27 August 2008

 بابایانه


سیستر کوچیکه لوسَش عود کرده، ابوی اتاق بغل دارد ناز می‌شکد:
«دولا بشم رو کولم سوار شی؟
ابر بشم قیژ قیژ رو سرت ببارم؟
قبر بشم بیای سرش فاتحه بخونی؟ »

Labels:




sweet summer day
please take me away
lay me out in the sun
wearing these clothes
i resemble a rose
oh how summer is fun



مرسی مرسی نیوشا، من الان یک عالمه ذوقم -جدی!- نیوشا چی می‌خوای برات بخرم؟
چه همه سنجاقکم داره

25 August 2008

 هوا


هی هم که آدم به دلش بقبولاند یک نفری هم می‌شود نفس کشید، باز بی‌هوا دو نفره می‌شود نامرد!
آن‌وقت یک بغض بزرگی گیر می‌کند ته ِ گلویت تا نباراند هم صاف نمی‌شود دلت، حالا همان چند قطره و نیم ِ زورکی.

Labels:


24 August 2008

 نفرت


می‌دانم برایت مدتهاست مُرده‌ام که این‌گونه به حاشیه‌ی چروک کناره‌ی چشمم نگاه می‌کنی تا باورت بشود هنوز هم زمانه کار ِ خودش را بلد است.

Labels:


19 August 2008

 Wanted


چیزی که من از این فیلم دوست داشتم آن سرنوشت و کنایه‌ی سیاست و جامعه‌ی بین‌الملل و باقی ِ ماجراها نبود. فکر کنم تنهای چیزی که گاهی از وانتد به فکر می‌اندازدم همان در جای درست قرار نگرفتن آدم‌هاست. این‌که نمی‌توانی به کسی که سرشتش آدمی‌ست پر تلاش، جنگجو، فرای فرکانس‌های عادی بگویی بنشیند پشت میز و مثل باقی برود توی لاک و فکر و هیجان و هوشش را بی‌خیال شود.
هر کسی روزمرگی ِ‌خودش را دارد. هر آدمی باید پیدا کند که به کجا بند شده روایت زندگی‌اش. «تو»ی احمق و دست و پا چلفتی که یک صفحه هم نمی‌توانی تایپ کنی و دم به دم خودت را پشت میزت قایم می‌کنی تا همکار مزخرف و فلانت سر و کله‌اش پیدا نشود؛ می‌توانی، حتمن می‌توانی اگر در جای خودت نشسته باشی تمام دندان‌هایش را با کی‌بورد خرد کنی و همه‌شان را برای ابد همان‌جا، توی همان اداره با آن همه کت و شلوار و کروات تنها بگذاری. حتی اگر به خنگی و مزخرفیه آن پسره گیبسون باشی.

