خواب نیست اینی که هست. خواب نیست اینی که تنگ گرفت‌تم در آغوش و زمزمه می‌کند درم به لالایی. رخوت نیست. خواب‌آلودگی نیست. خواب‌آلودگی بهار نیست. موسیقی‌ست انگار که. که تاب برمی‌دارد. پیچ می‌زند. پیچک می‌شود و می‌شکفد. می‌شکوفاند هر لحظه را، هر لحظه‌ی رفته و نامده و مانده و نمانده را. می‌نوازدش به نجوا. چیست اینی که هست. کجاست این به هست‌ماننده‌ی لامکان. کدام است اینی که دچار می‌کند شب‌ها را به دلتنگی. به تنهایی‌ ِ نبودن ِ آن باید بوده که کیست؟ چگونه‌ست. با کدام بو. کدام شکل. با کدام کفش، پا، قدم، به کدام راه طی ناشده، شده، که مأمن شود. که بستر برای عبور. با کدام دست که لمس. کدام لب که بوسه.
هست اینی که هست؟ هستی ِ این رد ِ پا را کدام پا به آبستنی نشسته. این کدام منم که بیعار و پلاس پهن شده زیر بازیگوشی تازه‌‌های آفتاب. این کدام منم میانه‌ی جنگل. گم‌شده‌ی همیشه‌ پیدا به چشم، پیدا به لمس. گم‌شده‌ی هرجا، هر تصویر، هر خاطره، هر دوستی، هر چشم. گم‌شده‌‌ی هزار و یک فاجعه، قهقهه، تکه، سکانس، سریال، نگاه، گرمی دست‌های فشرده، رگ‌های جاری آدمی. راوی مسکوت دنج‌نشین کتاب‌ها، سطرها؛ ناظر. جنین معلق هر کلمه، نقطه، روایت. از یکی به دیگری. از دیگری به آن‌ یکی. این کدام منم به پرتاب سنگ روی آب‌های هزار چشم. چیدن هزار و یک قاصدک به خوشی ِ هزار و دومین‌. برگ، ابر، باران، انار. تاب، جنگل، تابستان، آب. این کدامین منم. هان؟
من نیست اینی که هست. من نیست اینی که چشم دوخته به نوک خودنویس، به خطوط کاغذ. گوش سپرده به ناپیداترین صدا؛ به اصابت هیجان ِ آبی، قطره‌ای، ندیده‌موجی به تخته‌سنگ. به نفس راحت یک گیاه انگار. به افتادن تکه پوسته‌ی خشک درخت روی خمیازه‌ی فروردینی‌ ِ زمین. من نیست این‌که سبک شده، رها. دست باز کرده میانه‌ی آب و آسمان، شناور. میانه‌ی این کلک، این من. این مرزها. این آمدن‌ها و رفتن‌ها. این دوازده‌ها. سی‌ام ها. این تولدها. تحویل‌ها. عیدها. این آستانه‌های معلق. این نه آغاز و نه پایان‌ها. این خلأها. عبورهای همیشگی...این عبور... این همیشه ... این همیشه‌ی عبور ...
نیست اینی که هست. نیست، هیچ نیست جز نامیرا تکه‌های وصله شده به پلک، پشت پلک، سیاهی ِ دیدن، نیست جز ما و تکه‌های ما که می‌گیرد، می‌گیراند ما را به خویش، خویش را به ما. به این تردد مصور، به این خواب.

Labels:


