حالم آدمی بود که توی ترافیک زیر پل عابر متوقف شده‌بود. چشم دوخته بود  به تابلوی بالای سرش که نوشته بود ۴.۵ متر و دورش یک دایره‌ی قرمزکشیده‌بود. یعنی بیشتر از این ارتفاع از این‌جا رد نمی‌شود. دو طرف همت ترافیک بود و هوا جور گرمی بود. من چراغ بنزینم چشمک می‌زد. درخت‌ها بی‌حوصله ایستاده‌ بودند. جاده شکمش درد می‌کرد. آدم‌ها همه به سمت یک هدف می‌رفتند. پل عابر سینه سپر و جدی ایستاده بود منتظر چهار و نیم متربه بالا که اجازه ورود بهش ندهد. من هم به صورت یک وضع پیچیده‌ای خیلی عمیق به چهار و نیم متر خیره شده‌بودم و بهش فکر می‌کردم. 

Labels:


24 April 2013

 


انصاف نیست
من اینجا
اردیبهشت پشت پنجره

Labels:


09 April 2013

 


به قول دلوز، سوال خوب، سوالی است که جوابش سوال را از بین نبرد، سوال در دل همه جواب‌ها ادامه پیدا کند.

 مانی حقیقی در مصاحبه با عمو یادگار

Labels:


07 April 2013

 Shine Bright Like a Diamond


خیلی دلم می‌خواهد چیزی بنویسم. به زور انگار خودم را می‌زنم به بیراهه که حواسم برود جای دیگر و یادم نیاید من نوشتن و خواندن و وول وول خوردن توی مجاز را دوست دارم. دقیق تر که بگویم نوشتن نیست که دوستش دارم وبلاگ نوشتن است. یادم هست البته قبل‌ترها که جثه‌ام بچه فیل بود و عقلم هم همان، توی دفترهایی می‌نوشتم. یعنی همین جوری هی سیاه می‌کردم الان هم می‌توانم ولی خب که چه. چیزی که دوست دارم این چاردیواری‌های منزل‌مانند چسبیده به هم است. همین وبلاگ‌های گه گاه خاک خورده و نخورده. دوست دارم خوانده شوم. بهتر که بگویم خیلی هم دوست ندارم خوانده شوم ولی از مجاورت خوشم می‌آید. از ایگرگ هم خوشم می‌آید. وقتی می‌گویند گودر باغچه‌ی وسط حیاط ایگرگ می‌آید توی ذهنم با همان کچل‌هایی که باغچه را آب می‌دهند یا نشسته‌اند دور میز قاه قاه می‌کنند. یک جوری گودر را از مجازی پیوند داده‌اند به حقیقت آدم باورش نمی‌شود. من هم باورم نمی‌شد بعد دیدم وقتی می‌گویند گودر می‌روم به سمت یک دری و سالنی و پنجره‌ لاغری
 دنیای این روزهای من خوبست. هی ... یک سری گیر و گورهای کاری و باری دارم ولی به یمن حافظ و نوید یوسفش غم نمی‌خورم. یارمان هم خوبست. آدم قبل‌ترهای امروزی‌اش فکرهای اساسی می‌کند هی هرجا را که می‌بیند می‌گوید بعدن‌ها با یار غارم می‌روم ته دنیا را درمی‌آورم. بعد ولی این روزها، روزهای با هم بودن دستش می‌آید که آن تالاب مالاب بهانه‌ست. و همین خوابیده رو تخت دوتایی به تماشای سریال و الخ کار همه‌ی انترتینمنتها را می‌کند.
عید خوبی بود. یک پیاده‌روی بلند بلندی کردیم به سمت بالاها. خوب بود. انقدر خوب که بی اینکه حواسم باشد یک سلولهایی درونم شروع کرده‌اند به نفس کشیدن. یک چیزهایی ازم بیدار شده‌اند. خوشحالم و سرزندگی یک چیزی در روحم است که بعید است مرا من بعد از این تنها بگذارد

Labels:




Today's Pic





About me

I am not what I post, My posts are not me. I am Someone wondering around, writing whatever worth remembering.




Lables

[ کوتاه نوشت ]

[ شعر نوشت ]

[ فکر نوشت ]

[ دیگر نوشت ]

[ روز نوشت ]

[ نوروز نوشت ]

[ از آدم‌ها ]

[ ویکند نوشت ]

[ داستان نوشت ]

[ ابوی ]

[ انحناهای عاشقانه ]

[ خاطرات بدون مرز ]

[ فیلم نوشت ]



Archive

December 2004
April 2006
August 2006
October 2006
November 2006
December 2006
January 2007
February 2007
March 2007
April 2007
May 2007
June 2007
July 2007
August 2007
September 2007
October 2007
November 2007
December 2007
January 2008
February 2008
March 2008
April 2008
May 2008
June 2008
July 2008
August 2008
September 2008
October 2008
November 2008
December 2008
January 2009
February 2009
March 2009
April 2009
May 2009
June 2009
July 2009
August 2009
September 2009
October 2009
November 2009
December 2009
January 2010
March 2010
April 2010
May 2010
June 2010
July 2010
August 2010
September 2010
October 2010
November 2010
December 2010
January 2011
February 2011
March 2011
April 2011
May 2011
June 2011
July 2011
August 2011
September 2011
October 2011
November 2011
December 2011
January 2012
February 2012
March 2012
April 2012
May 2012
June 2012
July 2012
August 2012
October 2012
November 2012
January 2013
April 2013
June 2013
July 2013
August 2013
September 2013
October 2013
November 2013
January 2014
February 2014
March 2014
September 2014
December 2014
October 2016
November 2017
March 2018
December 2018


Masoudeh@gmail.com