13 September 2010

 عاشقانه


حسنی ما یه بره داشت
بره شو خیلی دوست می داشت

12 September 2010

 مترو


صبح با مترو آمدم و احساس کردم بیشتر از یک وسیله‌ی حمل و نقل شبیه نمونه‌ای از تراژدی دسته‌جمعی‌ست. آدم‌های عبوس. خسته. خواب‌آلود. آدم‌هایی که از خوردن تنه‌شان به تنه‌ی دیگری کراهت دارند و در عین ناچاری به هم می‌چسبند و بوی تن هم را می‌نوشند، همدیگر را می‌پایند و قیافه‌های عجیب را به بی‌حالی دنبال می‌کنند. غم‌انگیز. بی‌هدف. مکرر. آدم‌هایی که به خاطر زیبایی دست به تفاوت نزده‌اند به هدف شبیه‌شدن به جامعه، به دیگری، قیافه‌ی خود را هرچند زیبا و دلربا بی‌ساختار و درک دچار به تغییر کرده‌اند. این حرف، گفتن این حرف بار سنگینی روی زبانم دارد. آن‌قدر که باید دو هزار بار مزه مزه‌اش کنم، فکر نکنید نکردم. کردم و بیشتر از هزاربار فکر کردم منطقی‌ست. سلام اورژن یونسکو. تراژدی لغت پرباری‌ست، نیازمند توضیح چون منی نیست. و من هم متقابلن عاجزم از توصیف اسفناکی چهره‌ی مترو در این صبح و ترجیح می‌دهم بار توضیحی‌اش را روی دوش خود این کلمه و تمام پیشینه‌ و شناسنامه‌اش بیاندازم.
وقتی از این کهولت‌گونه‌ی روی روحم، از این بار سنگین صبحگاهی حرکت غم‌انگیز دسته‌جمعی در جامعه‌ای غم‌انگیزتر رها شوم، شاید وقت باشد تا بیشتر و منصفانه‌تر درباره‌اش حرف بزنم. چیزی که توی ذهنم است؛ ناخن‌های به آماتوری فرنچ شده، ابروهای بی‌دلیل تیغ‌خورده، کرم‌پودرهای ماسیده، موهای کله‌قندی، نگاه‌های خسته، جوراب‌های پاریزین، ایش و اه و استیصال از تن دیگری، پیشانی‌های چروک‌خورده، بی‌چارگی و بلند بلند و عشوه و شیطنت کردن دختره دم در است و لقب دهاتی دادن به بقیه‌ی همکارانش.
شاید، بیشتر از شاید، کار من هم به نوعی قضاوت است. به نوعی نه. حتمن قضاوت است و هیچ برتری‌ای رفتارم نسبت به رفتار همان دختر ندارد، کمی شیک‌تر، آرام‌تر، زیرپوستی‌تر. من از این‌که انگ قاضی بودن به رفتارم بخورد ترس برم نمی‌دارد. همه‌مان قضاوت می‌کنیم و انکار کردنش تنها پاک کردن علامت سوال است. مثل این‌که من به شما بگویم این درخت آفت‌زده‌ست و شما بگویی اینجا درختی نیست، کدام درخت؟ کتمان ِ حقیقت بارز. من قضاوت می‌کنم و در قضاوتم بهترین سعیم را می‌کنم که ارزش‌گذاری غیرمنصفانه‌ای نداشته‌باشم. زودتر از موعد نتیجه نگیرم و متعصب به نتیجه‌ی گرفته‌شده‌ام نباشم.
به نظر من صبح‌های مترو به طرز غریبی به بردن یهودی‌ها به کوره‌های آتش‌سوزی شباهت دارد. جوری که انگار خودشان انتخاب کرده باشند. گویا زندگی آن‌قدر به‌شان تنگ گرفته باشد که هر صبح بلند شوند، خودشان را توی بیغوله‌های نامرفه‌شان بیارایند، بی سر و صدا در خانه‌های‌شان را ببندند و به سمت کوره‌های تازه روشن شده حرکت کنند. عصر دوباره جمع شوند و جسم خاکسترشده‌شان را زار و نزار به رختخواب‌های جداگانه‌ی خویش بکشند، بخورند، بیامیزند، بخوابند و دوباره فردا به همان قربانگاه، یا شاید قربانگاه دیگری که توفیری با قبلی ندارد بازگردند.