- روز آخر سال است و خب! حرف بسیار. حرف بسیار و اندک. ناگفته زیاد است و گفته کردنش مجال می‌خواهد که نیست. همیشه این‌طوری تمام می‌شود. حرف‌ها می‌مانند برای لحظ‌ی پایان و لحظه‌ی پایان چنان خیره‌ات می‌کند در میرایی‌اش، در آن لحظه‌ی انگار مرگ، انگار تمام؛ که حرف‌ها را می‌برد از یاد. که حرف‌ها ناگفته می‌مانند، نامه‌ها ناگشوده. گله‌ها نکرده. بوسه‌ها نشده. آغوش‌ها التماس یک دم، یک دم، یک دم بیشتر. که نیست. که این زمان عجیب به دل‌مان نیست. به دل‌مان نیست و می‌گذرد که گذر تمام ملقمه‌ی این بازی است. این بازی ِ روزگار.
- مهم نیست آدم‌ها کی و کجا پیدا می‌شوند. مهم نیست چقدر از هم‌دیگر بدانند. مهم نیست تمام عقاید هم را تایید می‌کنند یا تکذیب. مهم این‌ست که دل بزرگی داشته باشند که دوستی را به همه‌ی رذایل و فضایل اخلاقی ارجحیت دهد.
- سالی که رفت نیمه‌ی بزرگی از من را درونش گم کرد. از آن نیمه‌های نود درصدی. از آن نیمه‌هایی که چنان سنگیند که همیشه‌ی خدا تو را میخکوب پنجره‌ها می‌کند. پله‌ها. قطارها. پیاده‌روها. درخت‌ها. ابرها. آدم‌ها. و نیمه‌ی بزرگ‌تری کاشت که خوب بالا گرفت. دوستی‌هایم بیشتر شد. به دوستی گرفتم دست‌شان را. به محبت‌شان دلخوش کردم. ندیده و دیده. شناخته و نشناخته. حالا هر صبح که چشم باز می‌کنم خوشحال‌ترم که یک عالمه‌تر آدم هست توی دنیا که اگر نباشم جای خالی نبودنم را بلدند ببینند. نه برای دیده شدن. برای جنس و طعم دوستی. برای این سفیر بین‌مان که می‌درخشد. خوب و شفاف و عزیز می‌درخشد مدیونم به امسال. به این جی‌میل. به گودر. به همه‌ی خط و ربط‌های این وسط. به همه‌تان که بخشی از دنیای قشنگ من‌اید و تک تک‌تان را باید بوسید به بهانه‌ی نو شدن سال که مثل خانواده‌اید برایم. برای همه‌ی دوستی‌های امسال و سال پیش و سال قبل از آن که این دنیای مجاز داد دودستی. گذاشت دودستی توی دست‌هامان و چه جز تشکر؟ چه جز بوسه؟ چه جز یک جرعه به این نعمت با هم بودن هنوز؟
- درخت بید مجنون ما خیلی وقت است جوانه زده. حالا گیلاس هم شکوفه داده. بنفشه کاشته ابوی در حیاط. بنفشه‌های زرد و بنفش. گلدان‌های رنگ رنگی گذاشته پشت پنجره‌ها شاید که به یمن رنگ‌شان رنگ بگیریم از این همه خاکستری که اسیریم. سکه و سماق و سمنو و سبزی و سیب و سنجد و سراب. سرابی که به آب باید دید انگار در آن تنگ ماهی. عید است و عیدی و عطر و عود و جامه‌های نو. آدم‌های اخم و تخم بر صورت و شادی در دل. بهار خوب است. بهار خوب است چون آمدنش یک درد کهنه‌ی قدیم دارد. چون آمدنش یادت می‌آورد چه بزرگ شدی! یادت می‌آورد چه تنهاتری با همه‌ی شلوغی هر سال بر سال پیش. انگار که ایستاده‌ای یک جایی. انگار که ایستاده‌ای در شروع هر سالی که خودت را برانداز کنی که چه گذشته برت در این سال‌ها. در این‌ عیدها. در این ایام. و هر بار بزنی روی شانه‌ی خودت که برو! چاره‌ای که نداری جز رفتن؛ پس خوب برو.

Labels:


باران ...

