یکم فکر کردم ننویسم اینجا. بعد فکر کردم کجا بنویسم. بعدش لابد فکر کردم چرا ننویسم. بعدش چگونه بنویسم، چطور. آخرش دلم را زدم به دریا. خیالم را از هر آنچه مخاطبی، کسی، شخص خاصی از من در دلش بگیرد خالی کردم. دروغ دارم میگویم. چطور میشود خالی کرد. خیالم را به بیخیالی زدم. گفتم مینویسم، دلم برای نوشتن گرفته. حالا مینویسم. میدانی! دنیا، نه دنیای بزرگ و پهناور ما که به قولی از کتاب قلزم ماهیایست که میان دو لاکپشت است و بر روی شاخ گاو است و شاخ گاو در خاکیست که در آن دیگر هیچ نیست، دنیای ما که خودمان آفرینندهاش هستیم و خالق، تویش به نظاره نشسته فقط؛ رو به پایان است. من نشستهام که تمام شدنش را نگاه کنم. وقتی دلتنگی رخت ببندد از دنیا. وقتی بودن موکول شود به کاری، حرفی، سخنی که وقت هدر نرود. وقتی باهمگذرانی بوی اتلاف بدهد. اینها همهاش یعنی بیخیال شو، تو آدم این قافله نیستی. وقتت را جایی بگذار که بوی اتلاف ندهد. برای من زندگی کردن اتلاف وقت نیست.
دوم یا همان اعترافهای آخر هفته من از زنانگی حرف نمیزنم. از خودم حرف میزنم. من زنم ولی نمیدانم زنها چگونهاند. من در تمام زندگیام خودم بودهام و با خودم زندگی کردهام و از خودم و اطرافم دیدهام و شنیدهام و پرسیدهام. چیزی را در افق نهان ِ دیدنم که ندیدهام نخواستهام، مگر اینکه دیدهباشمش، در رویا، در خواب، در فکر، در خیال. برایم هر چیزی که تلاشی برایش کردهام به نحوی وجود داشته و چیز نابودهای نبوده. گاهی چیزی میخواستهام. دستانم را در هوا تاب دادهام زمزمه کردهام؛ چیزی میخواهم که که که .. نگاهم به افق، چشمم به رویا، خواب، فکر، که چیزی دستم دهد. اگر نداده خودم را بردهام گوشواره بخرم، اسباببازی، لباس، همهی ملغمهی دنیا که یادم برود روحم دنبال اسباب خودش بود و من اسباب تن را به زور بهش قبولاندم. کاش هر کس، و تو بیش از هر کس بلد بودی منتظر بمانی تا چیزی را که میخواهی در افقی از دورت ببینی، اگر ندیدی نخواهی، اگر نخواستی ادای خواستن درنیاوری.
سوم یا همان تهماندهی حرفهای آخر هفته اینها شاید هم از زن بودن است. این همه اشتیاق و شیوهی عاشقی. اینکه زندگی بشود یکی و یکی بشود زندگی. شاید هم شیوهی زن بودن نیست، که کاش که نباشد. شاید شیوهی من است، گناه من است، گناهی ندارد کسی. من آدم عاشقم. سرشتم اینطوریست. عاشقانه زندگی میکنم. حتی به آسمان، به زمین، به مردم. دوست دارم که زندگیام تابلوی رنگارنگی باشد از چیزهایی که توی سوپرمارکتهای دم دستی پیدا نمیشوند. دلم میخواهد به خاطر چیزی که دوست دارم جان بدهم. کسی مثل من نیست. فکر نمیکردم که هست. خوشبین بودم فقط. خوشبین بودم که یکجوریهای دیگری هم هستند. هستند کسانی که دلشان ارجح است به مناسبات اجتماعی. نیستند انگار. نه اینکه نخواهند. شاید هم نمیخواهند. ولی نمیگویم نمیخواهند. زورشان نمیرسد. به خودشان حتی. زورشان به خودشان. باید و نبایدهایشان، خانوادهشان، مناسبات اجتماعیشان، چشم مهر اجتماعیشان ... نمیدانی از چه حرف میزنم. مهم اینها نیست. مهم اینست که یکی، یک شبی از شبهای پاییز ....
چهارم یا کلن یه پست جدا یا الیورتوییستهای دوهزار و یازده
ونک پر از پلیس بود. پلیس سبز. پیادهرو را برداشتهاند گند زدهاند خاک بر سرها. همهی پروژههایشان را توی پاییز و زمستان کلنگ میزنند. چرا؟ زمان بیشتر. بدبختی بیشتر. نمایش بیشتر. پول بیشتر. حماقت؟ نه رذالت بیشتر. چطور میشود فکر کرد که عقلشان نمیرسد. کدام بنایی توی پاییز و زمستان شروع به کار میکند که اینها. پلیس دور میدان ایستاده بود. پیادهرو خاک و خول بود از جلوشان رد شدم. آدم دلش میخواهد برگردد بلند بهشان بگوید خاک بر سرتان. خاک بر سرتان. خاک بر سرتان. خاک بر سر این همه ندانستنها و بلاهتهاتان. نمیتواند. دیروز توی تاکسی که باران نمی میبارید مجری رادیو که صدای لوسی داشت یک داستانی میگفت. میگفت که سالهای پیش یک اتوبوس ایستاده بود یک فرد مریضی داشت سوار میشد. خیلی معطل کرد و صدای مسافران درآمد. راننده در جواب اعتراضشان گفت همهی این بند و بساط برای اینست که همینها راحت زندگی کنند. و همینها یعنی مردم، و بند و بساط یعنی دولت، یعنی خدمتگذار. یعنی هر آنکه بر مسندی نشسته که من ِ عامه دلی ازم نلرزد. حالا پلیسمان را ببین. دولتمان را ببین. زندگیمان را ببین. این الدنگها برای اینند که ما راحت زندگی کنیم. تمام فشار اقتصادی جامعه باید بیفتد روی دوش مردم. آن هم نه مردمی که آزارا سوار میشود و هفتصد تومن برایش پول نیست. فوق فشار و اعتراضش یک فحش به خیل صف پلیس ضد شورش است. مردمی که خانه ندارند، زندگی ندارند، نهایت تفاوت پزشان به همدیگر یک ماشین ظرفشویی یا لباسشویی است. حرص آدم وقتی بیشتر درمیآید که یادش میآید چه کشور ثروتمندی هستیم خیر سرمان روزی بشکه بشکه فسیل میکشند بیرون و معلوم نیست (!) پول نفتمان دارد از حلقوم کدام حرامزادهای پایین میرود. نمیدانم واقعن خجالت نکشیدند با این رقم یارانهها. رانندهی تاکسی میگفت گاز بیست تومنی شده پمپی سیزده هزار تومن. دولت برداشته بهشان وام داده پانصد هزارتومن که با سود چارده درصد ازشان میگیرد. یعنی همینطور جلو جلو باهاشان حساب کرده. گفتن ندارد اینها ولی من باید بگویم. کدام خوشحالیست که نداند، چرا باید فشار بیفتد روی طبقهی مردم؟ شما میخواهی اقتصاد را درست کنی، جهانی کنی، لااقل یارانهات را درست بده. ماشین حسابتان ایراد دارد؟ چهتان است آخر؟ بعد هی بنشینید بگویید این ایرانیها بیفرهنگند. بیشعورند. عوضیاند. توی ترافیک فلان میکنند. توی صف بیسار میکنند. بله آقا! شما هم غم نان داشته باش. برو توی فکر که چارصد تومن را چطوری بکنی هفتصد تومن آن وقت بهت میگویم چقدر خوش خوشان خندان میشوی. چقدر اروپایی میشوی. چقدر شیک و باکلاس میشوی. اصلن افسردگی به سراغت نمیآید. سراغ دزدی و شارلاتان بازی که عمرن بروی. بابا کمر مردم دارد خرد میشود خب. آدم به که بگوید؟ مسخره است. مسخره است واقعن. به هیچکس نمیشود گفت. دولت؟ قوه قضاییه؟ رهبری؟ بینالملل؟ همه مزخرف. همه چرند. فقط باید کاسهمان را برداریم ببریم، سر خم کنیم شاید یک کاسهی دیگر ....