07 September 2010

 


شایدم باید یه چیزی بنویسم که حالم خوب شه. حالم حال یه آدمیه که دیروز عصر دیده یه ماشین از رو کمر یه گربه رد شده و کمرش و قلبش هنوز داره با فرکانسی عجیب تر از جور نرمال به زدنش ادامه می‌ده. البته موضوع اصلی این نیست. موضوع اصلی که عصبانیم می‌کنه اینه که چرا سعیده باید بره مقنعه‌ی من رو از تو اتاقم برداره و من سه شایدم چهار حتی بیشتر روز به جای خالی مقنعه‌م نگاه کنم و هی فکر کنم چطوری گذاشته و رفته. و اصلن به فکرم هم نرسه کسی برش داشته. یه معمای بدون حل هی تو سر من تکرار بشه و من جلوی کمد، توش، بیرونش. توی درزاش. زیر فرش. زیر موزاییکا و آجرا و سیمانا رو بگردم تا مقنعه‌ رو پیدا کنم، غافل ازین که سعیده خیلی خوش خوشان اومده توی اتاق و اون رو برداشته سرش کرده خودش رو تو آینه نگاه کرده. یه دفعه نیمرخ شده و دوباره نگاه کرده. شکمش رو داده تو. کله‌شو کج کرده، شونه‌هاشو داده عقب و کیفشو انداخته روی دوشش و از اتاق رفته بیرون. شرط می‌بندم یادش رفته در رو ببنده. و اگه صدای روح الان موجود در اتاقم رو می‌شنید داد می‌زدم در رو ببند ولی انگار نمی‌شنوه. ممکنه هم زیادی دارم مته به خشخاش می‌ذارم. شاید موضوع اصلی گشنگی باشه. بله گشنگی خیلی چیز مهمیه وقتی دیشب توی یه کثافت‌خونه‌ای غذا خورده باشی بدترم می‌شه. وقتی صاحاب اونجا یه دختر بی‌ادب بی‌اعصابی باشه که خیلی هم روش زیاده خیلی خیلی گشنه‌ت می‌شه چون دیگه اشتهات رو هم به انواع غذا از دست می‌دی. درست مثل من که دارم فکر می‌کنم چطور زینپس می‌تونم دیگه سالاد رو دوست داشته باشم. بلای آسمانی یعنی اینکه از شدت گشنگی به مردگی نزدیک باشی و توی رستورانی گیر بیفتی که ظاهر خوبی داره ولی در باطن فجایع‌الفجایاست.
موضوع اصلی می‌تونه استرس هم باشه. اینکه من امروز باید یه کاری رو تموم کنم و دانش کافیش رو ندارم. وقتی دانش داری و تنبلی بازی درمیاری خب این یه چیز سرزنش آمیزیه. می‌تونی از خودت توقع داشته باشی. وقتی دانش کافیش رو نداری و گشنته اصن وضعیتیه بخدا. کسب دانش توی دو ساعت برای کار من امکان پذیر نیست ازون ور هم گشنمه و گشنگی مانع از بیدار موندن سلولای خاکستری می‌شه. اینه که فی‌الواقع خوابم و چقذ دلم کی‌اسپشال توت فرنگی دار می‌خواد توی شیر. خدارو شکر که هیچ رستورانی کی‌اسپشال به آدم نمی‌ده.
دلیل جنبیش می‌تونه مارک لباسم باشه. نه نخواستم بگم لباسم مارکداره بابا خواشتم بدونین که الان رفته توی بدنم و هی صدای خش و خوش می‌ده و می‌خارونتم و از رو هم نمیره تا قیچ قیچش نکنم. این لباسا واقعن نمی‌دونم چرا اینجوری‌ان. لباسم یه تاپ زرد خیلی خوشگل و بلاییه. تاپم داره می‌خنده و از همین‌جا به همه‌تون سلام می‌کنه. یه ذره خجالتیه بچه‌م. بعد بهش یه طومار مارک آویزونه. [بچرخ ببیننت] خودشو می‌تونی بگیری توی یه مشت و توی مشت دیگه‌ت مارکش جا می‌شه. تمامی دست‌اندرکاران رو از دربون دم در کارخونه تا آبدارچی و رییس و معاون و صغری خانوم زن حاج مهدی که همسایه‌شونه رو نوشته. یعنی اصن یه وضعی از همه اهل محل و شهرشون تشکر کرده که آدم نمی‌دونه چی بگه. اسلام واقعی تو همون خارج پیاده شده. واقعن آدم لذت می‌بره از این همه توجه و قدرشناسی. یکی می‌گفت یه بار دیده از خانواده رجبی هم مفصلا تشکر کردن. یخ نکنم! چقد من بامزه‌م.
