31 March 2007

 روز نوشت


شبها مثل خفاش بيدارم و روزها مثل خرس مي خوابم . آخر زماني اين هم مصيبتي شده براي ما . آيدا ساعت ده زنگ زد كه امروز قرار بود اينجا باشي . شب يادم بود ولي صبح يادم رفته بود . اصلا حوصله ندارم دلم مي خواهد يك مدتي بيكار باشم . سرم نافرم درد مي كند و خودم حدس مي زنم عليرغم حرف آقاهه كه مي گه تنشن هديك از نوع اپيزود است از زياد نگاه كردن به اين صفحه ي خراب شدست . همش هم كار نمي كنم شايد كمتر از نصف زماني كه چشمم رو دوختم به اين صفحه كار مفيد انجام مي دم ولي عذاب وجدان اجازه نمي دهد از پايش بلند شوم . ديشب احساس همبرگري داشتم ، بين دوتا دشك خوابيده بودم و افكر مي كردم اگه يكي منو گاز بزنه چقدر ممكنه دردم بياد . از آن روزهايي نيست كه حالم بد باشد . اصلا نمي توانم بد باشم تا پانزدهم چهار روز مانده و من كلي عقبم . واي !‌خيلي عقبم .اخلاقم هم تلخ شده حوصله ي دهان باز كردن و حرف زدن ندارم . بابليان هم زنگ زد چهار تا از آن دروغهاي پنبه سر برانيم برايش رديف كردم و او اصلا نفهميد از اول عيد اصلا طرف پروژه اش هم نرفتم . همين يكي كه شروع كرده ايم بد پدرمان را درآورده . كلي هم حرسم از آدمهاي احمق روزگارمان گرفته كه اصلا به روي خودشان هم نمي آورند ادب ندارند . از آدمهاي هيچي نفهم كه تا نوك دماغشان را بيشتر نمي بيند و دلشان مي خواهد همه را نصيحت كنند بدم مي آيد . از آنهاي هم كه برايشان مهم نيست در چه قالبي حرف مي زنند بدم مي آيد . از آن هايي كه يكجوري حرف مي زنند آدم را ناراحت كنند متنفرم . به نظرم گذاشتن اسم آدم روي اين جور افراد اشتباه بزرگيست .به من باشد البته اسمشان را مي گذارم كثافتهاي آدم اندود شده . بيسشان را نمي شود تغيير داد متاسفانه به هر حال آدمند .هر جاي دنيا هم كه بروي هر جايي هم كه باشي حماقت را مي تواني به وضوح ببيني و چقدر آدم مي سوزد وقتي مي بيند كسي حماقتش را به خاطر موقعيتش فرياد مي زند و هيچ ابائي هم ندارد . 

Labels:


حرفهاي آخر هفته

امقدمه اي در باب : الان كه شروع كرده ام به نوشتن تحقيقا دو دقيقه مانده به صفر بامداد (؟) .مي خواستيم بنشينيم كمي شبيه سازي كار كنيم ولي باز شيطان رفت توي جلدمان ، فعلا كه قصد بيرون آمدن هم ندارد انقدر اين شيطان درونم تكرار شده  الان خودش تكرارم مي كند ( يكذره ترسيدم خداييش)


  • اعترافهاي آخر هفته :

- اعتراف مي كنم امسال را يك جور ديگر آغاز كرده ام . متفاوت با تمام سالهايي كه تا حالا ديده ام .

- اعتراف مي كنم خيلي ناراحت شدم كه يك جورهايي يك ناراحتي توي مهماني هاي فاميلي به وجود آمد ولي خب خوب شد كه تمام شد .

- اعتراف مي كنم خيلي از آدم هايي كه در صورت دلگيري رو مي كنند به طرف مقابل و مستقيم مي گويند چه مرگشان است خوشم مي آيد .

-اعتراف مي كنم امروز اين خواهر وسطيه كلي بهمان روحيه داد كه دنيا دنياي شبيه سازيست و اينا . كه بعدشم اگه كار كنم مي رسم به آن جايي كه مي توانم يكي از آن موفق ها باشم .

- اعتراف مي كنم يك ذره دلمان براي آن بدبختي كه يك خاطره ي بي سر و ته بي مزه تعريف كرد و ما آخرش از فرط بي سروتهي خنديديم سوخت . بدبخت بد ضايع شد .البته اعتراف مي كنم حقش بود چند سالي هست جماعتي دلشان مي خواهد شخص مذكور را به درجه ي ضايگي نائل كنند كه بالاخره ما اين عمل خطير را انجام داديم . البته اعتراف مي كنم شدتش كمي زياد بود .

- اعتراف مي كنم كلي خندمان گرفت از آن تعارفهاي بيخودي براي شام . آخر خانوم شما اگه مي خواستي به ما شام بدي كه تا حالا تا ته ِ حلقومونو پر كرده بودي ما رو چرا سياه مي كني . دلم براي آن پسر بدبختت مي سوزد كه جان ناقابلش را هر بار مي آوري وسط . صد باره بايد مرده باشد .


  • درد دلهاي خودماني آخر هفته :

- برف امروز صبح اصلا و ابدا نچسبيد . رنگمان مثل گچ سفيد شد كه نكند دوباره بساط پالتو و بوت و اينها را بايد پهن كنيم

- سه روز ِ آزگار است من قرار است چند صفحه داكيومنت بخوانم . ولي هر روز دريغ از ديروز . داروي ضد بي خيالي نداريد؟

- يك چيزهايي كه به يادم مي آيد تا مغز استخوانم مي سوزد . داده ام همان اطراف يك كپسول آتش نشاني مجهز به سنسور نصب كنند خيال خودمان را راحت كنيم .

- احساس و اينها را كلهم بي خيال شده ايم . جون ِ شما !‌اين تو بميري ازون تو بميريا نيست .!

- خواهر داشتن خيلي خوب است . مخصوصن اينكه با هر دوتاشان كلي حال كني . چقدر خوب است كه هميشه هستند . يك وقتي والدين گرامشان نمي آيند ببرنشان .بچه كه بودم هميشه ازينكه دوستهايم يك وقتي مي رفتند خانه شان حرس مي خوردم . ولي چه خوب كه خواهر آدم هر وقت بخواهي هست .

- مهندس دكا نمي دونم چي چي من همين جا روي اين تريبون اعلام مي كنم بسته شدن جاده ي هراز به من مطلقن هيچ ربطي نداره .


  • توصيه هاي آخر هفته :

- توصيه مي كنم اگر نمي توانيد اتوبوس را نگه داريد تا همه پياده شوند گلها را ببويند لا اقل خودتان پياده شويد .

