22 January 2011

 


ترساندمت؟ می‌دانم. من را ببخش. قصدم ریختن دل عزیز و مهربانت نبوده. دل من هم در پی دلت سنگ به سنگ و تپه به تپه با هر شک‌ات می‌ریخت. از این‌که نکند پا پس بکشی. نکند دلت در اغوای چیزی، حاشیه‌ای، رایحه‌ای بلرزد. دلم نفس به نفس داغ می‌شد و آتش می‌گرفت که انتخابت چیست. تو که دنیا را بلد نیستی، حالا هر چقدر هم از اعداد سنت گذشته باشد، باز هم عشوه‌گری این دنیای بدکاره را هنوز نچشیدی. ولی توی نابلد همه‌اش را پشت سر گذاشتی. وقتی کار به آخر می‌رسید نمی‌دانی که چه افتخاری کردم از داشتنت. از عشقت، و از معشوقت بودنم. از این‌که به تمام جانت، من را به عزیزترین داشته‌هایت ارجح دادی و این را نه در نجوا که به تمام قد بر زمان نقش زدی. قامت عشق را انگار به‌اندازه بر هجای نامت دوخته باشند. همان‌طور، به همان زیبایی. دلم می‌خواست هر آن‌چه می‌خواهی به پایت بریزم تا بدانی که از همان اول هم چیزی از تو نخواسته بودم چه برسد به قربانی، مگر مرا نشناختی؟ ولی خب، ترساندمت؛ می‌دانم، خوب می‌دانم. حالا خدایت را می‌بخشی ابراهیم؟

Labels:


22 November 2009

 بادام‌زمینی


مرد خوبی بود. حالا نه این‌که بگوییم آن‌قدر خوب که هیچ بنی بشری هیچ‌وقت هیچ‌جایی زخمی از او نچشیده یا طعم تکانه‌ی دستش را بر پشتش ندیده بود ولی تا جایی که آدم‌های معمولی درک می‌کنند می‌شد گفت آدم خوبی‌ست. به سلام و علیک‌ها جواب می‌داد و برای خودش شغل آبرومندی داشت. تنها نقطه‌ي ضعف زندگی‌اش که هم آزارش می‌داد هم زنده‌اش نگه می‌داشت یک چهارچرخ بود. در تمام مدت زندگی‌اش دلش یکی از آن چرخ‌دستی‌های زه‌وار دررفته‌ی نون‌خشکی را خواسته بود و هیچ‌وقت نه به خواسته‌اش رسیده بود و نه جرأت کرده بود با آن اِهن و تولوپ یکی‌شان را دستش بگیرد و بیفتد دوره. خودش نمی‌دانست چرا و چطور آن نداشتن چرخ‌دستی این طور دارد آزارش می‌دهد. دیوانه‌ی صدای چرخ‌های بی‌لاستیک یک چرخ دستی بود وقتی روی زمین‌های کج و کوله قل می‌خورند. یک بار انتهای خیابان یکی از آن نان‌خشکی‌ها را دید که نشسته روی چرخ‌دستی‌اش و توی سرازیری دارد پایین می‌آید. یک دختر کوچکی را هم بغل کرده‌بود. دخترک موهای خرمایی رنگی داشت و چشم‌های قهوه‌ای ِ پررنگ؛ ترسیده بود و خنده‌های پسرک سیزده-چهارده ساله مجابش می‌کرد که ترسی ندارد. او هم به اطمینان ِ‌همراهش، با شدت می‌خندید و صدای جفت‌شان و چشم‌هایشان هر کسی را به این باور می‌انداخت که خوشی از این بیشتر؟ چرخ‌دستی از این چرخ‌دستی‌تر؟
از همان روز بود که شیفته‌تر شد. هر روز پاهایش را شل می‌کرد تا کوچه را دیرتر طی کند شاید دوباره پیدایش شود. هفته‌ها می‌گذشتند و کمتر می‌شد آن‌جور چیزها را آن اطراف پیدا کرد. خسته شده‌بود. دلش مریض شده بود. عاشق یک صحنه شده‌بود حالا. صحنه‌ای که نمی‌توانست تکرارش کند. نمی‌توانست دنبالش را بگیرد و بیفتد پی‌اش. گاهی گریه‌اش می‌گرفت، اشک‌هایی داشت که برای هیچ معشوقه‌ای این‌قدر راحت پایین نمی‌آمدند. چرخ‌ها را می‌دید که روی آسفالت‌های ناصاف تتق و توتوق حتی قیژ و خخخر خخخر می‌کنند، دسته‌ی آهنی‌اش را و دو تا بچه که روی این عظمت دوست‌داشتنی بلند بلند جیغ می‌کشند و می‌خندند. توی خاطراتش از آن روز، یک بار دید که آن‌ دوتا نگاهش کردند و خندیدند. آن موقع شاید تنها باری بود که به یکی از رویاهایش لبخند زد. رویایش بزرگ می‌شد. آن‌قدر بزرگ که نه قبلی داشت نه بعدی. آن‌قدر غیرقابل دسترس که باورت نمی‌شد یک روزی اصلن اتفاق افتاده باشد. اصل اتفاق یک جایی داشت گم می‌شد. حالا به نظرش می‌آمد آن‌ها اصلن روی زمین نبودند. شاید داشته‌اند پرواز می‌کردند. چرخ‌دستی را از جنسی می‌دید که جنس هیچ چیز دیگری توی این عالم نبود. هیچ‌وقت اما توی رویاهایش ندید که خودش هم روی یکی از همین‌ها نشسته‌ باشد. همین بود که که قصه‌اش داشت تمام می‌شد ولی من برای‌تان می‌گویم -با این‌که زیاد هم خوشش نمی‌آمد قصه‌اش سر زبان‌ها بیفتد- که یک بار همان اواخر که چربی خونش بالا رفته بود و مدام از این آزمایشگاه به آن آزمایشگاه می‌شد یک چرخ دستی را دید که همین‌طور به امان خدا وسط خیابان رها شده‌؛ رفت و دستی به دسته‌اش کشید، یک قدم هولش داد و همان یک قدم را باز برگشت عقب، یک دقیقه نشست رویش و با ظرافتی که یک فرش‌شناس فرش ایرانی را ناز می‌کند سطحش را ورانداز کرد. سر آخر بلند شد؛ گذاشتش به حال خودش و به راهش ادامه داد. گوشه‌ی راست لبش بالا رفت و سر راه یک بسته بادام زمینی برای خودش خرید. هنوز هم یادش هست که آن روز یکی از روزهای بهاری بود و خیابان شیب خوبی داشت که برای یک پیرمرد عذاب‌آور نبود و یادش هست که بادام‌زمینی‌اش اشتباهی مزه‌ی سرکه‌نمکی می‌داد.

Labels:


آن روز بلیط را جلوی چشمت که خواهش ماندن داشت پاره کردم و گفتم نمی‌روم. خوشحال شدی. جشن گرفتیم و من نورهای شب را توی آن جفت چشم ذوق‌زده‌ات می‌دیدم و حتی انعکاس نور هواپیما را که از روی پل گذشت. آن‌وقت نبود، شاید از خیلی وقت پیشش بود که ماندن زندانم بود و من آغاز کرده‌بودم رفتنم را بی‌صدا. که رفتن برای ما ناماناها چمدان و جوراب و مسواک بردار نیست. اسارت‌بردار نیست این سرگشتگی، این سرگشته. تقصیر تو نبود، گم‌شده نداشتی که راه بیافتی سنگ‌فرش بشماری، کوچه‌ها را سرک بکشی بی‌که بخواهی کسی اسمت را بلد باشد. که بروی گذرانی ِ وقت. عابرها را عابری کنی. بگذری‌شان. بنشینی پای حرف‌شان. از هوا و آفتاب و درخت بگویی. از طعم قهوه و چایی و توت. که در این حرف‌ها چیزکی بیابی. چیزکی که زخم دلت را مرهم باشد اندکی. رد شوی، هی رد شوی. رد شوی... نمی‌شد خب. نبودی از آن جنس. نمی‌شد حالی‌ات کرد که رفتن نماندن نیست. کنارت نخوابیدن نیست. دستت را ول کردن نیست. ورای این‌ حرف‌هاست جنسش. نوعش. گفتن ندارد. می‌شود ماند و رفت هزاران بار و برگشت و نگشت.
کاش می‌شد بدانی آن وسوسه‌ی گم شدنی‌ که می‌چرخد دور دلم، پروانه‌وار؛ پر زورتر از این حرف‌هاست. کمرنگ‌تر. آرام‌تر. پاورچین‌تر. ذره ذره می‌آید. آب می‌کند دل را. سیال می‌شوی. هستی انگار و در هستی‌ات به هزارگونه، نیست‌گونه دنیا را پلکیده‌ای، می‌پلکی. به خودت می‌آیی یک روز می‌بینی بخار شده‌ای. تمام شده‌ای. خودت نفهمیده‌ای کی و کجا و چطور جدا شدی از این همه وصله. از این همه‌ی اطراف. یک روز که فکر می‌کنی رفتن‌ت را ول کرده‌ای و مانده‌ای، خودت را می‌بینی که برای هیچ سوالی، برای هیچ حرفی، هیچ نگاهی پاسخی نداری. تلمبار کرده‌آی همه‌ی جواب‌ها را آن پشت، همه‌ی «تو نمی‌فهمی‌ام»ها را، همه‌ی «پس کجاست این گمشده‌ی من‌»ها را، همه‌ي «که‌ چی‌» و «پس من چه‌»ها راو راهت را گرفته‌ای می‌روی، دستت را می‌کنی توی جیبت و آن طور که فقط خودت بشنوی و عابرهای زیادی نزدیک سوت می‌زنی و زلف بر باد مده بخوانی. رفتن یک چیز این‌طوریست.

