از آن‌هایی که خودشان خبر دارند. متولد شدن بدون تبریک به هیچ هم نمی‌ارزد. متولد شدن بدون شنیدن تبریک‌هایی که انتظار داری بشنوی به هیچ نمی‌ارزد. متولد شدن وقتی کسی منتظر تولدت نیست اصلن به درد نمی‌خورد.
ترس‌نوشت: (1) تمام ترس یک رنگ نه از دست دادن هویت رنگی ِخود است؛ ترس از بی‌رنگ شدن تدریجی از شدت تابش خورشید است.(2) تمام ترس منِ مسافر از سفر، برگشتن و دیدن این‌است که کسی منتظر برگشتن‌ات نبوده است.
تشکر نوشت: از هدیه‌ی هیجان انگیز دوست عزیزمان و ازمهندس دکامایا به خاطر تبریک ماهش، از سنجاقکمان به خاطر تولد وبلاگی‌ای که برایم گرفت و از همه‌ی دوست‌های عزیز و نازنینی که تبریک گفتند ممنونم. روزهای شاد ارزانی شما باد. با یک عالمه گلی که به طرف‌تان پرتاب می‌کنم.
پی‌نوشت: گاهی آدم می‌رسد به یک‌جایی که به صرف خودش دوست دارد و زندگی می‌کند. نه این‌که نگران نباشد ازین‌که چه می‌شود و چه خواهد شد. فقط فکر می‌کند آن‌چه می‌خواهد بشود می‌شود. به روی خودتان نیاورید این‌ها را می‌گوییم که مثلن ما آدم بی‌خیال و راضی به سرنوشت هستیم. خب چکارش کنیم باید یکجوری خودمان را گول بزنیم. در کل زندگی ضمانتی برای خوب بودن به ما نداده. هیچ تضمینی هم نبوده. این چیزها آدم را می‌ترساند گاهی آدم دلش می‌خواهد به داشته‌هایش چنگ بزند اگر نفی استقلال دیگری نباشد.

عذر تقصیر

وقتی یک چیزی می‌نویسی، یک چیزی می‌سازی، یک چیزی را باب می‌کنی برای خودت این مسولیت را تراشیده‌ای که آن کار انجام می‌شود و بقیه هم به همان حساب پی‌اش را می‌گیرند. وقتی سستی می‌کنی از خودت خجالت می‌کشی و از همه‌ي آن‌هایی که برای نوشتنت قبول زحمت می‌کنند برای خواندن. اینست که من هم‌اینک شرمنده‌ام برای آخرهفته‌ای که نوشته نشد و خب خودمانیم دل خودمان هم تنگ شده برای اعتراف و دردِ دل وتوصیه و آرزوهایمان. هفته‌ی دیگر هم نیستیم راهی‌ سفریم باز هم مجال نوشتن نیست این است که خب الان می‌توانید آن گوجه فرنگی‌ها را لطف فرموده پرتاب بفرمایید بر سر و کله‌ی این حقیر.

+
اعتراف آخر هفته:

این یک اعتراف را فقط می‌کنم و آن موسیقی را می‌گذارم این‌جا باشد که ... [جمله تمام شد] است.

- اعتراف می‌کنم گاهی دلم می‌خواهد قسم بدهم دوست‌ داشته شده‌ها را برای دوست داشتن. برای فراموش نکردن، برای به یاد داشتن و دور نیانداختن همه‌ی خوبی‌ها به خاطر [هر چیزی جز آرام ِ دل]. و همه‌ی این‌ها فقط به خاطر آن است که «دل» چیزی جز «تن» است و دل‌آرام داشتن در آغوش دوستی که دوست داشتن را بلد است حتی از جواب سلام دادن به خورشید از پس ابرهای رنگین کمانی، رنگارنگ‌تر است.
(گلاره خاتون دلتان خنک شد؟)

+

دوستش داریم. گوش کنید. دوست خواهید داشت. دوست هم نداشتید بمانید دم در دالان گفتمان می‌کنیم.



پی‌نوشت: یادمان آمد این بلاگر فیلتر است برایمان اینست که نوشتن حرفهای آخر هفته چون نیاز به داخل شدن به سایت خود بلاگر دارد و چیز دیگری جواب نمی‌دهد اینست که ما همین‌طوری نشسته‌ایم و فیل‌[های در حال] طر [دد] را نگاه می‌کنیم و حسرت می‌خوریم !

