• پيش در آمد : همه‌تان مي‌دانيد كه ما در عالم ادبيات نه جايي داريم نه مقامي و نه اطلاعاتي كه شما نداشته باشيد . اينست كه حرف ِ زياده است بازگويي چيزهايي كه همه‌تان مي‌دانيد . به حكم ادب در محضر شيخ بزرگوار فردوسي توسي و مختصري بر زندگيشان آنچه را در ذهن دارم اينجا مي نگارم تا بزرگ منشي ِ اين حكيم ِ اديب را جايي ثبت كرده باشيم بنابر وظيفه‌اي.در اين حكايت از ما تاريخ و ماه و سال نپرسيد كه بالكل عاجزيم . غرض ذكر زندگي بزرگ مرديست و تاريخ به كار ِ من يكي كه نمي‌آيد .

  • زندگينامانه :
فردوسي در جواني به همنشيني چند شاعر بزرگ گذر افتاد . و ايشان او را در مقام امتحان گذاشتند تا مصرعي را براي تكميل چهارپاره اي بياورد . آن سه شاعر ديگر از قرار زير بودند كه مصرعي را به ترتيب نقل كردند .
عَسجـــُدي  : مانند رخت ماه نباشد روشن
فرخـــي     : چون عارض تو گل نبود در گلشن
منوچهري   : مژگانت همي گذر كند از جوشن

كه او  بلافاصله با مصرع

فردوســــي  : مانند سنان گيو در جنگ پشن

 تمامش كرد . پس او را به سلطان محمود غزنوي معرفي كردند كه جواني بس حكيم و سزاوار بود . سلطان محمود او را بزرگ داشت و قول مثقالي طلا به ازاي هر مصراع به او داد .پس او سالياني به پندار، سي ، جهد كرد در ساختن شش هزار مصراع و آن را نزد سلطان برد . وزير چون آن قول را بشنيد از در ِ مخالفت در آمد كه «چه خبر است قربان !‌مثقال را نقره بفرستيد » . در هنگام پيشكش «شاهنامه» به شاه او در حمامي بود . فردوسي از سخن وزير سخت برآشفت و گفت كه اين مقدار را به كيسه كشان حمام دهيد و كتاب را زير بغل زد و از آن مكان بيرون برفت .
چون چندين سال بگذشت .روزي در مراسم شكار، سلطان محمود آوازه ي اشعاري را كه از چادري بيرون مي‌آمد شنيد و آنها  سخت به دلش نشست . از چند و چونش كه اطلاع يافت گفتند منتسب است به فردوسي از اهالي توس . سلطان به سمت سراي او شتافت تا جبران مافات به جاي آرد . چون به آن جا رسيدند فردوسي را در حالي يافتند كه بر دستان مردم به سمت قبرستان مي بردند . شاه از دختر ِ او پرسيد كه حال چاره چيست و دختر در پاسخ گفت « پدرم مردي دهقاندار بود . و مردم اين خبطه از سيلاب در عذابند كه هر از چندي محصولاتشان را بر آب مي برد . مصمم بود پول حاصل از شاهنامه اش را صرف كند در جلوگيري از بلاي اين ناحيه ، شما خواسته ي وي را تمام كنيد .» و شاه آن چنان كرد كه فردوسي ِ بزرگ خوش داشت .

  • حكايتانه :

روزي شاگرد فردوسي خدمت استاد رسيد و گفت كه جناب استاد شما كه مي‌فرماييد در اين «شاهنامه» كلمه اي عربي نياورده ايد من سه كلمه يافته ام ، فردوسي از آن سه كلمه  پرسيد و شاگرد در جواب گفت :
در اين مصراع سه كلمه ي عربي هست : ملك گفت احسنت ، فلك گفت زه !
فردوسي خنديد و گفت اگر توجه كني مي بيني كه اينها را من نگفته ام ، آنها را فلك و ملك گفته اند .


  • پس نوشت تشكرانه : با تشكر از سيستر كوچيكه و ابوي جان

Labels:




خيال هم نداشتيم كه امروز كه سه شنبه شب است و هوا هم كمي باران زده چيزي بنويسيم . بعد با خودمان گفتيم چه جاي ترديد كه دوستاني را كه در غم شريكت بوده اند ، شريك كني در لحظه هايي ناب كه بودنشان را با پوست و استخوانت حس مي كني !
حالا من نشسته ام توي يك اتاق هجده متري كه تنها اتاقيست كه اين دور و ور زندگي مي كند و نوري كه از پنجره ي آبي غربي مي آيد تو، خودش را به رخ مي كشد بر نوري كه از پنجره ي نارنجي شرقي مي آيد .
جايي وسط اتاق در هم تلاقي مي كنند و هيچكدامشان نه آن خودشانند نه آن يكي . هنوز تكنولوژي پايش را وسط نكشيده تا يكباره گند بزند به همه ي اين رقصهاي نور غروبي . باران هم مي آيد . باران خوبي هم مي‌آيد . يكي مي آيد و مي نشيند بر زمين و هنوز ردش پاك نشده بعدي كنارش جاگرفته . اينطوريست كه مي‌شود رگبار . تك و توك مي آيند و بعد يكباره هجوم مي آورند. انگار همان آمدن اول است كه ترديد مي آورد و همين هجوم است كه كوتاه مي كند اين جماعت ابر صفت را بر زمين ِ سخت .
من گذاشته ام آهنگي را كه تكرار شود درونم تا خودم را به ياد آورم و اين فضا را و همه با هم يكي شويم وهيچ آن يكي نباشيم . نه باراني خالي نه آهنگي خالي و نه اتاقي خالي . همه مان بسازيم صحنه اي وسيع از بودن ِ يك آدم ميان ِچهار ديوار با دو پرده ي آبي و نارنجي و آهنگي كه قرارست اين صحنه را بارها و بارها دوباره بسازد تا به ياد آورد كه روزي جزئي بوده از كلي . از كلي كه در يك لحظه شكل گرفت و ديگر خوابيد .



پ.ن : فقط وقتي مي توان پاز كرد آهنگ راكهصداي آكاردئوني كوچه را پر كند و شروع كنند به خواندن نازنين مريم و سلطان قلبها ... !
انگار هر چيزي گوشه اي هم افتاده باشد شريك مي كند خودش را براي رسيدن به صحنه اي كه شايد تكرارش يك در هزار است .

Labels:


انقدر خوبين همه‌تون از سنجاقكمون گرفته كه كلي اشك ما رو از احساس بي نهايت خوشبختي براي داشتن همچين دوستي در آورد تا سان و امير كه جمله هاش كلي كيفورمون كرد (و بعله آقا صدراسلام دل به دل راه داشت !) و آنيتا كه دلش انقدر كوچيكه وشمعدانيهاش رو به رخمون كشيده و مهربانو كه نهايت مهره با نيوشاي نازنينش و اون گلاره ي خوبمون كه حتمن با خودمون مي بريمش و آزموسيس كه يكي از همون سيتي آو انجلزاست و حامد كه هميشه براي كمك كردن حاضره ، كه دهنمون بسته شد و فقط با خودمون گفتيم اگر داشتن دوستايي مثه شما خوشبختي نيست پس چيه !
بعضي وقتاست كه با خودم فكر مي كنم چي بهتر از دوست ميتونه باشه . امروز كه كلي هيجانزده شدم وقتي يه دخمل ناز كلي برام شعر خوند و بالا پايين پريد و اين ور و اون ور رفت و پيشنهاداي باحال باحال داد تا خوشحال شم . خب اينا چيه ؟ خوشبختي نيست واقعن ؟ كي گفته بود ارتباطاي مجازي فلان و بهمانه ! من به اين دنياي مجازي مي گم اتوپيا ! فكرشم مهيجه كه دلشون بخواد خوشحالت كنن . و اين تلاش نازنين و جيگرشونو ببيني . از همين جا كلي ماچ مي كنمت سنجاقكم و كلي مي گم كه تو يه دوست محشري و همتونم كلي حرف ندارين . دلم مي خواد بشينيم دور آتيش و سيب زميني بپزيم و پتو بپيچيم دور خودمون هي حرف بزنيم بعد برقصيم بعد سوت بزنيم و بستني و هات چاكلت واملت و چيپس و پفك و پشمك پشت بندش ازون سوپاي ليمبويي بخوريم. چقدر الان حالم خوب تر تره كه همتون انقدر خوبين .
وقتي يه اتفاق خوبي ميفته وقتي يه آدم خوبي توي اين دنيا پيدا ميشه انگار يهويي همه چي خوب ميشه . انگار دنيا به خاطر وجود يه آدم تمام گندياشو ميذاره كنار و يهويي رنگين كموني ميشه . هرچقدرم كه حالت گرفته باشه و زندگي گندي داشته باشي . اين دنيا به خاطر آدماي خوبش و به خاطر دوستاي محشرش حرف نداره . بعضيا تو اين زمين هستن كه حاضرم قسم بخورم خدا هم دلش به همينا خوشه كه ادامه ميده به آدم ساختتن و هي مليون مليون آدم مي سازه تا يكيشون مثلن بشه سنجاقك يا هر كدوم ديگتون كه كلي خوبين و اصلنم حرف ندارين . كم پيش مياد خب نه ؟


پ.ن : چقدر الان دلم راه رفتن خواسته تو وليعصر كلي پياده بريم رو جدولا بعدشم آب انار بخوريم و ازون بستنيا و هممونم باشيم .
پ.ن ويژه : اصولن چيزي كه هست اينه كه براي تشكر كردن از يه چيزي مهم نيست عامل اون كار به نظرش اون كار بزرگ يا كوچيك بياد ، مهم اينه كه كسي كه اون محبتو دريافت مي كنه چقدر براش اون عمل ارزش داشته باشه . خيلي وقتا خيلي چيزا برا ماها چيز خاصي نيست ولي براي كسي كه مخاطب اون عمل قرار مي گيره خيلي چيز بزرگيه . و من در همين راستا دوباره از همتون و ايضا از استاد گرانقدرمون پورج خان تشكرات دارم .

Labels:




چه زندگي در جريانه ! ‌و چه اينكه همه چي در جريانه جالبه . روزي كه تو داري خودتو به در و ديوار مي كوبي و جر مي دي و اشك امونتو بريده و يه سيخونك مي تونه يه ساعت گريت بندازه ، بقيه دارن روزاي عاديشونو مي گذرونن . 