خوابیده ام زیر دوش آب گرم. خودم را ولو کرده‌ام روی کاشی‌ها. غلت می‌زنم. می‌پیچم. پیچ می‌زنم. باران روی تن‌های برهنه چطور بارانی‌ست! زمزمه می‌کنم گلومی ساندی را. می‌پیچد توی دیوارهای حمام. پیچک می‌شود. بخار می‌شود. می‌رود در دوش. می‌آید پایین و می‌لغزد روی پوستم. می‌شود من دوباره. چک چک قطره‌هایش را از کناره‌هایم می‌دانم. نمی‌بینم. چشم‌ها را باید بست. هاه! من و این همه شعر به هم نامرتبط تا کجا. رخوت. این رخوت ماندگار. خوبست بلد بودم دراز نشست بروم که حالا یک دفعه‌ای بلند شوم. زیر آب گرم آخرین معشوق‌بودگی‌ام را تمام می‌کنم. آب سرد اما عاشق می‌کند این روح را. به جریان می‌اندازد. بیدارت می‌کند. معشوقیتم را جا می‌گذارم توی دست‌های گرم آب. برایش می‌رقصم. برایش مو می‌تابانم. چرخ می‌زنم. می‌پرم. ر ِیز یور وویس می‌خواند انگار. برای آب سرد ملودی می‌شوم. گرمی‌ام را می‌بخشم به قطره‌هایش. یخ می‌زنم. یخ می‌زنم. یخ می‌زنم. افسون می‌شوم و انگار که جان بدهم می‌روم از معشوقی به عاشقی. می‌رَمَم.

12 March 2009

 کلن


آدم اصلن بايد بعضی روزها را، بعضی کارها را به خودش جايزه بدهد. آدم را ساخته‌اند برای همين اصلن، باور کن. آن‌ها هم که دم از اخلاق می‌زنند، مال اين است که اين راز کوچک زنده‌گی را کشف نکرده‌اند، بلدش نيستند. که اوهووم، آدم‌ها بايد يک روزهای بی‌تقويمی داشته باشند که بشود در آن روزها، که بتوانند در آن روزها به خودشان و دل‌شان و حس‌هاشان خيانت نکنند. بقيه‌ی روزها، اين همه روز خدا بماند برای حساب و کتاب و برای خيانت نکردن به دنيای آدم بزرگ‌ها، ها؟
بعد می‌دانی، عرض زنده‌گی اصلن به همين کارپه‌دايم بودن‌اش است. به همين گرسپ د مومنت و فالو يور هارت‌اش. وگرنه که باقی‌ش می‌شود روزمره و هرروزه‌گی و نکبت و الخ. حالا همه هم که بلد نيستند اين‌ها را، بهتر. اما گاهی آدم‌هايی پيدا می‌شوند که راه و چاه و حريم و ناحريم و حد و ناحد سرشان می‌شود، افسار احساسات‌شان هم دست خودشان است، جنبه و جنم‌اش را هم دارند، خوب؟ دتس ايت. آدم بايد يک کم روزهايی را زنده‌گی کند باتری‌ش را شارژ کند برای روزهای خاموشی. بقيه همه دروغ می‌گويند. باور کن.

[+]

«طرف‌های غروب بود و من مثل هر روز خود را ولو کرده‌بودم توی صندلی عقب تاکسی. هوا ملایم بود و باد خوبی می‌وزید. داخل تاکسی گرم شده‌بود و هوای خفه‌ای در جریان بود؛ یک‌جور هوای عذاب‌آور کشنده‌ای. شیشه‌ را دادم پایین تا هوا عوض شود. باد یک عصاره‌ای از خودش می‌آورد تو. انگار روی دوشش چیزی را حمل می‌کرد، از آن چیزها که باید به تمامی منافذ پوست آغشته شوند. سرم را از پنجره بردم بیرون. سعی کردم روی زانوهایم بنشینم و تا جایی که می‌شود خودم را به دست باد بسپارم. کفش‌هایم را درآوردم تا کف کثیف‌شان به آقای بغل‌دستی نخورد. خودم را که کامل کشیدم بیرون انگار شالی روی موهایم نبود. کشم را درآوردم. سرم را به هر سو می‌چرخاندم و موهایم را به اطراف پرت می‌کردم. یک‌جور حالت خفه‌گی داشت عذابم می‌داد. مجبور بودم کاری کنم که از آن حالت خلاص شوم. سعی کردم بیشتر خودم را بکشم بیرون، حتی اگر می‌شود بروم روی سقف. باد ضخیم و براق می‌خورد به پوست صورتم. می‌رفت لابه‌لای موهایم، و جوانه‌ای را آفتاب از وجودم می‌کشید بیرون. دیوانه می‌شدم. دیوانه‌کننده بود. می‌خواستم تمام لباس‌ها را درآورم و بگذارم تمام پوستم این باد را بنوشد. می‌خواستم قسمتی از باد شوم، همان‌طور سبک و زنده. همان‌طور بی‌جا و مکان. می‌خواستم بلندم کند از توی این ماشین و با خودش ببردم. یا حتی قسمتی از نور. همان‌طور گرم. عمیق، نفوذگر. نمی‌خواستم کسی بایستاندم. مانعم شود. آسمان و آفتاب و باد را بگیرد از من. دست‌هایم را باز کرده‌بودم و گذاشته‌بودم تمام پروانه‌های وجودم یک‌هو از این پیله‌ی تن درآیند و پرواز کنند به آسمان. به نور. چشم‌هایم بسته‌بود و تنها چیزی که حس می‌کردم نارنجی حاصل از آفتاب بود پشت پلک‌هایم و روی پوست صورت و گردنم. موهای سیاه آبنوسی مواجی را حس می‌کردم که هر دسته‌اش به یک سمت پرتاب می‌شود. کمی نگذشت که از شدت باد کم شد. صداهایی از توی ماشین می‌آمد، دستی من را به داخل می‌کشید. شاید این دست از آن اول هم بود. صدای در ماشین آمد که باز شد و سایه‌ی سرد مردی که جلوی آفتاب را گرفته بود.»

