24 November 2017

 پاسپارتو


من هیچ‌وقت توی ادیتور وبلاگ ننوشتم حتی آن‌وقت ها که وبلاگ نویس قهاری بودم باز هم توی ادیتور نمی‌نوشتم. همیشه یک جای دیگری می‌نوشتم بعد برش می‌داشتم می‌گذاشتمش این‌جا. یا توی ایمیلم می‌نوشتم بعد ایمیلش می‌کردم به وبلاگم که خودش می‌رفت سر جایش می‌نشست. وقتی دقیق فکر می‌کنم نمی‌فهمم چرا. آیا این‌همه محافظه کاری و دوری جستن از انجام کار و هزار دست‌انداز ساختن دلیلی داشته؟ لابد داشته.

 بلند شد. هوا سرد بود و من انگشت‌های یخ‌زده‌ام را که از زیر پتو بیرون مانده بود نگاه می‌کردم. نوک بینی‌ام را بردم توی پتو. بوی گرما می‌آمد و بغل مادربزرگ‌هایی که توی حیاط‌شان قدیم‌ها حوض بود و هر شب مهمانی می‌گرفتند شاید هم بوی چاقی و کار و بی‌دغدغه‌گی بیخودی بود.
 گفت این را بردار ازینجا. چشم‌هام را چرخاندم. به چیزی اشاره کرده بود و رفته بود. انگشت‌هام را کشیدم بالاتر زیر پتو لای بوی گرم و مرطوب پاییزی غرق شدم و دلم تابستان آن سال را خواست که با چشمان بسته توی آب، قطرات باران روی سر و صورتم می‌پاشید. صداها بم تر و بلند و ازلی بودند و من از صداها فاصله داشتم. قطرات آب روی آب می‌ماندند و من زیر سطح آب تنها پیوستن‌شان را به این حجم کثیر می دیدم سرایدار زنگ زد.

پسرش درس تقارن دارد. آمده بود برای پسرک شکل‌های متقارن بکشم. برایش پروانه کشیدم و کفشدوزک. از وسط تایشان کردم بعد دورش را قیچی کردم. بچه دوم دبستان است. مادرش اهل شمال کشور است. کدام یک از شمال‌ها را نمی‌دانم. برای من دانستنش فرقی هم نمی‌کند. اتاق کنار پارکینگ را داده‌اند به این‌ها. آرین کلاس دوم است. دختر یکشنبه‌ها برایم سبزی می‌اورد. جعفری و گشنیز و آن یکی ... که برگ های کشیده ریزی دارد و با بقیه فرق می‌کند. غرق کارم. نوشتن آسوده‌ام می‌کند. در دنیای خیالم غرق می‌شوم و بعد به سرعت در نوشتن از امروزم به حال برمی‌گردم.

درخت سر کوچه را لخت و عور کرده‌اند. نگاه کردن بهش غم انگیز است. یک روز بلند شدم و فکر کردم خواب دیده‌ام که چه بلایی به سرش آورده‌اند، ولی خوابی نبود روزتر از حقیقت بود. گاهی میانه‌ی خواب و واقعیت را گم می‌کنم. گاهی عبورم از واقعیت به خواب را می‌بینم. این چیزها که می‌بینم مرا با مرگ که این‌همه از آن می‌هراسم آشتی می‌دهد. یک روز برگشتم به خودم گفتم خب که چی. تو می‌میری چه از آن بترسی چه نترسی. پس بمیر و راحت بمیر.

 دیگر این‌که روزهای آرامی را می گذرانم منتظر چیزی نیستم. چیزی منتظر من نیست. همه چیز به صورت قصه واری در یک آرامش نسبی ناشی از بی دغدغگی اتفاق می‌افتد. همه چیز از جلوی رویم کم کم رنگ می‌بازد. خاکستری می‌شود و شوق و ذوق من نسبت به آن از بین می‌رود. هنوز هم چیزهای زیادی هستند که موجب اتصال شدید من به احساسات و عاداتم هستند ولی خودم آسودگی بیشتری برای رها کردن و گذشتن دارم، که البته این‌ها همه به حرف زیبا و ساده و فریبنده‌اند و نباشد روزی که این ادعا آزموده شود.

