31 January 2011

 در آن مستانه شبی


این‌جا یک عکس و یک آهنگی بود که دیگر نیست. نیست چون دلم نمی‌خواهد چشمم به بعضی چیزها بیفتد. چون عصبانی‌ام و عصبانیت حق مسلم من به خاطر آدم بودنم است. شما بگذار به حساب ضعف، به حساب کوفت، به حساب زهرمار. انقدر عصبانی‌ام که حالم از اعصاب خودم به هم می‌خورد دلم می‌خواهد بیابانی، کوهی، جاده‌ای چیزی بود می‌توانستم بروم هوار بکشم. خودم را خالی کنم. هنجره‌ام پاره شود.
از عصبانیت گریه هم کردم حتی. هق هق زدم. بعد بلند شدم خودم را توی آینه نگاه کردم به خودم گفتم خاک ‌بر سرت، زر زرو. از دست کسی عصبانی نیستم. از دست خودم عصبانی‌ام. چطور می‌توانم از دست کس دیگری عصبانی باشم وقتی من یک پایه‌ی همه‌ی پیشامدهای زندگی‌ام هستم. اگر کسی به من خیانت می‌کند این اطمینان من است که اشتباه کرده. اگر با سر می‌خورم زمین، برای این‌ست که حواسم به پایی نبوده که جلویم گرفته شده. آدمیزاد همیشه از بی‌حواسی خودش با سر می‌خورد زمین و همیشه بعدش به زمین و زمان فحش می‌دهد، که حالا نمی‌دانم کجا، کی بهش ضمانت داده بوده که همه چیز به میلش بچرخد. این‌طور نیست اخوی، منی که این همه سال پی یک چیزهایی توی این دنیای گنداب‌گون شما گشتم به‌تان می‌گویم همه چیز به یک اندازه درست و غلط است. هیچ صد در صد ممکنی وجود ندارد. هیچ اطمینانی وجود ندارد. هیچ حقی را نمی‌شود نه از کسی گرفت نه به کسی داد. نه می‌شود تایید کرد، نه تکذیب. نه می‌شود از افتادن یک اتفاق خوشحال شد نه ناراحت. همه‌ی این‌ها به یمن گیر افتادن‌مان در زمانند که باعث احساسات زودگذر و معلق ما می‌شوند والا تا آن دم آخر نرسد هیچ کدام هیچ معنایی جز این‌که صرفن "اتفاق افتاده‌اند" ندارد. نه خوشی، نه غم، نه لذت.
آمدم یک عکس و یک آهنگ بردارم این همه حرف ریختم توی صفحه. خیالی نیست. نوشتن تنها درمان من است. می‌نویسم تا شاید این کلمه‌ها از میان‌شان برایم مرهم بسازند و عجیب، که می‌سازند. مرا در بطن خودشان جا می‌دهند و دلم را در معنایی که نمی‌دانمش لکن خوب درکش می‌کنم جای می‌دهد.
خواهر وسطیه می‌گوید آدم در غیر قابل باورترین امکان ممکن خودش حضور دارد. یعنی همین‌که هست، این‌جاست، مادر و پدری دارد و زندگی‌ای و دست و پایی خودش عجیب‌ترین و محیرالعقول‌ترین چیزیست که می‌تواند اتفاق بیفتد. خلقتش که این همه می‌نازد هم بهش از یک ارضا، طبیعی‌ترین کار فردی در جمع آغاز می‌شود. در زهدان دیگری رشد می‌کند و از ماتحت کسی می‌آید بیرون. چنان ضعیف و ناتوان است که اگر دو روز جایی بگذارندش می‌میرد. بعد می‌شود این. می‌شود اینی که نشسته این‌جا و بوی ادعایش همه جا را برداشته. همین این شدن. همین «من» شدن هیچ ربطی به باور من برای اثبات وجودم ندارد. من هستم و این‌که باور کنم یا نکنم که این اتفاق افتاده و این دستان من است، آن پاهایم آن ها را از من جدا نمی‌کند. مجبورم با واقعیتی که هر لحظه ازش دچار حیرتم و هر روز به اتفاق افتادنش شک دارم زندگی کنم.
برای همین هم نمی‌دانم، بلد نیستم به‌تان بگویم چگونه کلمه من را از هجوم غرایز ضعیف انسانی در برابر حوادث زمینی ایمن می‌دارد. کسی که شروع کرد به نوشتن به اعتیادی ابدی انگار دچار شده. یک بار یک دوست معتادی می‌گفت. ترک اعتیاد ممکن نیست. چون وقتی آن لذت را چشیدی و می‌دانی که هست همیشه یک گوشه‌ی ذهنت تو را به آن دعوت می‌کند و ناچار شاید روزی دعوتش را در پس ناتوانی‌ و استیصالت در طبع طبیعت اجابت کنی. نوشتن هم شاید همین‌ست. وقتی شروعش می‌کنی و بهش خو می‌گیری. آن لذت ِ نابش گویی در جایی از جانت لانه می‌کند. بعد هر وقت که از دنیای آدم‌ها رانده و مانده و ناامید شدی برمی‌گردی بهش.
این‌ست که می‌گویم آدمی که می‌نویسد تنهاست، و آدمی که تنهاست حتمن می‌نویسد. به سراغ آدمی که نوشتن جزء لاینفک وجودش شده نروید، چون شما همیشه در درجه‌ی دوم اهمیت می‌مانید. حتی اگر به اشتباه شما را به کلمه‌ها گاهی ارجح دهد همیشه به معشوق دیرینش برمی‌گردد و این هیچ چند و چونی ندارد.
آخر این حرف‌ها دیگر عصبانی نیستم. عذاب نمی‌کشم و از ضعف بشری و زنانگی‌ام برای داشتن احساست عمیق قلبی پشیمان نیستم. فقط از چیزهایی گذشته‌ام و احساس می‌کنم چنان چشم‌بسته و به‌دو گذشته‌ام که هرگز دلم نخواهد راهی که رفته‌ام را بازگردم.