پنجم یا روزنویسیها بابا میگوید خانم شدی. خودم را توی آینه نگاه میکنم که ببینم خانم شدن یعنی چی. پیدایش نمیکنم. از جلوی هر در شیشهای که میگذرم خودم را نگاه میکنم. از جلوی هر پنجرهی ماشینی. نمیفهمم چه شکلی یعنی خانم. همهی لباسهایم را میگذارم روی تخت. یادم میماندشان. میگویم همهی اینها با هم یعنی خانم شدن. فردا صبحش بهم لقمه میدهد. با نون لواش تازه و پنیر. جایش میدهم توی کیفم. با چایی صبح میخورم. عیشی میکنم.
ششم یا همان درد دلهای خودمانی آخر هفته یک وقتی یک شرایطی این را به من دیکته کرد که شاید تکهی ناجور همهجایم. از تمام نوشتههایم میتوانم این حس را بکشم بیرون. بهتان میگویم هیچوقت فکر نکنید تکهی ناجورید. شما درستترین تکهی هستی هستید وقتی پازلتان را درست انتخاب کرده باشید، اگر پازل شما این نیست زور نزنید، دورتان را نتراشید. رنگهایتان را عوض نکنید. بلند شوید بروید پازل خودتان را پیدا کنید که چفت و محکم توی خودش جایتان کند. بیخود ضجه نزنید. بیخود شلوغش نکنید. بیخود ننشینید به جای خالیتان نگاه کنید. آنجا جای خالی شما نیست، آنجا یک جور توهم اشتباهی از جای شماست.
هفتم یا همان درد دلهای خودمانی ضرب چیز سختی بود. هنوز هم بلدش نیستم. یکهو پریدم بین بچههایی که نه سالشان تمام شدهبود و جشن تکلیفشان را گرفته بودند. میایستادند توی نمازخانه و نماز میخواندند. نماز را از روی کتاب دینی یاد گرفتم. میگذاشتم جلویم میخواندم تا بلد شوم. کلاس دوم تا کلاس چهارم خیلی راه بود. آنقدر راهش زیاد بود که یک هو دنیای جلویم سیاه شد. من ماندم بین دخترهایی که سینههایشان داشت درمیآمد و قدشان از من بلندتر بود. هیچ جشن تکلیفی نرفتم. مامان برایم یک چادر دوخت با گلهای آبی و بنفش با زمینهی سفید. آبیاش بیشتر بود. نیلی بود. آنقدر قشنگ بود که خدا میداند. دوستش داشتم ولی جشن تکلیف نرفته بودم. دوست هم نداشتم بروم. چیزی را که ندارم، دوست هم ندارم. یکجور مقاومت مغز است. هه! یک جور فرار؟ انتظامات توی حیاط میگفت بایستید به نماز میگفتم من جشن تکلیف نرفتم و این برایم برهان بود.
هشتم یا توصیههای آخر هفته توصیه میکنم برای هیچکس نسخه نپیچید. برای خودتان هم تا وقتی که بغلش نکردهاید از آن صورت بداخلاق و چرکین بیرون نیامدهاید. وقتی هنوز از تمام معیارهای مذهبی و عرفی و آیینی و منطقی آزاد نشدهاید شروع نکنید ملامت خودتان. آسیب زدن به وجودتان وقتی هنوز خودتان را هم به دوستی بلد نیستید. توصیه میکنم به جای شماتت و ملامت خودتان، به جای تاسف خوردن و تحقیر خودتان و اطرافیانتان بلد شوید که سکوت کنید، زیاد سکوت کنید. آدمها نیازی به نسخههای پیچیدهی شما ندارند همینکه یک مرهمی برای تنهایی داشته باشند خودشان سکوت شما را با حرفهای دلشان پر میکنند، راهشان را پیدا میکنند، کمرشان را راست میکنند، بلند میشوند لبخند میزنند و میروند. خود ناشناختهتان هم وقتی به حرف دلش گوش دادید وقتی فهمیدید چرا اینطور دست و پا میزند چنان در آغوش میفشاردتان که از پررنگ شدن صورتتان در آینه تعجب خواهید کرد بسکه از دویی به یکی بودن نزدیک میشوید
نهم یا درد دلها و خاطرات باید صبر میکردم سعیده از مدرسه بیاید تا من بروم. سپیده توی خانه تنها بود. مامان و بابا شیفت بودند توی مدرسه. ناهار را من میپختم. شیفتهایمان میچرخید. سعیده از آهنگ "تصویر زندگی" بدش میآمد چون ساعت 11 میداد و ما از ساعت 11 منتظر بودیم که آن یکی برگردد تا این یکی برود. سعیده میآمد و من میرفتم. وقتی دیر میشد اشکمان میخواست دربیاید. اشک من نه، اشک سعیده. ولی هیچوقت به آن یکی نگفتیم زودتر بیاید. نمیدانم چرا. شاید فکر میکردیم قسمتی از روند است. دیر میرسیدم و خانم رشیدی دم در مچم را میگرفت که باز که دیر کردی و با خشم نگاهم میکرد. بغض میکردم از شرایطی که تویش بودم و دست من نبود. او میخندید و میگفت برو. من میرفتم. کار همیشه بود. میترسیدم از اینکه نکند این بار اخمش جدی باشد. بعدها که زنعموی ندا بود نه ناظم مدرسه گفت که بهش اخم میکنی و بغض میکند. من را میگفت. به ندا گفت میخواهی گریهاش را درآورم. ناراحت شدم. تمام دوران کودکیام به بازی بچهگانیای گذاشت که یک طرفه بود و برای من تمام راه از خانه تا مدرسه. یک عالمه نگرانی. یک عالمه غصه. سالهای آخر پشت چشم برایش نازک میکردم. خانم رشیدی به مامان گفته بود انگار همه مامانشند برای من پشت چشم نازک میکند، جواب میدهد. از شدت انزجاری که حرکتش داشت ولی حرفی نزده بود. مامانم هم با خنده و خوشحالی این را میگفت. کسی هم از ترس و نگرانی من بویی نبرده بود. هرگز هم نبرد. -کلاس اول دبستان دوست داشتم مبصر شوم. کلاس ما بیست و پنج نفر بود و چار تا مبصر داشت. به مامانم گفتم مامانم به خانم شیارسودا نامه نوشت که من را مبصر کند. گفت باشد بعد از عید. بعد از عید بهش گفتم قرار بود من را مبصر کنید شدیم شش تا مبصر برای یک کلاس فسقلی. از جایم بلند نشدم. فقط میخواستم من هم مبصر باشم. چشمهایم برق زد. گفت از امروز م. هم مبصر است. همه برگشتند به طرف من. من رفتم سر جایم نشستم. .
مقدمهای اندر باب: این چهارمین باریست که دست به کار شدهام که یک آخر هفتهای بنویسم و بیستمین بار که به خودم میگویم اخر هفتهای باید امسال را که نیست. این آخر هفته هم معلوم نیست که به پایان بیابد و من از شرمندگی خودم خلاص شوم یا نه ولی خب این طوریست که شروع شده و شروع شدن خوب است حتی اگر هیچ پایان درست و حسابیای در پی نداشته باشد. سلام اول!