- توصيه مي كنم هفته اي يك كتاب بخوانيد و واقعا بخوانيد نه اينكه مثل درسهاي شب امتحان ، آن هم درسهاي عمومي همه را فقط ورق بزنيد . من يادم هست بيست و چهار ساعت يا كمتر از امتحان دروس عمومي شروع مي كردم با در نظر گرفتن اينكه تا حالا سر كلاس نرفته ام و بار اول است كتاب را مي بينم . بار اول مي خواندم تاببينم اصلا چيست بار دوم كمي تا قسمتي مي فهميدم چيست بار سوم ديگر خداي درس بودم . كمتر از هجده نشدم ولي الان هيچ چي ازشان يادم نيست . بعضي ها كتابهاي ديگر را هم همين طور مي خوانند . ( بعضي ها هم تا روي خطهاي كتاب هاي لايت نكشند اصلا نمي توانند كتاب بخوانند)

- توصيه مي كنم براي كسي كه برايتان وقت مي گذارد وقت بگذاريد ، خودتان را الاف كسي نكنيد كه پشيزي برايتان ارزش قائل نيست .

- توصيه مي كنم دوستان صميميتان را الك كنيد ولي خوبهايش را سفت نگه داريد . اصلا لازم نيست آدم زياد دوست داشته باشد . فقط كافيست كه با بقيه رفتار خوبي داشته باشد .


  • آرزوهاي آخر هفته :

- آرزو مي كنم هيچ وقت غم انساني را نبينم و غمي را نبينم كه توانايي تسكين دادنش را نداشته باشم . آرزو مي كنم در كلامم لا اقل بتوانم به اطرافيانم شور و آرامش هديه كنم .

- آرزو مي كنم امسال براي همه سال خوشبختي باشد .

- آرزو مي كنم بتوانم امواج متلاطمي كه گاهي اوقات در درونم طغيان مي كند را آرام كنم و آن قدر بر آنها احاطه داشته باشم كه كسي متوجه شان نشود .

- آرزو مي كنم اين مونيتورمان زودتر درست شود برگردد سر جايش . مرديم از خجالت بس كه مونيتور سولماز دستمان بود .است.خواهد بود .


  • آهنگ آخر هفته :

A Rainy night in parise - Chris de burg
نداشتيد بگوييد دارم برايتان بگذارم اين جا يا لينك بدهم . فرض مي كنيم داريد .


  • ته مانده ي حرفهاي آخر هفته :

- بالاخره وقتمان اجازه داد اين ميم مثل مادر را ديديم ( دير ديديم ؟ مهم ديدن است ) بابا چيزي نبود ها !‌كلي خودمان را آماده كرده بوديم با يك دوجين دستمال و اينها كه اشك بريزيم . خب گريه دار نبود كه اصلا ! گلشيفته خوب بود . ياري هم هم چنين. ولي فيلم كليشه اي بود . پر از نمادهاي تابلو . اصلا با نمادهاي تابلو آبمان توي يك جوي نمي رود . فيلم بايد مثله آبلوموف باشد يا حداقل مثل توت فرنگي هاي وحشي . نماد بي خودي كه نمي شود .

- اصلن كلن هيچ فيلم ايراني اي الان به ما حال نمي دهد . چرايش را نمي دانم !

- كلي سر اين حرفهاي مهربانو و فرانك به خودمان لعنت فرستاديم كه آخر به تو چه . خدا رو شكر تمام شد . دفعه ي آخرمان است .

- يك نقاشي اي هست توي اتاقمان آن بالا نزديك هاي سقف كنده شده . هواي گرم كه مي رود طرفش تكان مي خورد تا صبح نمي گذارد بخوابيم . الان به اين نتيجه رسيدم كه خب مي توانم يا بكنمش يا نصبش كنم . چرا زودتر نفهميده بودم .

- يك سري چيزهاي با حال كوچولو خريديم خيلي خوشمان مي آيد ازشان . انگار يك ويلاي مجهز با يك بنز توي لاتاري برده باشيم . همان قدر بهمان ذوق داده .

- يك ضد حالي هم  از دوستان جلد دومي خورديم نديد مي گيريم ولي بدانيد و آگاه باشيد كه خيلي بد است آدم زير حرفش بزند . دلمان شكست ،  دلتان نشكناد . البته الان ديگر مهم نيست .

پس نوشت : الان دو دقيقه از صفر و چهل دقيقه رد شده كه من ديگر حرفم را تمام مي كنم چون خيلي زياد شده . مي رويم بخوابيم . يك چيز جالبي هم اين جاست . يك پتوي سفري پيچيده ايم دورمان . يكهو ديديم بعد يكسال هنوز ماركش را كسي نكنده . كلي مايه ي خنده است .


Labels:


... اين است راه يكي شدن ؛ آن قدر تكرار مي كني تا ذات ِ تكرار، تكرارت كند.هويت تو با ان چه تكرار مي شود يكي مي شود . تو نيستي كه تكرار مي كني ، تكرار تكرارت مي كند .

Labels:


صحنه : شهر در سياهي فرو رفته ، نور ماه تقاطع كوچه ي بعدي را كمي روشن كرده . تا سر كوچه دو ساختمان فاصله داريم . نوع پيكربندي ساختمانها آدم را ياد روستاهاي قديمي آمريكايي مي اندازد .با همان جاده هاي خاكي و پنجره هاي مشبك.
تصوير از بالا : ساختمان مورد نظر با سه پله در كادر است و نور ماه در تقاطع كمي نورش را مي پراكند.شخصي با كلاه شاپو ، قد بلند ، ورزيده ، يك دست لباس سياه (شبيه به هيبت لاتهاي دوران قاجار)از گوشه پايين سمت راست تصوير وارد مي شود صداي كفشهايش روي ايوان ِ دم خانه سكوت شهر را مي شكند .با كيفي در دست يك راست به سمت ساختمان مورد نظر مي رود .
درون ساختمان : در را باز مي كند ، داخل تاريك است ، فانوسي را روشن مي كند . وسط اتاق از سقف يك لاشه ي گاو آويزان است . مرد قصاب چاقويش را بر مي دارد و روپوش سفيدش را مي پوشد .
ادامه : شروع مي كند به تيز كردن چاقو و آرام آن را روي تنها جسد آويزان از آن سقف مي كشد . زير لب شعر مي خواند و آوازهاي عاشقانه ي قديمي.چاقو تيز شده ، بر مي گردد پشت به تصوير ، رو به جنازه ، ايستاده ، يك ضربه به بالاي لاشه مي زند و تا پايين ادامه اش مي دهد . گوشت از هم باز مي شود . گويي يك مرده ي تازه است خون مي ريزد كف اتاق و امعا و احشاي * درونش روي زمين كم كم مي ريزد پايين. به علاوه ي يك قلب بزرگ سفيد . مرد ، با حالتي معمولي به صحنه نگاه مي كند ، بعد از مدتي خم مي شود و قلب سفيد را بر مي دارد ، قلب در دست مرد باد مي كند و تبديل مي شود به آن قلبهايي كه به شكل پنج ، بچه ها مي كشند . مرد نخ آن را مي گيرد و مي رود روي چارپايه تا آن را ميان ديگر قلبهايي كه از سقف آويزان است بياويزد .
پايان :و باز به خواندن ادامه مي دهد.

