02 September 2014

 اگر من شعر بودم


او می‌توانست بیت دوم من باشد.

Labels:


21 October 2013

 آن فرمان «شدن»



حمایت بی شائبه‌ام شو

Labels:


گاهی فکر می کنم چرا انقدر بلندند روزها و کوتاهند سال ها ...

Labels:


24 April 2013

 


انصاف نیست
من اینجا
اردیبهشت پشت پنجره

Labels:


18 January 2013

 و گاهی ...


و گاهی می ایستی. انگاری که باید بایستی. این ایستادن فرق دارد با ایستادن. جوری می ایستی که گویی هیچگاه پیش از این نایستاده بودی. صدای نفس هایت از تمام راهروهای نای‌ت می زند بالا. یک خلا عمودی برت مسلط می شود. داغ می شوی. عجیب داغ. همان لحظه نگران پشه ای هستی که از ناکجا آباد بیرون بیاید توی دنیای مقعر محدبت و سکوت دلنشین ایستادنت را بشکند. او نمی آید، ولی ازدحام نیامدنش خلوت لحظه ی پیش را آن وقت که حواست نیست آرام آرام می شکافد و تو بر می گردی. با یک سرمای رقیق دلنشینی روی پشتت. با یک توشه ای از یک عالمه نگفته، نکرده، ندانسته، که حالا حتی دوست نداری بگوییشان، بکنی یا حتی به طریق مالوف بدانی. یک درک لاینقطع بی منطقی برت گذشته. از تو گذشته. تو را رد کرده و بخت یارت بوده انگار که در راه عبور این باد ِ ادراک، به تصادف ایستاده بودی که ایستادن را به غراترین وجه نه ببینی، که انگار کن بخوانی. بخوانی

Labels:


18 December 2011

 منزل ویرانی


سعی بین صفا و مروه بود هر چه در این دنیا کردیم. به امید سرابی و باز به امید سرابی به شوق دویدیم. افسوس که فقط تن فرساییدیم و جان آزردیم و ...
هیچ زمزمی هم در کار نبود.

Labels:


06 July 2010

 


وقتي با تمام وجود آرزو مي كني شرط را ببازي

Labels:


19 June 2010

 بچه پررو


یا
بضاعتمون همینه, گیر نده

من این کار خطا هرگز کنم
عقل این قَدَر دارم

Labels:


چنانم انگار که به ناچار چمدان جمع می‌کنم. بقچه می‌کنم. روی هر لباسی اشک می‌ریزم. می‌گذارمش توی کمد. جا ندارم ببرم. چنانم انگار که دور می‌شوم از جایی که عزیز است، کسی که عزیزتر. بغض دارم. سرم سنگین است. خودم را زده‌ام به خواب. سوم شخص دوربینی‌ام را روشن کرده‌ام. ایستاده‌ام بیرون به تماشای اتفاق. نقشم را بازی می‌کنم. باور می‌کنم که این من واقعی نیست؛ این‌طور مجبور به رفتن. این من نیست که آمده بود. این من نیست این همه دلخوش، ‌خوشحال، ‌خوش‌باور. دست‌هایم را می‌گذارم روی زانوهایم. سرم را می‌دهم بالا. صدای آهنگ را بلند می‌کنم. گوشواره‌ی آبی‌ام برق می‌زند توی آفتاب غروب. اشک‌هایم را اخم می‌کنم برمی‌گردند تو. چمدان روی صندلی عقب است. سبز. آسمان دور است. ابرها نزدیک. روی مشتم باران می‌بارد. هوا خاک دارد. آدم‌ها ناراحتند. اتوبان را ایستاده‌اند. پر ترافیک. هزارتا؟ ده هزارتا. نشسته‌اند پشت فرمان. خورشید را نگاه می‌کنند و در سکوت هوای مرداد نفس می‌زنند، می‌خورند، نگه می‌دارند، می‌دهند بیرون. سیگار می‌کشند. پیاده می‌شوند و روی سقف ماشین‌شان می‌نشینند. هق هق می‌کنند و گاهی همه چیز را ول می‌کنند و روی تپه‌های اطراف هوار می‌کشند.
چنانند که انگار چیزی را، کسی را یک جایی دور از دسترس جا گذاشته‌اند و رفته‌اند.

