24 March 2012

 هوای اول سال


هرچه امسال (پارسال) سعی کردم حرف‌های آخر سال بنویسم نشد. یا حال اجازه نداد یا وقت یا چیزهای دیگری از همین دست. اگر هم اجازه داد دیدم که چیزی برای نوشتن انگار وجود ندارد. بعضی وفت‌ها هم به قصد از نوشتن گریختم تا آینه دق فردایم نباشد. امروز ولی پنج فروردین است. تعطیلات تمام شده و ما چند نفری هستیم که امروز آمده‌ایم سر کار و هی منتظر چهره‌های آشناییم که سال را به‌شان مبارک کنیم و آرزوهای خوب و از این قبیل تعارفات معمول.
امروز نشستم به وبلاگ‌ خوانی. دلم برای خیلی‌هاتان تنگ شد. خوشحال شدم که هنوز هم می‌نویسید. برای بعضی‌ها ایمیل زدم. به حال یک سری غبطه خوردم ولی سر جمع خوشحال شدم که وبلاگ‌ها هنوز زنده‌ست و می‌شود از حال و روزتان خبر داشت. آدم وقتی درگیر زندگی کسی می‌شود گویی داستانی را باز کرده و می‌خواند. مخصوصن وقتی خودش هیچ تاثیر خاصی در آن داستان ندارد. هی روند تغییر زندگی آن آدم را از زبان خودش می‌شنود. از هر جا که متوقف شود دوباره بعد از صدها سال که ادامه‌ی داستان را می‌بیند می‌تواند خیلی منظم پشت سر اتفاقات قبلی جایشان دهد. حالا من هم انگار هزاران هزار ریسمان رها از زندگی هزاران هزار آدم دارم که امیدوارم روزی به جایی برسد. امروز که می‌خواندم‌تان دوباره هی همه‌ی خاطرات سال‌ها آمد پیش رو. انگار که خودم همه‌ی زندگی‌ها را زندگی کرده‌ام، با اسم‌های دیگری.
پارسال این روزها تازه ماشینم را گرفته بودم و هر روز با یار غارم توی خلوتی همت سر ماشین را کج می‌کردیم می‌آمدیم توی گاندی. نامجو گوش می‌کردیم و پرتقال و سیب می‌خوردیم. سال قبل‌ترش هر روز یک وری بودیم. یک روز روی بلندی‌های توچال، یک روز دربند، یک روز جمشیدیه، … . امسال هنوز امضایی برایش ندارم.
به زمان که نگاه می‌کنم و به خودم که مستقل از آن در جریانش نشسته‌ام می‌بینم که چه حجم تغییری را در خودم و در خواسته‌هایم کاشته‌ام. انگار آنی که من بوده از من رفته. انگار اصلن قبل از این‌ها من انقدر من نبوده. یا شاید بهتر این منی که می‌بینی در همین چند وقته به صورت محسوسی تصمیم گرفته متولد شود. حتی در تولدش ناقض پیشینه‌اش هم نشده فقط سعی کرده از این سیال بودن بیاید بیرون. دلش خواسته جامد شود. شکل بگیرد. اسم و رسم داشته باشد. به چیزی شناخته شود. فنی را بلد باشد و خودش را توی یک چیزی غرق کند. این‌ها شاید سرنوشت زمان گذرای درون همه‌ی آدم‌هاست. شاید این دهه‌ی بیست سیالیت باید که کم کم خودش را سفت کند. سخت و ایستا شود. انعطافش کم شود و درست و غلطش را خودش هرچند شخصی از بر باشد تا برود به دهه‌ی بعد.
این روزهای من خوب است. چیزی را که پیش از این می‌خواسته‌ام انگار دارم. در روند ورود به جامدیت تصمیم گرفته‌ام پاشنه‌ی آشیلم را سیال رها کنم. تصمیم گرفته‌ام که درست و غلطم گرچه قابل ابراز ولی تغییرپذیر باشد. بر همان منوال پسین آدم‌ها را به تلاش و خواستن‌شان بشناسم نه به چیزهای توی مشت‌شان. بازه‌های زمانیم را بزرگ کنم و بیش از این‌ها به زمان مهلت دهم و انقدر شایق برای تندتر گذشتنش نباشم.
این روزهایم برای این خوب است که از کتمان خودم دست برداشته ام. از محدوده‌ی فازی گذشته‌ام. پی ترازو برای سبک و سنگین کردن نمی‌دوم. آن چه می‌خواهم را می‌گویم. آن چه نمی‌خواهم را در دم پس می‌زنم. به اصولم پابندم. شرمنده‌ی خودم نیستم. تا جایی که توانسته‌ام گذشته‌ام . اگرچه در این مسیر بر نفس خود محور و خودشیفته‌ام زخم ها کشیده شده باز اما خوشبختم که از آن تخت کاذب اشرف‌المخلوقاتی سقوط کرده‌ام و در کنار دیگران به آسانی زندگی می‌کنم. از نقد شنیدن فرار نمی‌کنم و خودم را کامل نمی‌بینم. اشتیاق دارم که دیگران ایرادم را تذکر دهند تا اصلاحش کنم. این شاید مهم‌ترین درآمد سال رفته‌ام باشد که بر ذاتم که فارغ از هرگونه صفاتی از نقد نفرت داشت فائق شده‌ام، افسارش را به دست گرفته‌ام، رامش کرده‌ام و چنان ازش سواری می‌گیرم که گویی هیچ گاه این حیوان رنگ دشتی را به خود ندیده‌باشد.
به امید زنده‌ام. و این امید در دل من همچون ذره‌ی تابناکی می‌درخشد. هیچ‌گاه همه‌ی وجودم را سیاهی برنداشته و بر این باورم که برنخواهد داشت. قرار گذاشته‌ام بیشتر دنیایم را شخصی کنم. آن چه از بیرون می‌بینم را اگر می‌پسندم بیاورم تو اگر نه بگذارم همان بیرون بماند. علاقه‌ای ندارم شبیه همه‌ی آدم‌های دور و برم باشم در حالی که دوست هم ندارم قدمی بالاتر از آن‌ها خودم را بپندارم. دوست دارم در عین یکی نبودن در کنار همه‌ی آدم‌های نه چندان شبیه هم زندگی کنم و گزندی نه از من به آن‌ها برسد نه از آن‌ها به من.
از صبر ممنونم که در دلم فعلن آشیانه کرده و مرا مجبور به بی‌قراری نمی‌کند. آسان میان‌برها را نادیده می‌گیرم و راه‌های لاک پشتی را برمی‌گزینم.
مرددم اما. مرددم در برابر بقیه آدم‌ها. در برابر دوستانم بیشتر. دل‌شان را نمی‌دانم. نمی‌دانم باید به زبان‌شان اکتفا کنم یا راه کنکاش خودم را تا قلب‌شان بروم. نمی‌دانم که آیا این هر بار حفر کردن قلب‌شان از چشم، از سرانگشتان، از زاویه‌ی بازو به صلاح هست یا نه. که آیا من اصلن مجوز دارم انقدر بی‌اعتماد باشم به شناخت آدم‌ها از خودشان؟ چرا باید این‌طور در پی همه‌ی دوستت دارم‌ها هزار هزار چیز را بروم و برگردم. بگردم و بگذارم سرجایش. گاهی فکر می‌کنم آدم باید احترام بگذارد. باید قبول کند که آن آدم همان زبان اوست. حفاری من به نتیجه نخواهد رسید. تلاش بیهوده‌ست و تن فرسودن. باید همان سی و دو حرف الفبایی واسط میان‌مان را گرفت و معتبر شمرد. آن تکه از من که چون روح خزنده از چشمان می‌رود تو تا به دل برسد هنوز رام نشده. هنوز به هر صدا و آوایی خودش را می‌کشد آن تو. همان‌جا مدیدی می‌ماند و بعد فهمیده و نفهمیده با انبوهی اطلاعات که هیچ نتیجه‌ی لذت‌بخشی نمی‌تواند/ نمی‌خواهد ازشان بگیرد می‌آید بیرون. بال‌هایش را جمع می‌کند می‌نشیند روی شانه‌ام انگشت‌هایش را توی هم قفل می‌کند و با انگشتان شصت دست و پایش روی هوا دایره می‌کشد.