حالا دیگه. موضوع خیلی اصلی الان اینه که چرا اینا انقدر می‌رن دستشویی آخه؟ همیشه باید یکی تو دستشویی باشه؟ نظام بروکراسی اینو می‌گه؟ آها آها اینو یادم رفته بود براتون بگم. از یه هفته پیش یه آقاهه رو تو سقف دستشویی کار گذاشتن هر کی می‌ره تو چراغو براش روش می‌کنه. من نمی‌بینمشا من فقط چراغو دیدم که یهو خودش روشن شد. آدم زحمت‌کشیه. خیلی هم مهربونه. تا حالا نشده محض شوخی هم شده وسط کارای مهم آدم چراغو خاموش کنه. خیلی آدم بی‌ادعاییه. اصن دوست نداره تظاهر و اینا کنه. بخدا اگه یه بار خودشو نشون داده باشه یا گفته باشه من دیگه واسه تو یکی چراغو روشن نمی‌کنم. منم عوضش احترامشو دارم هی واسه هر کاریم که فکر می‌کنم بی‌ادبیه ازش معذرت می‌خوام. خب چیکار کنم دستشوییه دیگه. منم چاره‌ای ندارم. کاش یه وقتایی بیاد تو پذیرایی آدم از خجالتش درآد. خیلی معذبم بقرآن.
اینو می‌خواستم بگم آقاهه یادم اومد. مسابقه‌ی دستشوییه. البته کسی ازین مسابقه خبر نداره جز من. وقتی رییس بلند می‌شه و صدای صندلیش میاد تو باید پرت کنی خودتو تو دستشویی و حالشو بگیری. بعد هر بار بلند شد که بره باز باید همین کارو کنی. وقتی آقای پشت پارتیشن بلند می‌شه از جاش باید دوباره بپری اون تو. البته خیلی بده که نمی‌تونم صورت ِ ای وای حالا چیکار کنمشون رو ببینی ولی خب به هر حال این  انتقام همه‌ی لحظه‌هاییه که تا پشت در رفتم و یکی اون تو بوده. بله! من مجری حق بر روی زمینم. همه بدونن.
موضوع حاشیه‌ای و اصن غیر مهم اینه که الان زندگی داره بهم سخت می‌گیره. با همه‌ی اینی که سعی می‌کنم دنیا به هیچ جام نباشه و به قول مامانم دنیارو آب ببره تو رو فیلان ولی خب داره زیادی مانور می‌ده روی روح و روانم. سوهان می‌کشه گاهی. انگار که هی یه کشو بکشی. پاره نشه که. به مرز برسه ولی نشه. یه جور برزخ‌طوری. آره آره. برزخ‌طورگونه. بعد این مدلیه که تا بیای حال کنی بگی به چه بهشتی آقا آب انگور دو تا، یه دونه تات سیب. سه تا شیرموز. بعد حوری‌یه خیلی با ناز و قمیش و وووووای [با شدت و استرس روی وو بخونید دندوناتونم رو لباتون فیشار بدین] بره سفارشتو بده به قلمانا و [دکولته می‌پوشن حوریا؟ الان یه لحظه برگشت دیدم. از پشت شبیه نیکل کیدمنه این یکی] ردیف کنه بیاره می‌بینی همه چی خیلی عجق وجق شد و چارتا هیولای شیش سر پریدن بیرون و خانوم خوشگله یهو ناخوناش دراز شد  و چشاش از کاسه دراومد و خلاصه ازین کارتون ترسناکا. یه زندگی اون طوری ای دارم الان. هه! فک کردین می‌خوام آخرش بگم همه چی خوب می‌شه یا همینم خوبه و اینا؟ نه بابا کجاش خوبه گذشت دوران اون که بشینی پشت وبلاگت شعارای خشنگ خشنگ بدی مردمم باور کنن. الان دیگه خودتم باور نمی‌کنی شعاراتو. آخر نوشته‌هاتم باید بنویسی جاست برای برطرف کردن عقده‌ها و کمبودها و بدبختی‌ها و سهم کاستی‌های خوشبختی‌ نویسنده از جامعه. برای التیام اندکی از حسرت‌ها و آرزوها والا نه کسی با این چنتا کلمه چیزی شده، نه از چیزیش کم شده. اونایی که می‌بینین کلمه براشون حکم نفس رو داره و روح‌القدس گونه می‌ره تو روح آدم یا نفستو جا میاره، دلتو چاق می‌کنه. اونا گیر کلمه نبودن. رد پاشونه. ما که رد پامون نیست. جفتک می‌ندازیم موقع رد شدن و خلاصه‌ی کلوم ما ندانستیم ما را عفو کن، بس پراکنده که رفت از ما سُخُن