Labels: ,


18 January 2009

 من عالی نیستم


پیرمرد چاق ِ پشت میز چایی‌اش را هورت کشید و خرده‌های بیسکوییت را از روی لباسش تکاند. همان‌طور که روزنامه‌ی صبح را ورق می‌زد صدا زد «آمیلا» آمیلا دختری سیاه با قدی متوسط و کمی گوشتالو داخل شد و به طرف پنجره رفت. پرده‌های بلند قرمز را کنار زد تا آفتاب روی فرش‌های لاکی، قفسه‌های چوبی، کتاب‌های انباشته و میزهای عسلی وسط اتاق بیافتد. پسرک قدبلند و لاغراندام که نگاهش امتداد نور را که با بازشدن پرده به وسط‌های اتاق می‌رسید دنبال می‌کرد به مرد پشت میز نگاه کرد. به لبه‌ی مبل نزدیک شد. دست‌های عجولش را تکان داد و با کنجکاوی پرسید «نظرتون چیه؟» مرد چاق چشمش را از روزنامه برنداشت، چایی‌اش را یک قلپ دیگر خورد. صندلی را به راست متمایل کرد و گفت «تو عالی‌ای پسر، همیشه گفتم. تو عالی‌ای!» پسر جلوتر آمد. دست‌هایش را دراز کرد: «شما همیشه به من لطف داشتین. همیشه به من گفتین عالی. ولی .. حقیقتن این اون چیزی نیست که می‌خوام بشنوم. یعنی اصلا من عالی نیستم. شاید هم هستم. موضوع این نیست. من شش ساله برای شما کار می‌کنم و شما هربار به من گفتید تو عالی‌ای پسر، این کار عالیه پسر، این ایده‌ت عالیه جوون. من به این عالی نیازی ندارم. ببینید» پسر چند ثانیه نگاهش به سمت چپ درست کناره‌ی پایه‌ی مبل خیره شد. سرش را بلند کرد اندکی جابه‌جا شد و گفت «ببینید نمی‌خوام فکر کنید من قدرشناس نیستم. ولی فکر نمی‌کنین وقتشه یه چیز دیگه بگین؟ یه چیزی مثل انتقاد. مثل همونایی که تو روزنامه علیه رقباتون چاپ می‌کنین؟» و کنجکاوانه به مرد نگاه کرد. مرد که هم‌چنان روزنامه می‌خواند یک بیسکوییت دیگر برداشت. پسر بلند شد چند قدم جلو آمد و سپس به جهت برعکس چند قدم به سمت مبل قرمزش برگشت. «موضوع اینه که ... شما ... انگار ...» و سعی کرد به تردیدش با سرعت غلبه کند «می‌خواین منو از سر خودتون باز کنین. این عالی گفتن شما تمام نبوغ رو در من می‌کشه. من به تحسین احتیاج دارم ولی نه این‌همه. من عالی نیستم. بی‌عیب نیستم. شما حتما می‌بینین. خواهش می‌کنم بهم بگین.» دور خودش را با حرکات سریع و مداوم مردمک برانداز کرد و با همان لحن محزون اما بلندتر ادامه داد «آقا شما حتما می‌فهمین عالی بودن انزوا میاره. من دیگه حرف هیچ‌کس رو قبول ندارم. سالای اول به خودم می‌بالیدم. ولی حالا. حالا دیگه اوضاع عوض شده. می‌خوام بهم بگین که عالی نیستم. می‌خوام بگین باید از اول شروع کنم. خواهش می‌کنم ازم ایراد بگیرین. می‌شه اخراج بشم برای چند روز؟ خواهش می‌کنم بهم توجه کنین. می‌شنوین چی می‌گم؟ بهم نگین تو عالی‌ای پسرم، این اون چیزی نیست که می‌خوام بشنوم. بهم نگین عالی‌ای. بهم نگین عالـــــ...ی...» در این لحظه دهن پسر بزرگ و بزرگ‌تر شد تا جایی که لوزه‌هایش را می‌شد دید. به بزرگ شدن آن‌قدر ادامه‌داد تا به اندازه‌ی کله‌ی مرد چاق درآمد. سرعت صدایش آهسته‌تر می‌شد و تکرار می‌کرد «آآآآقااااا .... خوااااااهــــــش مــــــــی کنــــــــــــــــم. من عـــــــــــــــــــالــــــــــــی نیســــــــــتم». مرد هم‌چنان روزنامه‌اش را می‌خواند و چند دقیقه طول کشید تا دهان پسر به حالت عادی برگردد. مرد چاق از پشت میز صدا زد «آمیلا» آمیلا با یک دستمال آمد تو. مرد چاق گفت «میز رو پاک کن» آمیلا شروع به پاک‌کردن تف‌های پسر شد که روی میز مثل قطره‌های شبنم می‌درخشیدند. از هر قطره صدا می‌آمد «من عـــــالـــی نیســــتم... من عالی نیستم» آمیلا دستمال پر از صدا را به بیرون اتاق برد. پسرک از روی زمین بلند شد. هنوز به تعادل نرسیده‌بود که پایش به لبه‌ی فرش گیر کرد و موقع افتادن سرش به یکی از میزهای وسط اتاق خورد. حالا دیگر افتاده‌بود روی زمین و صدای پرنده‌ها تو گوشش می‌پیچید. چشمش را که باز کرد سه تا گنجشک را دید که دور سرش می‌چرخیدند. دهن پسر از شدت درد، حیرت و فریادهای چند دقیقه قبل هم‌چنان بازمانده‌بود. گنجشک‌ها خار و خاشاک می‌آوردند و در دهان پسر می‌گذاشتند. آن‌قدر ادامه دادند تا لانه‌ی بزرگ و راحتی به اندازه‌ی شش تخم گنجشک ساخته‌شد. گنجشک ماده توی لانه نشست و آن‌ها بعد از مدتی شروع به جفت‌گیری کردند. مرد چاق که حالا روزنامه‌ی صبحش تمام شده‌بود به سمت میز چرخید. دست‌هایش را روی آن گذاشت و کمی خم شد تا زمین را ببیند. بعد از کمی مکث بلند شد و به بالای سر پسر آمد. با لحن نه‌چندان رسایی صدا زد «آمیلا به شوهرت بگو بیاد این رو ببره بیرون. اگه به درد می‌خورد بکارتش تو باغچه» از دست‌های پسر شاخه‌های جوان شروع به روییدن کرد.

Labels:


03 December 2008

 نامیرای رَد


می‌خواهم برایت داستان بگویم. داستانی که نمی‌دانم و نمی‌دانی از کجا شروع شده و به کجا می‌رود. روایتی که قهرمانش من نیستم. دیگری هم نیست. حرف است و زمانی که در لحظه متولد می‌شود. داستانی که هیچ قهرمان از پیش پرداخته‌ای ندارد. هیچ صحنه‌ای ندارد؛ هیچ دیالوگی. داستانی که همه‌اش ردپاست. ردپای آدم‌ها، دیوارها، خیابان‌ها، شیروانی‌ها. وسط‌هایش یکی می‌آید قهرمان می‌شود. چندتا می‌آیند قهرمان پنداشته می‌شوند. بعضی‌های دیگر هم. دیده‌ بشوند و نشوند می‌روند. کسی نمی‌ماند. صحنه‌ای ابدی نمی‌شود. آغاز که می‌شود فقط زمین هست. آخرش باز هم زمین است.
تویی که این داستان را می‌خوانی یک جور نگاه می‌کنی صحنه‌ی اول را. آن آب و آسمان را. یک جور دیگر اما دوست داری صحنه‌ی آخر را. آخرش می‌دانی که بکارت زمین از دست رفته. می‌شناسی‌اش. که ساییدن قدم‌ها را چشیده روی بدنش. می‌دانی که چه دلتنگ هجوم خاطره‌هایش مانده حالا. چه پر شده از ردپا بی‌که به همه‌ش بریزند. بی‌که دیده شوند. بی‌که بداند، ببیند، لمس کند این مفصل ِ بودن‌ها را چشم‌هایی که رد داده صفحه‌های میان اول و آخر را؛ میان این دو سکون ِ یک‌جور را. غریبه‌ی تندرو، دنبال آغاز و انجام که نمی‌داند حالا کدام چروک را کدام عابر بر خط رخ امروزش انداخته. کدام گل را کدام مسافر بوییده، چیده، نبرده. کدام شاخه را کدام مرد گرفته، بلند شده. کدام سنگ را کدام آسیابان چرخانده، وارسی کرده. تو اگر عاشق میانه‌ها باشی. که بند اول و آخر نشده باشی می‌بینی‌اش حالا که چه پر شده. چه اندازه بزرگ شده. تودار شده. چه حسی کرده، چه حظی برده از این فرش بودنش. از این بستر بودنش، از این بوم بودنش برای نقاشی‌ای به بزرگی ِ خلقت، بزرگی ِ بودن.
تویی که صفحه‌ی آخر را می‌خوانی می‌فهمی که همیشه نباید گفت. همه‌ی وقت‌ها زبان روایت‌گر ِ قصه‌ی عظیم دلتنگی نیست، نمی‌تواند که باشد. نمی‌شود. نباید. می‌فهمی که بی‌حرف و شکایت و توقع هم می‌شود دلداده بود. دلداده شد به بی‌اختیاری. به سایش قدم‌ها روی وجودت. به حتی نادیده‌گرفتنت وقتی تو به مراد بخت رد خورده‌ی داستانی نه رد گذارده. که این شانس را داری که از این قدم ردی بر تو بماند چه رد تو بر کف پاها هیچ‌وقتی نماند. آخرهایش نگاه می‌کنی زمین را آسمان را آب را و دلت پشت هر رد نازک محوی مخفی می‌شود. زمین را توی دلت جا می‌کنی با عشق. تو که صفحه‌ی آخر را می‌خوانی خیلی طول می‌کشد تا دلت بیاید ببندی و بگذاری‌ به حال خودش، در حال خوشش بماند. آخرش اما می‌بندی کتاب را و رد چشم‌هایت را، نگاهت، فکرت را روی کلمه‌ها برای متلاطم ِ خطوط به یاد زندگی می‌سپاری.

Labels: ,


10 July 2008

 vin de Champagne



«آقای هه هه» به نظر من مرد جالبی بود. به نظر خیلی‌های دیگه نه تنها جالب نبود بلکه بی‌نظم و مزخرف و یلخی هم بود زندگیش. هه هه به کسر ِ ه! نه حتی هَه هَه، یا ها ها با یه طعنه‌ی فلان سوختگی یا یه هی‌هی‌یه مرموز. فقط هه هه یه جور خیلی معمولی و سبک و مختصر و نه خیلی همچین خوشحال. آقای هه هه از بچگیش به همه چیز هه هه می‌گفت. از مهدکودکش که شلوارش رو خیس کرد و تمام بچه‌ها با انگشت نشونش دادند تا وقتی قضیه‌ی خونوادگیش کلن به هم ریخت و زن و زندگیش رو از دست داد و آخرش کارتون خواب شد.
زندگیش بالا پایین زیاد داشت. یادم نمیاد سه ماه بوده باشه که مثل آدمای معمولی دم بجمبونه. تنها چیزی که از آدمی‌زادی داشت نوع نفس کشیدنش بود وگرنه هیچ عادتی غیر از هه هه گفتن توش نموند. دوران به دوران عوض می‌شد و خودشو توی زندگی‌هاش غرق می‌کرد و در می‌آورد. می‌گفت «این شطرنج بازی کردن با خدا هم بساطیه‌ها!» بساط بودنش رو هم من به چشم می‌دیدم. می‌گفت «لامصب! به رقیب نباس باج بدی. آخ و اوخ نباید بکنی. الان نشسته پشت میز و با یه پوزخند داره نگام می‌کنه ولی می‌دونی چیش خوبه؟ که همش بازیه. بازی هم که درد نداره. داره؟ مهره برا زدنه. یا می‌زنی یا می‌زنه. آپشن دیگه‌ای هم هست؟ نه واقعن هست؟»
خیلی که کم می‌آورد می‌رفت یه دوری می‌زد. بلندترین جایی رو که می‌تونست پیدا می‌کرد و اون بالا زل می زد پایین و سیگاری وُ یه چیز سرکشیدنی‌ای. بعضی وقتا هم برا این‌که پوز رقیبو بزنه یکی رو با خودش می‌برد اون بالا و حال بالا بودنش رو تکمیل می‌کرد. ندیدم اخم کنه. یا ناراضی باشه. بهش می‌گفتن بی‌خیال اونم اعتراضی نمی‌کرد. من بی‌خیال زیاد دیدم وقتی به بی‌خیالا می‌گی بی‌خیال شاکی می‌شن و از خودشون دفاع می‌کنن ولی آقای هه هه یه هه هه می‌گفت و بعدش سکوت می‌کرد بعضی وقتا هم که کبکه خروس می‌خوند یه نیشگونی از طرف می‌گرفت و یه بوسه‌ای و چیزی و لبخندی. بعدشم انگار که اصلن دوست داشته‌باشه بی‌خیال ببیننش یه برقی ته چشاش نگات می‌کرد که آدمو هم می‌ترسوند هم می‌چلوند.
می‌گفت شطرنج بازیه خوبیه ولی وقت می‌بره. عمر می‌بره. اعصاب می‌بره. شروعش کردیم تمومش می‌کنیم. یه وقتایی زندگیش روال عادی داشت. یادمه چند ماه؛ فکر کنم شش هفت ماه بی‌هیچ اتفاق خاصی گذشت. یه روز دیدمش گفتم مهره‌هات تموم شده یا باختی؟ گفت بِرِیکِه! خدا رفته دور بزنه شامپاین بخوره، نفس بگیره. منتظرم برگرده ماتش کنم. سه روز بعدش بار و بندیلش رو جمع کرد عاشق یکی از این زنای فلان شد و رفتند بیابون‌گردی. بعد که پیداش شد یه بچه بغلش بود و یه هه هه‌ی گنده روی لبش. نمی‌شد فهمید مهره‌ش رفته یا مهره زده. به قول خودش وقتی بازی باشه چه فرقی می‌کنه. ناظر سومم نداشتن حتی. شاید هم داشتند. ملموس نبودن ولی غیر از من چندتای دیگه هم بودن که حالشو می‌پرسیدن. بعضی دخترای دانشگاه که چند سال بعدش بچه به بغل هم از زندگیش پرس و جو می‌کردن. نزدیک شدن بهش سخت بود. شایدم محال بود. ممکن بود بتونی تا تو رختخواب هم باهاش بری ولی ازون آدمای نقطه‌سیاه‌دار بود. ازون دسته که نمی‌شه همه‌شونو خوند. یه جاهایی‌شون تاریکه. یه جایی که انگار تمام کائنات (چه کلمه‌ی قلمبه‌ای) توش جا می‌شه. این‌جور آدمان که می‌زنن تو تیپ شطرنج‌بازی. همیشه انگار یه ور ذهن‌شون دنبال یه چیزاییه. خلوتشونم خلوتیه. آرامششون به چشم من و تو آرامش نیست ولی اون نقطه سیاهه که نقطه‌ی ثقل‌شونم هست به‌شون این باورو می‌ده که آب از آب تکون نخورده.
آخرین باری که دیدمش خیلی پیر شده بود. حساب سن و سالشو ندارم ولی پیر بود نسبت به اطرافش. بهش گفتم داری می‌بازی نه؟ گفت «اشتباه کردم. اون موقعی که خدا شامپاین می‌خورد من دنبال مهره‌ها بودم. کاش منم تو بریکا یه شامپاینی، ویسکی‌ای ... یه چیزی لااقل. بعد رو به من برگشت و گفت من فقط یه شاه دارم، مامازل یه چی با من می‌خوری؟»

لینک.نوشت: خدای هزارتو

Labels:



صبح‌ها که آفتاب دو دل بود بین سیاهی و سپیدی بلند می‌شد و می‌نشست روی تخت. نگاهش برمی‌گشت روی من که اسیر خواب بودم و زمزمه‌ی آواز می‌شد

«باده بیار ساقیا تا که به می وضو کنم»

و من می‌پیچیدم توی آن همه سفیدی و گم می‌شدم بین‌شان. جایم می‌کرد توی دست‌هایش «های ساقی!‌ می‌گریزی؟» باز شاپره‌ام بود که پر می‌کشید تا ول کنم بودنم را توی بودنش. آسمان که از خاکستری به سفیدی می‌گریخت، فشارترم می‌داد وقاصدک ِ صدایش مورمور می‌کرد گوشم را «پر کن پیاله را! صدای کفش‌هایش می‌آید» من پرش می‌کردم و سر می‌کشیدیم به یک جرعه. من می‌شدم ساقی ِ مست و او مست ِ‌ساقی. طرب و مطرب بود و خدا که روی پله‌های آخرِ طلوع نگاه‌مان می‌کرد. حنجره‌اش جلا می‌یافت تا نجواهایش رنگ فریاد بیابد