06 March 2012

 ولیعصر پریم


هر وخ دیدین خیلی احمق و افسرده و غیر قابل تحملم بذارینم تو ولیعصر بزنین پشتم بگین برو بعد واستین اون ورش با یه مشت پر خار و گل و یه مشت جفنگ دیگه توی دستام و سه تا گربه که پشت سرم میو میو میکنن و یه لبخند گشاد و زیپ ناپذیر تحویلم بگیرین

05 March 2012

 ولیعصر


آدم با خودش فکر نمی‌کنه یه طرفه شدن یه خیابون این همه غمگین باشه.



Today's Pic





About me

I am not what I post, My posts are not me. I am Someone wondering around, writing whatever worth remembering.




Lables

[ کوتاه نوشت ]

[ شعر نوشت ]

[ فکر نوشت ]

[ دیگر نوشت ]

[ روز نوشت ]

[ نوروز نوشت ]

[ از آدم‌ها ]

[ ویکند نوشت ]

[ داستان نوشت ]

[ ابوی ]

[ انحناهای عاشقانه ]

[ خاطرات بدون مرز ]

[ فیلم نوشت ]



Archive

December 2004
April 2006
August 2006
October 2006
November 2006
December 2006
January 2007
February 2007
March 2007
April 2007
May 2007
June 2007
July 2007
August 2007
September 2007
October 2007
November 2007
December 2007
January 2008
February 2008
March 2008
April 2008
May 2008
June 2008
July 2008
August 2008
September 2008
October 2008
November 2008
December 2008
January 2009
February 2009
March 2009
April 2009
May 2009
June 2009
July 2009
August 2009
September 2009
October 2009
November 2009
December 2009
January 2010
March 2010
April 2010
May 2010
June 2010
July 2010
August 2010
September 2010
October 2010
November 2010
December 2010
January 2011
February 2011
March 2011
April 2011
May 2011
June 2011
July 2011
August 2011
September 2011
October 2011
November 2011
December 2011
January 2012
February 2012
March 2012
April 2012
May 2012
June 2012
July 2012
August 2012
October 2012
November 2012
January 2013
April 2013
June 2013
July 2013
August 2013
September 2013
October 2013
November 2013
January 2014
February 2014
March 2014
September 2014
December 2014
October 2016
November 2017


Masoudeh@gmail.com