*edited
پ.ن : بايد بگم كه اين كاملن سلف منيجيستي نيست . ازون چيزاييه كه بعضي وقتا بين خواب و بيداري مي بينم.خداييش موافقم !‌چه چيزايي مي بينم ! .(البته با كمي تصرف)

Labels:


آن چه با نام مرگ مي خوانيم يك زندگيست كه هنوز نتوانسته ايم چگونگي آن را بفهميم .
مترلينگ

27 March 2007

 سمفوني باران


اين جا باران شروع كرده به نواختن و من از پشت پنجره هاي دودي ازين بالا مي بينم عابراني را كه چتر به دست رد مي شوند و آنهايي را كه بدون چتر مي دوند .
ازينجا باغ معلوم است و آن سپيدار بلند هميشگي كه باوقار و مهربان ايستاده آن روبرو و هيچ عين خيالش هم نيست چند نفر از كنارش رد مي شوند .
و پيچ سر كوچه كه هر از چندگاهي ماشيني رقص بارانش را مي شكند .
من ايستاده ام پشت پنجره ي نارنجي و سمفوني باران را گوش مي كنم و هم آوايش كُر مي خوانم و روي دور دوم مي رقصم .
و چشمم به بيد مجنون است كه خود را سپرده دست باران و آرام در آغوشش ناز مي كند و گاه بوسه اي كه من شاهدش نيستم از ميانشان عبور مي كند
باران بهاري عشقبازيهاي دارد با اين ريشه دوندگان زميني .

Labels:


ثانيه ها را مي شمارم تا بيايي ، وقتي نمي آيي ساعتها را تلمبار مي كنم.

پ.ن : شايد قبلا جاي ديگري هم گفته باشم .مهم نيست . مهم الان است .

Labels:


25 March 2007

 رقص خواب شبانه


شب ساز كوك مي كند
در سكوت*
دكمه هاي درخشان اسموكينگش چشمك مي زنند
و صورتش گوي مانند
از پشت غبارهاي پنبه اي سرك مي كشد
جبار كمان به دست به گوش است
و حَمَل.
شباهنگ آن سوتر مي رقصد
و خوشه گندم تازه تر از هميشه
زير زبانش مزه مزه مي شود.
شب ساز مي زند
باد مي خواند
شب مي رقصد
من مي خوابم...


*edited : با تشكر از نظر نقطه الف عزيز

Labels:


يه مثل قديمي هست كه مي گه :
for a ship with no destination , there's no helping wind .

و ما امروز با يه دوست كاملش كرديم :
look for the wind, and choose your destination in that direction!
--
m.t.h

23 March 2007

 شروع


يك جورهايي مانده بودم چطور امسال را شروع كنم . امسال كه خودش شروع شده منظورم نوشته هايم در سال جديد است ، يك جور ديگر !‌ ولي هنوز جور ديگري نشده ، ‌من مي نويسم تا بدانم روزهايم چقدر برايم حرف زده اند ،‌آسمان ،‌ زمين ، ‌درختان ،‌ مردمان و هر آن چه مي تواند حرفي به من بياموزد . از آن حرفهايي كه اگر مجبور نباشي راهي را بروي بي اهميت بهشان ، روزت را شب مي كني و شبت را روز . مي نويسم تا يادم بماند دنيا براي ياد گرفتن است و زباني را به من مي آموزد كه زبان همه ي جهان است . هر جايي كه باشم در هر موقعيتي مي خواهم ياد بگيرم آن گونه باشم كه نشانه ها را بيابم و بي خيالشان نشوم .
بدانم كه اين منم كه زندگي را مي سازم و اين دروغ بزرگ* را فراموش خواهم كرد كه سرنوشت روزي بر من مستولي خواهد شد . من افسانه ي خويش را مي سازم و مي زيم .امسال را با احساس فنا ناپذير خوشبختي آغاز مي كنم .
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
* برگرفته از كتاب كيمياگر - پائولو كوئليو --«... در لحظه ي مشخصي از زندگي مان ، اختيارمان را بر زندگي خود از دست مي دهيمو پس از آن سرنوشت بر ما فرمانروا خواهد شد.اين بزرگ ترين دروغ است »

20 March 2007

 بهـــا رينه



شروع سال نو را حتما بايد تبريك گفت . تبريك نگويي تبريك مي گويدت . براي من شروع سال هيچ وقت با ارامش قابل ديدن نبوده الان هم نيست ، آخرين روزها هميشه توي خانه ي ما جنگ جهاني مي شود از آنهايي كه با تمام وجودت مي خواهي ازشان فرار كني ولي آدم از خانه اش كه نمي تواند فرار كند قانون اين است كه از هر جايي به خانه ات فرار كني ولي وقتي خانه ات يك طوري باشد كه بخواهي در آن نباشي بايد چه كني ؟ اين را به خودت القاء مي كني جاهاي ديگر مسلما از اينجا بهتر نيست وقتي خانه ات اين طوريست ، جايي كه قسمتي از آن مال توست وقتي جاي ديگري باشي ديگر حتي اين مالكيت را هم نداري. پايت را راحت روي زمين هم نمي تواني بگذاري يك چيزي درونت زار مي زند كه اين جا مال من نيست .
بعله !‌خانه ي ما الان در آخرين دقايق جنگ جهاني به سر مي برد آخرين چيزها ريخته روي زمين و منتظر است يكي برود جمعشان كند .بقيه هم مي خواهند اين كار را بكنند ولي گويا به آن آساني كه ديده مي شود نيست .

+

اين چيزي كه عيد ،‌آغاز سال با خودش مي آورد يك جنبش ناگهانيست . كشور انگار توي يك ماهيتابه ي روغن افتاده باشد . همه بي دليل خاصي وول مي خورند . آدم پايش كه مي رسد بيرون كمي مي ترسد ،‌گاهي اوقات يادم مي رود چه شده كه همه ديوانه وار مي دوند داد مي زنند و دور خودشان مي چرخند . انگار محكوم شده باشند به نو شدن .

+

زياد ديدم امسال دعواهاي سر خريد را ، توي خيابان را ، دم عيد را ، فلاني سر فلاني داد مي زند ،‌آن يكي گريه مي كند . آن يكي پولي ندارد كه بخرد و ... چه بگويم ديگر . بعضي وقتها هم محكوم بودن به نو شدن گويا خوب نيست . اين وظيفه ي اجباري را بعضي اوقات دلم مي خواهد از گردن بعضي ها باز كنم .

