دارم به خاطر می‌سپارم؛ سردی این هوا را، راه رفتن‌ها را، صداها را. خنده‌های از ته دل را، گوشه‌ی اتاق نشستن و درس خواندن را،انتظار کشیدن ها را...
دارم به خاطر می‌سپارم این هوای یک‌جوری را، برای روزهایی که قرارست به خاطرشان بیاورم.
سلکشنم را می‌گذارم که تکرار شود تا همه‌اش با هم بشود حال و هوای این روزهای من...
روزهای اول پاییز، کجا قرارست نوشته شود را نمی‌دانم. ولی این حال و هوایی که این روزها دارد. این هوایی که سوزش تا مغز استخوانم را می‌سوزاند. و صدای دمپایی‌های پشمی که کشیده می‌شوند روی پله‌ها موقع بالارفتن و پایین آمدن. هوای خاکستری و اتاق غرق در آهنگهای آرام و پاییزیم
همه‌اش دارد می‌بردم به دنیایی از جنس رقص‌های پاییزی
به سنگفرشهایی که در سرما طی می‌شوند.
درست مثل زندگی من
درست موازی زندگی من
و قطره‌هایی که گویا قرارست بچکند روی صورتت و... هنوز که حواست نیست...

28 September 2007

 حرفهاي آخر هفته


حرفهای آخر هفته

مقدمه‌ای ان‌در باب: اسمش را گویا باید عوض کنیم بگذاریم حرفهای سه آخر هفته یا مثلن حرف‌های آخر ماه ! انی وی حرف‌هایمان حرفهای آخر هفته‌مان است. لزومی هم ندارد که هر هفته حرف بزنیم. هوم؟ [این یک سلف توجیهیستیست]
  • اعترافهای آخر هفته:

- اعتراف می‌کنم ما ثبات روحیه نداریم، یعنی یک‌جاهایی هست که تمام آن چیز را که حس می‌کنیم دک می‌کنیم. ولی بیس را ثابت گرفته‌ایم. این پس زدن و پیش کشیدن‌ها فعلن برایمان این را ثابت کرده که هیچ چیز آن‌قدر برایمان «آنی» نیست. یا لا اقل به آن اندازه آنی نیست که پیش ازین فکر می‌کردیم
- اعتراف می‌کنم کمتر از آن مقداری تمرکز داریم که بتوانیم به راحتی درس بخوانیم. فکرمان پی شیطنت‌های خود بالا و پایین می‌رود ما هم دنبالش که می‌رویم خودمان هم گم می‌شویم.
- اعتراف می‌کنم دوست داریم که دوست‌مان بدارند. ولی دوست نداریم از روی دلسوزی دوست داشتنی در کار باشد.
- اعتراف می‌کنم این دالان مکانی بود برایم برای صرف وقت‌های تنهاییم، برای حرف زدن، بدو بیراه گفتن، خندیدن... شاید بعدن عوض شد ولی در کل توی این تاریکی، تاریکی وجودم گم می‌شد. حالا که کمتر می‌آیم و می‌روم دلیل بر تاریک نبودن است. همین‌جا برای مسببانش قاصدک‌های سرشار از زندگی می‌فرستم...
- اعتراف می‌کنم این که در بالا پایین‌های زندگی فرکانس حرف‌ها و احساسات آدم تغییر کند زیاد عجیب هم نیست. ولی اینکه الان اعتراف می کنم به این راحتی‌ها هم نیست که تمام زندگی و حرف‌هایمان زیرو رو شود یک حقیقت است.
- اعتراف می‌کنم خوابیدن و خواباندن هردویش برایمان لذت‌بخش است هر دویش البته آرام ...