اعترافهای آخر هفته
- اعتراف میکنم توی دنیای بیمعنی من از چشم باقی، پر پیچ و خمم، پر از آرامش و خندهام، پر از غصه و بالا پایینم یک عالمه پارادوکس هست، یک عالمه چیزی که نمیشود توضیحشان داد. نمیشود توضیحشان داد چون ما، هر کداممان کولهبار واژههای خودمان را به دوش میکشیم و اصلن چه کسی میداند چقدر زمان لازم است تا بشود اکسچنچ کرد، شر کرد، شناساند تمام این معادلها را به سبکی که زشتی و درستیشان همان باشد که در چشم تو هست، بیکه قضاوتی باشد در آن گوشی که میشنود و تحقیری در چشمی که تو را آینه میشود در نه یک لحظه، که در بازهای از لحظهها. - اعتراف میکنم این موج، این روند، این انقلاب نیشگونی بود به ماتحتم که امید زندگی دهد. که روزنهای باشد در این سیاهی ِ اسیر به دنیایی که غیر از اکنون ممکن است. اگر بدانید چه نعمتیست در ِ زندان باز شود برای لحظهای تا ببینی که نوری هست، بیرونی هست، امیدی هست. چیزی هست آن ور که این تو نیست و تو میتوانی، میتوانی اگر بخواهی پایت را هر چند به زحمت آن دورتر بگذاری؛ پشت آن دیوار. - اعتراف میکنم تنها چیزی که میتواند خوشحالم کند. شاید حتی تنها چیزی که میتوانم بگویم یاد گرفتهام این اطمینانم است به دنیا. اینکه باورم شده هیچ چیزی که بد باشد اتفاق نمیافتد. یک جور عجیبی این باور انگار مثل یک آمپول به من تزریق شده که هیچ اتفاقی قرار نیست بیفتد که آرامشم را به هم بریزد. هر چیزی که پیش بیاید اجازه میدهم جولان بدهد، خودش را به رخ بکشد، بیاید، خنجر بزند، به آغوش بکشد، متعجبم کند، دلش خواست بماند، دلش نخواست چمدانش را بردارد و برود. از خودم راضیام به خاطر این حس که فکر میکنم اگر کشتیمان غرق هم بشود، یک تکه چوبی کلکی چیزی هست که مرا بکشاند به خشکی. به خشکی هم نرسیدم، نرسیدم میشود توی همان اقیانوس ساعتها ماند و آب خورد و جان داد. - اعتراف میکنم اگر هم آدم ویرانی باشم، اگر آدم بیخانه و منزل و آشفتگی باشم. اگر آدم خلوت باشم باز برای زنده بودنم، برای آدم بودنم، برای مسعوده بودنم به دو چیز نیاز دارم؛ جایی که بتوانم کفشهایم را درآورم و دوستی که به وقت ناچاری مرهم نه، که گریزگاهم باشد. برای پا که بیزار کفش است خانه لازم است؛ برای دل که بیزار تنهایی دوست. - اعتراف میکنم من صدباره بار بستهام برای رفتن. نه برای پیدا کردن مقصد، که به خاطر فرار. به خاطر رهایی؛ که نیست. سرپناهی که وجود ندارد. همهاش آوارگیست. دنیا همهاش آسمان ِ یکرنگ. ما درجا زنان هستیایم. اشک ندارم دیگر برای ریختن. غم برای مرثیه سرودن. کینه برای انباشتن دل. چیزی نیست در من، جز وسوسه. جر وسوسهی رفتن. به کجا؟ به ناکجا. - اعتراف میکنم من یکه خوردم سنجی و هنوز هم باورم نمیشود. آنقدرها هم پرتوان نیستم که پر از انرژی باشم برای آغوش گرفتنت. نمیدانم الان کجایی، در چه حالی و چه برت میگذرد. نمیدانم چقدر میکشد تا باور کنی. اعتراف میکنم از این استیصال خودمان خندهام میگیرد که کاری از دست هیچکسی برنمیآید. تو برای آن یکی، من برای تو، دیگری برای من. انگار دستهایمان را میخ زدهاند وقتی که لازم است. از این حرفها گذشته آرزو میکنم همان همیشه قهرمان ما باشی. - اعتراف میکنم ما آدم ِ هم نبودیم انگار. این تنها را چه تقصیر. دلمان را چه؟ که این قصهی دلها همیشه یک ضلع سومی دارد که فراموش میشود. - اعتراف میکنم من آدم ِ ترک کردن نیستم. آدم تمام کردن نیستم. حتی اگر صدباره رو برگردانم، منتظرم تا دستی بودنش را یادآورم شود. من همیشه جای خالی گلدان شکستهی روی طاقچهام را خالی میگذارم. اگر بچسبانندش دوباره جایش میدهم. من آدم دوست بودنم حتی اگر آن دوستی تارعنکبوت گرفته باشد. حتی اگر فحش داشته باشد. حتی اگر کلمه و ترکیبش را از سر نوشته باشم و دفینشنی نو برایش تعریف کردهباشم. آدمهای زندگی من همیشه جا دارد که باشند، برگردند و لااقل یک چایی مهمان خندهها، سکوتها، تنهاییهای دونفره باشند.
درد و دلهای خودمانی آخر هفته
- هی سعی میکنم درگیر کسی نشوم که این همه سختم شود نبودنش. نمیشود. دور که میشود انگار تکهایام را برمیدارد و میبرد. میکند و میبرد و این بردنش زخم میاندازد روی تنم، روحم، خاطرم. تلختر میشوم برای خودم. چشمانم را که میبندم. فکر که میکنم سرم را تکان میدهم. دلم بیشتر میگیرد برای آن تکهها که رفتند و جز نشانی، زخمی، سهمی ازشان بیشتر نماند. این دردهای انتظارگون که به پایان هم نمیرسند انگار که هیچوقت. که میدانی هیچوقت نیست که تو برگردی توی سرسرای فلانجا بایستی چشم ببندی به قهقهه. توی کلاسها بنشینی و آن مزخرفات را با شوخی عبور کنی. وسط اتوبوسهای نصفهشب برای همهی رقاصها دست بزنی. هیچ وقت نیست که تو برگردی به آینهی لبخند دیگری بودن. نمیشود دوباره احساس کرد دستان گرم دوستی را که نیست دیگر توی دستانت. نگاه عمویی، زن عمویی که خوابیدهاند حالا زیر یک عالمه خاک. پریای کوچکی که دستهایت را سفت میگرفت برای راه رفتن. خیلی از اینها رفتهاند و دیگر، هیچوقت دیگر نمیشود لمسشان کرد. یکی دیگر هم میرود. این دیگری ها هم میروند و چیزی که میماند از ما چهل تکهی وصلهی یادگاریست از تمامی لحظات زندگی. از آن لحظات پر رنگ زندگی. از سکوت چشمهای یکی بگیر تا آغوشهای پرفشار و صمیمی دوستی. - بایدهای ِ آدم همان وقتی پدیدار میشوند که نباید، تو بگو هوسها. - کلن این روزها انگار نوشتن قهر کرده باشد با من، من هم گوشهگیر شدهام از قلم. همیشه پی ِیک روز ی میگشتم که این نوشتن مدام در ذهنم تمام شود. شاید یک وقتهایی اگر دلم خواست دفتر و دستک بردارم بنویسم. این فکرهای همیشگی بردارد دست از سرم. برداشته حالا. حالا بهترم. حالاها دیگر کلمهها گریبانم را نمیگیرند. محاصرهام نمیکنند. اگر دلم خواست چیزی بنویسم آن چیز را مینویسم نه به زور کلمهها که هی خودشان را تکرار کنند بیکه آن چه میخواستم بگویم. هی وزن بیارم و ادبیات ببافم؛ این شاید سخت ترین بخش آدمی ست که نوشتن نمیداند و به زور افتاده تویش. اینکه هی هی کلمهها دور سرت پیچ میخورند و وادارت میکنند آن گونه بنویسیشان که هست، نه آنگونه که باید نوشته شود، به شکل سوژه. - زمان چیزی را درست نمیکند. فقط مصیبتهای گذشته را سخیفتر جلوه میدهد. - چنان آدم ناباوریام، چنان بینام و نشان و نسب شدهام که اگر اسمم را نمیگذاشتند مسعوده هیچ نام و نشانی نبود که خودم را با آن تعریف کنم. - دکا من میخواستم اینجا یک چیزی برایت بنویسم ولی دیدم اوضاعت کلن خوب است پس آرزو میکنم برایت آن پایین. - ممنون از گودر همین پازل دستهجمعی که همیشه جای خالی برای تکههای توی دستهمان دارد.