«باده از ما مست شد نی ما ازو/ عالم از ما هست شد نی ما ازو»

Labels: ,


30 May 2008

 تاس


اوایل دلم هوس چیزهای زیادی داشت. گاهی هندوانه، گاهی ماست‌وخیار گاهی هم از فرط شکم‌سیری و دهن دره‌گی یک ویلای بزرگ لب آب با یک ساحل آرام و مردهای نه‌چندان قلچماق. گاهی دلم می‌رفت که سبک ببافم خودم را پرت شوم میانه‌ی دنیایی دیگر. گاهی دیگر هم اصلن نه. دلم همین دنیای خیلی خیلی معمولی را می‌خواست که ارزش طاق زدن با هیچ‌چیز دیگری را هم ندارد.
الان هم همان‌ست. من خسته‌ام. تو چه می‌دانی خسته‌گی یعنی چه. هی پرت می‌کنی تاس را زلش می‌زنی تا برسد پایین و دوباره. هر بار که می‌اندازی‌اش جانم است که می‌چرخد و طنابی که می‌پیچاندش دور گلویم. نگاه نمی‌کنی چرخیدنش را. من نگاه می‌کنم. من می‌بینمش که چه سخت می‌چکاند خودش را بر زمین. تق تق تق... جان می‌کند و سرآخر تَق! و می‌شود دنیای جدیدی که یا در آن برده‌ای یا باخته. باخته‌ایم اما. چه برنده و چه بازنده این نام‌ها و دال‌ها و«ر»‌ها و «ز»‌ها دوای این درد نابه‌سامان نمی‌شود. می‌بینمش که می‌چرخد توی هوا و می‌شمرد تمام کرده‌ها و ناکرده‌های‌مان را. وحشت می‌کنم که نکند در این حسابش آن خوابیدنم را با فلانی ببیند یا آن طبقه‌ی سوم آپارتمان دو تا کوچه بالاتر را. اگر توی چرتکه‌اش پنجم خرداد دو سال پیش را هم بگذارد چه؟ دیوانه‌ام می‌کند. دیوانه‌ام می‌کند و تو عین خیالت نیست. تکان می‌دهی مهره‌ها را. کمک و بیشش می‌کنی. نگاهم می‌کنی. من خم می‌شوم. نگاهت می‌لغزد. راست می‌شوم. نگاهت راست می‌شود. چای می‌خورم. دوباره می‌اندازی. دور ِ اتاق را می‌پایم. لم‌می‌دهی. لیوان را دو دستی می‌گیرم. ابروهایت را می‌اندازی بالا اشاره می‌کنی به میز. لیوان را می‌گذارم روی میز. سیگار روشن می‌کنی. می اندازم سکه را. پوک می‌زنی به سیگار. می‌افتد روی میز. تق تق تق... می‌آیی جلو. خم می‌شوی. نزدیکی. خیلی. موهایم ریخته. پس‌شان می‌زنی. نگاهت نمی‌کنم. نگاهم می‌کنی. چانه‌ام را می‌گیری. می‌خندی. نگاهت می‌کنم. زمزمه‌ می‌کنی :«باختی؟» .

پ.ن: هزارتوی قمار و من در هزارتوی قمار

Labels:


26 May 2008

 کافه دولاویه


عصرها می‌روم و می‌نشینم توی کافه‌ی سر چارراه؛ مثل همه‌ی بیست و هشت روز قبل. دنبال کسی هم نمی‌گردم. جای خاصی هم نیست. می‌روم و می‌نشینم و دفترم را می‌گذارم جلوی رویم. می‌خواستم بنویسم؛ جنون‌وار. همه‌ات را. تا یادم برودت. همه‌ی آن سیصد و شصت و پنج روز را. تمام آن ثانیه‌ها را آن‌طور سنگین و بی‌انفصال بنویسم تا مبادا چیزی از قلم بیافتد. همان روزی که رفتم. بعد از آن که زل زده بودم به درخت آن‌طرف، پشت پنجره‌ی دودی. دو نفر آمدند و نشستند میز بغلی. پسرک تی‌شرت سفید داشت و دخترک آلستارهای نارنجی. می‌خندیدند آن روز. خوش بودند انگار. بعد از آن هر روز می‌آمدند. هم زمان با من. نمی‌دانستم چه می‌گذرد به‌شان بقیه‌ی روز. صبح‌هاشان چطور شب می‌شود و شب‌هاشان چطور صبح. هر روزشان یک‌طوری بود. بعضی روزهای‌شان هم اصلن طوری نبود. نمی‌شنیدم‌شان. از دور انعکاس چهره‌هایشان را می‌خواندم. شاید که نمی‌دیدندم اصلن، من می‌دیدم‌شان ولی.
کمی دلگیر شده این‌جا. از فردا دیگر نمی‌آیم. این دو تا هم اندکی تلخ شده‌اند. نمی‌دانم موضوع آن آلستار نارنجی‌ست یا تی‌شرت سفید. شاید هم پنجره‌های دودی کافه. پسرک چشم‌هایش از یک چیزی برق می‌زد آن اول‌ها. بعد از آن سه روزی که من نیامدم و نفهمیدم چه شد؛ چشم‌هایش اتصالی کرده. دخترک سر به‌هوا می‌زند. همین الان آمدند و نشستند میز بغلی. دخترک به آن طرف خیابان نگاه کرد. من به دخترک. پسر به موبایلش. دخترک قفل کرد دست‌هایش را در هم. پسرک شکر نریخت توی قهوه‌اش. من چیری ننوشتم. دخترک صندلی را داد عقب. پسرک سرش را برگرداند. دخترک رفت. پسرک به درخت پشت پنجره‌ی دودی نگاه ‌کرد. دفترم را بستم؛ همین‌جا تمام شدند. من هم می‌روم. کافه تنها می‌ماند. بی من و آلستارهای نارنجی و تی‌شرت سفید..

Labels:


یک شب بهاری بود. همان شب که ساعت هفت توی خنکای دلچسبِ تاریک رسیدم آن‌جا و از ماشین پیاده شدم. چمدانم را که گذاشتم زمین برای چند لحظه به هیبت غریب مسافرخانه‌ وسط آن مزرعه‌ی بزرگ در بستری از گندم‌های نرسیده نگاه کردم. از آن شب‌های کامل بود. از آن‌هایی که نیاز به قابله ندارند برای زاییدن ِ یک اتفاق.
چمدان را روی تخت باز کردم. هیچ حس واضحی در آن لحظات نداشتم. بی خیال بودم. کمی آزاد. سنگینی و پختگی ِ یک آدم پیر را داشتم. یک پیش‌گو که نفس‌هایش از ریه‌هایی جوان بالا می‌آید. سری به حمام زدم. داغ و مطبوع بود. دوش گرفتم بدون این‌که آوازی بخوانم. فکر هم نکردم حتی توی وان. همه‌ی حواسم پیش قطره‌هایی بود که بدنم را طی می‌کرد. برگشتم و تنم را چرب کردم و روی تختی که وسط اتاق بود زیر تنها پتوی آبی آن‌جا دراز کشیدم. بوی عطر و شمع و سیگار و چوب پیچیده بود توی اتاق. هوا تاریک بود و بادی که از پنجره‌های نیمه باز می‌آمد، شعله‌ها را می‌لرزاند. پرده‌ها تا وسط‌های اتاق می‌آمدند. این طعم ِ جنون‌وار ِ مست کننده‌ی ناخالص و ملس من‌ را در رخوت و صدای باد گم می‌کرد ...<more>

Labels:


04 April 2008

 گل یا شکلات!