 و اصلا آمدم بنویسم یادم نیست در چه مورد که دلیل این‌که انسان می‌تواند حرف بزند ازین است که یک چیزی توی مخ معیوب آدمی‌زاد هر لحظه در حال زاد و ولد است. یک کرمی در وجودش تخم هایی گذاشته به نام شعور، به نام کلمه که این دو به هم مربوط شوند. که البته گرچه کلمه راهی برای فرار آدمی‌زاد و روبه رویی با منطق هم هست ولی راهی برای شعور نیست. که درک به هیچ کلمه‌ای میسر نشود مگر به دیدن، نه آن هم به چشم سر.

من درگیرم. درگیر تمامی این چیزهایی که مرا روی زمین متصل نگه می‌دارد. من از جاذبه هم حتی فراری‌ام. حال آن که از ارتفاع هم می‌ترسم. هیچ نمی‌دانم کجای این دنیا قرار بوده جای من باشد. یا هست. آیا این همه خوشبختی لازم است برای یک نفر؟ پس بقیه چه؟ چرا دیگران این همه نالان و غمینند. آیا این خوشبختی مرا خوشبخت کرده یا تصویر خوشبخت همیشه پنداشته ی مردمان را به توهم خوشبختی ِ خودم به دوش می کشم. آیا دوست تر نداشتم جور دیگری باشم، با رویای دیگری، با حال دیگری.

 نمی دانم، بزرگ شدن به آدم این را یاد می‌دهد که تمام انسان‌های دنیا از آن بالایش بگیر تا پایینش همه حیوان یک آغلند. همه شان با یک طبیعت زاده شده‌اند و همه‌گی به اجبار طبیعت یک نوع طبع و میل درشان تعبیه شده حال این‌که آن که بیشتر می‌خواند و می‌بیند و می‌شنود طرز پیچیده‌تری برای نیل به امیالش و رسیدن به آرزوهایش می‌جوید و آن که ساده تر است و کمتر در چرا و چونی این سوال دقیق شده، یک راست دستش را توی سوراخی که آرزو را درونش چال کرده اند می‌کند. من حتی آرزویی هم ندارم و این چرک نویس‌ها که همین‌طور بی مقدمه و فقط به موجب تمرین ِنوشتن می‌کنم به حالم وجه خوبی داده. غم خمیرمایه ی من برای نوشتن است. غم که نباشد از نوشتن خبری نیست. این است که بعد از این دلم به حال خیلی از نویسنده های خوب سوخت که چه ارزش دارد خوب بنویسی ولی روحی از تو به آرامی درون سینه‌ات جای نگیرد و هی بر مزار دیگری یا خودت یا چیزی ورای این‌ها گریه کند. گفتم هنر. شاید هم اشتباه می‌کنم.

این آدم ها که تازه دست به کار زده اند شاید که اقبال بالاتری از این دارند. به نظر او.

چقدر چرند.



Today's Pic





About me

I am not what I post, My posts are not me. I am Someone wondering around, writing whatever worth remembering.




Lables

[ کوتاه نوشت ]

[ شعر نوشت ]

[ فکر نوشت ]

[ دیگر نوشت ]

[ روز نوشت ]

[ نوروز نوشت ]

[ از آدم‌ها ]

[ ویکند نوشت ]

[ داستان نوشت ]

[ ابوی ]

[ انحناهای عاشقانه ]

[ خاطرات بدون مرز ]

[ فیلم نوشت ]



Archive

December 2004
April 2006
August 2006
October 2006
November 2006
December 2006
January 2007
February 2007
March 2007
April 2007
May 2007
June 2007
July 2007
August 2007
September 2007
October 2007
November 2007
December 2007
January 2008
February 2008
March 2008
April 2008
May 2008
June 2008
July 2008
August 2008
September 2008
October 2008
November 2008
December 2008
January 2009
February 2009
March 2009
April 2009
May 2009
June 2009
July 2009
August 2009
September 2009
October 2009
November 2009
December 2009
January 2010
March 2010
April 2010
May 2010
June 2010
July 2010
August 2010
September 2010
October 2010
November 2010
December 2010
January 2011
February 2011
March 2011
April 2011
May 2011
June 2011
July 2011
August 2011
September 2011
October 2011
November 2011
December 2011
January 2012
February 2012
March 2012
April 2012
May 2012
June 2012
July 2012
August 2012
October 2012
November 2012
January 2013
April 2013
June 2013
July 2013
August 2013
September 2013
October 2013
November 2013
January 2014
February 2014
March 2014
September 2014
December 2014
October 2016
November 2017
March 2018


Masoudeh@gmail.com