آرزوهای آخر هفته
- آرزو میکنم باورمان بشود آدم بدهی داستان بودن شرافت دارد به خراب کردن زندگی عزیزی، عزیزانی. آرزو میکنم حواسمان به دروغهایمان باشد. به دلی که اسیر میکنم به مدد همین سی و دو حرف الفبایی. آرزو میکنم بدانیم که ما حق نداریم وقتی دل کسی را اسیر کردیم دست دراز کنیم برای خداحافظی. نمیتوانیم پشتمان را بکنیم و چشمهای اشکآلودش را نبینیم. چشمان منتظرش را. آرزو میکنم شرافت داشته باشیم اگر نداریم لااقل نقش آدم خوبهی داستان را بازی نکنیم. - آرزو میکنم دکا خوشبخت باشد. سختگیر نباشد. دنبال کمال نباشد در آدم زمینی که آدم زمینی نقص دارد. آدم زمینی اگر نقص نداشته باشد قابل تحمل نیست. آرزو میکنم یادش باشد که آدمها، همهی آدمها باید یادشان باشد که اینجایند که یاد بگیرند خدایی کنند. بخشنده باشند و با بزرگ بودنشان بزرگ شدن را به باقی یاد دهند. - آرزو میکنم عقل را بیخیال نشویم. گاهی اما، گهگاهی برش داریم بگذاریمش توی کمدی، جعبهی قفلداری، جایی تا برویم و دوری بزنیم و آدم دوراهی بودنمان را به رخ بکشیم. بعدش روزی، روزگاری برگردیم و بگوییم به این جنتلمن دوستداشتنی که خوش گذشت، بیتو بیشتر خوش گذشت. تابو شکستن ترسناک هم نبود آنقدر که تو ترست بود. - آرزو میکنم مکین بلد باشد صبح آدم را بیدار کند، کلن :ي
- آرزو میکنم آن سبک دوستیها زیادتر شوند که با تمام پوست و گوشت و استخوان یکی دیگر تنهایی کسل نمیشود. که اصلا غرق میشوند. حل میشوند در محلول آدم بیکه فکر کنی جدای از تو کسی هست که مجبوری پیژامهات را عوض کنی برای حضورش. همینجا هم تا وقت هست بگویم که خواهر داشتن یکی از موهبات گشتردهی دنیاست. خواهری که دوست باشد صدبرابر بیشتر. من عاشقتانم که انقدر باشعور و فهمیده و درکناکید. که اصلن لازم به حرف نیست وقتی درک هست و خونی هست که از جنس نسب نیست از جنس دوستیست در رگهایمان. که میفهمید و یک هفتهی تمام لحاف و تشک جمع میکنید اطراق میکنید توی اتاقم که مهلت نیابم فکر کنم، حرص بخورم، غم برم دارد. من عاشق تولد گرفتنهای سورپرایزوارتانم. من عاشق این که نه خواهر، که شما دو تا دیوانه را دارم که هیچچیزی نمیتواند جدایمان کند بسکه بستهی هم شدیم دیگر.
توصیههای آخر هفته
- توصیه میکنم خودتان باشید. همهی ما زمانهایی داریم از زندگیمان که زندگی دیگری را زندگی میکنیم، خاطرات یکی دیگر را برای خودمان تجسم میکنیم. آنقدر خودمان را نادیده میگیریم که گاهی اصلن دیده نمیشویم. انگار که یک چادری، پردهای چیزی انداخته باشیم روی زندگیمان و هی فرار کنیم که یادمان نیاید این که اینجا نشسته اینکه به زیبایی آدمهای توی فیلمها نیست، به قدرت قهرمانها به باشعوری نویسندهها و شاعرها ما نیستیم. توصیه میکنم خودتان را پیدا کنید از لابلای همهی این کتابها، فیلمها، شخصیتها. توصیه میکنم اما شخصیاش کنید. ببینید روزهای خودتان را. پدر و مادرتان را. خانهتان را. خیابانتان را. محلهتان را. اسمهایشان را بخوانید. اسمهایشان را یکجایی بنویسید. بنویسید رنگ کفشتان چه رنگیست، ساعتتان چه استایلیست، عادتهای روزمرهتان را بنویسید. آدمها را میشود از روی عادتهای روزانهشان تعریف کرد، حتی اگر خودشان هیچوقت ندانند برای چه آن عادتها را هر روز تکرار میکنند. توصیه میکنم خودتان را به سبک یک خواننده بخوانید. قلم نگیرید هیچ چیزی را. ساده و مطمئن از اینکه شما آن چیزی هستید که باید؛ خودتان را قلم به قلم، پا به پا، کوچه به کوچه دنبال کنید و در این دنبال کردنتان هراسی، حسرتی، خجالتی به دامن خودتان نریزید. - توصیه میکنم اگر شناسنامه ندارید با شناسنامهسازها رفت و آمد کنید. گاهی فکر میکنم آدمهایی خوشبختند که بلدند برای هر چیزشان شناسنامه بتراشند، حتی برای گمشدههایشان، برای نداشتههایشان. آدمهایی خوشبختند که هر جزئی که تملکش به آنها میرسد فکری پشتش شدهباشد. ساعتشان را میدانند از کجا خریدهاند، کی خریدهاند. برای چه خریدهاند. چقدر دنبالش گشتهاند. کیفشان. کوسن روی تختشان. پیراهن خوابشان. دفتر و قلم و کاغذشان. اگر ازشان بپرسی میتوانند ریزنوتهای اطرافش را برایت بگویند. برایت بگویند که چرا این یکی را انتخاب کردهاند. که چه فرقی دارد این با آن. اینجور آدمها از زندگی لذت ذره به ذره میبرند و میتوانند تو را نیز پر از شناسنامه کنند، جوری که هیچوقت فکرت هم به اینجاها نمیرسید. - توصیه میکنم به خودتان سخت نگیرید بعضی آدمها، جاها، لحظهها هستند که اگر بخواهی هم نمیتوانی دوستشان نداری. دوستشان بدارید این تکههای گنجمانند زندگی را. بگذارید تیلههای رنگی روزهایتان باشند از این بازیکدهی دنیا؛ حتی اگر بلد ِ بازی نبودهاید. حتی اگر هیچوقت این بازی را یاد نگرفتهاید گنج خودتان را، به سبک خودتان برای خودتان در صندوقچهی خودتان جمع کنید. به کسی نشانش ندهید. توضیحش ندهید. تعریفش نکنید. بچشیدش و بدانید که رازهای یک آدمند که زانوهایش میشوند برای بلند شدن، برای قهرمان شدن، نه برای یک جمعیت، برای خودش، برای خلوت خودش. برای خودِ خودش. - توصیه میکنم پی دوست داشتنی باشید که هر روز مجبور نباشید ثابتش کنید. دوست داشتهشدن خوب است، دوست داشتن بهتر. بت ساختن مزخرف است. نقش زدن زندگی به سبک عاشقی محشر است. دست خط داشتن از اهم واجبات است. چشم مخاطب داشتن، چشم مخاطب کشف کردن، آدم فهمیده را عاشقی کردن، آدمی که به تو، به بودنت، به خیانتت حتی احترام بگذارد، به شعور و درک و حواشیه گردیات از لزومات زندگیست. توصیه میکنم آدمهایی را دوست داشته باشید که طعم چشانیهای زندگی را خوب بلدند. آدمهایی که مجبورت نمیکنند تو هم قرمهسبزی را دوست داشته باشی اگر آنها دوست دارند.