+

من اين نو شدن زمين را زياد دوست دارم . آغاز بهار كه راه مي روم صداي قلب زمين را مي شنوم كه با شدت مي تپد و مردم را به هيجان مي اندازد كه برايش پا بكوبند . خانه ها را بتكانند ، قلبها را صفا دهند ،‌آينه ها را صيقل دهند . ماهي و سبزه پر كنند . زمين را جارو كنند و هم ديگر را در آغوش بكشند كه شايد اين هيجان قلب زمين را آرام ببخشد . ديوانه وار نه از روي اختيار است كه اين روزها شهر دور خودش مي چرخد . مست مانند .

+

دلم مي خواست كارتي را كه كشيده بودم ضميمه اين تبريك مي كردم كه نشد . از آن جايي كه شانس ما رفته علف چراني ، اسكن نشد بكنيمش . اين است كه حالا تبريك خالي خاليمان را بپذيريد تا ببينيم چه مي شود .

+

برايتان يك دنيا خوشي و آرامش آرزو مي كنم
و برايتان آرزو مي كنم امسال از هر سال بيشتر احساس خوشبختي كنيد ، خوشبختي در معناي واقعيش يك حس است . داشتن يا نداشتن ربطي به خوشبختي ندارد . اوج لذت در رضايت از زندگي و خواستن چيزهاي نو بدون حسرت است . بخواهيد و نخواهيد كه ديگران نخواهند . دوست باشيم و دوست داشته باشيم . امسال را براي خودمان طوري آغاز كنيم كه خوشبخت ترين آدم روي زمين باشيم .

سبد سبد گل تقديمتان باد
--
m.t.h

Labels:


چيزي براي گفتن ندارم همين و خب يك جمله را از من داشته باشيد : "وقتي چيزي نداريد بگوييد همين چيزي نداشتن را يك جايي بگوييد ، نگذاريد وقتتان به سكوت بگذرد  "

وقت به سكوت گذشتن يعني بي آنكه بداني چيزي هست يا نيست خودت و ديگران را در اين توهم بيندازي كه ممكن است چيزي باشد يا نباشد ولي اگر در نداشتن بگويي و اين اطمينان را بدهي كه چيزي نيست نه آن سكوت را كه همان « ...» هاي خودمان است برايت يك جوري تعبير مي كنند كه تا آن اعماقت از شدت تعجب بسوزد نه آن كه فكر مي كنند يك يابويي كه از بيخ و بن تعطيلي .

Labels:


نقطه الف مي گويد :
بر نوک پیکان "کیوپید" ،این "اروس" است که در نمایش رزم با "آگاپه"، قدرتمند میدان است.( +)

اروس : يا همان عشق زميني ميان دو نفر ، روح ناگزير عشق با چهره هايي متفاوت كه توان گريز را از هر بشري مي گيرد و آدمي ناگزير است آن را در درونش به موجب نياز براي تنها نبودن بارور كند.اروس روح پيوند دهنده چه در نوع مثبت چه در نوع منفي انسان را مي انگارد بيانديشد كه از دنيا جداست و تنها به سر مي برد و فيلوس : عشقيست با تلفيق دوستي ، آرام شدن اروس آن جاييست كه با فيلوس پيوند مي خورد و زوجي را كنار يكديگر نگاه مي دارد

و اما

آگاپه : عشق افلاطوني  .بشر در نوع وجودي و هسته دروني خويش به دنبال اروس است و آنگاه كه اروس در سير تحول به فيلوس مي رسد آن شعله ي فروزان را بي ارزش پندار مي كنيم حال اينكه تنها فيلوس است كه به اروس اجازه مي دهد تا حد آگاپه رشد كند.آگاپه عشق مطلق است .

اروس شعله مي افكند و قدرتش در شروع انسان را هم چون نوك پيكان كيوپيد مي سوزاند ، شعله ور مي كند و بي تاب مي سازد . حال اين كه اين سوزش جايي آرام مي شود و اگر در ملازمت فيلوس به آگاپه نرسد و بزرگي آن را با نشانه هاي پيكان اروسي كيوپيد در درونش احساس نكند دلمه اي در روح آغاز به زاييدن مي كند كه او را نه رفاقت با اروس شايسته مي بايد نه رفتن به دنبال آگاپه .

Labels:


فصل هفتم – اقدام در موارد تهديد

عليه صلح – نقض صلح و اعمال تجاوز



ماده 39- شوراي امنيت وجود هرگونه تهديد عليه صلح – نقض صلح – يا عمل تجاوز را احراز و توصيه‌هايي خواهد نمود يا تصميم خواهد گرفت كه براي حفظ يا اعاده صلح و امنيت بين‌المللي به چه اقداماتي برطبق مواد 41 و 42 بايد مبادرت شود.



ماده 40- به منظور جلوگيري از وخامت وضعيت، شوراي امنيت مي‌تواند قبل از آنكه بر طبق ماده 39 توصيه‌هايي بنمايد يا درباره اقداماتي كه بايد معمول گردد تصميم بگيرد. از طرفهاي ذينفع بخواهد اقدامات موقتي را كه شوراي امنيت ضوروي يا مطلوب تشخيص مي‌دهد انجام دهند. اقدامات موقتي مذكور به حقوق يا ادعاها يا موقعيت طرفهاي ذينفع لطمه‌اي وارد نخواهد كرد شوراي امنيت تخلف در اجراي اقدامات موقتي را چنانكه بايد و شايد در نظر خواهد گرفت.



ماده 41- شوراي امنيت مي‌تواند تصميم بگيرد كه براي اجراي تصميمات آن شورا مبادرت به چه اقداماتي كه متضمن به كارگيري نيوري مسلح نباشد لازم است و مي‌تواند از اعضاي ملل متحد بخواهد كه به اين قبيل اقدامات مبادرت ورزند اين اقدامات ممكن است شامل متوقف ساختن تمام يا قسمتي از روابط اقتصادي و ارتباطات راه‌آهن – دريايي – هوايي – پستي – تلگرافي – راديويي و ساير وسائل ارتباطي و قطع روابط سياسي باشد.