27 January 2011

 


کوه‌ها در فاصله سردند ...

24 January 2011

 


... مثال این آنست که مرغی را تیر زدند. مرغ باز پس نگریست و با زبان حال با تیرگفت تو بمن چون رسیدی؟ گفت از تو چیزی در ما تعبیه کرده‌اند که آن ما را در تو رساند. هم تویی که ما را بخود رساندی که این تعبیه در نهاد ما نهادی ...

سعدی- مجالس خمسه

Labels:


22 January 2011

 


ترساندمت؟ می‌دانم. من را ببخش. قصدم ریختن دل عزیز و مهربانت نبوده. دل من هم در پی دلت سنگ به سنگ و تپه به تپه با هر شک‌ات می‌ریخت. از این‌که نکند پا پس بکشی. نکند دلت در اغوای چیزی، حاشیه‌ای، رایحه‌ای بلرزد. دلم نفس به نفس داغ می‌شد و آتش می‌گرفت که انتخابت چیست. تو که دنیا را بلد نیستی، حالا هر چقدر هم از اعداد سنت گذشته باشد، باز هم عشوه‌گری این دنیای بدکاره را هنوز نچشیدی. ولی توی نابلد همه‌اش را پشت سر گذاشتی. وقتی کار به آخر می‌رسید نمی‌دانی که چه افتخاری کردم از داشتنت. از عشقت، و از معشوقت بودنم. از این‌که به تمام جانت، من را به عزیزترین داشته‌هایت ارجح دادی و این را نه در نجوا که به تمام قد بر زمان نقش زدی. قامت عشق را انگار به‌اندازه بر هجای نامت دوخته باشند. همان‌طور، به همان زیبایی. دلم می‌خواست هر آن‌چه می‌خواهی به پایت بریزم تا بدانی که از همان اول هم چیزی از تو نخواسته بودم چه برسد به قربانی، مگر مرا نشناختی؟ ولی خب، ترساندمت؛ می‌دانم، خوب می‌دانم. حالا خدایت را می‌بخشی ابراهیم؟

Labels:




Today's Pic





About me

I am not what I post, My posts are not me. I am Someone wondering around, writing whatever worth remembering.




Lables

[ کوتاه نوشت ]

[ شعر نوشت ]

[ فکر نوشت ]

[ دیگر نوشت ]

[ روز نوشت ]

[ نوروز نوشت ]

[ از آدم‌ها ]

[ ویکند نوشت ]

[ داستان نوشت ]

[ ابوی ]

[ انحناهای عاشقانه ]

[ خاطرات بدون مرز ]

[ فیلم نوشت ]



Archive

December 2004
April 2006
August 2006
October 2006
November 2006
December 2006
January 2007
February 2007
March 2007
April 2007
May 2007
June 2007
July 2007
August 2007
September 2007
October 2007
November 2007
December 2007
January 2008
February 2008
March 2008
April 2008
May 2008
June 2008
July 2008
August 2008
September 2008
October 2008
November 2008
December 2008
January 2009
February 2009
March 2009
April 2009
May 2009
June 2009
July 2009
August 2009
September 2009
October 2009
November 2009
December 2009
January 2010
March 2010
April 2010
May 2010
June 2010
July 2010
August 2010
September 2010
October 2010
November 2010
December 2010
January 2011
February 2011
March 2011
April 2011
May 2011
June 2011
July 2011
August 2011
September 2011
October 2011
November 2011
December 2011
January 2012
February 2012
March 2012
April 2012
May 2012
June 2012
July 2012
August 2012
October 2012
November 2012
January 2013
April 2013
June 2013
July 2013
August 2013
September 2013
October 2013
November 2013
January 2014
February 2014
March 2014
September 2014
December 2014
October 2016


Masoudeh@gmail.com