Labels:


27 May 2007

 آتش بازي


[زل زده بود به شمعي كه توي محيط شيشه اي ِ بسته جايي براي نفس كشيدن نداشت . تكيه داده بود به تخت و توي فكرش چيزي نبود جز چهره ي دو شعله كه دو طرف گلدان گل توي قفس شيشه اي تكان مي خوردند و دمي نمانده بود كه خاموش شوند .]

سين در را باز كرد و روزنامه به دست وارد شد « اينو ديدي ؟ هه مسخره ! اين سياست مدارا آدمو احمق فرض كردن . هي اين يكيو ببين طرف زده به يكي شايدم نزده -اينا مي گن مثه اينكه زده - رسوندتش بيمارستان اونا هم گرفتنش ، اوه اوه ! چه جنجالي هم راه افتاده !»

[نگاهش روي شمعها خشك شده .و شعله هايي را مي پايد كه آرام و متين روشنند ]

سين ادامه مي دهد «نه واقعن مسخره نيست ؟ آدم يكيو از مرگ نجات بده بعد اينطوري بگيرنش !؟ اصلن فوقش كه خودش زده باشه كه حالا معلوم نيست ،مگه از رو قصد بوده ؟ حالا كه رسوندتش .» دوري مي زند و روي تخت مي نشيند .

[بادي كه توي اتاق مي چرخد شعله ها را كمي اين و رو آن ور مي كند . ]

«خب !‌البته چيز واضحي هم نميشه گفت . مي تونست نزنه . موضوع اينه كه زده . حالا بايد پاش وايسته . هوم ؟ »

[در قفسه ي شيشه اي را مي گذارد . شعله ها آرام آرام كوتاه مي شوند .]

«خب ! بايد اصلاح كنم نمي تونست نزنه !‌نه ؟ » بلند مي شود مي رود طرف ميز و روي صندلي مي نشيند.
«يعني واقعن وظيفش اينه كه خودشو تسليم كنه ؟ و اونو برسونه به بيمارستان ؟منظورم اينه كه اگه خودش نزده باشه و فقط ببينه طرف اون كنار داره جون ميده ! آخه تو اين مملكت صاب مرده كي به اين چيزا اهميت ميده . همه فقط حواسشون به اينه كه يه وقت ته جيبشون سوراخ نشه.» ويكي از تيله هاي روي ميز را در دستش مي گيرد و شروع مي كند به چرخاندنش در انگشتانش .

[شعله ها كوتاه و كوتاه تر مي شوند . به شكل نقطه اي در مي آيند و او دوباره درش را باز مي كند . و شعله ها دوباره شمشير مي كشند.]

«به نظرم قوانين آدم بودن سخته ! آدم نمي دونه كدومش تكليفه كدومش نيست . يعني واقعن نميشه گفت توي اون موقعيت خاص كي چيكار مي كنه .»

[دوباره شيشه را مي بندد و شعله ها سرشان را مي دزدند .]

«مي دوني مي خوام بگم آدم نبايد خودشو گول بزنه اگه الان بگم من از خود گذشتگي مي كردم زر مفته !حتي اگه خودم زده بودم به يكي !چون معلوم نيست شايد .. شايدم در مي رفتم .گازشو مي گرفتمو سه سوت ... خب اون وقت تكليف اين وجدان لامصب چي مي شد !!»
سين بلند مي شود دوري مي زند و جلوي پنجره ي غربي مي ايستد .
«اونوقت قتل بود نه ؟ اگه كمك مي كردم در حد تصادف مي موند . اگه چشم بسته نگاه نكنيم همه ي اونايي كه همچين صحنه اي رو مي بينن و رد مي شن قاتلن !»

[شعله ها باز در آستانه ي خاموش شدند كه در شان را باز مي كند .شعله ها يكباره قد مي كشند .]

«تو چيكار مي كردي اگه يهو مي زدي به يكي !؟»

[با دو انگشت شعله را خاموش مي كند ، بلند مي شود يكي از تيله ها را برمي دارد ، پنجره ي غربي را باز مي كند به پايين نگاه مي كند و مي گويد «نگاه كن !كمك مي خوان » و مي پرد .]

سين در حيرتي ناديدني به دنبالش مي دود و اواز طبقه ي چهاردهم به سمت خياباني كه ماشينها رد مي شوند و يك نفر كنارش افتاده سقوط مي كند .

--------------------------------
پس نوشت جبرانِ آخر هفته اي : ازون جايي كه اعلام فرموده بودند كه حجم آهنگ بالاست و قابل دانلود نيست . حجم را برايتان به حدودن [بله ! بذاريد نگاه كنم !] يك دهم تقليل داديم حالا مي تونيد به گوش جان نيوش كنيد . ازين آقا هم بسيار بسيار بسيار سپاسگذارم گرچه مطمئن نيستم هنوز گذرشون به اين ورا ميفته يا نه !


Labels:


حرفهاي آخر هفته

  • اعترافهاي آخر هفته :

-اعتراف ميكنم نوشتن هميشه به مثابه زاييدن برايم امري مقدس بوده و هميشه فكر ميكرده ام اگر بخواهم شروع كنم به نوشتن چيزي وراي چيزي كه هستم همانطور كه براي ساختن نطفه اي سعي در پاكيزه داشتن خود ميكنيم چله نشين ميشوم براي تهذيب خود از ناپاكيها .
-اعتراف ميكنم دقيقن اين هفته قصد داشتيم ننويسيم چون از دست بعضي چيزها و كسانمان ناراحتيم ولي ديديم كه بايد بنويسيم كه ما ديگر وظيفه اي به عنوان دوست در قبال بعضي ها نخواهيم داشت . سر برگرداندن از اشتباهات به صورت ممتد دوستي نيست .
-اعتراف مي كنم از آن قشري كه دينشان در همان چند خط و مهره و گل است حالم به هم مي خورد . زنده را بچسب احمق ! تاريخ دين مي شود ؟
-اعتراف ميكنم امروز توي مكس وقتي صداي آكاردئون زنه را شنيديم بي اختيار ميخواستيم گريه سر دهيم بس كه ضعيف شده ايم در اين احساسات ولي خب خدا اين مقوله ي خويشتن داري و شوخي هاي الكي را نگه دارد كه حواسمان را پرت كرد.

  • درد و دلهاي خودماني آخر هفته :

-به اين قسمت كه ميرسيم دلمان ميخواهد يك شانه اي پيدا كنيم و هاي هاي روي شانه اش گريه كنيم .
-يك عزيزي را اين حكومتيان شكنجه دهند چكار ميكنيد ؟ از به يادآوريش هم گريه مان ميگيرد .
-اينها كه پير ميشوند چرا فكر ميكنند حالا خيلي شده كه ميفهمند ؟ آخر تنها تفاوتم با تو زمانست . كافي بود اين تاس يكطور ديگر بيفتد حالا جايمان عوض شده بود اين نازيدن دارد ؟
-چقدر بد است آدم نميداند كي توي اين دالان ميايد كي ميرود .
-آدم بعضي وقتها يك چيزي ، يك قسمت ، يك تكه اي از يك متن را ميخواند كلي بهش حال ميدهد ولي همان را اگر از دهان كسي بشنود انقدر بهش حال نميدهد . ما فكر ميكنيم كشفياتمان مهمترند . اصلن برايمان چيزهايي كه خودمان كشف ميكنيم خيلي ارزشمند ترند .

  • توصيه هاي آخر هفته :

-توصيه مي كنم به دولت كريمه به جاي گير دادن به لنگ و پاچه و چارتا خال مو اين معتادان را جمع كنند .حداقل نگذارند راننده شوند.
-توصيه مي كنم زياد هم توقع بيجا نداشته باشيد . خب نمي دانيم چرا اينقدر توقع داشتيم رتبه ي يك شويم وقتي هيچي نخوانده ايم .
-توصيه ميكنم از نامزد نداشته براي خلاصي از دست پليس استفاده كنيد . حلقه اي در دست راست هم بد نيست .

  • آرزوهاي آخر هفته :

-آرزو ميكنم هر روز بتواند بهترين روز آدم باشد.
-آرزو ميكنم به بعضي ازين وبلاگهاي پرايوت دست پيدا كنم . آقا اين نسخه ي بتا ديگر چه كوفتيست نه ؟ آن وبلاگ مذكور هم خودش ميداند كه چقدر ميسوزيم وقتي درش رويمان قفل است .
-آرزو ميكنم لا اقل سال ديگر واقعن بنشينيم و بخوانيم و قبول شويم . خداييش اين بارو ديگه جديم ! (آره؟)
-آرزو ميكنم مهندس دكامايا موقع پارك دوبل انقدر زود فرمونش را صاف نكند .

  • كتاب آخر هفته :

كتابخانه ي بابل و 23 داستان ديگر - خورخه لوئيس بورخس

بورخس كه ديگر همه ميدانند حرف ندارد نيازي به گفتن من نيست . تكرار واضحات است .آخرين قسمتهايش را امروز توي راه ميخوانديم و كلي بهمان حال داد شما هم ببينيد :

هر سرنوشتي هرچقدر كه ميخواهد طولاني و پيچيده باشد ، در واقع شامل تنها يك لحظه است : لحظه اي كه در آن انسان براي ابد ميداند كه كيست .

.. فهميد كه يك سرنوشت از سرنوشت ديگر با ارزش تر نيست ، ولي هر كسي بايد به سرنوشتي احترام بگذارد كه در درون خود دارد .

-شرح حال تادئو ايسيدوروكروس -

  • آهنگ آخر هفته :

از چند و چونش خبر نداريم ولي ظاهر و باطن همينست كه هست گمانم از خبطه ي اسپانيا باشد . بازهم مطمئن نيستيم كسي خبر داشت به ما هم بگويد ما همينطوري چشم بسته مي دهيم خدمتتان . به ما كه كلي حال داد به شما هم ميدهد شك نكنيد . دست مهندس دكامايا هم درد نكند . چشمهاي لجنيتان قورباغه باران باد ! اون لپ خوشگلتم گاز گاز !