18 August 2008

 خاک ِ وبلاگ


بعضی از روزهای آدم هستند که خوشحالی بیخودی. گل و بلبل و حتی صدای مزخرف آن مردک توی رادیو پیام برایت خوشایند است بعضی روزها هم نه. می‌شوی مثل الان ِ‌من همه چیز به نظرت کسل کنده و مزخرف است. نه منتظر چیزی هستی نه ناراحتی نه خوشحالی نه یک ثانیه بعدت با الانت فرقی می‌کند نه در چاردقیقه قبلت چیز وحشتناک و هیجان‌انگیزی رخ داده. یک چیزی روی پلک‌هایت سنگینی می‌کند. یک چرایی. یک «که چی» ای. یک خواب آلودگی بی مقدار ِروزمره‌ای. به زور هم نیست که خودت را شنگول کنی. اصلن بحث کج‌خلقی و این‌ها هم نیست. فقط بی‌حسی. استندبای. بعد با آن پلک‌های سنگینت نگاه می‌کنی دور و بر را. هی هی به خودت می گویی هی دختره نگاه کن پرنده پرنده! بعد خودت به خودت پوزخند می‌زنی که برو بابا. خر خودتی. هر چه هم
که تلاش می‌کنی اصلن اثر ندارد. یک بغض گنده‌ای ته گلویت نشسته؛ باز هم نمی‌شود لامصب.
«چرا من زندگی را دوست ندارم» و «آیا زندگی من را دوست دارد» و «به کجا چنین شتابان» و چه و چه راه انداخته‌ای که چه دختر. به جان خودت قبلن هم همین‌طوری بوده. فردا هم همین‌طوریست و تو به همین‌طوری بودنش ذوق هم می‌کنی حتی. مگر تو نبودی که نشسته بودی توی پارک زیر سایه‌ی شاخه‌های درخت و پایت را آفتاب می‌سوزاند. آدم‌ها رد که می‌شدند نگاهت می‌کردند و تو نگاه‌شان هم. که روان‌نویس ظریف مشکی‌ات را درآوردی و شروع کردی به نوشتن. گفتی منصرف می‌شوم از کشتن قهرمان قصه‌ام. شاید که یک روزی بیاید و بنشیند توی پارک زیر سایه‌ی شاخه‌هایی از این جنس و گرما برود در جانش و به بی هیچ اتفاقی‌ زندگی راضی باشد.
تو نبودی که هی هی می‌گفتی زندگی اصلن همین عادی بودنش خوش است. که بی گانگستر و سوپراستار بودن می‌شود که لذت ببری. که حظ کنی. که چشمت را ببندی و شن‌های زیر بدنت را با دست لمس کنی. صدای آب بشنوی و آرام بمانی. دختره‌ی نق نقو که معلوم نیست باز این روزها کجای دفتر خاطراتت را بازکرده‌ای و دست زده‌ای زیر چانه‌ات به تماشا. دختره‌ی لوس که بی هیچ بهانه‌ای دلت آرامش و آغوش و نجوا می‌خواهد. دختره‌ی بهانه‌گیر که جاهای کمی هست که آرامت کند. دختره‌ی ترسو که فرار می‌کنی از جمع و دیروز به هوای تنها ماندن کوه را یک درمیان می‌پریدی بالا. آن بالای بالا هم بروی. بالاتر از عقاب‌هایی که قرار بود با سوت ِ دایی بیایند و بنشینند روی دستش، باز هم باید برگردی همین‌جا. تو مال زمینی. تو نسبتت به آب و خاک و باد می‌رسد. بی همه‌ی این‌ها دلت می‌گیرد. آن وقت بارانی نیست و ابری و لبخندی تا بباراند و دلت را هرچند گرفته از روزگار بی هیچ سببی خوش بدارد. تو مال این زمینی و این زمین نگاهت می‌دارد تا ابد. فرقی نمی‌کند که فرسنگ‌ها کجاتر باشی این زندگی‌ست که دم‌هایت را می‌شمارد و بازدم‌هایت و تو گاهی بایدت که قبول کنی اندکی از این همه‌ای. حالا گیرم دلت بگیرد از آن دنیای بیرون. از همان خاک. از همه‌ی چیزهای واقعی. دلت هی بگردد و بگیرد و مجاز بخواهد و همین شکلک‌ها و همین مردم این‌جارا که تمام‌ات را می‌دانند. هی هی دلت هوای این اتاق را بکند که نارنجی و آبیست و یک تابلو آن گوشه‌اش آویزان است و دنج‌تری دارد این گوشه، نگاشت همان میز و کتابخانه توی اتاق نارنجی ِ‌زیرشیروانی‌ که می‌نشینی و می‌خوانی و قشنگ‌هایش را ستاره می‌زنی و گاهی شر می‌کنی و گاهی‌تر کاغذی را که بغل دستی زیر دستت می‌گذارد با همان حرف‌های خودش که نوشته‌ کناره‌هاشان می‌خوانی. باید اما باورت بشود که این‌جا دنج ِ خودمان است. که آدم‌های واقعی فرق‌ دارند. آن‌ها ننشسته‌اند به دفترچه خاطرات خواندن. به مرور کردن احساس‌ها. به شوق‌ها و دوست‌داشته‌های دیگران. حالا انگار ما بیشتر می‌دانیم از زندگی. ریز ریز می‌کنیم چشمان‌مان را. باید بدانم‌شان که آن‌ها -همان آدم‌های واقعی که تند تند قدم می‌زنند بیرون و چشم‌شان به ابرها و آب‌ها و پرنده‌ها نیست. آن‌ها که نگاه می‌کنند دیده‌های ما را و نمی‌بینند- هنوز دفتر دیگری را پیش رویشان باز نکرده‌اند. باید باورم بشود که دنیا تا وبلاگ نشود خیلی وقت‌ها می‌تواند دلگیر باشد.

پسا.روز نوشت: امروز ِ یک وقتی‌مان ستاره‌دار بود.

