31 December 2006

 خودت و خودت !


انقدر سرد بود كه مجبور شدم كاپشنمو دربيارم


اصل عقل گرايي:وقتي بدنت مي فهمد به چيزي غير از خودش نمي تواند متكي باشد ،تمام تلاشش را در درست ترين جهت مي كند تا با عامل بيروني مقابله كند يا تطابق ايجاد كند ، درست مثل خودت ،روحت و فكرت

Labels:


30 December 2006

 بي نهايت


بگذار فكر كنند در بي نهايت دور به هم مي رسند
دل خوش دو خط موازي
نهايت ندارد

25 December 2006

 آه،كي بورد !


اين انسانها هستند كه تحصيلات آدمها را متوجه مي شوند براي كتابها،هيچ تفاوتي بين آدمها وجود ندارد
+
حد تكامل صددرصد، نسبي است؛تاريكي كامل براي تو از آن حدي آغاز مي شود كه توانايي تشخيص محيط را با چشم از تو مي گيرد
+
نويسندگان چهار نوعند،آنها كه مي فهمند چه مي نويسند وديگران نوشته هاي آنها را مي فهمند،آنهايي كه مي فهمند چه بنويسند و ديگران نمي فهمند چه نوشته اند،دسته سوم آنهايي كه نمي فهمند چه مي نويسند و ديگران نيز آنها را نمي فهمند و چهارمين دسته كه نمي فهمند چه مي نويسند وديگران نافهميده هاي نوشته شده آنها را مي فهمند
+
برف بود،ليز خورد،مُرد
+
بزرگ نعمتي است كي بورد كه فعلن از آن محرومم

Labels:


21 December 2006

 شب يلدا


مهر رخشا نکوترين چهر است
شب يلدا تولد مهر است
اين همايون شب خيال انگيز
هست در آخرين شب پاييز
سيخ و بن در حماسه گسترده است
در نهادش حماسه پرورده است
لفظ يلدا اگر چه سريا نيست
شب مهر آفرين ايرانيست



پ.ن:نمي دونم اين شعر تعلقش به كي مي رسه ولي نمي توان قشنگ بودنش را منكر شد از لحاظي كه در بيان خوب مي چرخد و كمي شايد نوستالوژي است (عجب من گيري دادم به اين نوستالوژي!! حالا كجايش را ديديد ، مانده هنوز...) ، جالب است هنگامي كه شب يلدا بيدار مي ماني يا كنار سفره نوروز مي نشيني يا از روي آتش مي پري و مي خواني و به خاطر مي آوري كه پيشينيانت ، نياكانت هر سال كنار هم جمع مي شدند حتي در بحبوحه جنگ ...
و اين باد مي اندازد در غرورت نه از نوع خودبينانه اش از نوع اصل و نصب دارش
يك جور حس دروني اصالت

Labels:


20 December 2006

 نوستالوژي


يك ساعتي هست دارم هزار تو را مي خوانم و نوستالوژي ام زده بالا ، حالا دلم مي خواهد بشينم زير درخت بيد و غروب را نگاه كنم با
كلاغهايش



وقتم مي رود
پ.ن:دلم براي خيلي چيزها آه مي كشد ، بيشتر ازينكه نوستالوژي باشد از بي نوستالوژيكي است ، انگار نه گذشته اي بوده و نه آينده اي ، جز حال زماني براي من نيست ، اين تاسف مي آورد وقتي حس مي كنم چيزي نيست كه وطنم باشد ...
شايد هم باشد ، بايد بروم زير بيد تا آفتاب نرفته شايد وطنم را آنجا چال كرده باشم

