27 April 2010

 سابینیسم


شب بود و او با گام‌های شتاب‌زده، روی پیاده‌رو و ایستگاه راه‌آهن راه می‌رفت. قطار آمستردام آماده‌ی حرکت بود. دنبال واگن خود می‌گشت. در کوپه‌ای را باز کرد که بازرس قطار مودبانه او را به آن‌جا برده بود و دید فرانز روی یک تختخواب با لحاف کنارزده نشسته‌است. فرانز بلند شد و به پیشوازش آمد.
میل بسیار داشت تا مانند مبتذل‌ترین زنان، به او بگوید: «مرا رها مکن، مرا نزد خودت نگه‌دار، مرا به فرمان خودت دربیاور، پرزور و مقتدر باش!» اما این کلمه‌هایی بود که نه می‌توانست و نه می‌دانست چگونه بر زبان آورد.
وقتی فرانز به سوی او آمد، سابینا گفت:
- چقدر از بودن با تو خوشحالم!
با رازداری فطریش، بیشتر از این نمی‌توانست بگوید.

بار هستی - میلان کوندرا

Labels:


21 April 2010

 


لطف کنین وقتی یکی ناراحته برندارین بگین بیخود ناراحتی یا ناراحت نباش یا این که ناراحتی نداره آخه. لابد داره که ناراحتم. مهم نیست اون موضوع چقد با ارزش یا بی ارزشه مهم اینه که من به خاطرش ناراحتم و گوله گوله اشک می‌ریزم. دنبال اینم نیستم که راه حل پیدا کنم. وقتی اشکامو پاک کردم میام ازتون می‌پرسم حالا چیکارش کنم. وقتی ناراحتم فقط ناراحتم بعد شما که برمی‌داری به من می‌گی بیخود ناراحتی از اساس شعور منو بردی زیر سوال که تو عقلت نمی‌رسه برا چی باید ناراحت باشی برا چی نباید ناراحت باشی.
بلند شین به جای این که منو نصیحت کنین مثه اینا که یکی می‌خوره زمین فحش می دن بهش که خاک تو سرت چرا حواست نیست چهار تا بزنین تو سر اونایی که آدمو ناراحت کردن. چهار تا فحش بدین لااقل آدم دلش خنک شه، حالا دروغکی هم شده بگین می‌فهمم حق داری. بیا بغلم. بعد آدم خودش اندازه‌ی خودش غصه‌ش رو می‌خوره، بغل محکمشو می شه. دلش قرص می‌شه. بلند می‌شه دست و صورتشو می‌شوره می‌شه همون غولی که قبلن بود. فقط یه ذره صبر می‌خواد، درک، آرامش.

Labels:


19 April 2010

 منطق مکالمه


پیش بحث*

- سركوب ميل دقيقن يعني چي؟

آدم تنها موجوديه كه "وجود"ش بر "ماهيت"ش مقدمه و بنابراين غير قابل پيش‌بينيه. يني مثلاً گربه از اول معلومه كه وقتي به دنيا مياد چه جور موجودي ميشه. دايره امكانات "بود"نش از "ماهيت"ش (يني گربه بودن) كاملاً مشخصه و خيلي نمي‌تونه از اون خارج شه. ميل‌ها (چيزهايي كه علاقه‌منده در هر لحظه انجام بده) و امكاناتي كه براي برآوردنشون داره تا حد زيادي معلوم و مشخصه. آدم خب اينجوري نيست. با تولد هر آدمي جهان تازه‌اي به دنيا مياد. به قول خود خدا از اسفل سافلين مي‌تونه بره تا برترشدن از ملائك و بقيه شر و ورهايي كه خودت بهتر بلدي. آدما در حالت اصيل فقط خودشون معين مي‌كنن كه چي بشن. دايره امكانات آدم رو اگرم مث اگزيستنسياليستا بي‌نهايت ندونيم فكر كنم قبول داري كه خيلي خيلي گسترده‌تر از هر موجود ديگه‌اي تو اين دنياست. پس ميل‌هاي آدما بسيار گسترده و بسيار با هم متفاوت ميشه. حالا از اونجايي كه ميل من ممكنه درست ضد ميل "ديگري" باشه (يني ميل من درست مترادف بشه با برآورده نشدن ميل ديگري)، پس اگه قرار باشه "من" با "ديگري" با هم يه جا زندگي كنيم منطقاً ميل دو تا مون نمي‌تونه برآورده شه. پس بايد ميل يكيمون سركوب شه. آدم تنها موجوديه كه توانايي داره ميل‌هاش رو، حتي غرايز اوليه‌ش رو طبقه‌بندي كنه و براي رسيدن به اولويت‌هاي بالاتر، اولويت‌هاي پايين‌تر رو موقتاً يا حتي براي هميشه سركوب يا تعطيل كنه (روزه مثال بارزشه، نشاشيدن گوشه خيابون متمدنانش). تمدن با سركوب ميل رابطه داره. حالا لزوماً رابطش مستقيم نيست، ولي رابطه داره (يه جاهايي مث همين خرابشده‌اي كه ما توش زندگي مي‌كنيم ميل "سركوب اضافي" مي‌شه كه ربطي به تمدن بدبخت نداره). يني براي اينكه من و ديگري بدونيم كجا ميل كدوممون بايد سركوب شه، پروتكل‌هاي نوشته يا نانوشته‌اي ميذاريم و روشون توافق مي‌كنيم كه معلوم شه قواعد رفتاريمون چه‌طوري بايد باشه تا بتونيم پيش هم زندگي كنيم. اين از جهتي خيلي بده، چون در حالت افراطيش "من" از بين ميره و "آدم" تبديل ميشه به يه سري از همون لايه‌هايي كه فربد مي‌گفت و هيچكدومش هم خودش نيس. همشو همين قواعد براش معين كرده. "ابرمرد" در حالت مطلوبش خودش و فقط خودش و نه هيچ "ديگري" اعم از متافيزيكي يا مادي بايد ميلش رو تعيين كنه و بر مبناي ميلش عمل كنه. اما در برابر اين حرفا يه بابايي هم گفته كه "من" حاصل ديالكتيك يا هر چيه بين ميل خالص من كه در هر لحظه تقاضاي برآورده شدن داره با ضد ميليه –عموماً ناشي از فشار اجتماعي-كه ما رو وادار به سركوب اون ميلمون مي‌كنه. اگه هر طرفي زيادي قوي باشه، اين "من" نامتعادل در مياد. (البته حالا متعادل و نامتعادل رو كي تعيين مي‌كنه معلوم نيس). اين "من" دومي "من" متمدنه. اگه تمدن وجود داشته باشه ارتباط با بقيه آدما تسهيل ميشه. ما با محدود كردن ميل‌هاي بي‌نهايت آدما، با سركوبشون شرايط رو براي خودمون پيش‌بيني پذير كرديم كه مي‌دونم براي خيليا اين كار احمقانه و غير قابل پذيرشه. منتها اگه شرايط "منطق مكالمه" شكل بگيره ارتباط بين‌الاذهاني به‌وجود مياد كه مي‌تونه همون اولويت بالاتره براي سركوب اولويت‌هاي پايين‌تر باشه.
حالا ربطش به عصبانيت؟ در لحظه‌اي كه "من" عصباني مي‌شم اگه بخوام همه ميلم رو برآورده كنم واسه بقيه بقول دوستان "هارش و لبه‌دار"مي‌شم. بقيه‌م همينطور واسه من (همين جا تو پرانتز بگم اصلن قبول ندارم كسي انقد كول باشه كه با عبارات آفنسيو هيچ مشكلي براش پيش نياد. اگه اينجوري بود اصلن كلمات به قول اون رفيق شاعرمون به ناروا و فلان تقسيم نمي‌شد. هر كلمه بار معنايي آفنسيو يا غير آفنسيو داره. حتي اگه اين بار در همه جاهايي كه اون كلمه استفاده مي‌شه عموميت نداشته باشه و با توجه به بازي زباني كه در هرلحظه، بين هر گروهي انجام ميشه فرق داشته باشه، ولي بلخره در هر بازي زباني يه سري كلمه آفنسيو و غيره وجود داره) پس قرارداد مي‌كنيم كه ميلمون رو سركوب كنيم، بريزيم تو خودمون تا بقيه‌م همين كار رو بكنن. ولي اگه هي هر دفه‌م بخوام من همچين كاري كنم يني جايي كه زندگي مي‌كنم، جمعي كه توشم و... برام مناسب نيس و عوضش مي‌كنم با جايي كه كمتر مجبور به اين سركوب باشم.
- گفتي " اين كه بلد باشي موقع عصبانيت چي كار كني لزومن با تعداد عصباني شدن‌ها و سركوب نكردن‌هات رابطه مستقيم نداره.". قبول. اما اگر من يخوام ياد بگيرم موقع عصبانيت چه‌جوري حرف بزنم و چه‌جوري بحث كنم، تو راهي به جز اين دو كار (فكر كردن به بنيان‌هاي رفتار و تمرين‌كردن در موقعيت‌هاي مشابه با دوز‌ جديت كم‌تر) سراغ داري؟