‏« هوم... گل! گل بهتر بود یا شکلات؟» رویش را از آینه برگرداند و دستی به صورتش کشید. یک دستش را به کمرش زد ‏و آن یکی را مثل علامت سوال گذاشت زیر چانه‌اش. پر از احساس‌هایی بود که نمی‌دانست اسم‌شان را چه بگذارد ولی در ‏کل می‌توانست بگوید هیجان‌زده است شاید هم گیج؛ گرچه این لغت برای رفتاری که از خودش نشان می‌داد زیادی ‏اغراق‌آمیز بود. سشوآر را روشن کرد و به موهای فرش توی آینه نگاه کرد. نمی‌دانست فکرش کجاها پرواز می‌کند. «چند ‏سال گذشته؟» شاید سه یا چهار سال گذشته بود و حالا خیلی غافلگیرانه دعوت شده ‌بود که برود و کنسرت یک دوست ‏قدیمی را ببیند. «شاید بهتر است نروم!» این پنجمین باری بود که از صبح این جمله را با خودش تکرار می‌کرد و باز هم ‏نتوانسته بود خودش را راضی کند بعد از این همه سال نرود و دوستش را (که به قول خودش مثل برادرش دوست داشت) ‏نبیند.‏
‏«تغییر کرده؟» ده بار چهره‌اش را برای خودش تصور کرده‌بود و بیست بار تمرین کرده بود چطور خودش را کنترل کند. ‏گریه‌اش نگیرد. بیخودی نخندد، چرت و پرت هم به هم نبافد. شاید بهتر بود نمی‌رفت. نمی‌دانست. بلند شد و آن آهنگ ‏همیشگی (همان که هر دوتایشان بلد بودند، همان که بارها برایش زده‌بود) را زیر لب زمزمه کرد [بر گی.سویت ای جان/ کمتر زن شانه/ چون در چین و شکنش دارد/ دل من کاشانه]*. لبخندی زد و شروع کرد ‏به آرایش کردن موهایش و صدایش را بالا برد. خنده‌ای از عمق جانش آمد و نشست روی لب‌هایش. همین بود. قرار بود ‏یک دوست را ببیند و این خوشحالی ِ‌امروزش را کامل می‌کرد. صدای خواندنش یک دفعه قطع شد و خنده‌اش هنوز همان ‏جا روی گونه‌ها و لب‌ها رنگ حسرت به خود گرفت، سکوتی تاریک همه‌ی فضا را فراگرفت. چه‌قدر این احساس برایش ‏آشنا بود. انگار این هیجان را قبلا هم تجربه کرده‌بود. کیفش را گذاشت روی میز و بدون این‌که مطمئن باشد کجا می‌نشیند ‏آرام مثل پری که فرود بیاید روی مبل نشست. این طور محبت به چیزی، کسی را بدون هیچ توقعی فقط به احترام دوست ‏بودن دوست‌داشت. یادش آمد که آن روز، همان روز ِ همزاد ِ امروز توی سه سال ِ پیش موبایلش زنگ خورده‌بود و یکی ‏از آن‌طرف که لحنش به دوست‌ها نمی‌مانست گفته‌بود او دارد زندگی‌اش را به هم می‌ریزد. نفهمیده‌بود از کدام دسته ‏آدم‌هاست. آخرش با لحنی تحکم‌آمیز گفته‌بود دوستی‌اش را جای دیگری خرج کند. یادش می‌‌آمد همان موقع هم روی ‏همین کاناپه نشسته‌بود. گریه نکرده‌بود. افسوس هم نخورده‌بود. فقط دلش ریخته‌بود. بعد زنگ‌زده بود و گفته‌بود نمی‌تواند ‏بیاید. بعد از آن‌هم دیگر گم و گور شده‌بود. دیگر فقط جزئی از زندگی خودش بود. دوست بودنش را برای خودش ‏نگه‌داشته‌بود و شاید گاهی از آن آرزوهایی که برآورده نمی‌شوند بر زبان آورده بود. به ساعت نگاه کرد. نیم‌ساعت دیگر ‏وقت داشت تا خودش را برساند. گوشی‌اش را برداشت و شماره‌ گرفت «یه ماشین می‌خواستم. یه دسته گل رو می‌خوام ‏برام ببرن فرهنگسرای نیاوران. مشترک 332. بله! منتظرم. ممنون.»‏

توضیح‌نوشت: همه‌اش را بعلاوه‌ی آهنگ بانوی خورشید تقدیم کرده‌اند به یک دوست.

Labels:


لیزای عزیزم

نامه‌ات با تاخیر به دست من رسید، امیدوارم برای جواب دادن دیر نشده‌باشد. از آن‌جایی که من در جریان زندگی شما نیستم اظهار ِ نظر برایم دشوار است ولی سعی می‌کنم به‌خاطر دوست‌داشتن تو و ریکاردو خاطرات‌مان را به یادت بیاورم تا ازاین جدایی منصرف شوی.
اولین ملاقات‌تان در مهمانی باغ ِ کارل‌هام بود. مرد خوش‌لباسی بود. وقتی با آن لباس قرمز کوتاه وارد تالار رقص شدی و چشم‌های او روی ساق‌های تراشیده‌ات خشک شد می‌دانستم آینده‌ی شما به هم گره خواهد خورد.
روز تولد جوآن در خانه‌ی کریس را فراموش کرده‌ای؟ چه‌قدر به نظر خوشبخت می‌آمدید و چه‌قدر دوست‌داشتنی‌تر شده بودی. یادم هم هست که تو تنها نشسته بودی و او با دوست تازه‌ی خانم پاک می‌رقصید.
مراسم باشکوه عروسی‌تان هر دو فوق‌العاده بودید. چرا یادش رفته بود حلقه را با خودش بیاورد؟
چهارم اوت سه‌سال پیش را چه؟ که با گریه آمدی خانه‌ی ما و گفتی ریکاردو با بیوه‌ی نیچ رابطه‌دارد.
دو سال قبل را هم که لابد یادت نمی‌رود، رفت به مسافرت و یک‌سال بعدش برگشت. من واقعن متعجبم چطور این‌همه سال با این مردک زندگی کردی، به فرض هم که چشم‌های قشنگی داشته‌باشد. به دَرَک!
طلاق بگیر.

قربانت
سیلویا

Labels:


خنده ندارد احمق! تمامش تقصیر توست. همه‌اش. همه‌ی آن کثافت‌کاری‌ها. تمام آن فکرهای احمقانه. مثلا که چه آن خزعبلات؟ همان دست‌خط‌ها که می‌نوشتی و می‌زدی به دیوار! یادت رفته، هان؟ من ِ ننه‌مرده را بگو چه خیال می‌کردم آدم شدی. ولت کرده‌بودم به امان خدا که منورالفکر شده جان ِ خودش. بدبخت "حسین میرعماد" که یکسر می‌آمد و می‌نشست این‌جا و زل می‌زد به تو؛ و تو هی وِر می‌زدی. ردیف و منظم. آن‌قدر چرند می‌بافتی که شب می‌شد. آخرش بدبخت ذوق‌زده و کور و منگ برمی‌گشت خانه.
از اولش هم دهانت زیادی باز بود. عین سی‌ودو تا دندان پیدا بود؛ مثل الآن. مگر نمی‌گویم نخند مردک. دم از حقوق فلان و بهمان می‌زدی؛ و استغفرالله‌های آقاجان بود که بلندتر می‌شد. بیچاره پیرمرد حق داشت. به خیالت که چه؟ کجای دنیا را گرفتی؟ دلت خوش بود به آن دو وجبی که مانده بود تا بلندگو بیاید دستت. من ِ احمق چه هورایی می‌کشیدم آن وسط‌ها. قند توی دلم آب می‌شد.
همان‌وقت‌ها بود که بلوز آبی کمرنگ پوشیدی و کراوات زدی و نیشَت را باز کردی و برای همیشه تمرگیدی توی این قاب.

Labels:


30 January 2008

 نمایش ِ خون


گاهی می‌آمد سر تمرین. دانشجوی سال آخر عکاسی بود. می‌نشست روی صندلی‌های جلوی سن و من نقش را می‌خواندم. از قصد اشتباه می‌خواندم که اخم کند و بگوید «باز که اشتباه خواندی!» و من می‌پریدم پایین و می‌نشستم کنارش. متن را می‌گرفت توی دستش و شروع می‌کرد به خواندن. محو می‌شدم در صدای مردانه‌اش که پر از اوج بود و فرود و موهایش که تاب می‌خورد توی هوا؛ و چشم‌هایش که آرام می‌چرخید و من در آن عمق نگاه گم می‌شدم. نقش را یادم می‌رفت، همه‌اش می‌شد او و صدایش که سالن را برمی‌داشت؛ او و چشمانش که می‌درخشید. نگاهم می‌کرد و می‌گفت‌ «حواست هست؟» و من حواسم بود به حرف‌هایش نه، به استیل نقش هم نبود. به خودش بود. شش دانگ حواسم جمع ِ او بود.
وسط‌هایش یادم نیست چه شد. کارهایمان زیاد شده بود! نمی‌دانم من رفتم، او رفت! یا یک‌چیزی این وسط رفت. فراموش شد. دیگر حسود نمی‌شد وقت خوش و بِش من با باقی؛ من هم زیرزیرکی نگاهش نمی‌کردم وقت ادیت عکس‌ها. روز نمایش نمی‌دانستم هست یا نه. ولی باید می‌آمد. می‌دانستم می‌آید. مطمئن بودم. رفتم روی صحنه و نقش را خواندم. عالی بودم. بهتر از همه‌ی بارهای قبل. میزانسن سنگین بود. حرکات را از بر بودم. همه‌اش در دو ساعت تمام شد. ولی او نبود. بعد از اجرا تحسین و تبریک بود و گوشه‌های لبم که به‌زور بالا می‌رفت؛ ولی او نبود. نبود که ببیندم وقتی دور سن می‌چرخیدم و می‌گفتم «همه‌مان دنبال بهانه‌ایم برای زندگی. بهایش را دوام می‌آوریم؟» نفهمیده بود خطابش کردم «بهانه‌ی من هر روز به خط خون کشته‌های تاریخ نزدیک می‌شود. عطش و بی‌قراریم را نمی‌شنوی؟» نبود که اوج و فرود صدایم را ببیند که مثل خودش درآمده بود. برگشتم خانه. روی تلفن همه‌ی شمار‌ه‌ها می‌افتادند جز آنی که انتظارش را می‌کشیدم. حتی یک زنگ، حتی یک تبریک.
صبح بود که دوستش سینا آمد دمِ در. حال چندان خوشی نداشت. گفت دو روز پیش که هجدهم تیر بود ریخته‌اند دانشگاه و یک سری را ناکار کرده‌اند، او هم قاطی‌شان بوده. می‌گویند چشم‌هایش دیگر نمی‌بیند. دیگر هیچ‌وقت نمی‌بیند.