Labels:


13 August 2008

 Ohum


یک روزی خواهد آمد که کلن حرف نزنم همه‌ی این روحیه‌ی تدافعی‌ام را می‌گذارم کنار و به همه‌ی جماعت اوهوم اوهوم می‌گویم. آن‌هایی را که مهم نیستند با اوهوم اوهوم ِ بی‌قید رد می‌کنم آن‌هایی را که دوست دارم با اوهوم اوهوم ِ پر معنی به آغوش می‌کشم. از آن‌جور اوهوم‌ها که می‌رقصند در چشم، وجد موج می‌زند تویشان. از آن‌ها که کتاب را می‌بندی و می‌آیی جلو و ستاره‌ای چشمکی می‌کند در چشمت که هِی این هم سر و ته نگاه می‌کند دنیا را گاهی هم آن‌وری اصلن. آن وقت فکر کنم هی هی زندگی کنم و کسی هم بیخودی پایش را دراز نکند توی سوت زدن‌هایم.

نیستی که ببینی؛ شهر خیلی عوض شده. پیاده‌روها دیگر آن‌طوری شلم شوربا نیستند که من لوس کنم خودم را و بچسبم به تو به هوای افتادن. که پاهای‌مان گلی شود تا آن بالاها و آسمان بیافتد به دلش که ببارد یک دفعه‌ای. حالا همه‌اش را سنگ‌فرش کرده‌اند، رنگارنگ. برج هم ساخته‌اند، زیاد. باغ روبروی کتاب‌فروشی را یادت هست؟ که درخت‌هایش بلند بود و ساقه‌های درخت‌هایش زیادی صاف؟ چه می‌‌خندیدیم به بی‌شیطنت بودن‌شان و لم می‌دادیم روی سبزه‌های گس و مرطوب. خواب‌مان می‌برد و خواب‌های خواب‌تر می‌دیدیم حتی. تارزان می شدیم و می‌پریدیم از شاخه‌ها به همدیگر. می‌رفتیم بالا از ساقه‌های صاف و می‌رسیدیم آن بالا و می‌ایستادیم به تماشا. پروانه‌ها که شیطنت‌شان می‌گرفت باغبان می‌آمد و صدای‌شان می‌کرد «هیس! خوابند انگار»
سرجایش است هنوز. گیرم فرسنگ‌های زمانی آن‌طرف‌تر.

Labels:



ببین خیلی بی‌ربطه که من الان بخوام ازت تعریف کنم یا بگم چقدر زندگی با تو شیرینه و ازین حرفا. یا چندبار به ذهنم افتاده که پیشنهاد ازدواج بدم و بعدش به نقطه‌ی سوق‌الجیشیمون نگاه کردم که وسط خاورمیانه‌ست نه تو لندن. اصلن اگه بخوایم یه کم واضح‌تر نگا کنیم تو اصلن تعریفی نیستی. خودت فکر کن به آدمی که دهنشو وا می‌کنه و یه لازانیای ده در بیست سانتی رو می‌ذاره تو دهنش چی باید گفت؟ یا مثلن کسی که در طول غذا خوردنش پنج‌تا دوغ می‌خوره؟
دیگه حتی موضوع شلوارات که همه‌شون عین همه‌ن رو نمی‌گم ولی کفشاتو نمی‌تونم نگم که انگار پنجاه تا جفت از یه مدل خریدی. ببین آزی صادقانه تو دختر خوبی هستی، ولی خب همه خوبن؟ نه؟ [جمعیت حضار: اوهوم اوهوم] اصن یه جایی تو یه کتابی می‌خوندم که نوشته بود اصل بر برائته مگر این‌که خلافش ثابت بشه. کتاب کلفتی هم بود پس سعی نکن ذهنم رو تخریب کنی. می‌بینی که همه‌مون الان یه فرشته‌ی بالداریم تا وقتی دو تا شاخ رو سرمون در نیومده یا حتی ازون دم خوشگلا که مثه فلشه.
امروز می‌دونم که هزاربار همه‌ی وبلاگا رو باز کردی، به سیصد و شصت و اورکات و موبایلت فحش دادی تا یکی پیدا بشه بهت تولدت رو تبریک بگه. خب محبوبیت نداری. چیکارش می‌شه کرد؟ ببین آزی کلن ناراحتی نداره منم تولدم نه کادو گرفتم نه تبریک شنیدم ولی می‌بینی که هنوز زنده‌ام. پس آدما بدون کادو هم می‌تونن زنده بمونن. توئم می‌فهمی که اصلن ارزشت به هدیه و تبریک و اینا نیست و داری برا خودت زندگی می‌کنی و اصلن نباید چشمت به دست باقی باشه. منظورم گدایی ِ‌محبته. کلیشه‌ایه می‌دونم. ولی فضا خیلی غمناکه و این کلیشه‌هه بدجوری پدر آدمو درمیاره. یه بار دیگه بخونین، گدایی ِ‌محبت. قبول ندارین؟ آخرش منظورم اینه که بی‌خیال دیگه مهم نیستی چرا زور می‌زنی؟ می‌دونی چن‌چنتا آدمن که امروز به دنیا اومده‌ن و روز تولدشونه! پس امروز اصلن روز خاصی هم نیست حتی.
حالا برا این‌که دلشکسته نشی از حقایقی که برات شفاف‌سازی کردم و بدونی برا من ارزش معنوی داری. معنوی هم خیلی لغت بزرگیه. ابوی ِ‌من که دیشبم گفتی صداش خوبه و یه کنسرت بذاره و تا صبح دیگه نذاشت ما بخوابیم و هی هی خوند و من فحشت دادم؛ یه کتاب داره که روش نوشته مثنوی ِ معنوی و چون خیلی می‌خونتش باید کتاب مهمی باشه. منم چون دوستت دارم این لغت بزرگ رو برات انتخاب کردم تا بدونی که ارزش تو خیلی بیشتر از گوشواره و گردنبند و گل و جعبه و عطر و در کل هر چی کادوئه‌ست. پس اصلن بیا رها شو از مادیات و به معنویت دخول کن کلنی. چون می‌دونی که من چندرغاز بیشتر نمی‌گیرم که اونم همه‌شو خرج پنج‌شنبه‌هات می‌کنم که با هم می‌ریم آب انار خورون و گردو و جوجه چینی.
حالا که پاتو گذاشتی تو این دنیا -نه نه. حالا که با سر اومدی تو این دنیا. می‌دونید که؟ همه‌ی مردم با سر به دنیا میان پس کسی پا به دنیا نذاشته بیاین همین‌جا ذهن بشر رو از این اشتباه ِ‌موحش نجات بدیم (اینجا هم یه عکس هست که گفته‌های منو علمی-پزشکی می‌کنه و دیگه ردخور نداره)- بله! همکارانم از اتاق فرمان اشاره می‌کنن حالا که با سر اومدی تو دنیا من می‌گم که خب اومدی دیگه چیکارت کنم. اگه نمیومدی که خب نیومده بودی هیچ‌ اتفاقی هم نمی‌افتاد ولی حالا اومدی و کلی هم اتفاق باهات افتاده. خوب و بد و ایناش به کنار موضوع اینه که تو الان یه بردار به سمت بی‌نهایتی که معلوم نیست تا کجاها قراره بری. پس آدم باش و غم دنیا رو بی‌خیال. بشین و زیر اتفاقای زندگیت که متعلق به توئه و مال هیچ‌کس دیگه‌ای نیست انگشت بزن و حالا دست دست.. دست دست دست دست ...