اينجايي كه هستم يك نوع سكوني حاكم شده ، همه چيز آني پديد مي آيند و نابود مي شود ، بي هيچ هدفي بي هيچ شوري ، انگار محكومي به داشتن بودن و رفتن
اينجا بودن معنايش از دست رفته يك جور حس خام نبودن در پندار مي آيد گويي همه چيز از آغازدر عدم شكل بسته و خوابيست بس سنگين اين دنياي وارونه
نشانه هايي كه پديد مي آيند رفته رفته محو مي شوند و نمي دانم چند باره پارچه زمان را گز نكرده بزاز تقدير ، اينجايم با ذهنهايي ناشكيب ، با جنگهايي بي دليل ، گويا يك جور بي دليلي بر همه افتاده ، چشمها طور ديگر مي بيند و گوشها جور ديگر مي شنوند
فراموش شده بودن براي بودن و جاي آنرا نبودن براي ماندن گرفته ، انسانها گاه گاه مي روند و مي آيند و در اين سطح چيزي كم نمي شود
سايه افكنده غروب بر سر مردمي كه آنرا آفتاب مي پندارند و چشمهاشان خو گرفته به تاريكي
اينجا هيچ چيزي نيست مي جنگي نه براي اينكه پيروز شوي براي اينكه جنگيده باشي
از ياد رفته د كه چه مي خواستند كه چه قرار بود ،‌حالا فقط همان است كه بود ، جنگ جنگ است تا ابد و تويي كه آرمانت شده جنگ
وسيله را كرده اند هدف ، هدف را گذاشته اند در پستو
گهگداري كه به اطراف بچرخي و باز كني آن چشمت را كه بسته شده روي آن چيز كه بايد ديده شود مي بيني كه لحظه زندگيت تو را وامي دارد از بلند انديشيدن و دانستن اينكه تو براي لحظه نمي زي اي ،‌تو يك عمري كلاديوس
برخيز كلاديوس ، اين بي هدفي امانت را مي برد ، بد به روزت مي آورد ، متلاشي ات مي كند
چشمانت را براي من نگشا براي خودت بگشا
كلاديوس آرام باش
تو تنهايي
تو ايماني
تو تمام مني
مرا ببر به خاطر خودت ببر ، به خاطر سيتاروس ببر ، اينجا دق مي كنم
از بي چيزي رگهايم پر آب شده ببين ...
مرده ام كلاديوس
مرده ام
اگر تو هم بميري (!) آرام آرام
سيماروس مي ميرد و تالروس ، باراتا خيلي كوچك است
بلند شو
مي خواهي انقدر بنشيني تا جان بدهم تا جان بدهي
...
بشكن آن سكوت لعنتي را
آفتاب رسيده نوك خانه آبلوموف
كلاديوس باز كن چشمانت را
كلاديوس بيدار شو
كلاديوس مي شنوي؟.....
نمي شنوي !.....
....كلاديوس...
....
...
.

Labels:


09 December 2006

 لذت زندگي


لذت زندگي همان زندگي كردن خويش است در چارچوب حفظ اطرافيان

Labels:


03 December 2006

 ژان بودريار


پيش نوشت : آنچه مرا ترغيب به نوشتن در ادامه كرد ، نه ادامه بحث بود بل اشاره امير پويان شيوا به بودريار بود كه مرا بر آن داشت باز در گوشه و كنار ذهنم گذري بر اين فيلسوف باهوش و صاحب ايده فرانسوي بيندازم، در اصل اين ادامه بحث نيست ديد كلي به رسانه و نظريات بودريار است .

براي كساني كه مي خواهند بحث را دنبال كنند :

پيش بحث:

1. هرجا تصویری هست، اخلاق نیست ـ امیرپویان شیوا
2.اضطرابِ عکّاس اخلاق‌گرا (یا «عکّاس چشم‌هایش را نمی‌بندد») - ساسان م. ک. عاصی
3.اخلاقِ عکس - امیرپویان شیوا
4.انهدام تصویر بی انسان / انهدام انسان بی تصویر - نگین احتسابیان
5.کل به جزءمسعوده هاشمي

6.تصاوير پارادوكسيكال –امير پويان شيوا


ژان بودريار فيلسوف و جامعه شناس فرانسوي از سويي وارث تفكرات ماركسيستي است و از سوي ديگر با الهام از نظريات لوهان در زمينه رسانه نظريات منحصر به فردي را ارئه داده است .در تعريف تفكر پست مدرنيسم كه تمام زواياي زندگي انسان را تحت تاثير قرار داده، رسانه تاثيري دو چندان يافته است .تفكر پست مدرنيست در اين تفكر كه رسانه ها بازتاب واقعيت هستند تزلزل ايجاد مي كند ، و اين مفهوم را تقويت مي كند كه آنچه ما واقعيت مي پنداريم نوعي از نگرش يك رسانه به آن موضوع است ، در اين ژانر ابژه تبديل به سوژه مي شود ، مي توان اين طور بيان كرد كه به تعداد شبكه هاي موجود و تصوير ها مي توان واقعيت را به اشكال مختلف ديد .شبكه ها در نوع پسا مدرني بيش از وظيفه انتقال پيام وظيفه چگونگي را بر عهده دارند و حال ديگر رسانه همان انتقال پيام نيست كه تعيين كننده نوع و نحوه آن است .