راستي حجمش زياد است . ما بلد نبوديم چطوري حجمش را چكار كنيم كه كم شود . اين دايل آپ گور به گور شده هم كه پدرمان را درآورد . حالا شما راهي بلديد اينها را كم كنيد يك راهنمايي چيزي .ميلي ثواب دارد .


  • ته مانده ي حرفهاي آخر هفته :

-خيلي دارد طولاني ميشود اين احساسات غمناكي ما كه هي مجبوريم زير خنده هاي مزخرف پنهانش كنيم . حقيقت اينست كه زندگي خوبست ولي اين وامانده دل چرا با ما راه نمي آيد و كز كرده يك گوشه را نمي فهميم .
-بدترين عيب هركسي جاسوسي مي تواند باشد . با اين كه كلن جاسوسهاي حرفه اي را نافرم مي پرستيم . ولي توي دو متر زندگيمان به حد انزجار ازين خاله زنك بازيها بدمان مي آيد . دور باد اگر روزي به چنين ناپاكياي دامن بزنيم .
- حامدخان ما خيلي دلمان ميخواست اين هفته بگوييم كه يك تابلو شروع كرده ايم ولي حقيقت اينست كه هنوز دست در رنگ نبرده ايم .
-براي ثبت در تاريخ رتبه ام شده 645 و آخرين فرد قبولي رتبه اش شده 353 !
-اميدوارم اين نك و ناله مان اين هفته تمام شود و شما هم دعايمان كنيد . يك چيزي !! آدم بعضي چيزها را ميگذارد كنار و رسمن بي خيالشان ميشود بعد كه همه چيز تمام است به ذهنت هجوم مياورند حتي به خوابت . اين چه صيغه ايست ديگر .
-يادتان باشد يك چيزي در باب كانكارنت بگويم . حال دادنهاي كانكارنت ! چيز كردنهاي كانكارنت ... [هي ! فكر بد نكنيد . آن كلمه ي مزبور فقط يك كم بد است كه ننوشتيمش. آنقدر كه شما فكر كرديد بد نيست ]
-حياطمان شده مثل اين خانه هاي رويايي پر از گلهاي فرمز و نارنجي و صورتي و سفيد . گلهاي نسترن رفته اند بالاي در آنجا پيچيده اند و آمده اند اين ور . بيدمجنونمان كلي دارد بازي مي كند .
-يك لحظه فكر كردم در لحظه زندگي كردن زندگي حيوانيست بدون گذشته و آينده اي ! . واقعن اينطورست ؟
-يك حالي ميدهد سلكشن بعضي ها را بگذاري و گوش كني و حرفهاي آخر هفته بنگاري .


  • هديه ي آخر هفته :

- آشقانه ي آزموسيس را بخوانيد . خب اصولن چيزي كه خوشمان مي آيد اينجاست . چكار كنيم كه آزموسيس خوب مي نويسد . و اين آشقانه اش بدجوري چسبيد . [ اتوپيا را نمي نويسم ولي شما بخوانيدش ]
- ما داريم اتاقمان را تغيير دكوراسيون مي دهيم نقشه اش را كشيده بوديم كه چطوري بهتر است . حالا ببينيد كه من چقدر براي شما كفشدوزك دارم . آنها را مي دهم به شما.[اصولن با ساده ترين ابزار گرافيكي يعني همان پينت خودمان و حاصل تلاش دوستانه چيزي بهتر از آب در نمي آيد]




-اگر يك روزي ميخواستم بنويسم چه چيزي در من تاثير گذاشته يك چيزي مثل اين مي نوشتم و به جاي خارج رفتن مي گفتم زندگي كردن و غريبه بودن در جهاني كه حرفهاي خودت خواندني نيست . زبان اطرافيان با تو يكي نيست اينها را به من آموخت و من همه اش را در اين حصار ايران ياد گرفتم وقتي در خودم تنها بودم و با ديگري در خودم حرف زدم .
-برويد و بازي سر هرمس مارانايي بخوانيد و مابقيش را هم دنبال كنيد . موجبات شاديست .
-اينم بيايم تموم شه : آهـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــا !!!

Labels:


زندگي پاره خطيست پيمودني
كه انتهايش در آغازش گرد مي شود
و درست در نقطه‌ي شروع
كه پايان زاييده شده
و هزاران بار آواز تكرار سر مي‌دهد
تو به دنيا مي‌آيي
تولدت مبارك سنجاقك !

دل نوشت : ممكنه اتصالي كنم ولي ابدا حاضر نيستم فراموش كنم امروز يه سنجاقك خونشو رو باد و آب ساخته . دلمم نمي‌خواد يادم بره كه چقدر اين خانوم مهربون و نازه ! چقدر مي‌فهمه و از همه مهمتر چقدر دوست خوبيه .
عذر نوشت : آخ آخ !‌كه يه روز دير كرد دارم ! خب بچه بايد به دنيا بياد كه آدم تبريك بگه نه ؟ حالا مهم اينه كه ميم سنجاقك ما به دنيا اومده يه روز ديركرد ثوابم داره .
كفشدوزك نوشت : اسم يكي از خالاي سيامو مي ذارم ميم كه هميشه براي تو باشه . من يه كفشدوزك با خال سنجاقكيم :).

Labels:


22 May 2007

 دلش جيغ خواست


خانوم ميم فعلن غمگين است . سر به سرش نگذاريد . از همه طرف بز آورده ! جايي نيست بشود كمي جيغ كشيد ؟ اين رقص نور زندگيمان اتصالي كرده گويا .

+

اين را تا به حال ديده بوديد ؟ توي پيج پينگ بلاگ رولينگ وقتي دوبار پشت هم پينگ كني اين را مي بيني !

FAIL!- Minimum time between pings not reached. Go have a martini and try again in a bit.

با حال نيست ؟
به هر حال من هنوز اتصاليم ! !

Labels:


و من در فراز هندسه ي بودنم بادي بودم در آغوش اسب سواري كه دورش بچرخم و لاي موهايش بوزم . در روزنه هاي لباسش بازي كنم و دور آبي كه مي گيرد بالا و در گلويش مي ريزد بپيچم .لاي شكافهاي كويري ِ زمين ِ زير پايش جولان دهم و از دور برايش سراب بسازم .
و من بادي بودم كه حركت اسبها مرا به جنبش ميانداخت . در يالهايشان گم مي شدم و در سرعتشان هجوم مي بردم به دشتهايي سبز .همدوششان ، چهره به چهره پرواز كردم و در ميان درختهاي سبز رقصيدم . روي آبي كه مي خوردند موج ساختم و لاي برگها سوت زدم.
و من بادي بودم كه در گوشت پيچيدم وقتي نجوا مي كنم .بدنت را سخت دور مي زدم و دورت حصاري ساختم از خودم وقتي تو نمي بيني و با دستهايت پسم نمي زني .شنلي ساختم از بودنهايم وقتي تو هستي، دور شانه هايت پيچيدم و ميان انگشتانت تار زدم .
و من بادي بودم كه ترانه اي را سوار كرده روي دوشش و مي پراكند در جهاني كه آدمهايش از آن بالا رنگارنگند و در جديتشان با زرد و نارنجي و قرمز و گاهي صورتي با هم مي رقصند .
و من بادي بودم كه نشسته جايي و نگاهت مي‌كند كه به ابرها زل زده اي و برايت ابرها را نقش بسازم از جهاني كه دوستش دارم .و از تويي كه جايي در اين جهاني .
و من بادي بودم وقتي از دستم خسته شدي و پنجره را بستي ، نگاهم را به شيشه هايي چسباندم كه دورت را گرفته اند و ابرها را به هم رساندم تا صدا راه بياندازند و باران بسازند تا باراني باشم كه سُر مي خورد روي موهايت و در تو بخار شوم .

Labels:


مرد به صندلي نزديك شد و پرسيد « مي‌تونم اين‌جا بشينم ؟» . دختر سرش را از روي كتاب بلند كرد و با بي تفاوتي تكانش داد . مرد لباس ساده ولي مرتبي به تن داشت ، دختر روي كتاب خم شده بود و پاهايش را به عقب هل داده بود . بالاي سرشان شاخه هاي درختي توي باد تكان مي خوردند .مرد روزنامه‌اش را باز كرد و شروع به خواندن صفحه‌هاي وسطش كرد .بعد از مدتي گفت « تأسف آوره ! آدم چه خبرهايي توي روزنامه نمي‌خونه » .دختر چند لحظه‌اي بود به جاي ديگري خيره شده بود و بدش نمي‌آمد كتاب را ببندد .نگاهي به مرد انداخت وسعي كرد در چشمهايش كلمه‌هايي را كه قرارست بگويد بگنجاند .مرد گفت :«پل سيموس روي رودخانه‌ي ريدنا » و نگاهي به دختر كرد كه انگار بايد حتما آنجا را مي‌شناخت .گفت « ديروز اونجا بودم ، نوشته ريخته ! همه سقوط كردند تو رودخونه . يه ديوونه نمي‌دونم با چه كوفتي باعث شده طناب پاره بشه ! اونجا رو كه حتما ديدين يه پل بي‌ثبات قديمي قديميه ولي اگه كسي كاري به كارش نداشت حالا حالاها سرپا بود »
دختر با چشمهاي درشت و ميشي‌ ا‌ش نگاهي به او كرد و بعد در حالي‌كه سرش را مي‌چرخاند يكي از ابروهايش را بالا انداخت ..مرد پرسيد «مي‌تونم ببينم چي مي‌خونيد؟ » دختر كتاب را از دور بالا آورد و گفت «ريگان مور» مرد با گستاخي‌اي كه حاصل از سادگي‌اش نبود دستش را جلو آورد و گفت «اجازه هست » .دختر كتاب را به او داد و چشمش به دنبال كتاب حركت كرد .مرد پرسيد «چند سالتونه ؟» و دختر با بي‌اهيتي اي كه فقط خواسته باشد جواب بدهد گفت بيست و يك و جوري حركت كرد كه يعني منتظر است كتاب را پسش بدهند ولي مرد هم‌چنان بي توجه به دختر به آرامي كتاب را ورق مي‌زد ،گفت « اين كتاب رو خوندم .مردم اين دوره زمونه به غم بيشتر از شادي اهميت مي‌دن .به نظرشون كسي كه شاد باشه هيچي نمي‌فهمه . يه جورايي از نفهم بودنشه كه خوشحاله ! » دختر گفت « اينطور فكر نمي‌كنم » و روي صندلي صاف نشست و به سمت راستش كه دو جوان رد مي‌شدند و بستني مي‌خوردند نگاه كرد .مرد گفت « ولي به نظر من اگه مي‌تونستند تنهاييشون رو انقدر كامل كند كه وابسته نباشن ديگه نيازي به اين همه گريه زاري نبود ، بعضي‌ها واقعن غمگين نيستند مجبورند اين‌طوري باشند، دركش براي كسي به سن تو سخته ! ده سال پيش زماني كه همسن تو بودم اين كتابارو زياد مي‌خوندم . فلسفه و اين شر و ورا ! آخرش به اين نتيجه رسيدم كه تنهام و هيچكدوم ازينها تنهاييمو تسكين نمي‌ده » دختر با بي‌حوصلگي به دورترين جاي ممكن خيره شده بود و سعي مي‌كرد تشخيص دهد آنجا چه خبر است . مرد ادامه داد « دوستم ديرما وقتي ميومد پيشم هميشه گريه مي‌كرد ، از صبح تا شب از شب تا صبح .، پيشش بودم ولي از نبودم رنج مي‌برد ، نمي‌دونم چطور مي‌شه اينارو توضيح داد . البته اون بود كه زندم نگه داشت حتي با گريه هاش و خاطراتش » دختر به قاصدكهايي كه با باد مي‌امدند و مي‌رفتند نگاه مي‌كرد ، بعد از مدتي سكوت پرسيد « هنوز گريه مي‌كنه ؟» مرد گفت «كي؟» دختر با حالتي كه انگار سالهاست مي‌شناسدش گفت «ديرما» مرد گفت « نه ! » و ادامه داد « اينجارو گوش كن » و شروع كرد قسمتي از كتاب را بلندخواندن « ما نمي‌دانيم وجودمان كجا و به چه صورت پايان مي‌يابد ، آنچه مسلم است ما در خاطر دوستان ، اطرافيان و اشياء مي‌مانيم حتي هنگامي كه آن لحظه از زمان برايمان به كلي از دست رفته باشد .حالا چطور مي‌توان تمايز داد آني كه از من در ذهن ديگري مي‌ماند من است يا جز من است . جاودانگي جز اين نيست كه هميشه نوعي از ما جايي در حال تكرار است . در ذهن يا فضايي »
دختر دستي به موهاي قهوه‌ايش كشيد و ژاكتش را كه در آن هواي بهاري كمي بيجا مي‌نمود دور خودش پيچيد گفت « ميشه كتاب رو به من پس بديد ؟ » مرد كه انگار تازه يادش آمده باشد كتاب متعلق به خودش نيست آن را به دختر پس داد ، صاف روي صندلي نشست ، پايش را روي پايش انداخت ، به روبرو نگاه كرد و دوباره ادامه داد « چيزي در مورد ديرما پرسيديد ، اون حالا ديگه گريه نمي‌كنه ، راستش نمي دونم اون موقع چرا هميشه گريه مي‌كرد ، قوت قلبهاي منم بي‌فايده بود . اعتراف مي ‌كنم اون موقع انقدر توي تنهايي خودم اسير شده بودم كه نمي‌ديدمش تا اينكه يه روز بناي غمگين شدن رو گذاشت و شروع كرد آه و ناله سر دادن . با اين حال نمي‌شد تركش كنم . تازه فهميدم چقدر در كنارش جا داشتم و قبلش اصلا نمي‌دونستم .» دختر پرسيد « قبل از چي؟» مرد با كمي تأمل پاسخ داد :« قبل از 18 جولاي 1983 ، روز خاصي برامون بود ، خيلي چيزا توي اون روز روشن شد » دختر با بي‌قيدي كتاب را ورق مي‌زد گو اينكه اصلا براي اينكه بخواند آنرا از مرد نگرفتتش. سر ِ آخر پرسيد « پس حالا گريه نمي‌كنه ؟ » و مرد دوباره به آرامي دستي به روي موهايش كه به طرز عادي‌اي آرايش شده بود كشيد و گفت « نه ! حالا زياد هم بودنم براش ارزشي نداره ،‌اون موقع نفهميدم چرا با وجود بودنم ناراحته و حالا كه هميشه پيششم هر روز بيشتر ازم دور ميشه و خوشحاله . شايدم نيست ... » سرش را پايين انداخت و با صداي زيري گفت « به هر حال چيزي كه مسلمه درون آدما براي خودشونم كشف نشدست » گرد و خاك فرضي را از پاچه ي شلوارش تكاند و به دختر گفت « حالا اينجاهايي كه برام خاطره دارن وجود داره . ميومديم اينجا و روي اين نيمكت مي شستيم و بستني مي خورديم » مرد به دسته پرنده هايي كه همگي با هم مثل موج در فضا پخش شدند نگاه كرد و موبايل دختر زنگ زد و دختر با آرامش گوشي را از جيب لباسش در آورد و گفت « الو ! سلام سان . كي ؟ كجا ؟ فردا كه نه ! مي دوني هوا خيلي سرد شده » بعد از چند كلمه‌ي ديگر به سمت چپ صندلي خود نگاه كرد و مرد را آنجا نديد . سرش را نيمدايره‌اي چرخاند و فقط روزنامه را ديد كه روي نيمكت جامانده بود . بلند شد روزنامه را در دستش گرفت و از كمر چند بار خم شد تا مرد را ببيند ولي متاسفانه آنقدر گرم صحبت شده بود كه نفهميده بود او كي رفته ، روزنامه را نگاه كرد و تصوير ماجراي پاره شدن پل را ديد در حاليكه تاريخ آن هجده جولاي هزارو نهصد و هشتاد و سه را نشان مي‌داد .

پ.ن : تمام اسامي به كار رفته جنبه ي تخيلي دارند و هيچ ارتباط واضحي با اسامي حقيقي در بين نيست .
پ.ن اخباري : هزارتوي هويت منتشر شد . تا اين جايي كه خوانده ام پيشنهاد مي كنم داستان واره ي خوب و تأمل برانگيز ِ برهنگي با شير و بي شكر را از نقطه الف بخوانيد !

Labels:


حرفهاي آخر هفته :

مقدمه‌اي اندر باب : فكرهاي شيطاني‌اي افتاده بود در ذهنمان كه‌به‌جاي حرفهاي آخر اين هفته يك داستان بگذاريم ولي ديديم ديگر آبروريزيست دو هفته است ننوشتيم براي همين داستان را گذاشتين هفته‌ي بعد .

  • اعترافهاي آخر هفته:

-اعتراف مي‌كنم از خانه ماندن به حد انزجار دارد بدم مي‌آيد . و اين روزها كه نمي‌دانم دقييقن قرارست چكار كنم .
-اعتراف مي‌كنم كمي تا قسمتي از خودمان خجالت مي كشيم كه مادربزرگمان آمده خانه‌مان ما كلن پنج كلمه هم با ايشان حرف نزده‌ايم بيشتر انگار نيستند تا باشند .خب چكارش مي‌شود كرد؟
-اعتراف مي‌كنم اين در ثانيه زندگي كردنم دارد بعضي وقتها به ضررم تمام مي‌شود . نمي شود به بقيه قبولاند كه چيزي كه چند ثانيه پيش بوده كلي تغيير كرده و حالا ديگر آن يكي نيست.
-اعتراف مي‌كنم ممكن است از بعضي چيزها ناراحت بشوم ولي سعي مي‌كنم مغزم را به خاطر ناراحت يو عصبانيت تعطيل نكنم تا از فكرهاي خوبي كه بعد از آن مي‌تواند سازنده باشد محروم بمانم !

  • دردودلهاي خودماني آخر هفته:

-بالاخره طلسم شكست و ما باشگاه را از سر گرفتيم ولي خب زياد هم حالي نمي‌دهد. دلم مي‌خواهد يكبار بلند شوم بگويم ... ولش كن !
-آدم بعضي وقتها انقدر احساس تنهايي روي دلش مي‌ماند كه نمي‌داند چه كند . ولي بد كه نيست.در كل تنهايي به معناي مطلق بي‌كسي نيست .زمين تا‌آسمان متفاوت است . آدمها دلشان مي‌خواهد كه تنها باشند تا در تنهاييشان با ديگري خوشبختي را تجربه كنند.
-پرنده‌هايي كه صبحها تو درخت بيد بالا و پايين مي‌پرند هم آدم را مي‌خنداند هم حسادت را بر مي‌انگيزد !
-وقتي بهرام رادان توي همچين برنامه‌اي قرار مي‌گيرد و برعكس خيلي‌ها كه توي اين برنامه پايين آمدند بالا مي‌رود اين را به ما نشان مي‌دهد كه اصولن موضوع سوال يا مجري يا چيزهايي ازين دست نيست . موضوع بيشتر روي اينست كه ما به خودمان اطمينان نداريم و نمي دانيم چيزي كه مي گوييم درست است يا نه ! كاري كه اين آقا انجام داد. اگر آقاي كيانيان همين كار را مي‌كند به خاطر اينست كه از بالا نگاه مي كند و خودش را درگير نمي‌كند ولي اين بهرام خان در همان سطح چنان حرفهايي مي‌زند كه آدم به وجد مي‌آيد .[ديديم سرورمان سر هرمس هم چيزي ازين دست نوشته اند با فوكسشان روي درگير شدن در جواب دادن به سوال يا ندادن !]

  • توصيه هاي آخر هفته:

-توصيه مي‌كنم با حوله‌ي خودتان برويد حمام تا بقيه را زابره نكنيد !
-توصيه مي‌كنم به جنگ چيزهايي كه مي‌ترسيد برويد نگذاريد ترستان شما را دور از چيزهايي بياندازد كه مي‌توانستند برايتان چيزهاي خيلي مفيدي باشند.
-توصيه مي‌كنم از كتابهايتان به عنوان پايه‌ي تخت استفاده كنيد . خيلي مفيد است .