  • دردو دلهای خودمانی آخر هفته:

- نمی‌دانیم چه کوفتی‌ست ولی از آنهایی که توی سیصد و شصتشان فید می‌گذارند تا فقط بیایند آن بالا و قیافه‌شان را مجبوری ببینی زیاد خوشمان نمی‌آید.
- هوای سردی شده... امروز یک کرسی چپاندیم توی اتاق‌مان. به همان سبک و سیاق قدیم. دو تا پشتی و میز و پتو و .... مثلن ما درس می‌خوانیم !‌حواستان که هست؟
- به علت سیاسی بودن حذف شد.
- منطق افراد برای خودشان دقیقن همان تعبیری را که برای بقیه دارد ندارد. مثلن ابوی‌مان به خاطر پدر بودنش منطق پدرانه دارد که فلان کار درست است و آن یکی غلط. من آن‌ها را طور دیگر تعبیر می‌کنم . جز قوانین ریاضیات هیچ چیزی مطلق نیست.
- سنجی خودش قرار می‌گذارد، خودش کنسل می‌کند، خودش می‌پیچد... حواسش که هست؟
- همیشه گفته‌ام که از کل کل متنفرم انگار که صاف سقوط کند توی سرم، همین سیستم مزخرف داشت زندگی‌مان را به باد می‌داد. از بالای همین تریبون اعلام می‌کنم سوء تفاهم شده!
- کلی درس برای همین امروزمان مانده که نخواندیم و تست‌هایی که نزده‌ایم. و قبول‌هایی که نخواهیم شد. ولی نشسته‌ایم این‌جا پای اختلاط را باز کرده‌ایم. بیایید کمی حرف بزنیم. حرف‌هایتان را بنویسید تا ما هم بخوانیم. «که چی؟» هم سرو ته‌ش نگذارید. جوابش را همین الان می‌گویم به خاطر آدم بودن، به خاطر با هم بودن، به خاطر دوست بودن بگذارید که حرف‌هایمان جایی زده شوند. که لااقل باورمان بشود تنها نیستیم.
- جایی باید باشد که بدون هیچ ملاحظه‌ای خودمان باشیم. کسی باید باشد که بدون پرده‌ای بتوان خود بود. من بود. غیر از من بودن در تنهایی.

  • توصیه‌های آخر هفته:

- توصیه می‌کنم نه اینکه بگویم راه مهم نیست ولی حواستان به همسفرها بیشتر باشد.
- توصیه می‌کنم گاهی بالا بروید از خودتان از دور و برتان، نگاه کنید به دست‌هایی که باز است تا شما را به آغوش بکشد. کم که نیست لابد.
- توصیه می‌کنم اگر قرار هم هست بازی کنید هم‌بازیتان را صادقانه از بازی‌تان آگاه کنید. نگذارید که تنهایی بخندید.
- توصیه می‌کنم گاه گاهی به خودتان توی آینه نگاه کنید، فقط برای اینکه باورتان شود این تن ِ عاریه دمی بعد از دست می‌رود.
- توصیه می‌کنم چنان دوست بدارید که دوست داشتن به شما حسادت کند. پی برد و باخت نباشید. چیزها را در ذات بخواهید؛ در کنه. بدون ماشین حساب‌هایی که قرارست پنهان کنید.
- توصیه می‌کنم نگویید بیست و سه سال دارم بگویید آن بیست و سه سال را دیگر ندارم.
- توصیه می‌کنم به حساب تفنن هم که شده با شخصیت و وقارتان بازی نکنید. حواستان به دهانتان وقتی باز می‌شود باشید. نگذارید این بازی کلمات این دم-لذت‌ها تمام بودنتان را به باد دهد.

  • آرزوهای آخر هفته:

- آرزو می‌کنم بعضی‌ها کمی باادب باشند.[بعله با همان شماییم!‌کی و کجا و چطور نکن!]
- آرزو می‌کنم فرداهای‌مان در حسرت این‌روزها نباشد و در افسوس. ما آرزو داریم که دست‌هایی که بازند برای آغوش گرفتنمان نه دور شود نه بسته.
- آرزو می‌کنم طعم خوش لحظه‌ها را بی هیچ واسطه‌ای حس کنید. آروز می‌کنم نگرانی برای فرداها و افسوس گذشته‌ها چادر سیاهی نیافکند روی خوشی‌ها و خنده‌های از ته دلتان.
- آرزو می‌کنم سوء تفاهم‌ها و بچه‌بازی‌ها سببی نشود برای فراموش کردن هر آن‌چه دلخوش کننده است. یادمان باشد زندگی سخت‌تر و سهل‌تر ازین‌ است که دیده می‌شود. با مشت باید نگهش دارید و با یک تلنگر هر آنچه داشته‌اید از دست می‌دهید.