میم.تی.اچ

Labels:


07 March 2009

 سیگار و عطر


بوی سیگار می‌داد و عطر. همیشه بوی سیگار می‌داد و عطر.

از شیب کوچه دور می‌زنم و برای خودم تکرار می‌کنم بوی سیگار می‌داد و عطر. چه بی‌گریز است این مشام. آقای بغل‌دستی با بارونی سرمه‌ای دراز و موهای پریشان سیگار می‌کشد. نگاهش می‌کنم، نگاهم می‌کند. جا می‌ماند. می‌روم من. بوی سیگار می‌داد و عطر. چه انحصاری‌اند آن‌ها که به تن آغشته‌اند. پیرمرد از روبرو می‌دود. دو تا زن هم پشت سرش. باد خنکی می‌آید. آسمان خوب است. آفتاب اواخر اسفند ملایم و مایل است. پرنده‌ها برای هم چیزی می‌خوانند. درخت‌ها نگاه‌شان به پرنده‌هاست، خمیازه می‌کشند. ساختمان‌ها منحنی‌تر شده‌اند. آدم‌ها قشنگ‌تر. بوی سیگار می‌داد و عطر. بیخود نبود که آن بابا عاشق بوی تن یکی شد و میز و دفتر را ول کرد تا صاحب بو را پیدا کند. پسرک لابه‌لای شن و سیمان آواز می‌خواند. سرم را برمی‌گردانم. سرش را برمی‌گرداند. می‌خندم. همیشه بوی سیگار می‌داد و عطر.

Labels:


اولین عاشقیت من برمی‌گردد به دوران مهدکودک. یادم هست که یک کت زرشکی خوشگلی داشتم که گل‌های ریزی داشت، گل‌های ریزش یک‌طوری بود که رنگ پس‌زمینه‌ معلوم نبود. از آن کت‌ها نبود که خیلی دلم بخواهدش. مثل آن کاپشن زمستانی‌ام که به نظر من فوق‌العاده بود و هر بچه‌ی دیگری هم که می‌دیدش می‌گفت فوق‌العاده‌ است نبود. من هیچ‌وقت نفهمیدم چرا به نظر مامان خیلی خیلی زشت بود. چون من و همه‌ی بچه‌ها فکر می‌کردیم هیچ کاپشنی نمی‌تواند سفید پشمالو باشد و جیب‌های قرمزی داشته‌باشد که رویش خرگوش و آدم‌برفی به آن خوشحالی بخندند. وقتی هم که تن‌ت می‌کنی مثل خرس قطبی شوی و همه‌شان دل‌شان بخواهد یک‌ بار حداقل تن‌شان کنند. بزرگ‌ترها خیلی چیز هست که نمی‌فهمند از لحاظ این‌که بچه‌ها چه‌جور چیزهایی را دوست دارند. خب الان موضوع کاپشن خوشگل و بچه‌کشم نیست بحث آن کت است که زرشکی بود. ولی موضوع کت هم نیست اصلن. موضوع دکمه‌های کتم است که مثل هسته‌ی خرما دراز و برجسته بود. و یک سوراخ وسطش داشت. برای خودش فرق داشت با دکمه‌های دیگر. چون مامان خودش رفته بود خریده‌بود و داده‌ بود برایم بدوزند. مامانم هم چون خودش قشنگ است چیزهای قشنگی انتخاب می‌کند همیشه. یادم هست که یک دوقلویی توی مهدمان بودند به اسم ساسان و سامان. مادرشان یک بار گفت که این دو تا از در و دیوار بالا می‌روند و من همیشه تصورشان می‌کردم که دارند از دیوار بالا می‌روند. یک دفعه هم توی مهد سعی کردند از دبوار مهد بالا بروند. وایمیستادند دور و حمله می‌بردند به سمت دیوار و چند قدم می‌رفتند بالا و برمی‌گشتند. من فقط بلد بودم از چارچوب درها بروم بالا و از روی نرده‌ها سُر بخورم. کناره‌ی دیوارهای نصفه-نیمه‌ی خیابان‌ها راه بروم و یا سیبی را که بابا از وسط در آویزان می‌کرد بچرخانم و تاب بدهم. چرا هیچ‌وقت نشد که این سیب‌ها را گاز بزنم. دوست نداشتم گازشان بزنم. الان که یادم می‌آید یک سیبی را می‌بینم که با یک نخ بلند به یک چوب کبریت بسته شده و در فاصله‌ی بین شیشه و آهن چارچوب در قرار دارد. این کار همیشه‌مان بود. بازی هم نبود. می‌گذاشتیمش. می‌چرخواندیمش. تابش می‌دادیم و خوشحال می‌شدیم. بابا همیشه کارهای عجیب و جالب را انقدر خوب انجام می‌داد که فکر می‌کردی جزئی از زندگی روزمره اند. حالاها که بزرگ‌تر شده‌ام می‌بینم که زندگی روزمره‌ای که او برای دخترش درست کرده‌بود خیلی هم روزمره نبود. شاید هم بود. شاید توی همه‌ی روزمرگی‌ها یک سری چیزهای ناب پیدا بشود. یک چیزهایی که بتوانی ازشان یاد کنی و جای دیگری پیدای‌شان نکنی. این‌جای متن که می‌رسم دیگر دلم نمی‌خواهد از اولین عاشقیتم در مهد بگویم شاید چون حال و هوایم عوض شده یا کلمه‌ها من را به جای دیگری سوق داده‌اند. برای دفاع و شنا کردن مخالف جریان برمی‌گردم و به‌تان می‌گویم که داشتم می‌رسیدم که با آب و تاب برای‌تان تعریف کنم که یک‌بار همین ساسان و سامان یکی از دکمه‌هایم را که شل بود کندند و دویدند. و امیرنامی بود که پسر خانم شجری بود -هی سلام امیر اگر ازین‌ورها رد می‌شوی- که نه به خاطر دوستی‌ای که با من داشت به خاطر حزنی که در چشمانم دید یک دفعه افتاد دنبال‌شان تا دکمه‌ها را پس بگیرد. آن موقع من حتی تشکر هم نکردم. بچه‌ها نیاز به تشکر ندارند. همین‌که نگاهش کنی، دستش را بگیری و خب تو هم یک بچه‌ باشی کفایت می‌کند. بعد می‌خواستم بنویسم که آخرین بار یادم هست که یک جایی بودیم و او داشت کناره‌ی پله‌ها پشت سر من راه می‌رفت. بعد او تنهایی می‌رفت و من فقط نگاه می‌کردم. حقیقتش چیزی از او یادم نمی‌آید. حتی یک تصویر گنگی توی ذهنم مانده و مطمئنم که هیچ‌وقت نمی‌شناسمش. ولی کارش را دوست داشتم. این‌که غصه‌ام را دید و پرید که دکمه‌هایم را بگیرد نه به خاطر این‌که مابه‌ازایی داشت لطفش. به خاطر این‌که دید که اگر دکمه‌هایم را نداشته باشم غمگین‌ام. راستش خواستم این‌ها را بنویسم. ولی آن وسط‌های متن یادم افتاد که هیچ عشقی نمی‌تواند زودتر و قشنگ‌تر از بابای آدم باشد. با آن همه کاری که بلد است. با آن همه قهر و دعوایی که داریم. با همه‌ی آن کتاب‌هایی که می‌خواند. آن همه کتابی که تلمبار کرده و کارگرها فرغون فرغون از خانه می‌کشیدند بیرون و چقدر ستون چیدیم با همه‌شان. خب الان که فکر می‌کنم می‌بینم من عشق‌های زیادی دارم. از سر گذرانده‌ام. به خاطر سپرده‌ام. گاهی‌اش فقط لحظه‌ای بوده. گاهی‌اش دورانی داشته طولانی بعضی وقت‌ها کم. بعضی مواقع پشیمان شده‌ام. زمان‌هایی بوده که به اوج رسیده بعضی وقت‌ها جرقه زده. تکه‌هایی بوده که به یک آدم ربط نداشته. به یک حادثه ربط داشته. به محیط. خیلی وقت‌ها هم بوده که دلیل خاصی نداشته‌ام. همین‌جوری قلمبه عاشق شده‌ام. یعنی کم‌کم دارم فکر می‌کنم زمانی نبوده که عشق درونم وول نخورده باشد و به محض تلاقی با چیزی یک‌هو منفجر نشده باشد. حالا آن چیز آدم باشد، زمین باشد، آسمان باشد. هیچ تملکی هم برای خودم قائل نشدم تنها چیزی که دوست داشتم این بوده که یک حبابی، گلی، قلبی چیزی از یک جایی‌م درمی‌آمد تا آن چیزی که مثل کلمه‌ی بر سر زبان مانده می‌ماند را یک جوری نشان بدهم. بالاخره باید بعضی احساس‌ها را یک‌جوری خالی کرد. بعد هم خواستم بگویم که عشق یک چیز قشنگی است که می‌توانی بگذاری یک جایی. تکرار که نمی‌شود. هست. همه چیز هم که قرار نیست تو را به تختخواب بکشاند. یعنی فلسفه‌اش این نیست. ممکن است عاشق عابر رهگذر شوی. معلم کلاس سوم دبستان باشی و عاشق شاگردها بشوی. باغبان باشی و گل‌ها را عاشق شوی. چه‌می‌دانم عاشق دوره‌گرد شوی. عاشق آب شوی وقتی باد می‌وزد و شب است و نورهایش بدجور دوست‌داشتنی‌ای صدایت می‌کنند. می‌خواهم بگویم این‌که عشق را به خوابیدن ربط دهیم یک جور بی‌رحمانه‌ای‌ست. یک‌جوری خودگول‌زدن است. نمی‌گویم که التیام نیست که آرامش ندارد درون دستان معشوق جان به بهار آغشته‌ات عاشقی کنی. ولی می‌خواهم بگویم این یکی به این سادگی‌ها درمان پذیر نیست. مگر که حل شوی. یکی شوی و دو تایی در کار نباشد دیگر. قرار نبود این‌همه شودها! شد دیگر.