- از همهی دوستان مچکرم برای تبریک تولد نه برای اینکه تولد من چیز مهمیست. برای اینکه خاطرتان عزیز است و در خاطرتان بودن عزیزتر :* - خوب است. قشنگ نیست. خوش هیکل نیست. خوش حرف نیست. ولی خوش سکوت است. زیاد حرف میزند ولی گاهی که سکوت میکند و چشمهای میشیاش چرخی میزنند و جایی که من نمیدانم کجاست روی خاطراتش ایست میکند دوست دارم. دلم میخواهد روزی هم باشد که به یاد خاطر من چشمهایش سکوت کند و یک جایی را نگاه کند و چیزی نگوید بعد از آن همه وراجی. حرف زیاد میزند انقدر زیاد که گاهی کلافه میشوم. مهربان است اما. نخواهی حرف نمیزند. نخواهی دستت را هم نمیگیرد. نخواهی دوستت هم نخواهد داشت لابد. سختند این آدمها. کاش لجوجتر بود. شاید هم هست. من نابینا. کم درک. شاید. شاید که لجوج نبودنش سخت تمام بشود برای هردومان. راضی اما. - نیاز یک چیزی نوشته بود (گیر هم بدهید حوصلهی لینک دادن ندارم) در باب اینکه این ادبیات و زندگی گودری وبلاگ نوشتن را خراب کرده، دلتنگ وبلاگهای قبلی و سبکدار بودن نوشته ها شده و الخ. من با نیاز موافقم. این گودر ما را از نوشتن برده انداخته وسط یک کافهآی که دیگر بسکه همدیگر را میبینیم سمینار حاضر نمیکنیم که بیاییم شروع کنیم سخنرانی کنیم توی وبلاگمان. یک چیزی هست اما. آن اوایل وبلاگ اینطوری بود؛ تمرین نویسندگی. حالا اما گودر تمرین دوستیست. تمرین مشارکت است. تبادل نظر، قهقهه و چرند و پرند و رفتار اجتماعی. وبلاگ فردیت است. اتاق خوابیست. دفترچهی تنهاییست. من به شخصه دوستی را ارجح دارم به نویسندگی. که قلم همچین هم لقمهی چربی نیست وقتی گوش و دهانی هست برای گفتن و شنیدن، برای مخاطب بودن؛ آن هم حی و حاضر. - آدم وقتی زیادی در تاریکی میماند بیشتر میتواند از روشنایی حرف بزند. کور سویش را بجوید شاید که این دریچه به جایی برسد. گفتن یک زندانی در گودالی زیرزمینی از نوری که گاه به امید غذا باز میشود، وصف عاشقانهاش از آن بسیار لذیذ مینمایاند، چه که او آنقدر در تاریکیست که هر نوری را به مثابه خوشبختی قلمداد میکند. گاهی به این فکر میکنم که این شوخیهایی که از جدیت افراد دور و برم، این زیباییهایی که از قلم نویسندگان دور و نزدیک، این تابلوهای رنگارنگ آویزان بر دیوارها میبینم، میشنوم از کجای تلخ آدمها بیرون زده. چقدر عذاب کشیدهاند و غرق شدهاند که حالا خوشی را از دور به شمایل تصویری، کلمهای، شوخیای به خورد دنیا و ما و زندگی دهند. - ما اگر تریبونی به بلندی شما نداریم صدایی داریم که تا افلاک میرود. [لیبل: سیاسی :ي] - [...] که وفاداری بند است و خیانت فرار. وفاداری را اختراع کردند که قل و زنجیر کنند پای آدمهایی را که هم را دوست ندارند به هم و الا چه لزومی هست برای این چند حرف وقتی دل و دستت بند یکی باشد. وقتی به هیچ قیمتی نخواهی چیزی را خراب کنی! حالا اصلا مگر خیانت آن هم به تن فقط خیانت است؟ این که یکی بخواهد تن دیگری را محک بزند زیر دستانش چقدر بوی خیانت میدهد تا که روز و شبش را با خیال افکار و اوهام او بپیچد و در هر چشمی چشمی از او را بجوید. به من باشد میگویم که باید بردارند این قفل را. بگذارند هر که میخواهد هرچه را میخواهد بردارد، بچشد، لمس کند بعد ببینند که آن کاشانهشان کجاست که ماندنی میشوند. ماندنی هم نشود اصلا. بعضیها اصلا نباید ماندنی شوند. نباید ازشان بخواهی بمانند. از خودت هم. از خودت اگر که آدم ماندن نیستی نباید بخواهی بماند. نباید بخواهی بمانی والا با این حزن پریشان چشمهایت چه میکنی وقتی خودت شدهای قفل دور پای خودت. - آدم وقتی دیر میرسد. دیر رسیده. هرچقدر هم بنشیند در جمع خودش را نبازد باز هم فکر میکند این نگاهها، این حرفها یک پیشزمینهای دارند حتمن. وقتی دیر میرسی همیشه یک چیزی به تو یادآور میشود که دیر رسیدهای. همیشه چیزهایی که نمیفهمی را حواله میدهی به آن زمانی که تو آنجا نبودهای. حالا هرچقدر هم که زمان بگذرد. هرچقدر که قاطی زمانهای بعدی شوی باز آن تکه زمان مثل یک علامت سوال آنجاست. نمیشود برش داشت. نمیشود نابودش کرد. نمیشود گفت که نیست. زمان که بگذرد از یاد بقیه شاید فراموش شود ولی از یاد تویی که برایت شده یک راز، یک حفره، یک حس تجربه نشده نمیرود. زمانهی مالهکش ماله میکشد، ماله میکشد، ماله میکشد. همه یادشان میرود که زیر این مالهها چه چیزی خوابیده اما آنی که دیر رسیده، آنی که ندیده پوست اصلی را همیشهی خدا دلش آن زیر است، با خودش فکر میکند که یک روزی پاک میکند این همه لایهی اضافی را؛ میرسد به اول. اما خودش هم خوب میداند که تمام شده، رفته و کاری از دستش برنمیاید. - تو که قهر میکنی همهی دنیا میایستد. تو که قهر میکنی دنیا زیر دستانت که روی پیشانیت میگذاری جا میشود. سیاه میشود. خسته میشود. بغضش کبود میشود. تو قهر میکنی و من. من جمع میکنم خودم را و فرار میکنم از روبرویت. اشکهایم را برای آینه میریزم. همه بگویند تقصیر از توست، مرا چه! من که عاشق دانه دانهات شدهام. عاشق بودنت. عاشق همهی این همه سال. همهی خندههایت. همهی چروکهای کنار چشمت که نبود بیست سال پیش، حالا اما پررنگند. تو که حرف نمیزنی دلم برای صدایت پر میکشد. تو این مجسمهی خالی را میبینی. خالی از احساس. پر از غرور. حیف که دست تنگترم، بیچارهترم از این که بیایم سر بگذارم روی پاهایت. سرت را بگیرم در آغوش و بگویم که من دوستت دارم به اندازهی تمامی موهای سفید شدهات. نمیشود اما. به چشمت من خبیثم. من بیاحساسم. من مسبب همهی تشنجهام. کاش میدانستی که اینطور نیست. مهم نیست که بگویند حق با کیست. مهم نیست که همه بدانند تو مغرورتری از من. آرزو داشتم کاش آدم بهتری بودم. آدمی که تو میخواستی باشم تا شاید این همه خندههایت را دریغ از چشمهای منتظرم نکنی. - به قول هری کلن غیبت کردن از آدمها به ما این لطف را میکند که احساس همتیمی بودن با دوستانمان را بکنیم.