Labels:


دستگیره‌ی در تکان خورد و دختری با بلوز و شلوارک سفید وارد اتاق شد. آمد وسط اتاق و خرت و پرت‌هایی که دستش بود را همان‌جا روی میز گذاشت. برگشت تا در راببندد. در را که بست، پشت در ایستاد و نفس عمیق کشید؛ کمی تعلل کرد و طوری دور زد که موهای خوابیده روی شانه‌اش توی هوا رها شدند و باز برگشتند روی شانه‌هایش.
به طرف میز رفت و آن‌را مرتب کرد. هول‌اش داد تا به تخت نزدیک شود. چیزهایی که آورده بود را روی میز طوری چیده بود که برای برداشتن‌اش از روی تخت نخواهد به خودش زیاد زحمت دهد. دستش را برد زیر بالشت و روی آرنجش نشست. بلندش کرد تا زیرش را ببیند. چیزی ندید. قیافه‌اش درهم رفت. دستش را برد کنار تخت و صورتش را خم کرد. نرمی پرده را روی گونه‌اش احساس کرد. دستش که به دیوار خورد سردی دیوار به مذاق‌اش خوشایند آمد. چند ثانیه‌ای کف دستش را روی دیوار نگه داشت و چند لحظه بعد صورتش را به آن چسباند. دستش را تا زیر تخت برد و سر را برای کمک پایین آورد. بالاخره پیدایش کرد. ابروهایش را بالا انداخت و برگشت سرِ جایش خوابید. از لیست کال‌ها آخرین تماس را گرفت.
[دینگ! دنگ!‌دونگ!]
و دوباره .... ابروهایش گره خورد. «هیچ عجله‌ای نیست!» و به میز نگاه کرد. گوشی را روی پتو گذاشت و چند لحظه توی فکر رفت. دوباره شماره را گرفت.
[بووووووووق! بوووووووووووق!]
- جانم!
+ سلام
- سلام، خوبی؟
+ مرسی خوبم! تو خوبی؟ چه خبرا؟
.
.
.
[خمیازه کشید!]
- خوابت میاد؟
+اوهوم!‌خیلــــــــــــــي
- می‌خوای بخوابی؟
+ می‌مونی تا خوابم ببره؟
- آره بیا بخواب.
[نگاهی به میز انداخت.؛ دستمال سفید، تیغ و یک لیوان آب]
+مرسی!
[لیوان آب را برداشت و کمی از آن سرکشید. برش گرداند سرِ جایش]
- پس چرا نمی‌خوابی؟
+ خب تشنشه!
[تیغ را برداشت و به طرف مچ دستش برد. نفس عمیق کشید]
+ فکر می‌کنی خدا اونایی که خودکشی می‌کنن می‌بخشه؟
- نمی‌دونم!‌ ولی فکر می‌کنم خیلی شاکی شه!
+ اوهوم! منم فکر می‌کنم خیلی شاکی شه.
[گوشی را گذاشت بین شانه و سرش و آرام گفت «منم بودم می‌شدم» دستمال را پهن کرد زیر دستش. تیغ را گذاشت رو مچش، نگاهش کرد. دستبندش را باز کرد و گذاشت بالای تخت. دوباره تیغ را روی مچش گذاشت و لبش را گاز گرفت. چشم‌هایش را بست. مژه‌هایش خیس شد و تمام تن‌اش از سوز آتش گرفت]
- خوابت برد؟
+ نه هنوز!
- بخواب دیگه!‌خوابت می‌پره‌ها!
[لبش را دوباره گاز گرفت! به دور و بر نگاه کرد]
+ تو خوبی؟
- آره!‌ شکر!
+ شب به‌خیر.
- شب توام به‌خیرعزیزم.
....
- خیلی دوستت دارم. می‌دونستی؟
[لبخند زد و به مچ‌اش نگاه کرد و به دستمالی که حالا دیگر سفید نبود. قطره‌ای اشک از کنار‌ه‌ی چشم تا گوش لغزید]
+ تو خیلی ماهی!
- ماهی؟
+ قزل‌آلا!
- بیا بخواب!
[خندید]
+ برام لالایی می‌خونی؟
- آخی! ‌آره عزیزم ... لالا ....
.
.
.

Labels:



سرد بود. تا چشم کار می‌کرد برف بود و تاریکی و سرما. مرد آهسته خودش را روی برف می‌کشید تا شاید کمی جلوتر جایی گرم بیابد برای ماندن. رد پاهایی که روی برف می‌ماند، متصل و عمیق در دلش فرو می‌رفت. چشم‌هایش خسته بود؛ لباس نظامی‌اش خیس و کثیف. هیچ ستاره‌ای توی آسمان نبود، نه حتی ماه. کوله‌اش که افتاد، خم شد تا برش دارد. دیگر توانی نداشت که بلندش کند و روی دوشش بگیردش. چند قدم به دنبال خودش کشید و سرآخر رهایش کرد.
دندان‌هایش را به هم فشار می‌داد و اشک‌هایش را که از درد روی گونه‌های یخ‌زده‌اش می‌لغزید، با پشت دست‌ای که حالا دیگر از دستکش درآمده بود پاک می‌کرد. در فاصله‌ای نه چندان دور، لرزش آسمان را دید. چیزی شبیه به گرما یا دود. چشم‌هایش را باز پاک کرد و از دیده‌اش متحیر شد. با شوق بی‌نهایتی خودش را کشید به سمت آن معجزه. کلبه‌ی کوچک و گرمی درست وسط آن بیابانِ سرما نشسته بود. پشت ِ پنجره ایستاد و نگاهی به داخل آن انداخت. درون آن کلبه‌ی چوبی و کوچک، زمینه‌ی بزرگ و سفیدی بود؛ با ستون‌هایی بلند و چراغ‌هایی روشن. درست در وسطِ آن چنگ‌ای بزرگ بود و دختری با موهای تاب‌دار قهوه‌ای و لباس قرمز بلند در حال نواختن.
مرد به صدای چنگ گوش می‌داد. مسحور کننده بود. دست‌ها روی تارهای چنگ آرام و متین می‌رقصیدند. مرد ایستاده‌بود پشت پنجره و به درون نگاه می‌کرد، دختر چنگ را می‌نواخت و نوای چنگ پرواز می‌کرد و دور اتاق می‌نشست. گویی نقطه‌ی ثقل عالم جایی درست در تلاقی گوش‌های مرد و دست دختر شروع می‌شود و در تابِ موها و سرخی پیراهن پایان می‌یافت. دختر می‌نواخت و یک ‌لحظه هم به اطراف نگاه نمی‌کرد. مرد هم ایستاده در تاریکی برف و شب غرق آن دوشیزه‌ی بلندقامتِ قرمز پوش و چنگش بود وسط آن تابلوی سفید...
خورشید که نم نمک از پشت کوه‌های مشرق بالا می‌آمد، مرد را یافتند که با چشم‌های باز در میانه‌ی برف ایستاده جان باخته‌بود.

پسا.ن: چنگ همان هارپ است. نوعی ساز موسیقی.

