19 March 2009

 ته‌مانده‌ی حرف‌های آخر سال


- روز آخر سال است و خب! حرف بسیار. حرف بسیار و اندک. ناگفته زیاد است و گفته کردنش مجال می‌خواهد که نیست. همیشه این‌طوری تمام می‌شود. حرف‌ها می‌مانند برای لحظ‌ی پایان و لحظه‌ی پایان چنان خیره‌ات می‌کند در میرایی‌اش، در آن لحظه‌ی انگار مرگ، انگار تمام؛ که حرف‌ها را می‌برد از یاد. که حرف‌ها ناگفته می‌مانند، نامه‌ها ناگشوده. گله‌ها نکرده. بوسه‌ها نشده. آغوش‌ها التماس یک دم، یک دم، یک دم بیشتر. که نیست. که این زمان عجیب به دل‌مان نیست. به دل‌مان نیست و می‌گذرد که گذر تمام ملقمه‌ی این بازی است. این بازی ِ روزگار.
- مهم نیست آدم‌ها کی و کجا پیدا می‌شوند. مهم نیست چقدر از هم‌دیگر بدانند. مهم نیست تمام عقاید هم را تایید می‌کنند یا تکذیب. مهم این‌ست که دل بزرگی داشته باشند که دوستی را به همه‌ی رذایل و فضایل اخلاقی ارجحیت دهد.
- سالی که رفت نیمه‌ی بزرگی از من را درونش گم کرد. از آن نیمه‌های نود درصدی. از آن نیمه‌هایی که چنان سنگیند که همیشه‌ی خدا تو را میخکوب پنجره‌ها می‌کند. پله‌ها. قطارها. پیاده‌روها. درخت‌ها. ابرها. آدم‌ها. و نیمه‌ی بزرگ‌تری کاشت که خوب بالا گرفت. دوستی‌هایم بیشتر شد. به دوستی گرفتم دست‌شان را. به محبت‌شان دلخوش کردم. ندیده و دیده. شناخته و نشناخته. حالا هر صبح که چشم باز می‌کنم خوشحال‌ترم که یک عالمه‌تر آدم هست توی دنیا که اگر نباشم جای خالی نبودنم را بلدند ببینند. نه برای دیده شدن. برای جنس و طعم دوستی. برای این سفیر بین‌مان که می‌درخشد. خوب و شفاف و عزیز می‌درخشد مدیونم به امسال. به این جی‌میل. به گودر. به همه‌ی خط و ربط‌های این وسط. به همه‌تان که بخشی از دنیای قشنگ من‌اید و تک تک‌تان را باید بوسید به بهانه‌ی نو شدن سال که مثل خانواده‌اید برایم. برای همه‌ی دوستی‌های امسال و سال پیش و سال قبل از آن که این دنیای مجاز داد دودستی. گذاشت دودستی توی دست‌هامان و چه جز تشکر؟ چه جز بوسه؟ چه جز یک جرعه به این نعمت با هم بودن هنوز؟
- درخت بید مجنون ما خیلی وقت است جوانه زده. حالا گیلاس هم شکوفه داده. بنفشه کاشته ابوی در حیاط. بنفشه‌های زرد و بنفش. گلدان‌های رنگ رنگی گذاشته پشت پنجره‌ها شاید که به یمن رنگ‌شان رنگ بگیریم از این همه خاکستری که اسیریم. سکه و سماق و سمنو و سبزی و سیب و سنجد و سراب. سرابی که به آب باید دید انگار در آن تنگ ماهی. عید است و عیدی و عطر و عود و جامه‌های نو. آدم‌های اخم و تخم بر صورت و شادی در دل. بهار خوب است. بهار خوب است چون آمدنش یک درد کهنه‌ی قدیم دارد. چون آمدنش یادت می‌آورد چه بزرگ شدی! یادت می‌آورد چه تنهاتری با همه‌ی شلوغی هر سال بر سال پیش. انگار که ایستاده‌ای یک جایی. انگار که ایستاده‌ای در شروع هر سالی که خودت را برانداز کنی که چه گذشته برت در این سال‌ها. در این‌ عیدها. در این ایام. و هر بار بزنی روی شانه‌ی خودت که برو! چاره‌ای که نداری جز رفتن؛ پس خوب برو.

Labels:




Today's Pic





About me

I am not what I post, My posts are not me. I am Someone wondering around, writing whatever worth remembering.




Lables

[ کوتاه نوشت ]

[ شعر نوشت ]

[ فکر نوشت ]

[ دیگر نوشت ]

[ روز نوشت ]

[ نوروز نوشت ]

[ از آدم‌ها ]

[ ویکند نوشت ]

[ داستان نوشت ]

[ ابوی ]

[ انحناهای عاشقانه ]

[ خاطرات بدون مرز ]

[ فیلم نوشت ]



Archive

December 2004
April 2006
August 2006
October 2006
November 2006
December 2006
January 2007
February 2007
March 2007
April 2007
May 2007
June 2007
July 2007
August 2007
September 2007
October 2007
November 2007
December 2007
January 2008
February 2008
March 2008
April 2008
May 2008
June 2008
July 2008
August 2008
September 2008
October 2008
November 2008
December 2008
January 2009
February 2009
March 2009
April 2009
May 2009
June 2009
July 2009
August 2009
September 2009
October 2009
November 2009
December 2009
January 2010
March 2010
April 2010
May 2010
June 2010
July 2010
August 2010
September 2010
October 2010
November 2010
December 2010
January 2011
February 2011
March 2011
April 2011
May 2011
June 2011
July 2011
August 2011
September 2011
October 2011
November 2011
December 2011
January 2012
February 2012
March 2012
April 2012
May 2012
June 2012
July 2012
August 2012
October 2012
November 2012
January 2013
April 2013
June 2013
July 2013
August 2013
September 2013
October 2013
November 2013
January 2014
February 2014
March 2014
September 2014
December 2014
October 2016
November 2017


Masoudeh@gmail.com