- آنوقتها آخر هفته مینوشتم خوشحال میشدند. هنوز هم. که میگفتند تو که حرف نمیزنی مگر اینکه بنویسی. بک باری همهاش را خواندم با صدای دیگری. خواستم بگویم یادم هست.
- وقتی رفتنی شوی دل و پایت هم خبر نمیشود که رفتهای. کفشهایت توی جاکفشی خوابند، دلت در زیرسیگارمانده. آدم پا و دلش را جا میگذارد و میرود. انگار کن من هم برگشتهام؛ اما باور نکن. - از آن لب شکرینت، شکرینت، شکرینت، شکرینت، شکرینت، از آن لب شکرینت ... صافمان کردی سیستر کوچیکه امروز با این
پسانوشت: هنوز یک عالمه حرف دارم. بیشتر غر زدم انگار به جای حرف. هنوز یک عالمه حرف گیر کرده بیخ گلویم. نمیدانم از کجا باید بکشمشان بیرون. بیرون نمیآیند. به مثال خون تکرار میشوند هی، هی در من. روزی اگر باشد و من اگر باشم باز و شما اگر بازتر لابد که میگویمتان.
- روز آخر سال است و خب! حرف بسیار. حرف بسیار و اندک. ناگفته زیاد است و گفته کردنش مجال میخواهد که نیست. همیشه اینطوری تمام میشود. حرفها میمانند برای لحظی پایان و لحظهی پایان چنان خیرهات میکند در میراییاش، در آن لحظهی انگار مرگ، انگار تمام؛ که حرفها را میبرد از یاد. که حرفها ناگفته میمانند، نامهها ناگشوده. گلهها نکرده. بوسهها نشده. آغوشها التماس یک دم، یک دم، یک دم بیشتر. که نیست. که این زمان عجیب به دلمان نیست. به دلمان نیست و میگذرد که گذر تمام ملقمهی این بازی است. این بازی ِ روزگار. - مهم نیست آدمها کی و کجا پیدا میشوند. مهم نیست چقدر از همدیگر بدانند. مهم نیست تمام عقاید هم را تایید میکنند یا تکذیب. مهم اینست که دل بزرگی داشته باشند که دوستی را به همهی رذایل و فضایل اخلاقی ارجحیت دهد. - سالی که رفت نیمهی بزرگی از من را درونش گم کرد. از آن نیمههای نود درصدی. از آن نیمههایی که چنان سنگیند که همیشهی خدا تو را میخکوب پنجرهها میکند. پلهها. قطارها. پیادهروها. درختها. ابرها. آدمها. و نیمهی بزرگتری کاشت که خوب بالا گرفت. دوستیهایم بیشتر شد. به دوستی گرفتم دستشان را. به محبتشان دلخوش کردم. ندیده و دیده. شناخته و نشناخته. حالا هر صبح که چشم باز میکنم خوشحالترم که یک عالمهتر آدم هست توی دنیا که اگر نباشم جای خالی نبودنم را بلدند ببینند. نه برای دیده شدن. برای جنس و طعم دوستی. برای این سفیر بینمان که میدرخشد. خوب و شفاف و عزیز میدرخشد مدیونم به امسال. به این جیمیل. به گودر. به همهی خط و ربطهای این وسط. به همهتان که بخشی از دنیای قشنگ مناید و تک تکتان را باید بوسید به بهانهی نو شدن سال که مثل خانوادهاید برایم. برای همهی دوستیهای امسال و سال پیش و سال قبل از آن که این دنیای مجاز داد دودستی. گذاشت دودستی توی دستهامان و چه جز تشکر؟ چه جز بوسه؟ چه جز یک جرعه به این نعمت با هم بودن هنوز؟ - درخت بید مجنون ما خیلی وقت است جوانه زده. حالا گیلاس هم شکوفه داده. بنفشه کاشته ابوی در حیاط. بنفشههای زرد و بنفش. گلدانهای رنگ رنگی گذاشته پشت پنجرهها شاید که به یمن رنگشان رنگ بگیریم از این همه خاکستری که اسیریم. سکه و سماق و سمنو و سبزی و سیب و سنجد و سراب. سرابی که به آب باید دید انگار در آن تنگ ماهی. عید است و عیدی و عطر و عود و جامههای نو. آدمهای اخم و تخم بر صورت و شادی در دل. بهار خوب است. بهار خوب است چون آمدنش یک درد کهنهی قدیم دارد. چون آمدنش یادت میآورد چه بزرگ شدی! یادت میآورد چه تنهاتری با همهی شلوغی هر سال بر سال پیش. انگار که ایستادهای یک جایی. انگار که ایستادهای در شروع هر سالی که خودت را برانداز کنی که چه گذشته برت در این سالها. در این عیدها. در این ایام. و هر بار بزنی روی شانهی خودت که برو! چارهای که نداری جز رفتن؛ پس خوب برو.
مقدمهای اندر باب: اولش یک اعتراف کنیم شما هم بدانید چوب نزنیدمان هی به نازنینی. این حرفها حرفهای آخر هفته است درست ولی دیدهاید که هر ماهی دو ماهی یکبار نوشته میشود شاید به خاطر درازاییست که دارد. خستهتان میکند یک. دو؛ زمان میخواهد نوشتناش. سه باید معمولی باشی تا بنویسی وگرنه یا خودت را زخمی میکنی یا دیگری بسکه حرفهای آخر هفته بیسانسور است اگر بگذارند، بگذارم. پیشخوان: وجب میکنید؟ حق دارید خب!