  • آرزوهاي آخر هفته:

-آرزو مي‌كنم اين هفته كه نتايج فوق مي‌آيد شده باشيم رتبه‌ي يك . آرزويمان تكراريست خودمان خبر داريم . ولي چون همين آخر هفته است گفتيم رويش تاكيد كنيم . آن بالا مالاها سرشان شلوغ است آرزويمان گم نشده باشد يك‌وقت .
-آرزو مي‌كنم اين سايت دايي و كارها و اين‌ها زودتر تمام شود . حالم ديگر دارد به هم مي‌خورد . از سايت حالا زياد گله‌اي ندارم . ولي اين شبيه‌سازيهاي ...
-آرزو مي‌كنم دستمان دوباره برود روي بوم !‌دلمان بدجوري تنگ شده يك سري سورئال بكشيم اين‌بار!

  • كتاب آخر هفته:

دلتنگيهاي نقاش خيابان چهل هشتم - سلينجر

سلينجر تكه هاي زندگي را چنان خوب توصيف مي‌كند كه آدم را به درون داستان مي‌كشد و بعد با پاياني كه انتظارش نمي‌رود در يك حركت آني داستان را تمام مي‌كند بيشتر به مثابه دوئل مي‌ماند . كيش و مات . من دوستش دارم در خيلي داستانها با شروع شدن داستان مي‌شود آخرش را خواند يا شايد براي من زياد سخت نيست چون اين نوع پايان بندي را ترجيح مي‌دهم فقط در همان دوميه-اسميت به نظرم مي‌ايد كمي تجربه‌ي شخصي قاطي دارد .

  • آهنگ آخر هفته :

و مي‌رسيم به آهنگ آخر هفته كه اختصاصش داده‌ايم به سرور كائنات و موجودات . عشق ورزيدني‌اي كه گريز ندارد . در تو باشد تو را هست مي‌كند ديده را مي‌گشايد و آرامش را هديه مي‌كند . برايش خون‌ها مي‌ريزند. چشمها درمي‌آورند و دل‌ها مي‌شكنند . و اينك پــــــــــــــــــول !




  • ته مانده‌ي حرفهاي آخر هفته :

-ابوي جان از دو هفته پيش به القاب «گلواژه ي زيباي غزل عشق » و «قاموس شكوه» مفتخر شده اند . خب اين قشر فرهيخته‌مان بد هم نيست اگر فقط به هم كلمه نبافند .
-مهندس دكامايا نه تنها لازانيا خوب درست مي‌كند ، نه تنها روميزي را مدل ژانگولري مي‌اندازد ، نه تنها كلي آدم باحاليست . به غير از همه‌ي اين‌ها قابليت‌هاي زيادي دارد كه يكيش همان حركات موزون عربيست . شما را به لقب « لازانياييست رقصهي عربي جانگولريا» ملقب مي‌كنيم .
-دنيا اصلن سروته ندارد اين ديد مزخرف اقليدسي ماست كه برايمان طول و عرض مي‌تراشد هنوز هم مثل چند ماه پيش دلم مي‌خواهد ازين سطح دوبعدي و سه بعدي بالاتر برم تا حقيقت آن چه هست رو ببينم .
-لازم نيست كه حرف‌گوش‌كن باشي . اصلن لازم نيست آدم خوبي باشي. كافيست بقيه فكر كنند هستي .

  • سوال آخر هفته :

چرا بعضي‌ها از طبقه‌ي پنجم كيسه ‌ي محتوي چيزهاي چند كيلويي را پرت مي‌كنند روي سر آدم و چرا من برنگشتم كه حداقل متوجه عملش بشود؟

  • هديه‌ي آخر هفته :

-اين سيستر كوچيكه گاهي چه كارها مي‌كند !.


-اين عكس را هم برايتان آپلود كرده‌ايم ببينيدش ! جالب است. :: When Life began in arab
-اين آقاي Old Fashion فراموش نشود .
-يك لبخند گشاد به پهناي صورت براي همه‌ي دوستان مجازستاني :)


-ما ناراحت شديم اين خانومي كه با خودش حرف مي‌زد گذاشت و رفت ! البته حدس مي‌زديم كه ايشان طاقت هجومها را ندارند !

پ.ن: قسمت انتقاد آخر هفته هم به دليل نداشتن داوطلب اين هفته به مرحله‌ي اجرا در نيامد . آن خانوم اتموئيدي هم كه ديدند قرارست ازشان انتقاد شوند در رفتند !
پ.ن : هر كاري كرديم از پست آخر آقاي ازموسيس جونزمان نتوانستيم بگذريم !‌گو اينكه قرار بود حضورشان را به شدت كمرنگ كنيم !

Labels:



بعضي از آدمها اصلن هيچ چي نيستند ها !‌اصلن قيافه شان هم به اين حرف ها نمي خورد ولي يك جور نافرمي به آدم آرامش مي دهند كه اصلن يادت مي رود يكي همين چند دقيقه پيش بهت گفته مترسك توخالي ! اصلن من نمي دانم چطوريست كه بعضي ها انقدر مي توانند آدم را خوشبخت كنند . به من مي گويد كي گفته تو خالي هستي خيلي هم پري . الان دارم دلداريت مي دم . اصلن داري لبريز مي شي ! و من از حرفهايش ريسه بروم ! اصلن بعضي آدمها هستند همان حضورشان كافيست . چرا و چگونه و كافه و قهوه و كلاس گذاشتن و بالا پايين رفتن هم نمي خواهد . همه چيز انقدر باحال است كه دلت مي خواهد بگويي مي شه هميشه اين جا بماني همين بغل دستم ولي يكدفعه به خودت مي آيي و مي بيني حرفت هنوز تمام نشده مثل لوك خوش شانس گذاشته و رفته و تو مثل بوشوگ بايد
بگردي و همش همه ي آدمها را مهربان ببيني كه مي خواهند باهات دوست بشند !

پ.ن : عكس بالا خيلي مربوط به نوشتست ولي پيدا كردن ربطهاش يه ذره حوصله مي طلبه !

Labels:



آدم جايي مي‌خواهد براي زيستن ، براي بودن ، براي خوش بودن . غم را بشود تحمل كرد عمرش چند ساعت است . چند ماه . چند سال .
قرارمان بود امسال احساس خوشبختي روي دلمان انقدر بماند كه نتوانيم نفس بكشيم ولي حالا ، حالا كه هواي پنبه‌اي ِ خيس آن بالا روي بدنت بوسه‌ها مي‌ريزد و تمام بدنت غرق مي‌شود در آن گوله‌هاي درشت ، همان قدر كه كيفورم مي‌كند ، بي‌حسم مي‌كند و مرا مي‌اندازد توي غمهايي كه نمي‌دانم اين چند روزه از كجا مي‌آيد . نمي‌دانم كجاي اين زندگي انقدر لعن و نفرين دارد كه دارد حالم را به هم مي‌زند . كجايش نمي‌گذارد زل بزنم توي چشمش و با خنده‌اش بخندم . رويم را برمي‌گردانم و لبخندش را با بي‌تفاوتي جواب مي‌دهم . بي‌حسي ِ تمام . يك خط ثابت كه نه بالا مي‌رود نه پايين . اين دوران كسل كننده‌ي چند ماهه دارد پدرم را درمي‌آورد . دلم مي‌خواهد باز تا نيمه‌هاي شب لنگ در هوا بمانم و ندانم شب خانه‌اي در كار هست يا نه . هر روز از آن تپه ها بالا پايين بروم . بروم بنشينم و توي آن هواي آن بالا كافي ميكس بخورم . توي آن سالن مزخرف كه نگاههاي هيچكس دوستانه نيست راه بروم .ساعتها انتظار بكشم و ساعتها بخندم . كتابها را بالاجبار بخوانم و هيچي از زندگي نفهمم .
زندگي‌اي به آن گندي هم حسرت خوردن دارد؟ وقتي حالا آدم بيفتد توي سير بي‌حالي دلش مي‌خواهد حداقل يك حس ديگري بيايد كه نجاتش دهد . حتي ترس . حتي نفرت . حتي لذت . هر چيزي غير از بي‌حسي مطلق كه حالا افتاده توي دامنم . زل مي‌زنم به مردم و خوشيشان و فكر مي‌كنم زندگي من هم يك زماني حتما بهتر مي‌شود . حالا چند ماه است در اين بي‌حسي مطلق استراحت مي‌كنم و بعدها كه حسرت اين روزها را خوردم لابد به آن روزها لعنت خواهم فرستاد .
ولي حالا توي اين طوفاني كه خودش اصلن به اندازه‌ي اسمش ترسناك نيست بوي خاك مي‌رود زير منافذم و تمام سعيش را مي‌كند كه يك روح مرده را زنده كند .هوايي كه سخت مي‌شود باورش كرد چند دقيقه پيش خورشيدي بود آن بالا ها .

پ.ن : اكيدن توصيه مي‌كنم كه Old Fashion رو از ياد نبريد .

Labels:


دين به مثابه معامله !

Labels:


يكي از جالب‌ترين لحظه هاي زندگيمو تو اين چند لحظه ديدم ! ما كه انقدر منتظر بوديم كه اين خانوم كه همش با خودش حرف مي زنه با ما هم حرف بزنه بالاخره به مراد دلمون رسيده بوديم . هم خودمون هم به قول خودش خودشم قر و قنبيل ميومد !هنوز تو حالت كيف و كوكمون بوديم كه ييهويي يه چيزي حالا پيانويي يا شايدم عظيم ترمثلن تريلي چچند چرخي چيزي كي مي دونه ! يا شايد يه عمليات انتحاري اي به هر حال يكي ازين اتفاقات افتاد و كلن هالواسكن تركيد !

ما تازه داشتيم حال و حول مي كرديما ! كلي مي خواستيم بريم تشك لاحافمونو جمع كنيم امشب اونجا بخوابيم ! !‌اصلن به ما نيومده ! همش تقصيره دختر ژاپنيست با اون پيانوش يا شايدم تقصير اتوبوساي استواست كه به موقع نميان شايدم تقصير حيووناشه كه تنها چيز قشنگشن شايدم .... انقدر دليل زياده كه ترجيح مي‌دم نگردم دليلشو پيدا كنم تو اين انبار كاه ! با اين گلاي پيچكيش كه از توي اين سبز كثيف مياد بالا و حالا انگار ميگه با من حرف نزنين !