ماده 42- در صورتيكه شوراي امنيت تشخيص دهد كه اقدامات پيش‌بيني شده در ماده 41 كافي نخواهد بود يا ثابت شده باشد كه كافي نيست مي‌تواند به وسيله نيروهاي هوايي – دريايي يا زميني به اقدامي كه براي حفظ يا اعاده صلح و امنيت بين‌المللي ضروري است مبادرت كند. اين اقدام ممكن است مشتمل بر تظاهرات و محاصره و ساير عمليات نيروهاي هوايي – دريايي يا زميني اعضاي ملل متحد باشد.
(+)

1
من مطمئنم که از این نگاه‌ها دارم لذت می‌برم. اما در عین ِ حال، رنج هم می‌کشم. می‌دانید بخش ِ رنج‌آورش کجاست؟ می‌گویم برایتان که، رنج‌اش آنجاست که هِی می‌خواهی به معشوق نزدیک بشوی، اما نمی‌توانی. هِی می‌خواهی بروی توی‌اش! بروی تَهِ دل‌اش بنشینی، بیرون هم نیایی، تا ابد. انگار بخواهی حقیقتِ وجودت را به کسی تقدیم کنی، اما نشود، امکان‌اش نباشد. امکان‌اش نیست که در اعماق ِ وجودِ چیزی خانه کنی. هِی می‌خواهی، اما نمی‌توانی. نمی‌شود بفهمی وقتی به‌ات می‌گوید دوست‌ات دارد، واقعا چقدر دوست‌ات دارد، یا درک‌اش از دوست داشتن چی است، که این لغت را اینقدر مکرّر به زبان می‌آورد. می‌دانید!؟ وقت‌هایی هست که دیگر برایتان مهم نیست که حقیقت‌تان را به کسی هدیه کنید. از این کار سرخورده شده‌اید. اینجا به نظرم نقطه‎‌ی برآمدنِ رُکودِ محض است. هیچ حرکتی به چشم نمی‌خورد. ذهن‌تان ساکت و آرام، وقایع ِ پیرامونی را نظاره می‌کند، بدونِ هیچ هیجانی، بدونِ هیچ انتظاری. به نظرم، همه‌مان خوب می‌فهمیم که زمانی که عاقل می‌شویم، اینگونه می‌شویم: بی‌هیجان، عادی، بی‌انتظار، راکِد، و این‌ها یعنی؛ فهم ِ خصلتِ تکراریِ چیزهای تکرارشدني (+ - ميثم صدر)

2
داغ همان روزهاست که روی بازوهایمان داریم. توی صف‌های طولانی مدرسه و بیمارستان کودکان، به صف می‌کشیدنمان و تند و تند سوزن‌ها را فرو می‌کردند توی بازوهای کودکی‌مان. بی‌اینکه در غم چگونه انجام دادنش باشند. انگار فقط مهم بود زنده بمانیم و بزرگ شویم.
مثل دامپزشک‌ها که به دام‌ها واکسن می‌زنند: با همان قدر سرعت و دقت! درد ِ چرک کردن‌ها و گوشت اضافی آوردن‌هایش هنوز توی تن کودکان دهه‌ی شصت مانده است. گیریم که حالا بیشتر توی گلویشان.(+ - نگين احتسابيان)

3
...
‌». و بعد از آمدن آن‌ها به یکباره از آشناهای دزد رفع اتهام می‌شد و دیگر کسی آن‌طور که به دزدها نگاه می‌کنند به آشناهای خود نگاه نمی‌کرد. همه یک زبان، کار را کار «آن‌ها‌» می‌دانستند و به این ترتیب شکاف در جماعت آشنایان از میان می‌رفت و به جای دزدی از همدیگر بین آن‌ها دوستی و صمیمیت حاکم می‌شد. حالا وقتی فکر می‌کنم، می‌بینم، ما به آن‌ها احتیاج داشتیم، چون وجود آنان باعث ایجاد وحدت بین ما می‌گشتند
[+]
پیچک به دور شاخ درخت/ من پیچان به دور تو/ مردم گریزان ز دور سخت/ دلشاد من زجور تو. (+ - ماني ب)

4
3. فهم معنا فهم نظام است. فهم ارجاعات تو در تو و بی‌پایان. (+)

5
. والاترین معانی هرگز به کلام در نمی‌آیند و نشانه‌ای از آن‌ها به جای نمی‌ماند. بنابراین آدمی‌ تنها به یاری همین تمثیل قادر به بیان آن‌ها است؛ وگرنه این معانی به دلیل عدم وجود نشانه‌ای دال بر آن‌ها، یافت نمی‌شود (+)

حرفهاي آخر هفته

مقدمه اي در باب : سه هفته است اعتراف نكرده ام . اعتراف نكردنم به جايي بر نمي خورد . كلن اعتراف كردن چيز غمناكي است . آدم ياد دادگاه مي افتد ولي اين بارها روي دلم مي ماند اگر چيزي نگويم . حداقلش در لفافه هايي كه راز و رمزشان بايد گشوده شود . با اين حال خيلي از چيزهايي كه در اين سه هفته اتفاق افتاده يادم رفته براي همين سعي مي كنم آن چه را ايادم هست بنويسم .


  • اعترافهاي آخر هفته :

- اعتراف مي كنم زندگي موهبت بزرگيست و از آن مهم تر خوب زندگي كردن است .

- اعتراف مي كنم دارم خودم را براي يك جنگ سرد با خودم آماده مي كنم . زماني مي خواستيم اين شولاي منطق را گاه گداري برداريم ولي حالا فكر مي كنيم هميشه اگر باشد امن تر زندگي مي كنيم .

- اعتراف مي كنم بعضي وقتها ميل به يكي شدن در انسان انقدر تقويت مي شود كه بي تاب مي شوي . هنوز هم مي داني كه تنهايي ولي انگار يكي مي تواند از آن مرزهاي بي كسي بگذرد .

- اعتراف مي كنم بسيار آدم مزخرفي هستم كه همين جوري فرت و فرت روي هم كار قبول مي كنم .

- اعتراف مي كنم كي ترسم به استاد راهنمايم بزنگم . هنوز .

- اعتراف مي كنم اين كيف و كفش سفيدمان بد جوري روي اعصابمان است و هي مي نشينيم نگاهش مي كنيم با خودمان فكر مي كنيم . اين ديگر يعني چه ولي خب راه به جايي نمي بريم . اعتراف مي كنم وقتي هم آن مغازه دار با آن هيكل مردانه اش مضحك كفشهاي قرمز نوك باريك را در مغازه پوشيده بود و قر مي داد كلي حرف آمد در دهانمان ولي همه اش را قورت داديم .

- اعتراف مي كنم سريع تر مي خواهم بروم هزارتو را بخوانم .

  • دردو دلهاي آخر هفته :

- مريضي دم عيد يكي از بدترين دردهاست كه من دچارش شده ام . تا حرف نزده بودم نفهميده بودم صدايمان هم گويا رفته مرخصي

- يك چيزهايي در ته دلمان مانده . يك جور چيزهاي عذاب آوري . يك چيزهايي با يك عالمه علامت سوال . علامت سوالهاي من هيچ وقت پاك نمي شوند يا بايد جواب داده شوند يا ساليان سال همان جا بمانند .

- وقتي پيچ پشت مونيتور دوستمان شكست از ترس چند تا سكته ناقص زديم . خيلي بد است آدم نتواند امانت دار خوبي باشد .

- همه چيز دارد بر مي گردد به حالت سابق . و من ازين خوشحالم .

- تولد سعيده هم يكي از اتفاقات خوب بود . آن كارته هم كه رويش نوشته بود:
To my Dear Sister for her birthday
به نظرمان خيلي باحال آمد . چقدر سازش واقعن .