Labels:


خواسته بودم بنویسم از صبح. اما نه این چیزی که دارم می نویسم؛ که مشغله ی ذهنم است. اما همین را می نویسم. وقایعی که متصل است به دین و مذهب و سنت و عرف ناراحتم می‌کند. دست و پایم را می‌بندد بی‌که دلیلی بیابم برای اثبات یا ردشان؛ یک سری قانون‌های ننوشته‌ی اجتماعی. مزخرف‌ترین چیز همین قانون‌های ننوشته‌ی جمعی‌اند. دست و پایت را یک جوری می‌بندند که نمی‌توانی تکان بخوری. عقابش تف و لعنت همه‌ی اطرافیان است. رهایی از آن بالاترین ریسک ممکن. مستحق سنگسار. نه می‌توانی به هیچ دادگاهی شاکی شوی نه هیچ وکیل مدافعی هست که دفاع کند ازت. هر وکیلی خودش یک جور مجرم اجتماعی‌ست. این وقایعی که می‌چسبند به عرف، به سنت، به آیین، به هر چیزی که نامتصل است به قوه‌ی استدلال آدمی مستاصلم می‌کند. می‌گذاردم روی میله‌ی فلزی و هر لحظه بر داغی میله‌ها می‌افزاید. می‌سوزم و اگر دست خودم فریادرسم نباشد برای ساکت کردن این ناله‌ی بشری، دست دیگری هست. دست‌های دیگری‌ برای گرفتن گلویت تا خاموش شدن هر آن‌چه درد و اعتراض و خشم. هر آن‌چه نفس و شوق برای رهاییدن. رها زیستن. چنین دردی دارد گیر افتادن و بیچاره ماندن در جهل مرکب شبه‌مدلل برای اسلوب دادن به جهالت جمعی.

Labels:


04 April 2010

 


جان‌پناه ِ منی

Labels:


بعد این‌طوریست که تو هر بار همان قصه را می‌خواهی یک‌جور دیگر بخوانی، اما نمی‌شود؛ پیر می‌شوی.

Labels: ,


16 April 2009

 Reminder


دنیا جای بهتری هم می‌توانست باشد. دنیا خیلی جای تحمل‌پذیرتری می‌توانست باشد حداقل اگر سایبان آن دکه‌ی دم پارک انقدر زرد و قرمز نبود.

Labels:


26 January 2009

 خِرَد


وقتی می‌گویند «خردِ جمعی» بی‌اغراق به یاد گله‌ای گوسفند می‌افتم که یک در میان بع‌بع می‌کنند.

Labels:


29 December 2008

 غزه


آخر پاییز گذشت. گرم شمردن جوجه‌هایند؛ کمی دیر اما به جِد. چیز دندان‌گیری نمانده شاید تک و توک. جوجه‌اند دیگر؛ حرجی نیست به‌شان. می‌میرند. بنیه ندارند. سرما که بیاید همه‌ را می‌برد. چند وقت دیگر لابد می‌آیند سر وقت جوجه‌های این‌ور. هوا اگر بگذارد این طفلی‌ها دوام می‌آورند تا شمارش
اگر بگذارد ...
سرمای گداکشی‌ست برادر؛ سرمای گداکشی‌ست.

Labels:


شب سردی بود. دوتایشان سیگار به دست تکیه داده‌بودند به ماشین ِ پارک کرده‌ توی خاکی‌های اتوبان. چشم‌هاشان خیره به زمین؛ تن‌هاشان آن‌جا و روح‌شان جایی در زمان. بازی نورهای گه‌گاه را نگاه می‌کردند روی تکه شیشه‌های خرد شده‌ی همان حوالی. ایستاده بودند به سوگ‌واری در تاریکی، بر اتوبانی که ماشین‌ها ردش می‌کردند بی‌که بدانند این‌جا ختمی برپاست.

Labels:


خواب لیلی دیده؛ مجنون شده باز آسمان.