Labels:


1
آمديم با كمال شرمندگي اعلام كنيم كه «حرفهاي آخر هفته»‌ي اين هفته به دليل كمي بودجه منتشر نمي‌شود . تمام وبلاگنويسان طي فراخواني در حال كمكهاي نقدي و غير‌نقدي به اين دالان مي‌باشند . بنابراين پيش بيني مي‌شود هفته ي بعد اين شماره بعلاوه‌ي جبران ديركرد منتشر شود .

2
ولي از آن جايي كه اصلن دوست نداريم آخر هفته‌ي شما به خاطر نقصان بودجه‌اي ما تحت تاثير قرار بگيرد . آهنگي را كه بي‌مناسبت هم نيست برايتان مي‌گذاريم كه به گوش جان نيوش كنيد . همه‌تان مي‌دانيد كه ما كلن به كسي لطفي نداريم و هر كاري مي‌كنيم به خاطر وجود شخيص خودمان است . پس در جريان باشيد كه قصد داشتيم كلن سكوت كنيم و به روي خودمان هم نياوريم كه قرار نيست اين هفته چيزي بنويسيم و دنبال آهنگ آخر هفته‌مان مي‌گشتيم كه قبل ازينكه تصميم بگيريم ننويسيم ، انتخابش كرده بوديم و خب فكر كرديم كه هفته‌ي بعد بگذاريمش ولي از قضا ... !!!... [ همكاران آهنگ رو بياين پس زمينه ] همين‌طور كه ما دنبال آهنگمان بوديم ،و چون نشسته بود توي ميلمان و زل زده بود به ما ،‌‌زود پيدايش كرديم ، سري به يكي از سايتهاي آهنگ نه‌چندان مشهور زديم ( فكر نكنيد من خسيسم در لينك دادن !‌هيستوريمان پاك شده ما هم هرچه گشتيم پيدايش نكرديم ) و روي يكي از آرشيوهايش كليك كرديم و ديديم كه دقيقا همين آهنگي كه ما در حال دانلودش بوديم گذاشته جلوي رويمان و انقدر چشممان چارتا شد كه مجبور شديم هدبند بزنيم تا مردم از آن دوتا چشم اضافه‌مان نترسند .خلاصه اين‌كه اين چيزهايي كه برايم اتفاق مي افتد ؛ اين تصادفات كه من يقين ندارم تصادف باشد و فكر مي‌كنم قوانين اين تصادفات خيلي هيجان انگيزتر از هرچيز ديگريست من‌را وامي‌دارد دوباره ياد مترو و دختر روبرويي كه دقيقن همان كتابي را كه دستم بود از توي كيفش درآورد و شروع كرد به خواندن بيفتم ،يا سوار شدن توي ماشيني كه باهاش تصادف كرده بودم و هزار و يك اتفاق ديگر كه ميفتد و نمي دانم يعني چه !‌و به قول سيستر كوچيكه : برو بابا توام با اين زندگيت !‌

3
حالا اين همه قصه گفتيم كه بگوييم اين شد كه آمديم اين آهنگ را بگذاريم اين جا . به ياد روزهايي كه همه با هم بوديم به ياد روزهايي كه همه با هميم و به خاطر روزهايي كه خواهد آمد و همه مان ياد اين روزهايي كه با هميم مي‌كنيم . ولي هر چقدر اين روزها بگذرد حاضرم شرط ببندم موهاي سروناز هميشه قرمز است . چشمهاي اعظم هميشه لجنيست و هي رنگش عوض مي شود ! و مريم هميشه هر جايي كه بشيند حتي توي اتوبوس پايش را روي پايش مي اندازد . ركسانا هرجا باشد كلي از دستش مي شود خنديد و آن يكي مريم هميشه قدش صد و هفتاد و شش است . گلريز هميشه همانقدر شرور و عاقل است و الهام همانقدر مواظب دماغش است .شيوا يكهو به آدم فحش مي‌دهد و آدم نمي‌داند چه كند !‌و هميشه ندا اتفاقات را جز به جز تعريف مي‌كند ،و دوستهاي مجازستاني كه بعضي وقتها نزديك‌تر از هر كس ديگريند .نمي دانم چند وقت ديگر هيچ‌كدامشان را نشود پيدا كرد . حالا از بعضي‌هايشان كه دور مي شوم با يك زنگ يا آفلاين دلم جمع مي شود كه هستند . حتي اگر وقتي كار دارند يادت ميفتند يا اگر خودم وقتي كار دارم يادشان ميفتم.نمي دانم چند سال ديگر با آن سه نفر اول پا مي شويم كوله‌هامان را مي بنديم مي رويم نمايشگاه .چقدر تولدها جشن مي‌گيريم .چقدر دري وري به هم مي‌بافيم ،‌چقدر ِ ديگر وبلاگ‌هايي كه زنده‌اند و در اين سال‌ها مي خواندمشان و مي‌خوانمشان زنده خواهند بود . ولي اين را خوب مي‌دانم كه روزهايي چون اين‌ روزها و روزهاي قبل‌تري كه آمده‌اند و رفته‌اند ارزش آن دارد كه بعدن به خاطرش لبخند بزنيم و بگوييم "يادش بخير روزهايي بود .. "

DivShare File - Those_were_the_days.wma

Once upon a time there was a tavern
Where we used to raise a glass or two
Remember how we laughed away the hours
Think of all the great things we would do

Those were the days my friend
We thought they'd never end
We'd sing and dance forever and a day
We'd live the life we choose
We'd fight and never lose
For we were young and sure to have our way.
La la la la...
Those were the days, oh yes those were the days

Then the busy years went rushing by us
We lost our starry notions on the way
If by chance I'd see you in the tavern
We'd smile at one another and we'd say

Those were the days my friend
We thought they'd never end
We'd sing and dance forever and a day
We'd live the life we choose
We'd fight and never lose
Those were the days, oh yes, those were the days
La la la la...

Just tonight I stood before the tavern
Nothing seemed the way it used to be
In the glass I saw a strange reflection
Was that lonely woman really me

Those were the days my friend
We thought they'd never end
We'd sing and dance forever and a day
We'd live the life we choose
We'd fight and never lose
Those were the days, oh yes, those were the days
La la la la...

Through the door there came familiar laughter
I saw your face and heard you call my name
Oh my friend we're older but no wiser
For in our hearts the dreams are still the same

Those were the days my friend
We thought they'd never end
We'd sing and dance forever and a day
We'd live the life we choose
We'd fight and never lose
Those were the days, oh yes, those were the days
La la la la...

Labels:


مدرسه ي ما جاي بدي نيست.يك حياط دارد و چند تا كلاس و يك درخت كه ازش وقتي بالا مي رويم كه ناظم يا بچه هاي شيرين عسلمان آن دور و بر نباشند . يك دستشويي هم ته حياط است كه بچه ها مي گويند اگر با دهان از شيرش آب بخوري زنبور مي رود توي حلقت .نول مي گويد كه خودش ديده زنبور رفته توي گلوي يكي و او گلويش باد كرده و قرمز شده . من هم چون از زنبور خوردن خوشم نمي آيد از آن‌جا آب نمي خورم . فقط دستم را مي چسبانم سرش تا آب را به صاد و لام و سين بريزم و آنها هم جيغ بزنند و در بروند.
آن روز خانم معلممان دماغش جمع شده بود و ما فهميديم كه ناراحت است .چون هر وقت ناراحت بود دماغش جمع مي شد .گفت كه ما بچه هاي كثيفي هستيم .من از حرفش تعجب كردم چون ما هيچ وقت جلوي معلم آشغال تراشهايمان را روي زمين نمي ريزيم . همه اش را مي ريزيم توي جاميزي و او هم نمي بيند . فقط يك بار كه پار آدامسش را چسبانده بود روي ميز، خانم معلم نشسته بود روش و حسابي شاكي شده بود . خيلي بامزه بود پار هي گريه مي كرد و مي گفت كه اين آدامس او نيست چون آدامسش صورتي بوده و اصلا سفيد نبوده .
معلم گفت شما خيلي بي نظم و كثيفيد بايد بيشتر حواستان به اطرافتان باشد.سون كه شاگرد اول است و هميشه به جعبه ي مداد رنگيش مي نازد بلند شد و گفت كه هميشه صبحها دستهايش را مي شورد و روزي سه بار مسواك مي زند .خانم معلم بهش لبخند زد و او نشست . ما همه مان فكر كرديم بايد ازين وضعيت خلاص شويم .معلم نبايد ناراحت باشد .براي اولين بار تصميم گرفتيم معلممان را خوشحال كنيم براي همين ساعت بعد كه كاري نداشتيم گذاشتيم و تمام ميز و نيمكتها را برديم توي حياط تا همه شان را بشوريم . البته بيشتر ازينكه آنها را بشوريم خودمان خيس شديم چون آب پاشيده بود رويمان و لام هي گريه مي كرد كه لباسش خيس شده .بچه هاي آن يكي كلاس آمدند و گفتند خيلي شلوغ كرده ايد.من مي دانستم از حسوديشان است كه اين را مي گويند.صاد كه قلدر كلاسمان بود گفت «دلمان مي خواهد كه شلوغ كنيم » و آن يكي گفت « شما هيچي حاليتان نيست » يكي ديگر از آن كلاسيها گفت « چرا نيمكتها را خيس كرديد » من هم گفتم « به تو ربطي داره ؟» او هم عصباني شد و شروع كرد به آب پاشيدن . خيلي خنده دار شده بود . ساش كه پرده هاي كلاس را در آورده بود به دو آمد كه ببيند چه خبر است وقتي ديد دعوا شده پرده ها را توي آب ول كرد و خودش يك جا پناه گرفت چون مي گفت باباش گفته توي جنگها اول بايد بتواني پناه بگيري او هميشه پناه مي گرفت و كلي بايد مي گشتيم تا پيدايش كنيم. ناظم از دور سوت مي زد و مي آمد . داد زد ساكت باشيد . قيافه اش مثل آن وقتي شده بود كه هر چي برگ خشك پيدا كرده بوديم ريخته بوديم توي بخاري و بخاري دود كرده بود و شروع كرده بود به لرزيدن و همه مان مجبور شده بوديم توي حياط بمانيم .
من اين قيافه اش را دوست داشتم چون ممكن بود بازهم بگويد توي حياط بمانيد . به صاد گفت موهاي آن دختر را ول كند ولي صاد گريه كرد و گفت كه دستش توي موهاي دختره گير كرده . ناظم آمد و شروع كرد به باز كردن دستهاي صاد.
خانم شين رفت كه پرده ها را از توي آب بردارد چون حالا ديگر خيلي كثيف شده بود چون همه مان تقريبن روي پرده ها وايستاده بوديم . همان موقع خانم معلم با يك آقاي سفيد پوش آمد و چشمهايش را گرد كرد و همه مان را نگاه كرد . بعد گفت - هنوز چشمهايش گرد بود- كه به خاطر هفته ي بهداشت اين آقاي دكتر آمده بود كه برايمان حرف بزند .