اعترافهای آخر هفته
- اعتراف میکنم ترسیدیم از آن «دهه»ی شما خانم سه روز پیش که اینطور نشستهایم بسط دم بساط به نوشتن. - اعتراف میکنم دوست ندارم خودم را اینطوریها. این مهاجمشدهگی. این تند رفتن به جلو. این نادیده گرفتنها را. دوست ندارم این همه بیاعتناییام را. این همه به دشمنی گرفتن دنیا را. خوشحالش نیستم. در آغوشش نمیکشم. گاهی هست که میافتم از درخت به غمناکترین شکل، رقصوار اما. دوست دارم آن افتادنها را. دوست دارم لغزیدن برگوارم را. که انگار رهایم نمیکند باد. میرساندم تا زمین. زمین میماندم. میبردَم تا خاک. تا آب. تا انتها. گاههای دیگری هم هست که نه افتادنی در کار است. نه بالا رفتنی. چسبیدهای به شاخه. میدانی که میافتی. که تو نقاشی نیستی که بمانی روی آن شاخهی ترد برای ابد. اما زمان ندارد. زمان ندادهاند که چقدر میمانی. عصبانیت میکند این تکرار مسلسلوار ترس افتادن و نیافتادن. استقامت. به خودت میگویی که بیخیال. زندگی را بگیر. به بردرختبودنات خوش باش. چه افتادنی در کار باشد انتها نیست. اما آرام نمیگیری. تمام بیچارگی آدم از این اندازه شناختن دروغهای خود است. شاید که گول کلمات دیگری را بخوری چند لحظهای چند روزی چند صباحی. باز اما آن ته چشمانت میداند کدام رد پا را دنبال میکنی. کدام رد پا نمیرود. کدام رد پا اگر هم که جایش پر شود با برگ، باز انگار همانجاست. چون روز اول. نه روی زمین که در خاطر تو. در خیال تو روی تصویرهایی که همیشه به یادت میآید. - اعتراف میکنم وقتی این گرهی ناف را که از اولین بار حرفزدنها میان دو روح گره خورد بخواهی ببری باید که زخمی کنی. باید که گه بشوی. گند بزنی. به خودت. به بودنت. به آدم بودنت. خودت را هم حتی خراب کنی. خودت را زشت معنا کنی. کار خوبی نیست. میدانم. گفتهبودم که آدمها حق ندارند یکتنه تصمیم بگیرند. که خراب کنند آن تصویر فرشتهوارشان را به بیقیدی. انصاف نیست. سخت است خب. توصیه که نیست. اعتراف است. اعتراف است تا شاید خجالتی بکشیم از خودمان و بلند شویم نه فقط به اتکای دستهای ناتوان ِ خویش. نه به جانکندن. که به آوا دادن رفیق که هی! دستم را بگیر بلند شوم. و رفیقات آنقدرها رفیق باشد که نه از ندا دادنش خجالت بکشی نه از کمک خواستنات نه از نشسته بودنات تا این وقتها. - اعتراف میکنم عاشق آن حرفهاییام، آن گریهها آن عجزهایی که دو تن سر میدهند آن یکی بیمرد بودن و دیگری بیزن بودن. که تو یادت میرود مرد که گریه نمیکندها را و من یادم میرود چقدر آبقوره میگیریها را. - اعتراف میکنم من هنوز هم نرفتهام. میبینی؟ نمیتوانم. انگار سختتر از این حرفهاست رفتن... - اعتراف میکنم که نمیخواندم. من پرانتزخوان نبودم. پاورقیخوان هم. نه اینکه لنگ ِ حاشیه نباشم. نه اینکه عبور بدهم به خاطر انتها. از توضیحات اضافی بدم میآمد. از توضیحات اضافی که احمق فرضت میکنند میخواهند یک چیزی را بیشتر بخورانندت، به زور. بعدها بود که کتابهایم را دوباره از سر خواندم تا پاورقیخوان شوم. که بنشینم داخل پرانتزها خودم. آن وقتها بود که عاشق مخلفات شدم. عاشق آن چیزهایی که نیاز نیست. که واجب نیست. که حکمش ثواب است لابد و ما ردش میدهیم به دلیل واهی. دلایل واهی. برای سطر بعدی. سطرهای بعدی. که مگر چه خبر است آنجاها؟ مگر مقصد و مبدا دارد؟ همهی خبرها یکجاست اگر حاشیهها را درست برانداز کنیم. - اعتراف میکنم هنوز هم نمیدانم کدام خودمم دکامایا. آنی که نقش عاشقی بازی میکند یا آنی که زود فراموش میکند. شاید که به قدرت زندگی دلبستهام و الا نقشهایم را باور دارم.
درد و دلهای خودمانی آخر هفته
- اصلن نمیدانم چهم است الانها. هیچ چیزی حالم را جا نمیآورد. بیرون را نگاه میکنم. برنامه مینویسم. با یکی حرف میزنم. جواب یکی را میدهم. توی گودر کامنت میگذارم. راه میروم. میروم توی بالکن. دم آینه. آشپزخانه. لامصب. یک چیزی چنگ انداخته بر جانم. خودت را نشان بده نامرد. چهت شده؟ بگو کجای دنیا دارد به همهت میریزد. هواست؟ گیر هوا شدهای؟ باز گیر دادهای به هوا؟ یا باز در گریزی از چیزهایی که میخواهی. باز یک اسم را ناگریز هی تکرار میکنی. هی خودت را دور میزنی. هی دلتنگ میشوی. عذاب میگیری. خسته میشوی. باز میپلکی اطراف را. به امید کدام چیز؟ به کدام نشانه؟ میپایی دور و بر را به دنبال چیزی بیکه بدانی پی کدام چیز اینچنین چشم دوختهای به جاده باز و هی باز. - همیشهاش میگفتم که رفت. رفتهها میروند. زندگی قدرت دارد. زندگی قدرتش هزار برابر مرگ است چه شاید بارها بیشتر. اینست که زندهها میمانند. چه بخواهند که نباشند باز قدرت زندگی تا آنجاها هست که بداردشان بداردمان باشیم. نفس بکشیم. بخواهیم. تجربه کنیم. جدید بشویم. چیزهای جدید بریزیم در دامانمان. خودمان. دوستانمان. دشمنانمان. عاشقانمان. رد میگذارد اما. گذشته را میگویم. پاک نمیشود. نیست نمیشود. هست. همیشه هست. میآید. همپایهی من رشد میکند. پر میکند دنیایم را. نه اینکه یادم بیایدشان. ولی یک تلخیای یک شیرینی یک خاطرهای را ریخته در پستوهای ذهنم. هر وقتی یکیشان میآید جلو. من نمیبینم کدامشان. نمیدانمشان. یکیشان به تصادف. یکیشان بنا به هوا. یکیشان میآید و غریبم میکند با الان. به از دست دادههایم نیشخند میزند. به خود ِ الانم لعنت میفرستد. میایستم و از خودم دفاع میکنم. میدانم که دفاعی ندارم. که کداممان میتوانیم خودمان را مبرا کنیم از تمام آنچه به سرمان آمده. خودمان میدانیم نوک سوزنمان گیر میکند گاهی روی دیروزها. نمیچرخد لامصب. ربط به هوای دلگیر ندارد. به این تاریکی. به این بیآفتابی. ربط به تکرار خودمان دارد توی ابرها. هی ِ ذهنمان. هی ِ ذهنمان. های و آه دلمان وقتی گریزی نیست ازین لامصب احساس. از این تکرار. از این به یاد آوردن. از این کنکاشمان در خودمان بیقضاوتی با حسرتی. با حسرتی با آهی. با گذری؛ گذرکردنی. - اینکه اینجا دیگر گله نمیکند از زندگی، از دنیا، از روزگار نه این که نیست. نه این که دستم به جایی بند است. گله نمیکنم، میخندم، میخزم زندگی را، ناخوشایندهایش را فاکتور میگیرم. خودم را هوار میزنم اینور و آنور که یادم بیاورد بودنم را. میدانی که خستهام. میدانی که گمشدهام. میدانی که خودم را هزاربار هزارجا هزارجور جا گذاشتهام. بسکه تکه تکه شدهام بسکه دنیای خواستنیام ناخواسته چهل تکه شده هرجای این زمان، این مکان، این آدمها. نمیدانم که کجاییام حالا. نمیدانم چطورم. نمیفهمم خودم را. از اینکه نمیتوانم جمعشان کنم یک جایی حرصم میگیرد. من هم آدمم. قصهها را بلدم. همهی حرفهای قشنگ را هم میدانم. همهمان شعار بلدیم میشود با یک جمله گفت «چه خوب که دنیایم چنان گسسته است که یک جا بندم نمیکند که رد نامیرای خویش را زمان میاندازد بر تنم که موهای آبنوسیام را تاب دهم و از بویش هربار خاطرهای تازه زنده کنم.» میبینید؟ حرف قشنگ زدن به همین سادگیست. حرف قشنگ زدن کاری ندارد. آنچه آدم را دچار خلاصی میکند اما خود را گفتن است. کلمهها بیایند بیرون مثل بو. مثل عطر. خودشان پرواز کنند و من را بگویند تمامم را. من را به شکل و طعم و بوی خودم بشناسدتان. نمیشود بگویم خوشم از این همه سرگشتگی. نمیشود بگویمتان که خوش هم نیستم از این زندگی. میخندم زیاد. به دنیا، به زندگی. به لحظههای خنک اطراف. به دم به دم خندهدار بودن و نبودنها. به آدمها. درختها. ابرها. پرندهها. گربهها. دلم اما تنگ آن گمشدههای اتوپاییام میشود گهگاه که گمشدهاند در سرتاسر این فلک و جمعشان نمیشود هیچوقتی به گذشت زمان. و اینها تراژدیمانند است در عین سرخوشی. در عین زندگی.