2- كاملاً باهات موافقم. شك ندارم كه راهي به جز تمرين وجود نداره. ولي نمي‌فهمم چرا بايد شرايط واقعي باشه. اينهمه فيلم مي‌بينيم، كتاب مي‌خونيم، حرف مي‌زنيم با آدما در مورد شرايطشون كه همين نحوه برخورد، قضاوت و همه رفتارهاي انساني رو در عصبانيت و غير عصبانيت ياد بگيريم ديگه. براي اينكه كسي ياد بگيره از خودش دفاع كنه مي‌فرستنش كاراته و كنگ‌فو ياد بگيره نه اينكه هر از گاهي بره سر كوچه دعوا، كه البته اين دومي مطمئنن خيلي اثربخش‌تره براي رسيدن به منظور ولي به نظرم به دردسراش نمي‌ارزه. اينجا تمرين و بازي يه خورده با مثلاً تمرين و بازي فوتبال فرق مي‌كنه.

- گفتي "بهتره كه استراتژي ديگه‌اي در برابر حرف چرند ديگران داشته باشي كه كلن به عصباني شدن يا رد دادن ختم نشه. اصلن هم غيرممكن نيست. پايبندي به منطق مكالمه امكان همچين چيزي رو مي‌ده به نظرم." بيا درباره‌ي منطق مكالمه حرف بزنيم.

3- اما نكته آخر به‌نظرم اينه كه اصلن نمي‌فهمم چرا بايد عصباني نشدن و پايبند به منطق مكالمه بودن با نايس و لوس بودن و لاس زدن و رد دادن يكي گرفته شه و بدتر اينكه بالعكس. يكي از فرقاي گفتگو با شبه گفتگو اينه كه در گفتگو من وارد بحث با "ديگري" مي‌شم كه تهش حقيقت (حقيقتي كه لزومن در ذهنيت هيچ كدوممون قبل از شروع گفتگو وجود نداشت) مشخص شه يا به‌عبارت بهتر بهش نزديك‌تر شيم. ولي در شبه گفتگو من سعي مي‌كنم "ديگري" رو مجاب كنم كه حقيقت در گفتار منه و بواسطه همين در اختيار داشتن حقيقت بر "ديگري" استيلا پيدا كنم (تا اينجاش توضيح واضحات). اينم داشته باش كه يكي از نيازهاي اساسي آدم (اساسي‌ترين نياز غير مادي كه وادارش مي‌كنه مزاياي "تنهايي" رو ول كنه و تن به زندگي با ديگران بده) نياز به تاييد شدن كليتش به‌عنوان يك سوژه مستقله. حالا با توجه به اين دو تا اگر من با تحقير "ديگري" سعي كنم در گفتگو كليتش رو زير سوال ببرم، گفتار من معطوف به قدرت ميشه. يني "ديگري" فوري در پوزيشن دفاعي قرار مي‌گيره و سعي مي‌كنه به هر ترتيبي كه هست صرفن گفتار من رو نقض كنه و از تو اين گفتگو هيچ نزديكي به هيچ حقيقتي در نمياد طبيعتن. بنابراين يكي از پيش شرط‌هاي مكالمه اينه كه "من" قبول داشته باشه كه "ديگري" در صدد استيلا بر اون نيست. (اون بابايي كه منطق مكالمه و كنش ارتباطي و اينا رو دربارش حرف زده 3 تا شرط ديگه‌م گذاشته واسه گفتگوي واقعي كه اونا به نظرم به بحث ما ربطي نداره).
حالا اگه من تو يه لحظه‌اي يه حرفي بزنم كه تو اون لحظه كليت طرف مقابل رو زير سوال ببره، منطق مكالمه رو نقض كردم و "ديگري" هم ناخودآگاه وارد گفتگوي معطوف به قدرت مي‌شه (مگر اينكه "ديگري" سوژه كاملاً آگاه باشه و بتونه يه جوري مسير بحث رو برگردونه به جاي اولش). اين كلمه مي‌تونه از خر تا جنده (بسته به شرايط گفتگو و بازي زباني كه افراد درگير در گفتگو، توش هستن) متغير باشه. اونوقت اگه دغدغه من واقعن "حقيقت" و تلاش واقعي براي ابطال نظر اوليه‌م براي نزديك‌تر شدن به حقيقت باشه خودم رو از يك امكان بالقوه براي نزديك‌تر شدن به حقيقت محروم كردم در اين شرايط. فلذا به‌نظرم رعايت منطق مكالمه بر همه مسلمين فرض است.
اگه تا اينجاش خوندي (خوندين) واقعن ممنون مي شم نظرت(ون) رو درباره اين قصه حسين‌كرد بدونم. يني آيا واضحه يا مغشوشه و آيا موافقي(د) باهاش يا نه. در ضمن همون‌طور كه كاملن واضح و مبرهنه مباني نظري اين حرفا مال من نيس ولي آوردن اسم سارتر، نيچه، فرويد، ماركوزه، هابرماس، ويتگنشتاين و پوپر به نظرم در جايي كه نظرشون مطرح مي‌شد اولن واقعن كمكي به بحثمون نمي‌كرد، ثانياً‌ ممكن بود اتوريته اين اسم‌ها قدرت مخالفت آدم رو با نظر كم كنه. طبيعيه كه من اين آش شله قلمكار رو از نظراي بعضاً مانعه‌الجمع اينا درس كردم و اغتشاش در كليتش (اگه هست ربطي) به حرفاي اونا نداره.