  • توصيه هاي آخر هفته :

- توصيه مي كنم تنهايي خودتان را باور كنيد ( اين چندمين بار است اين توصيه را مي كنم شايد تكرار است براي خودم اين طوري راحت تر مي توانم زندگي ام را ادامه دهم )

- توصيه مي كنم كارهايتان را كلاسه كنيد . بگذاريد به امان خدا هيچ چيز خودش هيچ وقت درست نمي شود.

- توصيه مي كنم حتمن توي اتاقتان يك گلدان داشته باشيد . يا حداقل توي خانه تان .

- توصيه مي كنم بهار گلهاي جديد بگيريد بكاريد يك جايي . بگذاريد احساس زنده بودن در شما مثل خون ظهور كند و جريان بيابد .

- توصيه مي كنم عيد را دوست داشته باشيد . حداقل ديدن اين همه مردم را كه خودشان را با درختان نو مي كنند. چه كسي مي تواند دوست نداتشه باشد اين همه زندگي را .


  • كتاب آخر هفته :

پيامبر و ديوانه - جبران خليل جبران


  • آهنگ آخر هفته :

فعلن كه افتاديم روي دور موسيقي فيلم . از اين دور درآمديم مي رويم سراغ چيزهاي ديگر.


  • ته ماندهء حرفهاي آخر هفته :

- دم عيدي سرما خوردن هم از آن مصيبتهاست . اين كه ديگران سرما خوردگيت را هم درك نكنند مصيبت بالاتريست .

- اين دكتر خرسندي اگر ميلمان را جواب مي داد كلي از مشكلاتمان حل شده بود .

- يكي از روزهاي خوب زندگيم توي اين سه هفته قايم شده و خب نمي دانم تكرار مي شود يا نه . چيزي جايش را پر خواهد كرد يا نه . ولي فكر مي كنم هرچقدر هم اتفاق در زندگيم بيافتد بعضي چيزها جاي خودشان را حفظ مي كنند .

- مانده ام كه عشق را مي شود فراموش كرد يا نمي شود.

- بعضي ها را مي بينم مي آيند خريد عيد ولي همه با هم دعوا دارند . حالمان گرفته مي شود انگار يك وظيفه اجباري بر گردنشان است كه مي خواهند از دستش راحت شوند ، مي شود وظايف اجباري را هم با ذوق انجام داد نمي شود؟

- نمي خواهم زياد شود براي همين همين جا تمامش مي كنيم .

+


پ.ن : اين شماره هزارتو هم منتشر شده با موضوع نشانه . ما مي رويم بخوانيم شما هم برويد بخوانيد

Labels:


اين پله ها بايد طي شود . وسط راه كه بايستي بقيه شاكي مي شوند چرا ايستاده اي .اگر تامل كني راه را بر ديگران بسته اي . حواست به زير پايت هم بايد باشد و به آن كه جلويت ايستاده . حواست كه پرت بشود جايت را از دست داده اي . چقدر طول مي كشد به آن بالاها برسي معلوم نيست . همه اش بستگي دارد بقيه چطور جلو مي روند . همه و همه اش بستگي به اين دارد كه تو كجا ايستاده باشي . وقتي هم كه برسي آن بالا ثانيه اي نمي تواني درنگ كني . بايد جايت را براي نفر بعدي خالي كني . رسيده اي ولي مهم هم نيست . اين از قوانين بازيست . حتما بايد مي رسيدي و حالا كه رسيدي لحظه پايين رفتن است . پايين هم نخواهي بروي راه برگشتي نداري . شايد هولت هم بدهند . وقتي رسيدي پايين يا بي خيال مي شوي يا اگر خيلي مزه داده بر مي گردي تا دوباره در آن صف سُرسُره بايستي...

Labels:


خـــــب ! امروز خوشحاليم زيادي . بيخودي .بدون دليل محكمه پسندي !‌فكر هم نمي كنم چيزي عيشمان رامنقص كند . حتي خراب شدن مونيتورمان و آن يكي مونيتور دوستمان كه بدبخت پيچش گير كرد پشت كيس و خودش صاف افتاد در دامنمان و سوختن كارت گرافيكيمان كه كلي خرج گذاشت روي دستمان حتي آن سرعت مزخرف كافي نت و آژانسي كه پولش را نداشتيم . و نمره ي مهربانو كه بعد از كلي بالا و پايين كردن پيدايش نكرديم و دوستمان كه هر چه زنگ زديم نبود و آن دوستمان كه هرچه دري وري بود بارمان كرد و آن يكي كه چقدر عقده ايست نرفته عكسهاي مضحكش را گذاشته به نمايش عموم يا آن يكي كه هي نشسته چسبيده به آن موبايل و هي اس ام اس رد و بدل مي كند يا آن يكي كه گير سه پيچ شده براي زندگي سايبر يا اين يكي كه انقدر ازشان خبر نداشتيم دست به تلفن شديم ديديم درگير چهارشنبه سوري و اينها بوده اند. يا دوستمان كه آخرش مارا به زور انداخت بيرون و زورمان بهشان نچربيد و ديديم ما با اين همه ديكتاتوري پيش ايشان جوجه اي بيش نيستيم يا فكر اينكه مجبوريم شنبه باز كوله بارمان را ببنديم برويم باراجين و فكر اين كه آن جا هم چقد بايد سرمان را بياندازيم پايين و لام تا كام حرف نزنيم يا حتي اين كه اين رييس جمهور مشنگ (منتخب شوراي نگهبان ) دارد بدجوري جولان مي دهد يكي بايد جمعش كند . يكجوري حرف مي زند انگار ناجي عالم است و همه اشتباه مي كرده اند جز ايشان . عجب راه درازي دارند اين آقاي م.ش.ن.گ چقدر همه اشتباه كرده اند كه حالا ايشان مجبورند رنج اين همه سال را يك تنه تحمل كنند و ايران را دوباره بسازند آن هم با شعار سال پنجاه و هفت نه سال هشتاد و پنج . بدانيد كه خيلي سخت است . سخت تر از تهيه ي خيارشور با اين همه تفضيلات .يا حتي اين زد و خوردهاي ادامه دار از هشت مارس و آن گرفتن و بردنهاي فرهنگيان .يا حتي اينكه دلمان قرار است براي بعضي ها خيلي تنگ بشود ولي همه ي اينها با اينكه هر كدامش يك هفته مي تواند سوژه اي باشد براي فكر كردن و حرس خوردن ولي ما امشب ذوقمان گرفته خوشحال باشيم و عميقا از آن ته هاي گلوگاه هاي ورودي مغز و قلب و ما فيها شادمانيم . همين طوري بيخودي . نمي شود همش بي خودي ناراحت بود كه . حالا بي خودي خوشحاليم.