Labels:


راه، جاده، لاستیک،
و سرعتی؛ که تو را با خود می‌برد به انتهای موازی دو خط، به نقطه‌ی تلاقی. به خیال رسیدن‌هایی که در چشمت هربار می‌بینی و می‌دانی که به اندازه‌ی یک ماشین همیشه جدا ایستاده‌اند. و لرزش‌های دل خط‌هایی؛ که زیر لاستیک‌ها به نقطه‌ی وصل هجوم می‌برند. و بادی که شکنجه می‌کند پرتاب موهایت را بر صورتت و شکار درختی در آن سرعت و آرامشی که تابستانیست. و خطر؛ در ویراژهای بین دو ماشین و قلبی که شطرنج را خوب بلد است. و فرشته ی نگهبان؛ که هر لحظه از میان سه ابرِ راه راه لبخند می‌زند...

راه، آسمان، بال‌های شناور،
و صعود؛ که میخت می‌کند روی تکیه گاهی که به هیچ بند است مگر موتوری که فرشته‌ات می‌گوید نمی‌ایستد. و آن بالایی؛ که می‌نشاندت روی ابرهای رویایی ِ همیشگی. و زمینی؛ که همیشه رویش بوده‌ای و کوچکی ِ بزرگ آدم‌هایی که هر لحظه دورتر می‌شوند و هیچ از بزرگیشان‌ کم نمی‌شود با دور شدن از آن مسیر سبز. و تو خوشحالی که بزرگ بودن را با اندازه‌ها و صورت‌ها باور نداری. و خورشید؛ که روی ابرها نور می‌پاشد تا این‌بار میزبان خوبی باشد برای چند ساعت هم نشینی. و فرود از آن اوج به سطحی که دیده‌ای از آن بالا بزرگ‌تر از یک قدمی توست که هر بار برش می‌داری و می‌گذاریش سه سانت جلوتر و با خودت فکر می‌کنی شاید هم عقب‌تر...

راه، آب، موجی که شکسته می‌شود،
و صدایی؛ که چشم بسته هم آن رونده را در جانت متلاطم می‌کند. و قطره‌هایی که گه‌گاه لمست می‌کند تا بدانی که هر چیزی هر چقدر دور و نزدیک باید لمس شود تا لذتش از آن عمق و سطح بیرون بجهد و بنشیند جایی در خاطرت. و باد؛ که نوازشت می‌کند و دمی هم نمی‌ایستد تا نگاهش کنی و تو خوب می‌دانی که همان ناشکیباییش را دوست داری. و بالا و پایین رفتن‌های مداوم روی موج و دلی که به همین ضربه‌ها خوش است...

راه، ریل، کوپه ای که دو جای خالی دارد،
و پنجره‌ای که باز نمی‌شود برای سر بیرون بردن، و صدای چرخ‌ها که گوشت را پر می‌کند و تو دنبال آن صدای هوهوچی چی ‌ِ اصیل می‌گردی میانش و دنبال دیدن آن دودهای ابر مانند که بالا می‌رفتند و ذغال‌هایی که ریخته می‌شدند توی آن کوره؛ و مردهای تنومندی که عرق می‌ریختند و سوت قطار...

راه، خاک، پا،
و لمس سکوت بی واژه‌ی ممتد هستی و هیجان ذهن برای درک معنایی بالاتر از لمس، بالاتر از جذب، بالاتر از خویش. و قدم؛ که می‌لرزاند دل را، پا را، تن را. و جنبشی عظیم که می‌گیرد تمام آن احساس‌های بودن را. آدم بودن را. وجود داشتن را. و اشک که پر می‌شود توی چشم‌هایی که نه به آسمان چشم دوخته و آن ابرهای انبوه و پنبه‌ای، نه به آب فکر می‌کند و قطره‌های زلالش روی پهنای صورت دختری که بسته چشم‌هایش را به روی آن عظمت و نه به ذغال‌هایی که دود می‌شوند توی سبز پوش درختان. به راهش نگاه می‌کند و در میان آن خاکیِ یک‌دست گاهی چمنی را زیر پایش حس می‌کند و سلام می‌کند به قاصدکی که شوری می‌افکند برای دنبال کردنش.

Labels:


همین‌مان مانده بود توی این آشوب‌بازار دلمان هم هوایی شود. حساب تنگ و گشاد شدنش هم که دیگر از دست‌مان در رفته. نوبه‌ی فراق که خیال‌مان شده خاطر شما؛ نوبه‌ی وصال هم که این زمانه‌ی آجل چنان عجول می‌گذرد مرهمِ درد نمی‌شود لامروت. صبح تا شب بد و بیراه است‌‌‌‌‌‌ که نثارِ این دل وامانده می‌کنیم. بی‌ادبی نباشد چند تا فحش آب‌دار هم حواله‌ی شما می‌کنیم که‌ این‌قدر دل ما را تنگ نگذارید. خیال بد نکنید، محض خنک شدن دل است والا شما که بی‌حساب عزیزید.