04 September 2010

 تعطیلات



صبح اول: ساعت یک. آفتاب. عرق، خیس. لباس‌ها ولو. خشکی کویر، توی هوا. رطوبت، تن. منظره، کویر خشک و سوزان ِ پابرهنه. چوب لباسی، چوب لباسی، چوب لباسی. های یکی نیست چوب‌لباسی اضافه داشته باشد؟
صبح دوم: ساعت نه و بیست و سه دقیقه. پنجره، باز. پرده‌ی نارنجی، توی کنج. آسمان سراسر. ارتفاع، هفت، هشت متری زمین. صدا، دریا. منظره،‌ دریایی بالا آمده تا پشت پنجره‌ی من. مرغان دریایی. پنجه‌ها در لمس جزر و مد. من، مست و خمار و منگ، خلسه .... آهنگ، بتوون. آفتاب، پشت چشم‌های بسته. آسمان، آبی. بدن در اوج، رخوت، داغ، چرب.
صبح سوم: ساعت ده و چهل و چهار دقیقه. من، روی سقف. من، پایین. من، میانه‌ی رنگ‌ها. من، وسط یک عالمه پروانه‌ی قرمز. پروانه‌ها دور حباب. مکان، اتاق زیر شیروانی. من، دختر. زن. خوشحال. بدون خستگی. شیرین‌زبان. ور ور جادو. تاپ، بنفش. دامن، کوتاه. ناخن‌ها، پر از لاک. من، تولد دوباره. جان ِ جانان.
صبح چهارم: اتوبان. چمن‌زن میانه‌ی میدان، شلوار یه سره، سبز. کلاغ، روی دکل‌های برق. درخت‌ها به صف. خمیازه‌هاشان، قورت داده. من، به تلاش برای گرفتن عقربه‌ی بزرگ. دینگ دنگ. هشت صبح! خدافس تعطیلات




Today's Pic





About me

I am not what I post, My posts are not me. I am Someone wondering around, writing whatever worth remembering.




Lables

[ کوتاه نوشت ]

[ شعر نوشت ]

[ فکر نوشت ]

[ دیگر نوشت ]

[ روز نوشت ]

[ نوروز نوشت ]

[ از آدم‌ها ]

[ ویکند نوشت ]

[ داستان نوشت ]

[ ابوی ]

[ انحناهای عاشقانه ]

[ خاطرات بدون مرز ]

[ فیلم نوشت ]



Archive

December 2004
April 2006
August 2006
October 2006
November 2006
December 2006
January 2007
February 2007
March 2007
April 2007
May 2007
June 2007
July 2007
August 2007
September 2007
October 2007
November 2007
December 2007
January 2008
February 2008
March 2008
April 2008
May 2008
June 2008
July 2008
August 2008
September 2008
October 2008
November 2008
December 2008
January 2009
February 2009
March 2009
April 2009
May 2009
June 2009
July 2009
August 2009
September 2009
October 2009
November 2009
December 2009
January 2010
March 2010
April 2010
May 2010
June 2010
July 2010
August 2010
September 2010
October 2010
November 2010
December 2010
January 2011
February 2011
March 2011
April 2011
May 2011
June 2011
July 2011
August 2011
September 2011
October 2011
November 2011
December 2011
January 2012
February 2012
March 2012
April 2012
May 2012
June 2012
July 2012
August 2012
October 2012
November 2012
January 2013
April 2013
June 2013
July 2013
August 2013
September 2013
October 2013
November 2013
January 2014
February 2014
March 2014
September 2014
December 2014
October 2016


Masoudeh@gmail.com