Labels:


اگر بر جاي من غيري گزيند دوست حاكم اوست
حرامم باد اگر من جــان به جاي دوست بــگزيـنم

پ.ن مزخرف وار (آني كه من نيم):تصويرم در آينه غريبه بود . انگار ديشب بدجوري ...
نمي دانم دلم براي چه گرفته بود. دلم هم نمي خواهد ريز ريزش كنم تا بدانم .از يك چيزهايي مي ترسم . مثل خوره افتاده به جانم . حتي جرأت ندارم آن ها را براي خودم بگويم . چيزي عوض نمي شود . مي ترسم، از چه را نمي دانم . تنها مي توانم اعتماد كنم و همين فعلا كافيست . شايد آن وقت كه جرأت بالا آوردن مزخرفاتم را داشته باشم يك جايي بگويمشان يك جايي غير از تاريكي شبهاي اتاقم . تاريكي ديشب اتاقم .تفكرات ديشب اتاقم . اميد تنها چيزيست كه آدم را زنده نگه مي دارد. و زندگي !‌با همه ي مزخرفاتت دوستت دارم

پ.ن پر از اميد ( آني كه منم): من با كساني كه در گذشته شان زندگي مي كنند مشكل دارم . گذشت عزيزم نگاهت به روبرو باشد . به به ! چه دنيايــــــــــي ! ( بگذاريد به حساب شعارهاي هميشگي ) ولي چه كسي دلش مي آيد اين همه آرامش را بي خيال شود به خاطر گذشته و آينده اي كه شايد هرگز نيايد . از هميشه بيشتر خوشحالم با يك سري علامت تعجب . كه چرا بقيه نبايند باشند : دي .

پ.ن پايه اي : من شديدن پايه ام ...

و زندگي تو اصلا مزخرف نيستي !!! ;)

Labels:


1.خيلي اعصابمان بعد از شنيدن اينكه استاد راهنمايمان از دستمان كفريست داغان شده
2.همش اضطراب داريم كه اين ميلي كه زديم افاقه مي كند يا نمي كند
3.يعني چقدر آدم مي تواند شاكي باشد اسم يك دانشجوي بدبخت را بزند روي بورد
4.خب !‌من واقعن نادمم ، بسيار باعث نا اميديست كه بنشينند آدم را نصيحت كنند بعد انگار كه راه بين دوگوشت نافرم خاليست همه چيز را به باد هوا بگيري و بشوي بدتر از قبل .
5.نمي توانم ثابت كنم به خدا اين مدت انقدر كار داشتم كه .. كه ندارد ! انقدر كار داشتم ديگر
6.اگر جواب ندهد چي كار كنم ؟؟؟؟
7.اگر من هم جايش بودم همين كار را مي كردم ولي ميل را جواب مي دادم . شايد هم نمي دادم ! خب بهترين حالتش اينست كه فكر كنيم جواب مي دادم . براي خودمان نقطه اميد مي تراشيم.
8.اين دانشگاه دست از سر ما بر نمي دارد .
9.خونسرد مي شويم .
10.صبر مي كنيم.

--------------------------------------------------------------
پ.ن : خب ! جواب دادند .
پ.ن نتيجه گيري : وقتي اشتباه مي كنيد به سرعت عذر بخواهيد ، مي توانستيد اشتباه نكنيد ولي حالا كه كار از كار گذشته پس نقشتان را ايفا كنيد.
پ.ن در پس تجربه : كاري كه قرار است بشود مي شود پس همان بهتر كه زودتر مقدمات نتيجه را فراهم كنيد . انتظار آوار بد انتظاريست . به شخصه ترجيح مي دهم اگر انتظار آوار را مي كشم يك تقه به سقف بزنم كه ببينم مي ريزد يا نه . يا دلم خوش مي شود كه نمي ريزد و يا زير آوار تا ابد خواهم ماند . تكليف خودمان را بايد بدانيم.
پ.ن با انبوه شادماني : خيلي خوشحاليم.
پ.ن در توده اي حيرت و ذوق : نه بابا ! اين استادمان خيلي استاد است . مرامتان را عشق است استاد . كلي دلمان باز شد .
پ.ن با كمي دلهره : حالا يعني بشينم پايان نامه را تكميل كنم ؟ بابا سخته خوب !!!!!!!!!!!
پ.ن خنثي : خوب شد ها ! نه ؟

Labels:


10 March 2007

 Google Bomb


پ.ن:ما هم مشاركت مي كنيم . در اين بمب گوگلي هم سهيم مي شويم .

--
m.t.h

Labels:



قدرت مندي در اين است كه بتواني شخصيت مستقل خودت را خودت بسازي ، شخصيتي با تعريفات خودت ،اينكه چقدر مورد قبول باشد يا نباشد مورد نظرم نيست فقط مقصودم متفاوت با تعاريفي است كه از قبل تعريف شده است .
مصلحت انديشي دراين است كه در آن چارچوب تعريفاتي كه محيطت برايت ساخته بماني ، و سعي كني در همان محيط و با همان ضابطه ها و فرهنگها زندگي كني.
بعضي وقتها فكر مي كنيم آن قدر قدرتمنديم كه مي توانيم مستقلا شخصيتي را با واژه هاي خودمان تعريف كنيم ، اين يك موقعيت خوب است اگر در تعريفاتمان دچار شكست نشويم و تعريفات قبلي را نيز از دست ندهيم ،وقتي هنوز چيزي به دست نياورده ايم . اين طوري مي شويم مثل يك دانه ي معلق كه نمي داند كجا بيافتد.

Labels:


08 March 2007

 8 مارس



به تمام آن چه قابل قسم خوردن است قسم ! اگر هر كس از آن جايي كه هست يك قدم جلو بيايد تمام مشكلات حل خواهد شد ولي ...
اگر حتي يك نفر هم به خود اين زحمت را ندهد كه حركت كند ، جماعتي را پشت سرش ثابت نگه داشته و چه خيانتيست.

Labels:




ژان بودريار فيلسوف صاحب نام فرانسوي در گذشت .
شايد بتوان او را [اگر نگوييم بزرگترين فيلسوف قرن ولي] يكي از بزرگ ترينها دانست .نظريات او در باب رسانه و واقعيتهاي بازنموده جايگاه ويژه اي دارد . او جهان كنوني را يك حاد واقعيت مي داند كه آن چه ديده نشود گويي رخ نداده است .
به احترامش سكوت مي كنيم و تاسف مي خوريم كه بزرگي را اين چنين به خاك مي سپاريم .

روحش شاد .
راهش پايدار ...

پ.ن : ژان بودريار در ويكي پديا

Labels:


07 March 2007

 پاييز


پ.ن : دلم براي نقاشي ييهويي تنگ شده . 4 سال پيشهايم چقدر 4 سال پيش بوده . به اندازه يك دنيا عقبم .

پ.ن : اين يه نقاشيه تموم نشدست متعلق به 4 سال پيش .امروز احساس مشابهي دارم . امروز سكوت مستقيم مشابهي دارم .