Labels:


عهد کرده بودم با خودم که چیزی بنویسم برای روزت که به کلام خودت «هر روز روز توست، امروز بهانه‌ایست برای تشکر». عاشقانه به سراغم نمی‌آید برای نوشتن. نه حتی سیال ذهنم راه می‌رود توی قافیه‌ها. فقط مرور خاطره‌هایم در این خاطر کوچک است و تو و یک دنیا مهربانی. تمام دوستی‌هایمان و دویدن‌هایمان. از آن دانشگاه‌ رفتن‌های بچگی بگیر و اتوبوس دوطبقه‌ها و نشستن آن بالا روی اولین صندلی و چشم من که خشک می‌شد به در شهید پیچک برای آمدنت و بهانه‌های من برای تاب‌بازی و چرخ‌وفلک نشینی برای نگه داشتن چند دقیقه بیشترت تا کلاس‌ها و من و یک مشت دوست و شیطنت و لبخندهای همیشگی‌ات. همیشه دوستم بوده‌ای و همیشه یادم داده‌ای. می‌دانم که می‌خوانیم مامانِ خوبم. می‌دانم که امروز اگر نخوانی فردا حتمن چشمانِ مهربانت روی این نوشته‌ها می‌لغزند و تنها و تنها همان وقت است که این سیا‌ههای به هم ریخته می‌شود واسطه‌ای برای گفتن چیزی که در کلام نمی‌آید و خودت بهتر از هر کسی می‌دانی که به اندازه‌ی یک دنیا به تو مدیونم. برای به دنیا آوردنم و برای در دنیا نگه داشتنم و برای اینکه یادم دادی که دوست داشته باشم و دوست داشته شوم.

دختربدجنسِ‌تو: مسعوده

Labels:


آسمان پایین می‌آید
و ماه گیسوان ِ سیاهش را شانه می‌زند در آب
ابر کوهها را در آغوش می‌گیرد ...
صدای قطاری دره را پر می‌کند
دشت بیدار می‌شود
برگ‌ها می‌رقصند
انگشتان ِ باد بین موهایم بازی می‌کند
من خواب می‌بینم...

--------------------------------
فکرنوشت: منافاتی ندارد. عادت کردن نفی دوست داشتن نیست و دوست داشتن نفی عادت کردن؛ هر یک در برشی از زمان می‌تواند به آن یکی بدل شود و این دگرگونی نقصانی در لذت بردن از رابطه‌ی پیشِ رو ندارد. چیزی جز لذت برای‌مان مطلق نیست. و این لذت چه تفاوت دارد در پی ِ عادت اتفاق افتد یا در پس دوست داشتن (نه از نوع اساطیری). چیزی که هست دوست داشتن مربوط به یک شخص خاص نیست؛ در محدوده‌ی رابطه‌ای قرار می‌گیرد که بوجود می‌آید. چیزی که از من برانگیخته می‌شود و از او در همین زمان و مکان تا چیز دیگری باشیم یا چیزی باشیم که دوست داریم باشیم یا اصلن چیز خاصی هم نباشیم فقط چیز آرامی باشیم.

عذرنوشت: چند روزیست نه این بلاگ‌رولینگ را در بساط خود داریم نه هالواسکن را. اینست که نه توانستیم دیدار دوستانه‌ی این بارتان را جواب دهیم نه به وبلاگ‌های آپدیت سر بزنیم. از گوگل ریدر هم که می‌خوانیم مجال کامنت‌گذاشتن نمی‌ماند. خواستیم عذر تقصیر آوریم که بدانید ما همیشه می‌خوانیمتان و مهمانِ این دالان را هم عزیز می‌داریم.

حس‌نوشت: حسِ خداحافظی حسِ یکجوریست! راه رفتم و یاد روزهایی افتادم که با دوستانم در آن محوطه راه می‌رفتم. دوست‌هایی که پیدا کردم و گم کردم. غم‌ها و خوشحالی‌هایی که در پی خود داشت. برگشتم و دیدم دارم با همه‌ی این‌ها خداحافظی می‌کنم و به همه گفتم؛ می‌بینید؟

پس‌نوشت: گویا وارد هالواسکن شدیم! آن عذر نوشت را بی‌خیال شوید. ما داریم پذیرایی می‌کنیم از مهمانان‌مان!