آرش بهشتی - گودرنگ در پاسخ به آلیبای
--------------------------------------------------------------------------------------------------------

* تالي منطقي اين كه ميگي ميشه هميشه سعي كنين فشارها رو تخليه كنين. كه هميشه خودتون باشين، كه هميشه وجودتونو مقدم بدونين بر ماهيتي كه غالبن جامعه، تربيت يا چه مي‌دونم ايدئولوژي براتون تعيين مي‌كنه و مجبورتون مي‌كنه الكي موقع عصبانيت لبخن بزنيد... الكي لگام نزنين به احساسات و الخ. خيلي هم خوب گفتي، ان‌شاالله كه خدا خيرت هم بده (يه دور قبلنا نيچه اينا همچين چيزايي رو گفته بودن، ولي جديدن فربد اختري يه جايي در جريان يه سري دعواهايي بهترشم گفته). ولي تمدن اصولن با سركوب ميل، سركوب "من" شكل مي‌گيره. تمدن هم به نظر من چيز خوبيه چون امكان زندگي آدما رو كنار هم، امكان ارتباطشون رو به‌ وجود مياره. در غير اينصورت تعارض ميل‌ها به‌شدت زندگي رو سخت مي‌كنه. اين كه بلد باشي موقع عصبانيت چي كار كني لزومن با تعداد عصباني شدن‌ها و سركوب نكردن‌هات رابطه مستقيم نداره. زمين شناسي كه نمي‌خونيم. بهتره كه استراتژي ديگه‌اي در برابر حرف چرند ديگران داشته باشي كه كلن به عصباني شدن يا رد دادن ختم نشه. اصلن هم غيرممكن نيست. پايبندي به منطق مكالمه امكان همچين چيزي رو مي‌ده به نظرم. مگه اينكه مساله اصلن حقيقت نباشه و قدرت باشه (حقيقت در كلام منه پس من قدرت دارم و براي حفظ اين قدرت حاضرم بجنگم). وگرنه اصولن چطور مي‌شه حقيقت جزء اولويت‌هاي من باشه و دروغ نگفتن نباشه؟ قبول دارم انقدر واژه‌ها دستكاري و دستمالي شدن كه با شنيدن منطق مكالمه مثلاً، آدم به جاي هابرماس ياد دستشويي ميفته ولي آخه راهش به نظرم واقعن برگشت به همين مباني لوس و بي‌مزه شده‌است.

