31 May 2007

 و او از اهالي توس بود


  • پيش در آمد : همه‌تان مي‌دانيد كه ما در عالم ادبيات نه جايي داريم نه مقامي و نه اطلاعاتي كه شما نداشته باشيد . اينست كه حرف ِ زياده است بازگويي چيزهايي كه همه‌تان مي‌دانيد . به حكم ادب در محضر شيخ بزرگوار فردوسي توسي و مختصري بر زندگيشان آنچه را در ذهن دارم اينجا مي نگارم تا بزرگ منشي ِ اين حكيم ِ اديب را جايي ثبت كرده باشيم بنابر وظيفه‌اي.در اين حكايت از ما تاريخ و ماه و سال نپرسيد كه بالكل عاجزيم . غرض ذكر زندگي بزرگ مرديست و تاريخ به كار ِ من يكي كه نمي‌آيد .

  • زندگينامانه :
فردوسي در جواني به همنشيني چند شاعر بزرگ گذر افتاد . و ايشان او را در مقام امتحان گذاشتند تا مصرعي را براي تكميل چهارپاره اي بياورد . آن سه شاعر ديگر از قرار زير بودند كه مصرعي را به ترتيب نقل كردند .
عَسجـــُدي  : مانند رخت ماه نباشد روشن
فرخـــي     : چون عارض تو گل نبود در گلشن
منوچهري   : مژگانت همي گذر كند از جوشن

كه او  بلافاصله با مصرع

فردوســــي  : مانند سنان گيو در جنگ پشن

 تمامش كرد . پس او را به سلطان محمود غزنوي معرفي كردند كه جواني بس حكيم و سزاوار بود . سلطان محمود او را بزرگ داشت و قول مثقالي طلا به ازاي هر مصراع به او داد .پس او سالياني به پندار، سي ، جهد كرد در ساختن شش هزار مصراع و آن را نزد سلطان برد . وزير چون آن قول را بشنيد از در ِ مخالفت در آمد كه «چه خبر است قربان !‌مثقال را نقره بفرستيد » . در هنگام پيشكش «شاهنامه» به شاه او در حمامي بود . فردوسي از سخن وزير سخت برآشفت و گفت كه اين مقدار را به كيسه كشان حمام دهيد و كتاب را زير بغل زد و از آن مكان بيرون برفت .
چون چندين سال بگذشت .روزي در مراسم شكار، سلطان محمود آوازه ي اشعاري را كه از چادري بيرون مي‌آمد شنيد و آنها  سخت به دلش نشست . از چند و چونش كه اطلاع يافت گفتند منتسب است به فردوسي از اهالي توس . سلطان به سمت سراي او شتافت تا جبران مافات به جاي آرد . چون به آن جا رسيدند فردوسي را در حالي يافتند كه بر دستان مردم به سمت قبرستان مي بردند . شاه از دختر ِ او پرسيد كه حال چاره چيست و دختر در پاسخ گفت « پدرم مردي دهقاندار بود . و مردم اين خبطه از سيلاب در عذابند كه هر از چندي محصولاتشان را بر آب مي برد . مصمم بود پول حاصل از شاهنامه اش را صرف كند در جلوگيري از بلاي اين ناحيه ، شما خواسته ي وي را تمام كنيد .» و شاه آن چنان كرد كه فردوسي ِ بزرگ خوش داشت .

  • حكايتانه :

روزي شاگرد فردوسي خدمت استاد رسيد و گفت كه جناب استاد شما كه مي‌فرماييد در اين «شاهنامه» كلمه اي عربي نياورده ايد من سه كلمه يافته ام ، فردوسي از آن سه كلمه  پرسيد و شاگرد در جواب گفت :
در اين مصراع سه كلمه ي عربي هست : ملك گفت احسنت ، فلك گفت زه !
فردوسي خنديد و گفت اگر توجه كني مي بيني كه اينها را من نگفته ام ، آنها را فلك و ملك گفته اند .


  • پس نوشت تشكرانه : با تشكر از سيستر كوچيكه و ابوي جان

Labels:




Today's Pic





About me

I am not what I post, My posts are not me. I am Someone wondering around, writing whatever worth remembering.




Lables

[ کوتاه نوشت ]

[ شعر نوشت ]

[ فکر نوشت ]

[ دیگر نوشت ]

[ روز نوشت ]

[ نوروز نوشت ]

[ از آدم‌ها ]

[ ویکند نوشت ]

[ داستان نوشت ]

[ ابوی ]

[ انحناهای عاشقانه ]

[ خاطرات بدون مرز ]

[ فیلم نوشت ]



Archive

December 2004
April 2006
August 2006
October 2006
November 2006
December 2006
January 2007
February 2007
March 2007
April 2007
May 2007
June 2007
July 2007
August 2007
September 2007
October 2007
November 2007
December 2007
January 2008
February 2008
March 2008
April 2008
May 2008
June 2008
July 2008
August 2008
September 2008
October 2008
November 2008
December 2008
January 2009
February 2009
March 2009
April 2009
May 2009
June 2009
July 2009
August 2009
September 2009
October 2009
November 2009
December 2009
January 2010
March 2010
April 2010
May 2010
June 2010
July 2010
August 2010
September 2010
October 2010
November 2010
December 2010
January 2011
February 2011
March 2011
April 2011
May 2011
June 2011
July 2011
August 2011
September 2011
October 2011
November 2011
December 2011
January 2012
February 2012
March 2012
April 2012
May 2012
June 2012
July 2012
August 2012
October 2012
November 2012
January 2013
April 2013
June 2013
July 2013
August 2013
September 2013
October 2013
November 2013
January 2014
February 2014
March 2014
September 2014
December 2014
October 2016


Masoudeh@gmail.com