آنچه بودريار در زمينه رسانه به آن اشاره دارد مفهوم واقعيت مجازي است .او مدعي شد ما در عصر Simulations هستيم و جهان را يك Hyper Reality معرفي مي كند .او جهان واقعي را جهان مجازي معرفي مي كند و معتقد است جامعه از مرحله Metallurgic به مرحله Simulation رسيده است .اين نوع نگرش به نشانه ها تفاوت آشكار واقعيت وو نشانه را از ميان بر مي دارد .به ديد بودريار در رسا نه ها تصوير واقعي و سرگرمي در هم ريخته و تصوير واقعيت را هويتي مجازي بخشيده تا آنجا كه اخبار سياسي نيز به مثابه تفريح و سرگرمي است و ماجراهاي واقعي و جنگ و كشتار به نمايشنامه هاي ملودرام يا تراژيك تبديل شده است .و اين به هم پيوستگي فرهنگ و سياست و تفريح تا جايي پيش مي رود كه Infotanement پديد مي آيد . كه تركيب information و infotanement است .در اين حال مرز بين تمام واقعيات به هم مي ريزد و نمي توان حدودي آشكار براي آن در نظر گرفت .


بودريار در زمينه جنگ در خليج فارس نيز همه چيز را به ديده ترديد مي نگرد و آنها را نمادي از تجسم مي خواند و اين سوال را در اذهان بر مي انگيزد كه جنگ خليج فارس يا جنگ رسانه ؟ همينطور در روند 11 سپتامبر نيز موضع مشابهي را اتخاذ مي كند و سعي در نشان دادن اين نكته داردكه آنچه بيش از 11 سپتامبر خشونت آميز است سعي ايالات متحده در اعمال ديدگاههاي خود بر جهانيان از طريق رسانه است .جهاني شدن درست مانند استعمار از طريق زور پيش مي رود و اگرچه آمريكا افغانستان را براي مبارزه با تروريسم بمباران مي كند، غافل ازين است كه افغانستان وطن تروريسم نيست يا گوشهايش را به سوي ديگري چرخانده (!).قربانيان جهاني شدن به مراتب بيشتر از كساني است كه از آن بهره مي برند و اگر اين آزادي در پي جهاني شدن به دست گروهي برسد مدتي بعد آنرا دفع خواهند كرد .

اين نتيجه جهاني شدن امريكايي است كه بر مردم جهان تسلط مي يابد و آزادي آمريكايي را فرياد مي زند ، در جنگ خليج ، ويتنام و و و صحنه ها و فجايعي از امريكا و جود داشت كه با سكوت رسانه ها و يا ناديده گرفتنشان روبرو شد ، اينجا واقعا معناي مسلم دنياي Simulations براي من نمود پيدا مي كند .


محوري ترين كتاب بودريار "مبادله نمادين و مرگ" است ولي آنچه مرا از آثار او بيشتر جذب مب كند نوع تفسيرش از ايالات متحده با كتابي تحت نام " آمريكا " است . جالب اينكه در روند انتشار اين كتاب نيز هيچ يك از ناشران آمريكايي حاضر به چاپ آن نشدند تا بعدها توسط يك ناشر انگليسي اين كتاب به چاپ رسيد .او آمريكا را نوعي Utopia ‌ مي بيند و آنرا با عنوان "نه رويا نه واقعيت "تفسير مي كند در كتابش چنين مي نويسد :" در اينجا از هرگونه ژرفايى نجات مى يابيد ، يك جور بى طرفى برجسته، متغير و سطحى، چالشى در برابر معنا و ژرفا، در برابر طبيعت و فرهنگ، نوعى فضاى متورم بيرونى، بى هيچ مبدأيى، بى هيچ نقطه مرجعى"

بودريار دنيا را نشانه اي از واقيت انگار مي كند و آمريكا را نمودي از ديزني لند مي داند كه در آن هرچيز قبل از وقوع در رسانه تجربه شده اند در كتابش مي خوانيم كه هنگامي كه سوار ماشين مي شويد خود را بازيگر فيلم مي پنداريد كه در اين صحنه بازي مي كنيد آنجا همه چيز آرماني است ; خيا بانهاي تميز ، ترافيك آرام ، فرهنگ طرح ريزي شده و ...

او اين كشور را "پايان" مي بيند چرا كه آرمانها در آن به تحقق پيوسته اند .

بودريار از "زندگي كردن تله ويزيون و تله ويزيوني كردن زندگي" سخن مي گويد او دال و مدلول را هر دو به يك ميزان درگير در اين گرداب نشانه و شبيه سازي مي داند . تله ويزيون به ديد او همان نقشي را كه سلولهاي بنيادين در بدن دارند براي خانواده ايفا مي كند .كه آنها آزادانه تسليمش مي شوند .

او كه جهان جديد را حهاني Simulated (شبيه سازي شده) مي داند ، معاني را در اين روند دچار يك Hyper Reality ‌ تلقي مي كند ودر آخر آنچه بودريار در تبديل ابژه به سوژه بيان مي كند در چهار مرحله صورت مي گيرد :

1. بازتاب واقعيت پايه و اوليه

2. تحريف واقيت پايه و اوليه

3.غياب واقيت پايه و اوليه

4. هيچ ربطي به واقعيت پايه و اوليه ندارد كه اين هنجار همان Simulation مورد نظر بودريار است و به عبارتي مي توان گفت جايگزيني سوژه به جاي ابژه.