Labels:


20 November 2008

 دلتنگی


زمین وطن نیست. نبوده. نمی‌شود. زمین خودش مرکب است. چونان خموش و سیار و سنگین می‌چرخد و نمی‌رساندمان که هدف انگاشتنش عین حماقت است. زمین یعنی دلتنگی. تشویش مادیانی نو-زاده. آبستنی ابری جویای ضربه‌ای-آهنگی. مرکب چه گهواره باشد برای رسیدن رام نیست. چه حتی آرمیده باشی در آغوش. یا ببالی بر فراز. یا مرور کنی رفته‌ها را. تا رسیدنی نباشد شمردن آن پله‌های رفته درد دارد بیشتر. و ما، همه، یعنی مسافر. ما یعنی بال‌داشته و پرواز گم‌کرده. اگر که بالی نبود برای پرواز و نبود پروازی در پروانگی‌هامان دل‌مان تنگ نمی‌شد به‌خاطر خاک.
آن وقت که گیرمان داد. آن وقت که تکه‌ای خاک را وصله زد به وجودمان. آن وقت بود که اسیرمان کرد. بال پروازمان نچید و پا داد بهمان. زمینی‌مان کرد. آن وقت گفت که این مرکب. نمی‌رساندتان. پریدن می‌خواهد. تا آخر دنیا هم که بچرخد. که هزاران روز و شب بیاید و برود تا نپری خبری نیست از رهایی. به ساده‌ترین وجه دل‌مان گرفت و گرفته ماند. کدام آدمی هست که دلش پیِ چیزی ورای خاک پرواز نکند. که خواب نبیند. که روی آن نوت‌ها سوار نشود و دور نزند و بی‌گاه اشعه‌ای از خورشید نباشد؟

Labels:


05 November 2008

 شهر


دنیا این‌طوریست. پیاده‌ها عجله‌ای ندارند؛ سواره‌ها همیشه دیرشان شده.

Labels:


29 October 2008

 بغض


بار آخر، کمی مانده به خاطره شدن، آن یکی که عاشق نیست سخنان محبت آمیز می‌زند. آرام است. بی‌خیال است. راحت است. دستش را از توی جیبش در می‌آورد و توی هوا تکان می‌دهد. خاطراتش را باد می‌دهد و به تو و خاطراتی که با خودت می‌بری بِر و بِر نگاه می‌کند.

Labels:




Today's Pic





About me

I am not what I post, My posts are not me. I am Someone wondering around, writing whatever worth remembering.




Lables

[ کوتاه نوشت ]

[ شعر نوشت ]

[ فکر نوشت ]

[ دیگر نوشت ]

[ روز نوشت ]

[ نوروز نوشت ]

[ از آدم‌ها ]

[ ویکند نوشت ]

[ داستان نوشت ]

[ ابوی ]

[ انحناهای عاشقانه ]

[ خاطرات بدون مرز ]

[ فیلم نوشت ]



Archive

December 2004
April 2006
August 2006
October 2006
November 2006
December 2006
January 2007
February 2007
March 2007
April 2007
May 2007
June 2007
July 2007
August 2007
September 2007
October 2007
November 2007
December 2007
January 2008
February 2008
March 2008
April 2008
May 2008
June 2008
July 2008
August 2008
September 2008
October 2008
November 2008
December 2008
January 2009
February 2009
March 2009
April 2009
May 2009
June 2009
July 2009
August 2009
September 2009
October 2009
November 2009
December 2009
January 2010
March 2010
April 2010
May 2010
June 2010
July 2010
August 2010
September 2010
October 2010
November 2010
December 2010
January 2011
February 2011
March 2011
April 2011
May 2011
June 2011
July 2011
August 2011
September 2011
October 2011
November 2011
December 2011
January 2012
February 2012
March 2012
April 2012
May 2012
June 2012
July 2012
August 2012
October 2012
November 2012
January 2013
April 2013
June 2013
July 2013
August 2013
September 2013
October 2013
November 2013
January 2014
February 2014
March 2014
September 2014
December 2014
October 2016
November 2017
March 2018
December 2018


Masoudeh@gmail.com