از خاطرات مدرسه با كمي اضاف و كم

Labels:


اين پست را نمي نوشتم كلي روي دلم مي ماند ، دو روز است با خودمان كلنجار مي رويم كه به توچه ..!!.. ولي خب دل كه گوش ندارد . دارد ؟
موضوع سر دو تا كلمه نيست ، موضوع سر چهارتا كامنت هم نيست . موضوع سر بودن است . موضوع سر تعطيل شدن و مردن است . موضوع اينست كه درست است كه تو يك چيزي را مي نويسي ولي در كل چيزي كه نوشته اي خود تو نيست يك چيزي جداي توست . البت كه وجودش را از خودت گرفته ولي حالا خودش يك وجود است با صفات خودش با تم ِ خودش با هر چيزي كه آن را از بقيه متمايز مي كند ، همان طور كه تو مي تواني از چيزهاي ديگر تمييز داده شوي .وبلاگ هم خودش يك چيز است ، يك وجود ، يك محيط و وقتي بسته مي شود هيچ وقت وجودش بي وجودي نمي شود .هميشه وجودش با تاريخ تولد و مرگش ثبت است در اين آمدن و رفتن هاي به ظاهر تكراري ِ عالم . چيزي كه هست شود محكوم شده به هست شدن و نيست شدني در كار نيست ، حتي اگر اثري از آن به چشم باقي نماند . ما فقط مي آفرينيم و كمكش مي كنيم بارور شود ، هيچوقت نمي توانيم از صحنه ي روزگار محوش كنيم .
حالا من چند روز است مي روم و به نمكهايي كه توي كفش يكي ريخته بر مي خورم و به وبلاگي كه عمرش به انتها رسيده ! تمام شده و حالا در سكوت به وجودش ادامه مي دهد .
دلم برايش تنگ مي شود و لي سپاسش مي گويم كه دوستي چون مريم را گذاشت در دامنم و ساكت شد .حالا آن جا فقط چند خط هست و ديگر هيچ .آخرين بهانه را دستم داد براي نوشتن چند خط از وبلاگي كه در عين سادگي ِسفيد پشتش ، شوري داشت كه آدم را هر روز مي كشاند آن جا .

Labels:


و بر آن شديم قافله را جمع كنيم تا سفري عزم كنيم به نمايشگاه كه شرح گند بودنش را زياد شنيده بوديم پيش ازين . پس دفتر و دستكمان را جمع كرديم و به سمت آن جا كه گويند جاي خواندن نماز است براي خرين كتاب و كمي گپ و گفت (؟) به راه افتاديم . پس در آن جا حول انتشارات ققنوس همي طواف فرموديم و كتبي را از ايشان به ازاي هر كتاب يك فاكتور و هر پنج دقيقه يك كتاب ابتياع ( درست است استاد؟) فرموديم .
و پس از آن كه خورجينمان را در آن مكان افتضاح از چيزهاي رنگارنگ انباشتيم ، به سمت كاروانسراي فري كثيف روان شديم . بر رخش مهاراوا تاختيم بعد ازا پنج دقيقه اي كه يك ربع هم شد به آن جا برسيديم و در آن مكان از انواع مأكولات و مشروبات ميل نموديم گرفته از استيك با پنير و سيب زميني هاي كاردرست گالان گالان و هات داگ جيمي تميز (؟) و قارچ سوخاري هايي كه كلي چسبيد ... و پس از آن قافله را از راهي كه ميدانهاي متوالي اي در آن قرار داشتند به حركت در آورديم تا در آن نيلوفرانه كمي صفا كنند .
پس به محله ي تجريش فرود آمديم و دكامايا را به وصال نعلين روياييش رسانديم تا زبان ببرد و هر شب از قصه هايي كه با آن لنگه ها دارد گوشمان را كر نكند و در شكرخانه ي لادن بستني اي به خودمان خورانديديم و كلي حالش را برديم . و قافله را در همين مكان ايستادانديم و خداحافظي اي نموديم و به سمت خلوتگاه خود روان شديم تا استراحتي چند بر جاي آريم كه رمقي برايمان نمانده از بس كه بالا پايين كرديم و در آن هواي گند نمايشگاه كه بي تاثير از معماري نا بجايش نبود ( غير از سقفش) ، دم و بازدم فرموديم !

Labels:


حرفهاي آخر هفته

  • اعترافهاي آخر هفته :

-اعتراف مي كنم كلي از خودمان راضي هستيم كه اين پروژه ها (اي بر پدر هر كي اين پروژه را از خودش در آورد) دارد به خير و خوشي تمام مي شود .
-اعتراف مي كنم اين هفته كلي شاخ در اورديم ازين همه بدبياري . ولي گذاشتيم دوره اش بگذرد . گاهي اوقات انگار ادم روي دور بدبياري مي افتد و چاره اي جز برخورد مسالمت آميز نيست.
-اعتراف مي كنم اين ماجراهاي پدربزرگ ها و مادر بزرگ ها خيلي باحال است . گاهي آدم فكر مي كند از سر بي غمي چه غم ها كه براي خودشان نمي تراشند .
-اعتراف مي كنم كلي داريم تنبلي مي كنيم و باشگاه نمي رويم دستمان را هم توي رنگ نمي گذاريم فقط نشسته ايم مثه ديوانه ها كتاب مي خوانيم . خب كه چه !

  • دردودلهاي خودماني آخر هفته :

-انگار آدم حق ندارد غمگين باشد . دلش زندگي نخواهد . بشكند . اين طوري كه مي شوي مثل يك تفاله پرتت مي كنند دور ! عجيب نيست ؟
-آدم بعضي وقتها حتي دلش مي خواهد از خانه ي خودش هم فرار كند از بس كه همه چيز رژه مي روند روي اعصابش . البته عجيب نيست آدم گاهي دلش مي خواهد ازين دنيا هم فرار كند . همان وقت فقط زل زدن به يك در است كه بهت مي گويد مگر پشت آن چه خبر است ؟
-چكار مي شود كرد كه ازدواج با دوستي زمين تا آسمان فرق دارد . با كسي كه دوستي ممكن است بتواني ازدواج كني . ولي با كسي كه ازدواج مي كني حتمن بايد دوست باشي .
-يك وقتي مي گفتيم شيفت و ديليت را براي بعضي دوستي ها بگير ، نمي دانستيم كسي شيفت و ديليت را براي خودمان مي گيرد . (مصبتان را شكر !)

  • توصيه هاي آخر هفته :

-يك توصيه ي تجربي مي كنم و آن اينكه مي رويد خواستگاري* (همين طوري مي نويسند؟) موهايتان را سيخ سيخ نكنيد . بعدش ضايعتان مي كنند شما هم مجبور مي شويد با كمال ضايع‌شدانگانگي موهايتان را كوتاه كنيد .
-توصيه مي كنم زياد هم به دوستيهايتان مطمئن نباشيد .بعضي وقتها آدم با سر مي خورد زمين .

  • آرزوهاي آخر هفته :

-آرزو مي كنم هفته ي بعد ديگر طلسم بشكند و برويم باشگاه .
-آرزو مي كنم كتابهايمان را بتوانيم نمايشگاه بخريم و اميدوارم حالا كه جايش را عوض كرده اند خيلي بد نشده باشد . هركه رفته كه خوب نگفته حالا اميدواريم فقط به خاطر عادت كردن به مكان قبلي باشد والا اگر بد باشد و بستني يخي و (سيب زميني سرخ كرده كه ديگر ندارد ) ذرت مكزيكي و اينها نداشته باشد اصلن به درد نمي خورد .
-آروز مي كنم بعضي ها از انتقادهاي هجوم وارانه دست بردارند . مسلمن هرجايي بدي هست خوبي هم هست . كمي آرام تر .كمي با مردم تر . بهتر نيست فرزندم ؟

  • كتاب آخر هفته :

قصر - كافكا

دارم فكر مي كنم يك چند خطي هم در مورد كتابها بنويسم ولي بعدش فكر مي كنم زياد مي شود‌! همين طوري به اندازه ي ده تا پست جا مي گيرد اين عرايض* نه چندان پربار آخر هفته مان . ولي خب چند خط آخرش را عجالتن داشته باشيد تا ببينيم خوبست اصلن چيزي بنويسيم در موردش يا نه . چند سطر آخرش را هم چون آزموسيس جونز گفته بود كه ندارد كه بگذارد همين جا تقديم وجود انورش مي كنيم
.مادر گرستگر بود . دست لرزانش را دراز كرد ، دست ك. را گرفت و كنار خود نشاند . به زحمت حرف مي زد و فهميدن سخنانش به آساني ممكن نبود . ولي آن چه مي گفت،


  • آهنگ آخر هفته :

كلي تركانده ايم و برايتان آهنگ آپلود كرده ايم . هم مي توانيد گوشش كنيد هم دانلودش كنيد . من دوستش دارم شما هم دوستش بداريد .