18 April 2010

 



سردم است. بدجوری سردم است. دلم نوشتن بی‌ملال می‌خواهد و نرم، تا آخر دنیا. جایی نمی‌نویسم که تعداد لایک ها و شرها روی اعصابم نباشد. این چه معیار قضاوتی‌ست. گه می‌زند به همه چیز. رنکینگ. ریتینگ. حالم از این سیستم نظردهی و امتیازبندی به هم می‌خورد. بهترین‌ها، بدترین‌ها. یک سری ابله جمع می‌شوند با یک سری پارامتر ثابت برای ما سیستم می‌سازند ما را به گـا می‌دهند. خودمان را که می‌بینم توی گودر یاد موش‌های آزمایشگاهی می‌افتم که سیستم گوگل این بلا را سرمان آورد و حواسمان نیست اصلن. شر، لایک، کامنت. همه‌ی مصیبت از همین‌ها شروع شد

Labels:


کلمه چیز گرانی‌ست برای آدمیزاد. گنج؟ ابزار؟ قدرت؟ همین کلمه‌های به ظاهر ساده چه پیچیده‌کلاف هزارتویی ذهن را می‌ریزند روی داریه. لو می‌دهندت. از پس‌پشت خودت گاهی به زیرکی می‌کشندت بیرون. جابجا. کد دار. جوری که خودت هیچ‌وقت فکر نکنی انقدر آسان پازلت تکمیل می‌شود. کلمه‌ی سوم از جمله‌ی اول با کلمه‌ی دوم از جمله‌ی سوم و کلمه‌ی آخر از جمله‌ی دوم. و تمام. گاهی کار به این سختی نیست. آتشفشان. خودشان می‌ریزند بیرون. کنار هم. خوشحالی یا ناراحتی شاید هم عصبانیت، تنهایی، استیصال، ...  هر چیز غیرهم‌فرکانسی سد ِ گذاشته شده جلوی مکنونات قلبی و لفظی را برمی‌دارد. آن‌وقت عریان و فرار این واژه‌های رمزگون که به گوش همه قابل تشخیص نیست. این کلمه‌ها که دل دختران می‌برد و قلب پسران عاشق. این‌ها که ابزار احترام و ابراز عطوفت و محبتند؛ به جای خود، در جایی که هستند واقعن نه آن‌جایی که تو کدشان می‌کنی برای گفتن، پشت هم بیرون می‌ریزند. فضا را پر می‌کنند. می‌ریزند سرت و تو را، تمام‌ت را عریان می‌کنند. برهنه. بی‌آبرو. بلد هم نیستند دوباره بپوشاننت. پوشاندن سخت است. باید بایستی تا دوباره کلمه‌ی تازه و اضافی از مخزن تولید بیاید بیرون بگیرد دور همه‌ی این‌هایی را که گذاشته‌ای دور انبار. از این همه اضافات برای خودت لباس تازه و فاخر بسازی. که شاید. این‌جا نه. جای دیگر. در شهر دیگری بتوانی عریانی‌ات را چند صباحی پنهان کنی. آن صورت زیر این لباس پادشاهی‌ات را.

Labels:


04 April 2010

 


جان‌پناه ِ منی

Labels:




Today's Pic





About me

I am not what I post, My posts are not me. I am Someone wondering around, writing whatever worth remembering.




Lables

[ کوتاه نوشت ]

[ شعر نوشت ]

[ فکر نوشت ]

[ دیگر نوشت ]

[ روز نوشت ]

[ نوروز نوشت ]

[ از آدم‌ها ]

[ ویکند نوشت ]

[ داستان نوشت ]

[ ابوی ]

[ انحناهای عاشقانه ]

[ خاطرات بدون مرز ]

[ فیلم نوشت ]



Archive

December 2004
April 2006
August 2006
October 2006
November 2006
December 2006
January 2007
February 2007
March 2007
April 2007
May 2007
June 2007
July 2007
August 2007
September 2007
October 2007
November 2007
December 2007
January 2008
February 2008
March 2008
April 2008
May 2008
June 2008
July 2008
August 2008
September 2008
October 2008
November 2008
December 2008
January 2009
February 2009
March 2009
April 2009
May 2009
June 2009
July 2009
August 2009
September 2009
October 2009
November 2009
December 2009
January 2010
March 2010
April 2010
May 2010
June 2010
July 2010
August 2010
September 2010
October 2010
November 2010
December 2010
January 2011
February 2011
March 2011
April 2011
May 2011
June 2011
July 2011
August 2011
September 2011
October 2011
November 2011
December 2011
January 2012
February 2012
March 2012
April 2012
May 2012
June 2012
July 2012
August 2012
October 2012
November 2012
January 2013
April 2013
June 2013
July 2013
August 2013
September 2013
October 2013
November 2013
January 2014
February 2014
March 2014
September 2014
December 2014
October 2016


Masoudeh@gmail.com