چیزهایی که دل ِ الانم می‌خواهد کمی با بقیه‌ی چیزها فرق دارد. دلم یک شخصیت قصه می‌خواهد. یکی که بزرگ نباشد. یکی که خاکستری باشد مثل خودم. اشتباه کند. مستأصل شود و خوشحال شود بیخودی. بزند به سرش گاهی. یکی که ماورای شخصیت بودنش متعجبم کند؛ که کلاهم را بردارم برایش و تعظیم کنم به خاطر شگفتی‌های روزمرگی‌اش. دلم می‌خواهد فقط ناظرانه نگاهش کنم. دلم نمی‌خواهد برایش بنویسم که زندگی‌اش این طوریست. که قرارست آینده‌اش سه چهار کلمه جلوتر از من باشند. دلم می‌خواهد برود جلو و من در ردپاهایش نشسته‌باشم به تماشا.
این‌طور نوشتن را دوست دارم. دوست دارم که شخصیت داستانم قهرمان هم نباشد. نمی‌خواهم اصلا داستانی هم در کار باشد. می‌خواهم روایت باشد. می‌خواهم روایت زندگی‌کردن‌اش  باشد. ناراحتی‌هایش . خنده‌هایش . شاید که نخواهد اشک‌هایش را ببینم. شاید بیگانه شود با من یک وقتی. شاید بد و بیرا بگوید به من که یک روزی گذاشتمش توی این صفحات. که اسمش را آوردم توی زندگی. شاید پرده‌ها را بکشد، چراغ‌ها را خاموش کند و خود ِ‌تنهایش را بخواهد. شاید دل بزند به دریا و انکارم کند. نمی‌خواهم که قبولم داشته‌باشد. نمی‌خواهم حتی بداند که هستم. می‌توانست هم‌صحبت خوبی باشد شاید. می‌تواند نداند که هم‌صحبتش همان خالقش است. وقتی بفهمد چه؟ که چیزی هم اگر باشد زیر زندگی‌ای از زندگی ِ‌من است چه؟ آن‌وقت نادست‌رس می‌شوم. که به دست نیاوردم هیچ‌وقتی. که بزرگ باشم برایش همیشه.
 این‌ها مهم نیست. مهم این است که نمی‌دانم این حق را دارم که بیافرینمش؟ که روح بدمم درونش؟ که دنبالش راه بیافتم و زندگی‌اش را از سیر تا پیاز برای همه تعریف کنم؟ دلم می‌خواهدش ولی. دلم یک آدم می‌خواهد پر از پستی‌ها و بلندی‌ها. آدمی که گاهی گم شود توی بوق ما‌شین‌ها، گاهی بخیزد توی تنهایی، گاهی قاه قاه بخندد از خوشحالی. آدمی که نگاه‌کند به ماشین‌های زیر پل هوایی. آدمی که بدود در باد، هوس غرق شدن  بیافتد در سرش. از آن‌هایی باشد که بدو ‌می‌افتند دنبال زندگی تا بگیرندش و همیشه‌ی خدا چند ثانیه دیر می‌رسند. می‌خواهم که باشد. می‌خواهم نفس بکشد و این احساس ناظربوده‌گی را به عنوان یک لطف در حق من بکند. بگذارد ببینم زندگی‌اش را. بگذارد از خودم بالا بیایم بعضی وقت‌ها؛ یا پیدا کنم خودم را حتی. بگذارد یاد بگیرم ازش؛ حرف زدن را، کتاب خواندن را، فکرکردن را.
فقط باشد. فقط زندگی کند و زندگی‌ام را با زندگی‌اش موازی بداند، آن وقت نه من اویم نه او من. هردویمان گم می‌شویم در هم. او آن طرف ریل و من  این طرف. قدم‌هایمان با هم می‌رود. این طبیعت زمان است. زمان هست. در روایت من زمان محو نمی‌شود. قصه های موازی هرگز پایانی ندارند. من خودم یک قصه‌ی موازی‌ام.

Labels:




Today's Pic





About me

I am not what I post, My posts are not me. I am Someone wondering around, writing whatever worth remembering.




Lables

[ کوتاه نوشت ]

[ شعر نوشت ]

[ فکر نوشت ]

[ دیگر نوشت ]

[ روز نوشت ]

[ نوروز نوشت ]

[ از آدم‌ها ]

[ ویکند نوشت ]

[ داستان نوشت ]

[ ابوی ]

[ انحناهای عاشقانه ]

[ خاطرات بدون مرز ]

[ فیلم نوشت ]



Archive

December 2004
April 2006
August 2006
October 2006
November 2006
December 2006
January 2007
February 2007
March 2007
April 2007
May 2007
June 2007
July 2007
August 2007
September 2007
October 2007
November 2007
December 2007
January 2008
February 2008
March 2008
April 2008
May 2008
June 2008
July 2008
August 2008
September 2008
October 2008
November 2008
December 2008
January 2009
February 2009
March 2009
April 2009
May 2009
June 2009
July 2009
August 2009
September 2009
October 2009
November 2009
December 2009
January 2010
March 2010
April 2010
May 2010
June 2010
July 2010
August 2010
September 2010
October 2010
November 2010
December 2010
January 2011
February 2011
March 2011
April 2011
May 2011
June 2011
July 2011
August 2011
September 2011
October 2011
November 2011
December 2011
January 2012
February 2012
March 2012
April 2012
May 2012
June 2012
July 2012
August 2012
October 2012
November 2012
January 2013
April 2013
June 2013
July 2013
August 2013
September 2013
October 2013
November 2013
January 2014
February 2014
March 2014
September 2014
December 2014
October 2016
November 2017


Masoudeh@gmail.com