DivShare File - Dinata.wma


  • جوك آخر هفته :

بحث دوستانه ي زن و شوهري كه بعد از مشاجره با هم نشسته اند قهوه مي خورند و حرف مي زنند :
آقا : تو چطوري مي توني توي دعوا انقدر خودتو كنترل كني و عصبي نشي ؟
خانوم : خب !‌خودمو مشغول مي كنم .
آقا : چطوري ؟ مثلن چيكار مي كني ؟
خانوم : مثلن دستشويي رو مي شورم .
آقا:چطوري با دستشويي شستن اعصابت آروم ميشه ؟
خانوم : آخه با مسواك تو دستشويي رو مي شورم

[قهقهه ي جمعيت ]

  • انتقاد آخر هفته (new) :

از آن جايي كه اين قسمت جديد است و طي تقاضاي انجمن ليمبو نشينان به حرفهاي آخر هفته اضافه شده ، هنوز به بالندگي خود نرسيده پس تقاضا داريم در اين بخش ما را ياري فرماييد :
وبلاگ مورد نقد : Page Not Found ! Eternal Error
نويسنده ي وبلاگ : Osmosis Jones

بحثي در رنگ : با اين كه محتواي بي نهايت شاداب وبلاگ ،رنگي وراي سفيد را مي طلبد و هم چنين كمي يخ جلوه مي كند ولي در كل با توجه به نارنجي اي كه (البته نارنجي سرديست ) در پس زمينه جلوه مي كند و رنگ هايي كه از جلدهاي كتابها و نقاشيهاي كنار صفحه خودنمايي مي كند ، اين وبلاگ جلوه ي خوبي دارد . گرچه باز هم نظر هيأتي از داوران اينست كه جاي ترقي دارد و مي توان رنگ و لعابش را چشم گيرتر و هماهنگ تر با نوع نوشتار كرد.
بحثي در حاشيه : نهايت ذكاوت آقاي جونز است كه حاشيه ي وبلاگشان را به مواردي اختصاص داده اند كه در كمال نوع آوري تحسين خواننده را نيز بر مي انگيزد و بي هيچ حرفي رغبتي را براي خواندن و ديدن اثرات فراهم مي كند .با اين حال هيأت داوران طي شوري پيشنهاد مي كند اين قسمت را بيشتر مورد عنايت قرار داده و گاهي چيز(منظور گرفته از فيلم و عكس و كتاب و آلبوم و اينها) هاي بيشتري به آن اضافه كنيد .
بحثي در اصل : از آن جايي كه شخص خودمان از نوشتن جناب جونز راضي هستيم . زياد مورد انتقاد قرارش نمي دهيم . حاشيه پردازيها در نوشتن ها به وضوح خودش را نشان مي دهد . مثلن در "آموزه‌هایی در باب مرگ که پدر پسر شجاع به پسر شجاع خاطرنشان کرد و پسر شجاع نیز به پسر پسر شجاع خاطرنشان خواهد کرد " و با آن پي نوشت آخر صريحن ذهن را به آن مي كشد و از موضوع اصلي منحرف مي كند . گاهي اين كار با قصد و تعمدي خواستني انجام مي گيرد و سعي زيادي نياز است تا اصل مطلب فداي حاشيه ها نشود . در كل اين فقط دادن نظري روي نوع نوشتار است و مذمت يا تقدير نيست . اذعان اين نكته لازم است كه من اين جور طنزهاي حاشيه پردازانه را بي نهايت مي پسندم .
بحثي در شخصيت پردازي : حالا كه مي بينيم نقش چاملي و ابولي بالكل دارد به فراموشي سپرده مي شود و در سه تا پست اخير به هيچ وجه سخني از آن ها به ميان نيامده .ولي اين شخصيتها كه ديد واضحي را هم به كسي القاء نمي كند جذاب است و بد هم نيست اگر كمي توضيح درباره شان يك گوشه اي داده شود (ازين پيشنهاد مطمئن نيستم) اوائل خودم كمي گيج مي زدم تا بفهمم واقعن اين چيزي كه مي گوييد چيست .
بحثي در كل : در كل اينكه اين وبلاگ آدم را گاهي معتاد مي كند . وقتي با شخصيتهاش و نوع ژانرهاي خرق عادتش خو بگيري و با كامنتهايش كه يك «فروم» خوب است و به موقع مديريت مي شود .به ديد هيأت داوران اين وبلاگ در عرصه ي طنز حرف هاي زيادي براي گفتن دارد و در مابقي عرصه ها كه به حق خوب نمود پيدا مي كنند ديدي از نوع ديگر را با استفاده از توانايي نويسنده به نمايش مي گذارد كه جاي تقدير و دست مريزاد دارد !

[ كم و كاستي را ببخشيد . نظري داشتيد شما هم بگذاريد . اميدوارم كسي را جز آزموسيس ناراحت نكرده باشم كه تنها قصدم همانا همين بوده . اگر براي دفعه ي بعد دوست داريد مورد انتقاد واقع شويد خودتان داوطلب شويد يا چيزي را پيشنهاد دهيد كه مورد انتقاد واقع شود نيازي نيست حتما وبلاگ باشد به هر حال اين بخش هنوز آپشنال است . چون هنوز به آن درجه از اعتبار نرسيده ام كه هراسي از نقد كردن نداشته باشم ]

  • ته مانده ي حرفهاي آخر هفته :

-داريم فكر مي كنيم وبلاگمان را ببنديم يك وبلاگ آخر هفته باز كنيم خيال خودمان و شما را كلن راحت كنيم .
-مهندس دكامايا گفته اگر زنگ نزنم انقدر به تلفن زل مي زند تا درونش حل شود . استعداد را داريد واقعن ؟
-شما كه نمي دانيد چه حالي مي دهد آدم يك بيد مجنون توي حياطش داشته باشد و هي وقتي مي خواهي بروي بيرون از زيرش رد شوي و هي نازت كند و هي نازش كني ، و آن شاخه هاي نازش هي برقصند و از آن دورها هم كه مي آيي ذوق كند و سلام كند .

  • سوال آخر هفته :

-انتقاد هميشه سازنده است ؟

  • هديه ي آخر هفته :

-اين عكس را كه خانوم اتموئيدي گذاشته حتمن ببينيد كه هم كلي نوستولتان مي زند بالا ، هم هنرمندانگيش آدم را توي خودش قل مي دهد .
- انيميشنهاي زير را هم ببينيد كه حرفي دارند براي زدن :

-اين هم كه در يادداشتها نوشته شده جواب خوبي به سوال هفته ي پيش‌:...باور كن كه آخر الزمان نه در انتهاي تاريخ بل در همان لحظه‌يي است كه باور مي‌كنيم .... باور كن
-پست سولو ي پورج خان هم كه مي گويم خوب است اصلن گمانتان نبرد به خاطر اينست كه در ملازمتشان مشق كتاب مي كنيم . فقط چون خوب است مي خواهيم شما هم بخوانيدش !
-نگين هم كه هميشه تحسين ما را بدجوري بر مي انگيزد با اين نقطه الف بودنش و طرحهاي بي مثالش!

-اين را هم كه تقديم كرده بودم به مريم و حالا اين جا هم باز تقديمش مي كنم :

باران مي بارد روي سنگ فرش پياده رو
و جاي پاي قدمهايت را پر مي كند با آب
باران مي بارد روي گونه هايت
كه وقتي مي خندي بالا مي آيند
و چكه چكه از صورتت مي لغزند بر خاك
سودا مي بافي در درونت
و از روياهايي بي تمام
آرام مي خواني از بودنت
و از گسيختگي اي اينچنان
يادت بيايد روزي
در اين كوير سبز
صدها غزل مي خواندي
از داغي چمن
از مهر آفتاب
روياي دوستان
اكنون كه پر شده
جا پاي تو زآب
بنگر به عكس ماه
چون خنده ي تو شاد
وز جاي پات داغ
لبخند مي زند بر روي تو گلم
زيباي مريمم !

پ.ن : حق داريد شاكي باشيد خيلي زياد شد ! شرمنده ي حضورتان !سپاسگزار* صبرتان :)
پ.ن : چه حضور پررنگي از آزموسيس داريم ، اميد است حضورشان كم رنگ تر شود .

*edited

Labels:


جايي كه موانع حضور نمي يابند روندي در كار نيست كه حركت را آغاز كند تا آن ها را روي موانعي بياندازد كه براي عبور ساخته شده اند. و تو خيال مي كني قدمهايت را آرام بر مي داري ، هيچ عين خيالت هست كه از آن نقطه ي شروع اندكي پيش نرفته اي و در اين نقطه درجا مي زني .تو كي نقطه ي آغازت را ترك كرده اي كه حالا دنبال انتها مي گردي؟
نوشتن تو را به چيزي وراي خودت مي برد . مي گذارد چيري از خودت بياموزي چيزي كه تا قلم را روي سفيدها نكشي نمود نميابد . تو كلمه ها را فاش مي كني و اينست اعجاز* نوشتن كه از بطن آن خالي موهوم از ميان آن همه كلمه كه مي تواند زاييده شود تو يكي را به تصادف مي كشي بيرون و مي شوي خالقش و به پاك ناشدن محكومش مي كني .

*edited

Labels:


01 May 2007

 note


Seize the Day !l



Today's Pic





About me

I am not what I post, My posts are not me. I am Someone wondering around, writing whatever worth remembering.




Lables

[ کوتاه نوشت ]

[ شعر نوشت ]

[ فکر نوشت ]

[ دیگر نوشت ]

[ روز نوشت ]

[ نوروز نوشت ]

[ از آدم‌ها ]

[ ویکند نوشت ]

[ داستان نوشت ]

[ ابوی ]

[ انحناهای عاشقانه ]

[ خاطرات بدون مرز ]

[ فیلم نوشت ]



Archive

December 2004
April 2006
August 2006
October 2006
November 2006
December 2006
January 2007
February 2007
March 2007
April 2007
May 2007
June 2007
July 2007
August 2007
September 2007
October 2007
November 2007
December 2007
January 2008
February 2008
March 2008
April 2008
May 2008
June 2008
July 2008
August 2008
September 2008
October 2008
November 2008
December 2008
January 2009
February 2009
March 2009
April 2009
May 2009
June 2009
July 2009
August 2009
September 2009
October 2009
November 2009
December 2009
January 2010
March 2010
April 2010
May 2010
June 2010
July 2010
August 2010
September 2010
October 2010
November 2010
December 2010
January 2011
February 2011
March 2011
April 2011
May 2011
June 2011
July 2011
August 2011
September 2011
October 2011
November 2011
December 2011
January 2012
February 2012
March 2012
April 2012
May 2012
June 2012
July 2012
August 2012
October 2012
November 2012
January 2013
April 2013
June 2013
July 2013
August 2013
September 2013
October 2013
November 2013
January 2014
February 2014
March 2014
September 2014
December 2014
October 2016
November 2017


Masoudeh@gmail.com