Labels:


01 July 2007

 مشتی از آسمان


برگمان نشسته لبِ پنجره‌ی نارنجی و پاهایش را تاب می‌دهد در باد. چوب دستش را گذاشته روی پایش و خیره شده به آن بالا به ابرها. می‌روم و توی لنگه‌ی دیگر پنجره جا می‌گیرم و سرم را می‌کنم بیرون تا برگمان را از بیرون ببینم. نگاهش می‌کنم که در آن پس زمینه‌ی آبی چه ابهتِ سیاهی‌ست.
-برگمان! دوست داشتن همون عادت کردنه؟
برگمان هنوز هم زل زده به ابرها. تصویر ابرها توی چشمهایش آرام جابه‌جا می‌شود.
-می‌دونی موضوع چیه برگمان؟ آدم نمی‌تونه تفاوت بذاره که یه چیزیو واقعن دوست داره یا بهش عادت کرده.
برگمان چشمش را تنگ می‌کند و می‌گوید:
-اتفاق میفته!
سرم را می‌چرخانم به طرفش و می‌پرسم چی؟
-دوست داشتن! بدون یاددادن و یادگرفتن. بدون فریبِ فراموش کردن، نه امکانی برای مهار. اتفاق میفته.
تکیه می‌زنم به چارچوب پنجره و می‌چرخم به سمت برگمان
-ولی این جواب من نیست! عادت رو می‌شه ترک کرد. دوست داشتن رو نه. می‌خوام بدونم این دوست داشتنی که اتفاق میفته...
برگمان چوب دستش را بلند می‌کند:«نگاه کن»، امتداد چوبش را نگاه می‌کنم و به آسمان و آن ابر سر چوب‌دستش خیره می‌شوم. «یه مشت بردار»
نگاهش می‌کنم :« هوم؟»، تکرار می‌کند «یه مشت بردار». دستم را دراز می‌کنم و یک مشت ابر می‌چینم.
-باز کن! می‌بینی؟ هیچی نیست. زندگی ِ ابر، آسمونه. بدون آسمون، ابری نیست. بدون کسی اگر نبودی اون زندگیته.
دستم را باز و بسته می‌کنم تا باورم بشود زندگی ابری را. دختر همسایه [همانی که درست روبروی اتاق من است و تنها اتاق همسایه‌ی آن حوالیست] پرده را کنار می‌زند. با دامن قرمز و بلوز سفید می‌نشیند دم آینه و موهایش را شانه می‌کند. برگمان آسمان را رها می‌کند و نگاهش به سمت دختر می‌چرخد. چشم‌هایش را گشاد می‌کند و خم می‌شود به سمت جلو. دست‌هایم را که تکیه داده‌ام به چارچوب پنجره برمی‌دارم و عقب می‌آیم. برگمان نگاهی می‌اندازد به دامن آفریقاییش و دوباره نگاهش را برمی‌گرداند به اتاقِ روبرو. از پنجره دور می‌شوم و برمی‌گردم به سمت برگمان: « برگمان» جوابی نمی‌آید.«برگمان!!».
برگمان به خودش می‌آید:«اتفاق افتاده» به سمتش می‌روم «چـــــــی؟ پریسا؟ » برگمان چشم می‌دوزد در چشمانم: «آن دامن‌های قرمز چندند؟»

Labels:




Today's Pic





About me

I am not what I post, My posts are not me. I am Someone wondering around, writing whatever worth remembering.




Lables

[ کوتاه نوشت ]

[ شعر نوشت ]

[ فکر نوشت ]

[ دیگر نوشت ]

[ روز نوشت ]

[ نوروز نوشت ]

[ از آدم‌ها ]

[ ویکند نوشت ]

[ داستان نوشت ]

[ ابوی ]

[ انحناهای عاشقانه ]

[ خاطرات بدون مرز ]

[ فیلم نوشت ]



Archive

December 2004
April 2006
August 2006
October 2006
November 2006
December 2006
January 2007
February 2007
March 2007
April 2007
May 2007
June 2007
July 2007
August 2007
September 2007
October 2007
November 2007
December 2007
January 2008
February 2008
March 2008
April 2008
May 2008
June 2008
July 2008
August 2008
September 2008
October 2008
November 2008
December 2008
January 2009
February 2009
March 2009
April 2009
May 2009
June 2009
July 2009
August 2009
September 2009
October 2009
November 2009
December 2009
January 2010
March 2010
April 2010
May 2010
June 2010
July 2010
August 2010
September 2010
October 2010
November 2010
December 2010
January 2011
February 2011
March 2011
April 2011
May 2011
June 2011
July 2011
August 2011
September 2011
October 2011
November 2011
December 2011
January 2012
February 2012
March 2012
April 2012
May 2012
June 2012
July 2012
August 2012
October 2012
November 2012
January 2013
April 2013
June 2013
July 2013
August 2013
September 2013
October 2013
November 2013
January 2014
February 2014
March 2014
September 2014
December 2014
October 2016
November 2017


Masoudeh@gmail.com