+

آنچه بيش از پيش ذهن مرا درگير خود كرده هويت مستقل رسانه به عنوان يكي از وجوه مثلث ارتباط است ، پيام دهنده - پيام گيرنده و رسانه . رسانه چنان شخصيتي بروني پيدا كرده كه خود به عنوان ضلعي ازين مثلث مستقل شده و كاراكتر خود را ايفا مي كند ، معنايي به پيام مي دهد يا معنايي را از آن مي گيرد ، نمي توان تاثير دهنده پيام را در نظر نگرفت ولي آنچه رسانه در اين عصر بر روي پيام انجام مي دهد آنرا از واقعيت تبديل به يك واقعيت مجازي بودريار مي نمايد .
جدا از بودريار كه در بالا تفكراتش و نوع نگرشش به رسانه مرور شد ، تعبيير من از رسانه موجودي نابالغ است كه ناخواسته زاييده شده و در ابندا شور بسياري ايجاد كرده و حال بعد از سالها جسم اين كودك است كه رشد مي كند و همه جا را در سيطره خود مي گيرد ، اثري از بلوغ در اين اندام جهان گستر آن ديده نمي شود . واقعيات را مي گيرد به نشا نه هايي كه نه واقعيتند نه تصوير تبديل مي كند و ما را در دنيايي از تصاوير شبيه سازي شده قرار مي دهد . گويي تا چيزي در تله ويزيون اتفاق نيافتاده باشد نمي تواند در محيط واقعي كه حالا ديگر زياد هم واقعي نيست رخ بدهد . حالا همه چيز تابعي شده از بعدي تله بيسي كه بيننده را به مقايسه هر چه به چشم مي بيند با آنچه در صفحه مي بيند مي اندازد و تفاوتي ميان ابژه ها و سوژه ها نمي تواند قائل شود .
در اين گرداب گمشتي آنچه رسانه به دنبال آن است آشكارا نمود ندارد ، زير لايه هايي پنهان از تلاش براي نشان دادن چيزهايي است كه بيسشان تغيير كرده و روي ديگري يافته اند . اين رسانه است كه در صحنه هاي جنگ فقط رنج و درد را نشان مي دهد و كمتر در پي نيات مي گردد با ديدي مخروب كننده ذهن را از اصل دور و به فرع مي چرخاند

+

مرسي به خاطر اشاره پويان به بودريارو مفاهيم به غايت راديكالش كه ذهنمان را به ياد او آورد باز هم حرف بود اگر وقت مي كذاشت .

+

مبحثي راچند وقت پيش در رابطه جايگزيني رسانه با روشنفكر يا بالعكس مي خواندم ، حالا كه بحث به رسانه رسيده ادامه آن نيز خالي از لطف نيست . گرچه درست هم از منابعش آگاه نيستم

Labels:




Today's Pic





About me

I am not what I post, My posts are not me. I am Someone wondering around, writing whatever worth remembering.




Lables

[ کوتاه نوشت ]

[ شعر نوشت ]

[ فکر نوشت ]

[ دیگر نوشت ]

[ روز نوشت ]

[ نوروز نوشت ]

[ از آدم‌ها ]

[ ویکند نوشت ]

[ داستان نوشت ]

[ ابوی ]

[ انحناهای عاشقانه ]

[ خاطرات بدون مرز ]

[ فیلم نوشت ]



Archive

December 2004
April 2006
August 2006
October 2006
November 2006
December 2006
January 2007
February 2007
March 2007
April 2007
May 2007
June 2007
July 2007
August 2007
September 2007
October 2007
November 2007
December 2007
January 2008
February 2008
March 2008
April 2008
May 2008
June 2008
July 2008
August 2008
September 2008
October 2008
November 2008
December 2008
January 2009
February 2009
March 2009
April 2009
May 2009
June 2009
July 2009
August 2009
September 2009
October 2009
November 2009
December 2009
January 2010
March 2010
April 2010
May 2010
June 2010
July 2010
August 2010
September 2010
October 2010
November 2010
December 2010
January 2011
February 2011
March 2011
April 2011
May 2011
June 2011
July 2011
August 2011
September 2011
October 2011
November 2011
December 2011
January 2012
February 2012
March 2012
April 2012
May 2012
June 2012
July 2012
August 2012
October 2012
November 2012
January 2013
April 2013
June 2013
July 2013
August 2013
September 2013
October 2013
November 2013
January 2014
February 2014
March 2014
September 2014
December 2014
October 2016


Masoudeh@gmail.com