بعضی صحنه‌ها، قدم‌ها، روزها، شب‌ها هستند که باید بکشی‌شان بیرون از میانه‌ی تمامی خاطرات، قاب‌شان کنی بگذاری یک جایی. بگذاری یک جایی که هی هی نگاهش کنی، حظ کنی. تازه شوی. زنده شوی. یادت بیاید که تو در آن روز، در آن ساعت، در آن لحظه از محبس خودت رها شدی. از قالب این نقش درآمدی. لباست را کندی. برهنه تن زدی به زمان. یادت بیاید که به مسلخ کشیدی تمام آن واژه‌ها را که تعریفت می‌کنند. تمام آن بایدهایی که پشتت است. نبایدهایی که توی مشتت. یک وقت‌هایی از بودنت باید باشد که بشود کشیدشان بیرون از این گستره‌ی خاطرات. قاب‌شان کرد. افتخار کرد به‌شان. نه پیش دیگری، پیش خود. که نگاه کنی خودت را، خود رها شده‌ات را، قدت بلند شود ازین حس و لحظه و اوجی که تعلفقش می‌رسد به توی ماورای قانون‌های بشر. ببالی که این همه بلد شده‌ای جدا کنی خودت را از همه‌ی این وصله‌ها. باید یک وقت‌هایی باشد در زندگی که خودت شوی، کلمه و طرح و رنگ برنمی‌دارد. تفکیکی نیست. جزء به جزء. تکه تکه. باید تمامش را بیاوری بیرون به جنس زمان، از جنس حس. لمس. چیزی از جنس حقیقت. ماورای همه‌ی گفته‌های قبلی. در بطن همه‌ی افسون واژه‌ها که معلوم‌مان نیست و هست میانه‌شان بی‌شک. باید بیاوری‌اش بیرون بگذاری‌اش یک جایی و بدانی که این حقیقت ژرفی که تکه‌ای از زندگی توست، پشت چراغ‌های قرمزی، روی قله‌ی کوهی، میانه‌ی همهمه‌ی فروشگاهی، در گپ و گفت رفقا و یا در معاشقه‌ای، در نگاهی، آیینه‌ای، آبی، جنگلی، در فشردن دستی، در سوال و جوابی. در حسرت نشستن زیر تخته‌سنگی، در چهره‌ی بقالی، گربه‌ای، ورق‌های نامرتب میزی، رقص شاخه‌های مجنونی، بر باد رفتن شالی، زلفی، دستاری. آسمانی، ساحلی، دریایی، در طی کردن جاده‌ای، زل زدن به آبشاری، خوردن بستنی‌ای، رد کردن گذرگاهی جاودان‌گونه است و سبک‌بال. آرام می‌کندت اگر حواس بازیگوشت اندکی مکث یاد بگیرد. می‌شود به یمن وجودش جدا شد از آن دوری که شهر است. از آن یک و دو و سه و چهار که زندگی‌ست. از آن پیوندها که خون و رگ و پوستند. باید یک وقت‌هایی باشد که بی‌واسطه خودت باشی. باید بشنوی آن سکوت عمیق پرکلمه را از زبان آسمان. کام بگیری از کهکشان. کام بگیری از روزگار.