  • کتاب آخر هفته:

سیستم عامل - تنن بام
سیستم عامل - سیلبرشاتز
سیستم عامل - مقسمی

  • آهنگ آخر هفته:

پیش گفتش یک تشکر مبسوط است از دوستمان. ما لذت بردیم شما هم ببرید. دو جا آپلود کردیم از ترس این فیلترینگ. از هرجا توانستید دانلود کنید.



  • ته‌مانده‌ی حرفهای آخر هفته:

- نمی‌دانیم تمام آن حرف‌هایی که این مدت می‌خواستیم بزنیم و نزدیم را زدیم یا نه. ولی خب همین‌ها باشد برای ترک نکردن عادت ...
- آسمان بالای سرمان بزرگ است. همه‌اش به هیچ کدام‌مان و همه‌مان تعلق دارد. مرز قرمزی بین آسمان من و تو نیست. تمامش در عین مال من بودن مال دیگری هم هست. بگذارید زندگیتان چون آسمان برای شما و برای غیر از شما باشد.
- نوشتن هم بلایی شده این روزها. چرا نمی‌توانیم راحت بنویسیم را نمی‌دانیم.
- رفقا زده‌اند در کار خواندن و این‌ها، ما هم که مدپرست. آقا داریم کم می‌آوریم ها !‌همین دکامایای خودمان چنان چمبره زده روی کتاب‌ها مگر می‌شود بلندش کرد!
- این‌ روزها سیستر کوچیکه می‌رود مدرسه، سیستر وسطیه دانشگاه و ابوی جان نشسته‌اند توی خانه و مثنوی می‌خوانند. آن هم با صدای بلند. بازنشستگی هم آن‌قدرها بد نیست. بدجوری زندگیست.
- می‌ترسیم، می‌ترسیم از عشق‌هایی که از دست می‌روند. دلمان پایان هندی می‌خواهد. هرچقدر هم که ضایع باشد.
- دل‌مان لذت ثانیه‌ها را می‌خواهد، پیاده، با یک دوست توی روزهای سرد پاییزی، دل‌مان می‌خواهد سرد باشد و برگ‌ها زیر پایمان آواز بخوانند. بعضی‌ها هم از آن بالا برقصند و بیایند پایین، چه فرقی می‌کند.

Labels:


24 September 2007

 هوی! حواست کجاست؟


حالا مثلن مثل بز نگاه می‌کنی که ما خجالت بکشیم؟!
نه آقا...
خجالت مال پخمه‌هاست، ما خودمان کلی «واردیم».

Labels:


23 September 2007

 باد می‌آید گویا ...


قرار نبود لاستیک‌ها این‌قدر صاف باشند، ولی بودند. قرار نبود هوا ابری شود ولی شد. قرار نبود دره به آن عمیقی باشد، ولی بود. قرار نبود عزرائیل آن اطراف باشد ولی آمد....

Labels:


هوا کمی مسموم بود، حرف‌های پدرم توی سرم تکرار می‌شد؛ آن‌ها می‌کشند، آن‌ها ما را می‌کشند به اتهام ...
چشم‌هایم سیاهی می‌رفت، پاهایم سست می‌شد، نه حتی توانی بود برای یک قدم به جلو. پدرم می‌گفت مرد باید که ایستاده بمیرد. حتی اگر مرگ شب به سراغش بیاید. حالا این ویرانی که گریبان‌مان را گرفته، این ضجه‌هایی که توده‌مان می‌زنند و به اطراف می‌دوند. این‌ کودکانی که بی‌پناه می‌مانند.
پدرم می‌گفت باید این سهم از زندگی را بپردازیم برای چیزهایی که به دست می‌اوریم. می‌گفت نسلی که ویرانی را می‌بیند ارزشش کم‌تر از آنست که بتوان از آسایش این‌جا گذشت. دشمن حالا نزدیک‌تر بود. درست همان روبرو...
تا چند قدمی آمده بود... چیزی برای دفاع نداشتم. من به سمت مرگ می‌رفتم.
پدرم می‌گفت آن‌ها ما را می‌کشند به اتهام مورچه بودن.

Labels:


20 September 2007

 آسمان ِ بعدازظهر



ازین که بگذریم که نقاشی‌های من اصولن ناتمام می‌مونه این نقاشی به قصد ناتمام مونده چون فقط به خاطر قلم مو کشیده شده پس دنبال اصول اسکیس و نقاشی و بالا و پایین توش نباشید.
پ.ن: ما پدرمان در می‌آید تا عکس بچپانیم توی وبلاگ، اینست که دیگر بی‌خیال نقاشی‌ می‌شویم بعد ازین.
هنوز هم می‌گوییم که از فردا هر روز می‌نویسیم. یعنی خب امیدواریم که بنویسیم. زیاد هم امیدواریم.

Labels:





وبلاگ؛ یک صفحه است تا بی‌نهایت ...
+
مثل همین الان که این‌جا نشسته‌ایم و گوش داده‌ایم به حرف‌های هم، یا اگر منصف تر باشم، لحظه‌ای قبول کرده‌اید که نوع فکر کردن من را بخوانید، درست عین همین لحظه‌ها هر روز تکرار می‌شود. زیاد هم تکرار می‌شود. می‌نشینم و دلمان می‌خواهد که فقط بشنویم، ببینیم و در موردشان شاید کمی فکر کنیم. اینکه می‌گویم شاید درست به این دلیل است که قاطعیت صد در صد ندارد. لزومی هم ندارد در مورد همه چیز فکری بشود. بعضی چیزها هستند همین‌طوری قلمبه دوست داشتنیند. نه اینکه چیزی پشتشان نباشد ولی چیزهایی هست که اصلن نیاز به فکری از نوع استنتاجی-حلاجی ندارد.
+
مدتیست نیستیم، این هم که لابد یک نوشته‌ی استخوان‌دار نیست. بیشتر یک دست تکان دادن دوستانه‌ است تا بدانید که ما هنوز که هست زنده‌ایم و دلمان برای همه‌تان تنگ شده. از نوع زیاد.
+
گاهی جنگ‌هایی در می‌گیرد بین دل و عقل؛ نه به معنای کامل تناقض. دل چیزی را می‌کشد و عقل تکذیب می‌کند. معلوم هم نیست که خواستن و نخواستن دقیقن کجاست که اتفاق می‌افتد. جایی که دل می‌خواهد یا جایی که عقل می‌سنجد که این خواسته همانیست که بایست باشد. این‌طوریست که می‌گویم وقتی خواست‌های دل از فیلتر عقل رد می‌شوند چیز زیادی ازشان باقی نمی‌ماند.
+
دلم می‌خواهد یک‌طوری بشود بیشتر بنویسم، به همان روال سابق. ولو روزی یک جمله. زمانی که شروع کرده بودم به هر روز نوشتن تنها دلیلم این بود که بدانم روزها از حرف خالی نیستند، از هر کدامشان می‌شود چیزی برداشت گذاشت توی صندوقچه تا فردا روز به کاری بیاید. یک چیز دیگری هم هست، چیزی که ثبت می‌شود به موازات تاریخ روزمرگی قدم برمی‌دارد. اینکه مثلن یک نقاشی می‌کشم و می‌زنم به دیوار تمام حس و حال آن لحظه‌ها و اتفاقات را برایم زنده می‌کند. اینست که کلی حرف دور و بر یک پست می‌تواند بچرخد. کلی خاطره ... حالا هم کم لطفی می‌شود به روزهای به این خوبیم که در دالان نیاید. بعله! روزهای‌مان بسیار خوبند. پر از آرامش و دوست داشتن و زندگی. اینست که گاهی یادمان می‌رود که قرار بوده لحظه‌ای توی تاریکی دالان بایستیم و به چیزهایی فکر کنیم. اکثرن با سر می‌دویم تا به یک جاهایی برسیم.
+
حال ِ روح سرگردان وبلاگ‌مان هم خوب است. نشسته توی یک دخمه‌ای و بیرون نمی‌آید. گویا مجوز روح وبلاگ بودنش را پاره کرده باشند. خب من دقیق هم نمی‌دانم چه شده که نیست ولی گاهی از دنیای روح‌ها یک اس.ام.اسی می‌زند. یا اس.ام.اس‌مان را جواب می‌دهد و خیال‌مان را راحت می‌کند.
+
بعضی چیزها هست توی مخ آدم هی بالا پایین می‌شود، همیشه هست. نه اینکه چیز خاصی باشد ولی خب هست. شاید آدم یک جورهایی خودش را عادت داده به آنها فکر کند. که باشند. یکجور ساختن سد است برای چیزهای جدید. و دقیقن وقتی این سد را بالکل کنار می‌زنی و چیز جدیدی پیدا می‌کنی، درست همان موقع انگار نوسان سد قبلی هم تمام می‌شود و تازه می‌فهمی که چه سد پست و بی‌ارزشی را برای خودت ساخته بودی. و حالا دنیای جدیدی داری که با چیزهای قبلی عوض نمی‌کنی.
+
گفتی «بمیر»؛ مُردم ... گل سر قبرم می‌گذاری برای سپاس یا قشنگی؟
+
بعد از طوفان معمولن آرامش است. شاید به سکوت قبلش نباشد ولی طوفان، آرام‌تر نشانش می‌دهد. اینست که بعضی طوفان‌ها زیاد هم بد نیستند.
+
هر کسی محور فکری مشخصی در درونش دارد. طول می‌کشد تا این محور پیدا شود و حول آن بشود گردید. این چیزی که من می‌گویم ولی یک محور ذاتی‌ست. مثل غم، نگرانی، خوشحالی، ترس ... فکر می‌کنید محور فکری شما چیست؟
یک وقتی یک چیزی نوشته بودم «رویاهایی که تراِژیک نوشته می‌شوند». بعضی‌هایمان واقعن از ترسِ پایان‌بندی‌های بد، فیلم را از وسط می‌بریم. کاش لحظه‌هایمان را زندگی کنیم و خوشی‌هایمان را باور کنیم. بعضی لحظه‌ها انقدر بزرگ و خوبند انگار که از ظرفیتمان بیرون باشد می‌خواهیم که تعبیرش را وارونه ببینیم ...
این‌ها فقط حرف است. این‌ها نیمی از حرف‌های من به عنوان یک دوست است که می‌نشینم توی این دالان و می‌نویسم. می‌خواهم بدانید که دانای کل که لابد نیستم، زیاد هم اشتباه می‌کنم ولی دوست دارم آن چیزی را که عقیده دارم بگویم حتی اگر فردا روز برایم اثبات شود که صد در صد اشتباه می‌کرده ام.
+
تبلیغ چیز مهمی‌ست. برای خودتان تبلیغ کنید. حتی برای شخصیتتان. حتی اگر آن ویژگی زیاد هم خوب نباشد. یا برای مثلن نوشته‌هایتان. این رمز موفق شدن است. تا کسی نوشته‌هایتان، اثرتان، زندگیتان را نبیند. تا کسی رفتارتان را نگاه نکند نمی‌توانید موفق شوید. هرجا که کفشی برای دویدن داشتید پا بردارید و بدوید. مهم نیست اولین نفر باشید که از خط پایان گذشته‌اید. دیر تر که شروع کنید همین راه را باید بروید آن هم وقتی نفس جوانیتان را ندارید که بدوید.
+
وقتی عشق به اوج می‌رسد باران‌ها وحشی می‌بارند. کلمه‌ها هم می‌توانند التیام دهند و به ابرها پروازت دهند؛ گاهی هم می‌توانند پرتت کنند به آن اعماق. گریزی از آن که نیست، همان عشق را می‌گویم حتی اگر عشق به یک آدم نباشد. درست لحظه‌ای که انتظارش را نداری، درست همان‌جا که فراموش کرده‌ای چطور می‌تواند نفست را ببرد و نتوانی که نخواهی؛ همان‌جا، از همان گوشه‌ها یک چیزی هجوم می‌برد به تمام لحظه‌هایت. آن وقت دیگر از خودت می‌کشی بیرون، زندگی را برای خودت که نمی‌خواهی هیچ، زندگی خودت را هم نمی‌خواهی اگر زندگی دیگری نباشد. حتی اگر در زندگیش دلخوش نباشد.
+
ویروس گرفته‌ایم. کتاب‌ها را برمی‌داریم نصفه و نیمه می‌گذاریمشان کنار. این آخری چهارمین کتابی بود که این‌طوری گذاشتیمش کنار. خب چرا؟
+
مهندس دکامایا وقتی غمگین وافسرده است انقدر می‌خندد که دلش درد می‌گیرد. فکر کنید که آدم چطور قرار است که باور کند یک نفر دپرس شده وقتی ولو شده کف زمین و از خنده قالی را گاز می‌گیرد!
+
یادمان رفت بگوییم بالاخره کشف کردیم چرا دایناسورها منقرض شدند. خب زیاد هم البته سخت نبود فقط کمی نیاز به فکر کردن داشت و سلول‌های خاکستری مسیانه. برای این‌که کشتی نوح برای دایناسورهای به آن گندگی جا نداشت.
+
زیادی پراکنده نوشتیم. هر کدامش هم برای خودش کلی پراکنده است. خب!‌ دلمان می‌خواست باهاتان حرف بزنیم وسطش یک چیزهایی که توی دل‌مان این ور و آن‌ور می‌شود بگوییم. اگر چگالی چرت و پرتش زیاد شد ببخشید.