Labels:


از صفحه‌ی بیست و چهارمِ دفترچه‌ی خاطرات [با بند ظریف چرمی] -ِ یک پزشک:


-: علی کجاس؟
=: علی؟
-: علی ستاره‌ای
[قلبم ریخت. ماندم در جواب سیمای پنج و نیم ‌‌ساله که سراغ علی شش ساله رو که همین چند وقت پیش شاهد خاکسپاریش بودم از من می‌گرفت، چی بگم]
=: علی رفته یه جای دیگه.
-: می‌خوای بگی پیش خدا؟ مژده می‌گه علی مرده.
[همیشه متنفر بودم از اینکه مرگ رو رفتن به پیش خدا قلمداد کنیم. خدایی اگر وجود داشته باشه همه جا هست. قرار نیست با مردن پیشش بریم. فارغ از تمام بحث‌های معاد و خداشناسی باید برای دختر پنج و نیم ساله‌ای که توی اتاق ایزوله خوابیده‌بود و همین امروز و فردا غزل خداحافظی رو می‌خوند جوابی پیدا می‌کردم. جوابی که غبار دین و کهنگی نداشته باشه. جوابی که ذهن پنج و نیم ساله‌ی سیما درکش بکنه. سیمایی که دو ساله با مرگ دست به گریبانه و خودش چندان هم بی‌خبر نیست از اوضاعش و هر روز کانت سلولهاش رو به پزشک‌های بیمارستان می‌گه . ازشون در باره‌ی ای ال ال سوال می‌کنه و الان روبروی من، منی که از مرگ می‌ترسم، منی که مرگ رو نمی‌فهمم، دراز کشیده و من از پشت ماسک و شیلد و دستکش، قصه براش آوردم تا دردهاش خوب بشه و باید به سوالش جواب بدم]

=: نه! پیش خدا که نه ... نمی‌دونم سیما. هر کسی یه اسمی‌ واسش میذاره. مثلا من اگه اینجا نباشم، تو ممکنه فکر کنی رفتم پارک، علی ستاره‌ای اگه بود فکر می‌کرد رفتم شیرینی سرای لادن، مژده ممکنه فکر کنه من مُردم ... هر کسی یه چیزی می‌گه و من ممکنه رفته باشم پشت دیوار که باهات قایم موشک بازی کنم.
-: علی پشت دیواره؟
=: شاید. شاید هم نه. من می‌دونم علی رفته و احتمالا به این زودی‌ها بر نمی‌گرده آخه اونجا داره بهش خوش می‌گذره.
-: تو از کجا می‌دونی که داره بهش خوش میگذره؟
=: دوستم علی رو دیده. چند وقت پیش.
-: دوستت کیه؟
=: تو نمی‌شناسیش. فقط من می‌شناسمش
-: حالا اسمش رو بگو.
[ذهنم خالی شده بود. داشتم برای سیما دروغ می‌بافتم. هیچ دوستی هیچ‌وقت این‌طور دلداری‌ام نداد که علی ستاره‌ای... جرقه‌ای برای ثانیه‌ای. اردشیر گفته بود اگه گذرش افتاد اون طرف‌ها بهش سر می‌زن]
=: اسم دوستم اردشیره. می‌شناسیش؟
-: نه. نمیاد اینجا؟
=: نمی‌تونه بیاد. آخه فقط من می‌بینمش. یه کم سخته گفتنش دیگه...
-: می‌فهمم... همونطوری که فقط اون علی رو می‌بینه.
[از ته دل خندیدم. خودش کارم رو ساده کرد. دلم خواست بغلش کنم]
-: چرا می‌خندی؟
=: چون تو خیلی باهوشی سیما. دلم خواست محکم بوست کنم. از این لباسا که در بیام این کارو می‌کنم.
-: علی ستاره‌ای اونجا چی‌کار می‌کرده؟
=: داشته تو کوچه دوچرخه سواری می‌کرده. دندونش هم در اومده بوده.
[اشک از پشت عینک و ماسک و شیلد راه گرفته بود پایین. علی با دندان افتاده‌ای که جای خالیش خجالت زده‌اش می‌کرد. با اون دستهای نحیف حالا زیر خروارها خاک... باید خودم رو کنترل می‌کردم]
-: اونجا کوچه هم داره؟
=: آره عزیزم. همه چیز داره.
-: مژده می‌گه علی رو گذاشتن زیر خاک ...
[دلم خواست مژده رو کتک بزنم. خدایا! چه جوابی به ترس سیما از خاک و ترس و تنهایی بدم؟ من که خودم می‌ترسم. من که خودم کابوس مرگ و خفقان دارم. یاد دروغ شیرین پدر افتادم؛ وقتی که پدر نزدیکترین دوستم فوت شد.]
=: یه رازی هست سیما ... باید بهم قول بدی به کسی نگی
-: قول می‌دم
=: زیر خاک یه در هست سیما. هیچ کس نمی‌بینه. جز اونی که می‌ره اون تو. یه در هست که باز می‌شه و می‌تونی ازش بری اونجا که علی رفته.
-: راست میگی؟
=: اوهوم! اما به کسی نگو.
-: یعنی علی از اون در رفته؟
=: آره معلومه وگرنه چطور می‌رفت؟
-: راست می‌گی؟
=: آره عسلم! مثل من که از این در بیرون می‌رم و تو نمی‌دونی کجا ... فقط می‌دونی رفتم...
-: چه عجیب. اینقدرا هم ترس نداره‌ها...
=: اوهوم!
-: قصه بگو که بخوابم پس!
=: یکی بود یکی نبود...

Labels:



غروب تا طلوع؛ طلوع تا غروب


غلیظ شده طعم هوای سرخ و نارنجی با سرما. مچاله‌ شده‌اند برگ‌های اواخر پاییز کنار پاهای رنگارنگِ رهگذرانِ مارگونه بر پیاده‌رو. چه آرام و خسته می‌خزد روی سنگ‌های کاشته شده، بدون توانی برای تجاوز به سختیِ کسل‌کننده‌ی راه. چون وصله‌ای ناجور ازین جماعتِ خوشبخت جمع شده‌ام در سیاهیِ لباسم و هراسناک می‌گریزم از تشویشی که دست دراز می‌کند برای ربودنم. و باز خورشید است که غرق می‌شود در غرب و رنگ می‌بازند صورتی‌ها و آبی‌ها در این وداعِ شیشه‌ای روز. دوش‌های زرد روشن می‌شوند و بلندترمی‌شوند دیوارهای دور و بَر برای جا دادنم در چاهی به عمق زمان. جای قوه‌ی گرم و کتاب و مبل راحتم را توالی قدم‌هایی آهنگین گرفته در این ساعت. این تاختن بر زمان متقاعدم می‌کند که پا به پای سیاهی ِ مرددِ شب که می‌آید و می‌پوشاند چراغ‌ها را در حرکتم. جز شب نمی‌تواند حل کند این تیرگی رخنه کرده در جانم را در خود. این جدائی از زمین و زمان و افتراقی که دور می‌اندازد سیاهی و کپک‌زدگی‌ام را از دنیای آدم‌های صورتی و نارنجی.
وارد خیابانِ‌هجدهم می‌شوم. تاب می‌خورد سکوت روی پنجره‌ها و تصویر ناانسان‌وارِ من، محو می‌شود در لحظه، روی شیشه‌هايِ کدرِ شب. چنان ملال‌آور و نامسطح چنگ انداخته‌اند به دورِ زندانیانِ خوابیده در درون‌شان که نه بوق‌های چندش‌آورِ ماشین‌ها و نه عوعوی سگان می‌تواند برهم زند رویاهای ساختگی ِ نقش‌زده شده با این زمختی را. سخت دور می‌زند بدنم را هوای یخ‌زده؛ چنان غلیظ و متراکم که گویی جزئی شده‌ام از سرما، از تاریکی. ذوب می‌شوند سایه‌ها در بسترهایشان بی‌آنکه ردی بیاندازند یا حتی جای پایی. چنان ترسناک و عظیم می‌شود شی‌ای کوچک که ناگزیرم از ترسیدن و پناه بردن به شب از شب، وقتی گریزِ دیگری نیست.
بعد از خیابان بیست و دوم ایستگاه ِ «کارونیال» است. جاهای متروک، همان‌جاهایی که خبری از آدم‌های مصمم و قدم‌ها محکم نیست، ناآرام‌هایی چون من را دعوت می‌کند برای شب‌نشینی، برای نشان دادنِ پوسیدگی و بی‌مصرفی یک آدم. برای به رخ کشیدنِ آینده‌ی نخ‌نما شده. شلاقِ باران بر سر و صورتم می‌کوبد. آن طرف خبری نیست. همه خوابیده‌اند در رکودِ شب. توی کارتون‌ها یا پشت ستون‌ها. می‌ایستم لبه‌ی سکو. «من» ایستاده روبرویم و نگاهم می‌کند. گلوله‌ای آتشین می‌جهد از قلبم به صورتم و تمام بدنم را عرقی سرد پر می‌کند. به هم نگاه می‌کنیم. دو ریل بین‌مان جاخوش کرده؛ و من بعد از شش سالِ لعنتی این طرف ایستاده‌ام. من ِ شش سال پیش مصمم و جدی بر زندگی می‌تاخت بر احساس و خواستن‌اش. خودش بود و آینده‌اش که می‌فشرد در دست‌های گرم از غرورش. حالا چه؟
چه مغرور بودم و سرشار از زندگی گاهِ حرکت و صدای قطاری که می‌پیچید توی گوشم، و افسوس که وارونه گرفته بودم خط پایان را. او آن‌طرف ایستاده و حرکت می‌کند درست موازیِ من، می‌ایستد و برمی‌گردد. سال‌هاست که توازی‌مان جاودانه شده‌است. گیر کرده‌ایم در این خط سیر محدود خودمان. پلک‌هایم خیس می‌شوند و می‌افتند و با گشودن‌شان صفحه‌ی روبرو پاک می‌شود از «من». باز بین من و خودم فاصله‌ای نمی‌ماند جزتن‌ام که محکومش کنم به خسران‌ِ این‌ سال‌ها.
راه می‌افتم به سمتِ‌کوچه‌های جنوبی. از آن‌طرف سکو صداهای فریاد می‌آید و نعره، و بادی که می‌پیچد بین ستون‌های رنگ و رو رفته‌ی ایستگاه. گوش‌هایم را می‌پوشانم و پنهان می‌شوم در سایه‌های دیوار برای فرار از نورهای ِ زرد ِ شب. پلِ «سیتوان» است. آرام مثل همیشه. خوابیده در انعکاس‌های آبی و نرمه‌های باران روی سنگ‌های قدیمی‌اش. صدایی جز ریتم دردآور ِ‌ قدم‌هایم نیست. سنگین می‌شود هوای راکدِ‌ پل با ورودِ کفش‌هایی مردانه و قدم‌هایی چالاک. چه ترسناک است آوازهای زندگی در سیاهپوش ِ ظلمات. قدم‌های خسته را تندتر می‌رانم. تندتر. تندتر. تندتر. صدای پشت سر هر لحظه بیشتر لمسم می‌کند، و من به مرز دویدن نزدیک می‌شوم. انتهای کوچه سکوت دوباره همه‌جا را پر می‌کند، باران خیس‌تر می‌بارد و تنها تنِ لرزان ِ من است که در میانه‌ی راه ایستاده و نایی برای رفتن ندارد. حتی یک قدم. جایِ امن می‌خواهم. خسته‌ شده‌ام ازین شب، از فرار. دلم می‌خواهد ببندم چشمانم را برای چند دقیقه. اما کجا؟ صدای به هم خوردنِ دندان‌ها مغزم را سِر کرده. کجا را دارم که بروم در این پرده‌ی آخرِ شب. در این آرامشِ ساختگی دیوارهای سنگی، در این متروک‌وار زندگی‌های کارتونی.
«وِنکا» مزخرفات قشنگی بلد بود. می‌شد وراجی کرد تا صبح در مورد چیزهای صورتی و پنبه‌ای. می‌گفت که همه‌اش یک شوخی‌ست. زندگی را می‌گفت... وقتی رفتم پشت سرم را هم نگاه نکردم. او هم رفت و گُسلی افتاد بین‌مان، گسلی به بزرگی زمان‌های از دست‌رفته. با همه‌ی این‌ها، همیشه نشسته یک‌جایی در ذهنم، کنار همان شومینه‌ی گرم و خوش‌ساخت. ساز می‌زند و به جدی گرفتن زندگی‌ام می‌خندد. «وای ونکا» ... ساعت از سه گذشته... تلنگری می‌زند تکه سنگی برای بر هم زدن‌ِ تعادلم، یا نهیبی‌ست برای واژگونی. «می‌روم»
ده دقیقه‌ی بعد آن‌جایم، درست روبروی عمارت سفیدشان ایستاده‌ام و به اصالت و خمیدگی‌ِ منحنی‌های دوست‌داشتنی‌اش حسادت می‌کنم. به سمت زنگ می‌روم «نه....» شاید نخواهد ببیندم. اوضاع عوض شده. حتما نمی‌خواهد. نگاه می‌کنم به «دَر» و قدم‌هایم را می‌چرخانم تا فرار کنم از آن مرزِ جدا کننده‌ی من از خیالم. بیست و یک، بیست و دو... چه زود می‌شود دور شد از باریک‌های اتصال. چه آسان حفر می‌کنیم چاهی را برای جدایی‌های بی‌بازگشت. سوتِ قطاری را می‌شنوم و برمی‌گردم.
این «دَر». تصویر ذهنیِ‌من پشت این در ایستاده، همین درِ سفید که بین من و گرما و موجِ آرامِ اتاق فاصله می‌اندازد. دستم را نشانه می‌برم به سمت زنگ و به در خیره می‌شوم. « اگر نخواهد... اگر نخواهد... فراموشم کرده، نبخشیدتم» در ذهنم زندگی کرده تمام این سال‌ها ولی من چه؟ وِنکایِ من دوئی‌ای با من ندارد. جزئی از من است در تمام لحظاتِ بودنم. در دور دست‌ترین جاهای زندگیم. بی‌تکلف و بدون حرفی آمده و نشسته آن‌جا و هرازگاهی برایم ساز می‌زند. حتی وقتی در قله بودم و کسی نبود که نجاتم دهد. حتی در تنهایی‌های جاده‌ایم، در بی‌کس ترین زمان‌هایم. وِنکای این در عبور زمان را روی تن‌اش حس کرده. ونکای من اما هنوز شش سال تا امروز فاصله دارد.
دستم را مشت می‌کنم و به آرامگاهِ گرمش می‌فرستم. چشمانم را دور می‌زنم و روی پاشنه‌ی کفشم رقص‌وار می‌چرخم. هوا آرام آرام روشن می‌شود. یک‌جور سرمای روشنی منافذم را تطهیر می‌کند از زندگی. خورشید بایستی بالا بیاید بس‌که لزوم این روشنایی شدید است. آدم‌ها تک تک توی خیابان پیدا می‌شوند.

Labels:



آخرین ریتم آهنگ که شروع شد به نواختن، «سینامو» پایِ راستش را توی هوا بالا برد و روی پای دیگر آرام چرخید. نور سالن روی لباس سفیدش می‌درخشید و حریرهای بلندش توی هوا می‌رقصید. دستهایش را بالا برد و پایش را خم کرد تا تکیه دهد به پای دیگرش. عرض سِن را پیمود و دوباره برگشت؛ این‌کار را سه بار تکرار کرد و همراهش دست‌ها و پاها را با ظرافت و نرمی ِ‌تمام تکان می‌داد.لحظه‌ی آخر چرخی زد و دست‌هایش را باز کرد. پای چپش را بلند کرد و درست رو به تماشاچیان خم شد.صدای تشویق دست‌ها که تمام شد. چشم‌های سینامو هنوز بسته بود. تلویزیون را خاموش کرد و به درخت‌های پشتِ پنجره نگاه می‌کرد.

Labels:


هوا کمی مسموم بود، حرف‌های پدرم توی سرم تکرار می‌شد؛ آن‌ها می‌کشند، آن‌ها ما را می‌کشند به اتهام ...
چشم‌هایم سیاهی می‌رفت، پاهایم سست می‌شد، نه حتی توانی بود برای یک قدم به جلو. پدرم می‌گفت مرد باید که ایستاده بمیرد. حتی اگر مرگ شب به سراغش بیاید. حالا این ویرانی که گریبان‌مان را گرفته، این ضجه‌هایی که توده‌مان می‌زنند و به اطراف می‌دوند. این‌ کودکانی که بی‌پناه می‌مانند.
پدرم می‌گفت باید این سهم از زندگی را بپردازیم برای چیزهایی که به دست می‌اوریم. می‌گفت نسلی که ویرانی را می‌بیند ارزشش کم‌تر از آنست که بتوان از آسایش این‌جا گذشت. دشمن حالا نزدیک‌تر بود. درست همان روبرو...
تا چند قدمی آمده بود... چیزی برای دفاع نداشتم. من به سمت مرگ می‌رفتم.
پدرم می‌گفت آن‌ها ما را می‌کشند به اتهام مورچه بودن.

Labels:




Today's Pic





About me

I am not what I post, My posts are not me. I am Someone wondering around, writing whatever worth remembering.




Lables

[ کوتاه نوشت ]

[ شعر نوشت ]

[ فکر نوشت ]

[ دیگر نوشت ]

[ روز نوشت ]

[ نوروز نوشت ]

[ از آدم‌ها ]

[ ویکند نوشت ]

[ داستان نوشت ]

[ ابوی ]

[ انحناهای عاشقانه ]

[ خاطرات بدون مرز ]

[ فیلم نوشت ]



Archive

December 2004
April 2006
August 2006
October 2006
November 2006
December 2006
January 2007
February 2007
March 2007
April 2007
May 2007
June 2007
July 2007
August 2007
September 2007
October 2007
November 2007
December 2007
January 2008
February 2008
March 2008
April 2008
May 2008
June 2008
July 2008
August 2008
September 2008
October 2008
November 2008
December 2008
January 2009
February 2009
March 2009
April 2009
May 2009
June 2009
July 2009
August 2009
September 2009
October 2009
November 2009
December 2009
January 2010
March 2010
April 2010
May 2010
June 2010
July 2010
August 2010
September 2010
October 2010
November 2010
December 2010
January 2011
February 2011
March 2011
April 2011
May 2011
June 2011
July 2011
August 2011
September 2011
October 2011
November 2011
December 2011
January 2012
February 2012
March 2012
April 2012
May 2012
June 2012
July 2012
August 2012
October 2012
November 2012
January 2013
April 2013
June 2013
July 2013
August 2013
September 2013
October 2013
November 2013
January 2014
February 2014
March 2014
September 2014
December 2014
October 2016
November 2017
March 2018
December 2018


Masoudeh@gmail.com