Labels:




 


این پست طی یه اقدام نمادین از همه‌ی اونایی که کامنت براشون گذاشته‌شده عذر می‌خواد و طی یه شفاف‌سازی می‌گه که من -یعنی مسعوده‌ی دالان دل اینا ملقب به مسی، لیونل، بروتوس، که کلن می‌شه لیوتوس- خیلی وقته برای کسی کامنت نذاشتم و تنها کاری که می‌تونین در مقابل کامنتی از طرف منی که پامو از گودر این چند وقته بیرون نذاشتم بکنین اینه که شاخ دربیارین و بگین از مسی این کارا بعیده و این دختر که فحش بلد نیست کلن. همه‌تون رو هم ماچ!

مردان خدا عالم علوم خفیه نیستند؛ حکمایی هستند که حکمت می‌دانند. کاشفان لسان اشیاء هستند. مرد خدا ترجمان زبان اشیاء است. و به جغرافیای ازمنه اشراف دارد و با اشیاء ‌به مناظره می‌پردازد. حکیم صدای سوگواری اشیاء را می‌شنود که مصایب خود را باز می‌گویند که شرح رنج خود می‌گویند و مویه می‌کنند یا که به نشانه‌ی شادی آواز می‌خوانند، گاهی هم که شییء از سکوت خود ناشاد است، قصد هجرت از حدود ازمنه می‌کند. همچنان که در حافظه‌ی خاکی ما مانده که روزی این جسم توده‌ای خاک بود و از پس قرن‌ها سکوت بی‌آن‌که چشمی و زبانی داشته‌باشد، ندبه می‌کرد و به رب اعلی شکوه که از غبار بودن خسته‌است و قادر اعلی فرمان گفت: ‌شوید. و ما بی آن‌که بدانیم چه صورتی خواهیم یافت، شدیم و در مکاشفه‌ای کاشف صورت خود گردیدیم، چنان‌که به هر دور حامل صفتی بودیم.