امروز يك چتر ديدم كه شده بود كاسه ي باران به جاي سپر باران ، امروز يك چتر وارونه ء كاغذي ديدم ، سفيد .

سرش را انداخته بود پايين و محتويات اين جيبش را مي گذاشت توي آن جيبش . از آن لبخندهاي هميشگي اش داشت از آنهايي كه وقتي مي زد چروكهاي كنار چشمش عميق تر مي شد و چشمهاي ميشي رنگش ريز تر . سرش پايين بود ولبخند مي زد و آرام اسمها را مي شمرد . "امير ، ساسان ، سعيد ، پويان ،‌آرش ، ... امسال با هم خيلي دوست شديم . حيف شد"و باز مي گويد "حيف شد" و بار آخر سرش را تكان مي دهد و لبخندش گويي محو مي شود ، مي رود در خودش در سي سال بودنش با مدرسه :"حيف شد"

Labels:


به طور كلي در تمام وقايع و حوادث نام ظالم به بدي برده شده و در پي آن نام مظلوم به نيكي . اين طور به نظر مي رسد كه اين دو از هم انفكاك ندارد. وجود ظالم مستلزم وجود مظلوم است و بالعكس ؛ در مورد حق و باطل نيز همين طور است .



امروز با تمام احوال ناخوشايندي كه داشت و خراب شدن مونيتورم و با تمام اعصابي كه از من خورد كرد . يك موهبت بزرگ بود براي شناختن دوستاني كه يه قلمبه ي مهربوني اند. آدم بايد بداند كه تنهاست ولي اگر آشنايي صدايش كرد از نهايت شوق و ذوق سجده كند كه بزرگ ترين نعمت عالم هم فكريست ، هم آواييست و كمكهاي بي دريغ روحي و روانيست و عشقهاي دوستانه ي [ كمي خوش بينانه !] هميشگي . به قول كسي، دوستي حد و مرز ندارد ، و من خط قرمزي را كه دورم كشيده ام آرام آرام كمرنگ مي كنم .اين نهايت آرامش است و غايت ستايش .

پ.ن:رو راست باشم ، هنوز ازينكه اين خط را كاملن محو كنم مي ترسم ، شايد ترس  از توقع داشتن است . متوقع شدن .

Labels:


04 March 2007

 دروغ و ديگر هيچ



بدبختي بالاتر از خراب شدن مونيتور در يه موقعيت اسنشيال هم هست ؛ واقعن براي خودم شرمنده ام كه در مملكتم اينطوري برخورد مي شه . يعني اين مملكت ، مملكت ماست ؟ كساني از كيش من ؟ مثل من؟ هم فكر من؟
چرا اين طوري مي كنند ؟ نه واقعا فقط مي خوام بدونم چرا ؟خيلي دلم مي خواد بدونم طرف حسابم كيه !!

+

مثلا خبرنگارا از خود ملتن ؟ پس چرا يه خبر ما ازين اوضاع نمي بينيم ؟ حتي از اعتراض معلما توي اين رسانه هاي ج.ا ؟ بازم دم اعتماد ملي گرم كه يه تيتر زد ، كه مردم ايران سلام لطف كرد اين روزنامه رو امروز نگاه هم نكرد !!!(دمتون گرم آقاي شهيدي فر ،شما هم؟). نمي دونم چي بگم ؟ چقدر سخت شده حرف زدن ! آدم فقط مي دونه اين نظام رو با يه كلمه معادل كنه : دروغ ! و ديگر هيچ .
حتي فرهنگمون  هم همين شده . گاهي وقتا فكر مي كنم بايد برعكس نگاه كرد مايي كه نظام رو مي سازيم يا نظامي كه ما رو مي سازه ! حكومت دموكراتيك[!!!!] . مثل جوك مي مونه .

+

فعلن منطقي نمي تونم باشم . يه ليوان چايي بعد از خوندن اين خبر ريخت روي لباسم و اعصابمو دابل به هم ريخت




 .




كلن بدبخت شدم ...



يعني بد شانس تر از من يعني من . فكر كنيد آدم به كامپيوتر نياز حياتي داشته باشه بعد زرتي بزنه مونيتورش داغون شه به هزار مصيبت همه چيو آبي نشون بده . همه پرستيج مهندسي و منطقي و اينا رو بي خيال دلم مي خواد فقط جييييييييييييييييييييييييييييغ بكشششششششششششششششم

Labels:




 درد



بعضي ها با پنبه سر مي برند ، كساني از كيش من ، مثل من 

02 March 2007

 پياده رو



سوار شدم و زُل زدم به تمام آن راههايي كه قرار بود پياده برومشان...

Labels:


مي رويم شانس نداشته مان را براي اولين بار بيازماييم . تقدير گرايي را خوش لفظي نمي دانم ولي امروز خودمان را گذاشته ايم بهار را اين طور تجربه كنيم . دو ماه پيش امروز هدفم بود ، نهايت روزي كه منتظرش بودم ، امروز صبح كه بيدار شدم يادم نمي آمد امروز چه روزيست . چه بيخود چيزها مهم مي شوند و بعد اهميتشان را از دست مي دهند . مي رويم ببينيم چقدر شير يا خط مي تواند مفيد باشد . آي.تي را با آمار جواب مي دهيم .

Labels:




Today's Pic





About me

I am not what I post, My posts are not me. I am Someone wondering around, writing whatever worth remembering.




Lables

[ کوتاه نوشت ]

[ شعر نوشت ]

[ فکر نوشت ]

[ دیگر نوشت ]

[ روز نوشت ]

[ نوروز نوشت ]

[ از آدم‌ها ]

[ ویکند نوشت ]

[ داستان نوشت ]

[ ابوی ]

[ انحناهای عاشقانه ]

[ خاطرات بدون مرز ]

[ فیلم نوشت ]



Archive

December 2004
April 2006
August 2006
October 2006
November 2006
December 2006
January 2007
February 2007
March 2007
April 2007
May 2007
June 2007
July 2007
August 2007
September 2007
October 2007
November 2007
December 2007
January 2008
February 2008
March 2008
April 2008
May 2008
June 2008
July 2008
August 2008
September 2008
October 2008
November 2008
December 2008
January 2009
February 2009
March 2009
April 2009
May 2009
June 2009
July 2009
August 2009
September 2009
October 2009
November 2009
December 2009
January 2010
March 2010
April 2010
May 2010
June 2010
July 2010
August 2010
September 2010
October 2010
November 2010
December 2010
January 2011
February 2011
March 2011
April 2011
May 2011
June 2011
July 2011
August 2011
September 2011
October 2011
November 2011
December 2011
January 2012
February 2012
March 2012
April 2012
May 2012
June 2012
July 2012
August 2012
October 2012
November 2012
January 2013
April 2013
June 2013
July 2013
August 2013
September 2013
October 2013
November 2013
January 2014
February 2014
March 2014
September 2014
December 2014
October 2016
November 2017


Masoudeh@gmail.com