Labels:




Today's Pic





About me

I am not what I post, My posts are not me. I am Someone wondering around, writing whatever worth remembering.




Lables

[ کوتاه نوشت ]

[ شعر نوشت ]

[ فکر نوشت ]

[ دیگر نوشت ]

[ روز نوشت ]

[ نوروز نوشت ]

[ از آدم‌ها ]

[ ویکند نوشت ]

[ داستان نوشت ]

[ ابوی ]

[ انحناهای عاشقانه ]

[ خاطرات بدون مرز ]

[ فیلم نوشت ]



Archive

December 2004
April 2006
August 2006
October 2006
November 2006
December 2006
January 2007
February 2007
March 2007
April 2007
May 2007
June 2007
July 2007
August 2007
September 2007
October 2007
November 2007
December 2007
January 2008
February 2008
March 2008
April 2008
May 2008
June 2008
July 2008
August 2008
September 2008
October 2008
November 2008
December 2008
January 2009
February 2009
March 2009
April 2009
May 2009
June 2009
July 2009
August 2009
September 2009
October 2009
November 2009
December 2009
January 2010
March 2010
April 2010
May 2010
June 2010
July 2010
August 2010
September 2010
October 2010
November 2010
December 2010
January 2011
February 2011
March 2011
April 2011
May 2011
June 2011
July 2011
August 2011
September 2011
October 2011
November 2011
December 2011
January 2012
February 2012
March 2012
April 2012
May 2012
June 2012
July 2012
August 2012
October 2012
November 2012
January 2013
April 2013
June 2013
July 2013
August 2013
September 2013
October 2013
November 2013
January 2014
February 2014
March 2014
September 2014
December 2014
October 2016
November 2017


Masoudeh@gmail.com