اسفار کاتبان - ابوتراب خسروی

Labels:


01 March 2009

 والس بلدی؟


حالاها که وقت نیست یک وقتی اما جامع و مفصل می‌نویسم که چطور است که یک رابطه عقیم می‌شود. چطور می‌شود که یک رابطه پر از بالا و پایین و دست انداز است اما می‌رود جلو. یک بار می‌نویسم که چطور می‌شود در پی آن همه پس زدن‌های عاشقانه رسیدن فرا می‌رسد و در پی آن خواستن‌های عاشقانه رسیدنی نمی‌رسد. یک وقتی از این بازی‌ها برای‌تان می‌گویم. از این‌که باید بلد باشید بازی عشق را. کجا راه دهید به حریف برا ی رفتن. کجا باید گردنش را فشار دهید نگه‌ش دارید. این حریف‌تان را از اول از کجا باید پیدا کنید. اگر که نبود چطور بسازیدش. چطور آن روح رونده‌ی عشق را درونش بدمید. چطور حرکت‌هایش را با ری‌اکشن‌های خودتان جواب دهید. چطور جواب دهید که به زانو درش بیاورید. و چه می‌شود که این به زانو در آمدنش ناتوانی نباشد. چطور و کجا به دنیا دستور دهید تا رهایش کند. چگونه و با چه لحنی برای همیشه اسیرش کنید. یک وقتی یادم بیاندازید حتما برای‌تان از این رقص‌ها بگویم. از گوش‌های‌تان، از شنوایی‌تان، از احساس‌تان که باید ول کند این آه و ناله را. باید بلدش شود این بازی را. این پا برداشتن را. این گام‌ها را. پنج-شش-هفت-هشت. وقتی می‌فرستدت کنار. وقتی هولت می‌دهد گوشه‌ای باید چرخیدن بلد باشی. باید دور زدن بلد باشی. باید دست گرفتن بلد باشی. باید بوسیدن بلد باشی. باید نگاه کردن یاد بگیری. باید حواست باشد که دنیا به آدم‌هایی که بازی‌اش را بلد نیستند بیخودی عشق حواله نمی‌کند. باید آن مستندات پشت لبخندها را بخوانی. لبخند بزنی و با لبخندت حل کنی تمام پازل‌ها را. مات کنی تمام شطرنج‌بازها را. باید بشناسی حریف را. نشناسانی خودت را به کل به او اما. نگذاری یادت بگیرد. نگذاری از برت شود تا بیابدت به کنکاش، به آرامی، به لمس، به غرق شدن‌ت در او. یادم بندازید یک بار بگویم کامل و مفصل که این بازی دنیا عجب بازی شیرینی ست برای کسانی که بلدش می‌شوند. و چه غم‌انگیز و تراژدی‌ست برای آن دسته که از بازی‌ها چیزی نشنیده‌اند. ندیده‌اند. نخوانده‌اند.



Today's Pic





About me

I am not what I post, My posts are not me. I am Someone wondering around, writing whatever worth remembering.




Lables

[ کوتاه نوشت ]

[ شعر نوشت ]

[ فکر نوشت ]

[ دیگر نوشت ]

[ روز نوشت ]

[ نوروز نوشت ]

[ از آدم‌ها ]

[ ویکند نوشت ]

[ داستان نوشت ]

[ ابوی ]

[ انحناهای عاشقانه ]

[ خاطرات بدون مرز ]

[ فیلم نوشت ]



Archive

December 2004
April 2006
August 2006
October 2006
November 2006
December 2006
January 2007
February 2007
March 2007
April 2007
May 2007
June 2007
July 2007
August 2007
September 2007
October 2007
November 2007
December 2007
January 2008
February 2008
March 2008
April 2008
May 2008
June 2008
July 2008
August 2008
September 2008
October 2008
November 2008
December 2008
January 2009
February 2009
March 2009
April 2009
May 2009
June 2009
July 2009
August 2009
September 2009
October 2009
November 2009
December 2009
January 2010
March 2010
April 2010
May 2010
June 2010
July 2010
August 2010
September 2010
October 2010
November 2010
December 2010
January 2011
February 2011
March 2011
April 2011
May 2011
June 2011
July 2011
August 2011
September 2011
October 2011
November 2011
December 2011
January 2012
February 2012
March 2012
April 2012
May 2012
June 2012
July 2012
August 2012
October 2012
November 2012
January 2013
April 2013
June 2013
July 2013
August 2013
September 2013
October 2013
November 2013
January 2014
February 2014
March 2014
September 2014
December 2014
October 2016


Masoudeh@gmail.com