آرزوهای آخر هفته
- آرزو میکنم جرأت اعتراف بیابم برای اشتباه. بیابیم برای اشتباه. یک وقتی همهی ماها میرسیم به جایی که خودمان را انکار میکنیم. انکار؟ شاید درستترش اینست که میافتیم توی دایرهی تردید. شک. تسلسل. بدترش این است که همهی خودمان را میدانیم. میبینیم که اطرافیانمان ممتد تاییدمان میکنند، باقی تکذیبمان. خودمان اما باور نداریم. صد در صد ِهیچکدامشان نیستم. خودمان میشناسیم آن همه چه کنمها را. آن همه گند زدیها را. آن همه خاکبر سرتها را که نثار خودمان میکنیم. خودمان را نمیخواهیم آنطوری که هست. هی رد میدهیم، فاکتور میگیریم، سانسور میکنیم. آنقدر این کوله سنگین اعترافها و خواستههای نکرده میشود. سنگین ِ ناگفتهها، که همهی خودت را یکروز ناجور میبینی. خودت را توی اینه نگاه میکنی و هرچه هم که دلت میخواهد لبخندت تَه داشته باشد؛ میدانی که ندارد. داد بزنیم، بگوییم باقی را که ماشینحساب من با شما فرق دارد. من آن آدم منطقوار شما نیستم. من روی منطق شما قدم نمیزنم. باید و نباید باقی را گوش کنید نگذارید اما دنیایتان را از شما بگیرند. بگذارید اشتباه کنید چه حتی گند بزنید. خودتان باشید. خودتان به آن رنگی باشید که میخواهید. بگذارید خط خطیهایتان را ببینید. روی تردیدهایتان مانور بدهید. نگذارید این اطرافیان این چشمها که هر دمی هر لحظهای قضاوتتان میکند زندگیتان را از شما بگیرد؛ عطر زندگی را از مشامتان برباید. - آرزو میکنم سنجی آن سنگ ما را از دماوند کوه فراموش نکند. بعدش هم جلوی همین جمعیت دست به تهدید برمیدارم که خودت میدانی اگر آمدی و از آن صعودت ننوشتی [...]. آرزو میکنم که توان بیابی برای آن بالاها رفتن از دامنهی شرقی. همهتان حواستان باشد که من تهدیدم جدی بود. - آرزو میکنم حرفهایمان آذین را بیش آزار ندهد و التیام باشد. آذینجان من و سنجی دیشب هی فکرت را کردیم و هی یکدر میان گفتیم که «آذین ناراحته» و هیچکداممان ندانستیم که چه بکنیم. سنجی که وارد است در دوستی، خب خودت میدانی. من اما نمیدانم اصلن آنقدرها دوستی بینمان هست که کلمههایم دردی بردارد از دلت یا دخالت غریبهایست بیشتر در کنج و خلوتت که از حضورش استقبال هم نمیشود. بگذاراما به دوستی ما هم گوشهای بنشینیم نگاه کنیم نگاه کردنات را. همین. زور نزن که بخندی، الان وقت خنده نیست. میدانم. بگویم بخند مسخرهتر است. بگویم بمان چه؟ آدم خانهاش را که ویران نمیکند دختر. کجا میخواهی بروی. در و دیوارش را خودت ساختی. آجر گذاشتهای روی هم تو بگو کلمه. بزرگش کردی. پرش کردی. حالا میروی که دلتنگت شود. که دلتنگت شویم؟ بگذار لااقل دوستی کنیم که به دوستی گرفتیمت اگر بخواهیمان. قول میدهم همهمان یکروزی با هم بال میزنیم، پروانه میشویم. درمیآییم از این طبقههای شیشهای که میخمان کرده. از این نگاههای تماشاگران که زیباییمان را آفرین میگویند و ما تاوان همان گناه را پس میدهیم در حسرت پرواز. - آرزو میکنم برایت که از من جز آرزو کردن برنمیآید. میدانمت که مستأصل شدهای. که زندگی به مراد نیست. که دستمان نمیرسد تغییرش دهیم. میدانم که درگیریم در این جبر جغرافیایی -سلام آقا محسن از لحاظ نامجو! سلام هرمس، سلام گولیه- میدانم خودم را هم که التیام نیستم. بلد نیستم چیزی بگویم که از درد کسی کم شود. خواستم فقط بگویم که فکرت را میکنم و آرزو میکنم باشی برای همیشه، زنده، سالم و خوشبخت. اگر دستی به یاری خواستی به تکان دادنی آن اطرافم.
توصیههای آخر هفته
- توصیه میکنم بیخیال این بساط نسل به نسلی شوید. من به شخصه از این بساط نسل به نسلی بدم میآید. یعنی دوست ندارم بگویم نسل فلان چقدر بهمانند و نسل بسلان چقدر حمالند. تاکید میکنم که استقبال میکنم از یافتن بافتهای یک شکل دورههای انسانی؛ ولی از چوب زدن باقی حالا با هر کسوت و پیشهای فرار میکنم. به سلیقهام نمیخورد که یکی را به خاطر فلان نسل بودن یا به خاطر زن بودن، مرد بودن، کودک بودن، کارگر بودن، معلم، مدیر، مهندس، معمار، دکتر بودن انگ بزنیم. بد و بیراه نثارشان کنیم. در برابر این معضلات که قرار میگیرم افعی وجودم بیدار میشود و بدجوری پیچ و تاب میدهد خودش را. اما همهی این حرفها را زدم که متهمم نکنید به بد و بیراه چسباندن وقتی از یک نسل حرف میزنم. از نسل سوختهی ایران. با همهی این اعتقادم به ردهنبندیها، نسلی هست توی ایران هم اندازهی خالهی من، دبیر ریاضی مدرسهمان. دبیر فیزیکمان که بدجوری در حقشان ظلم شده. هنوز هم که نگاه میکنی انگار اثرات شکنجه را روی زندگیشان میبینی. همان نسلی که بلوغشان به انقلاب گذشت و بار گرفتنشان در جنگ. بنشینی پای صحبتشان از جورابهای مشکی ضخیم حرف میزنند و مانتوهای گشاد و بلند. از ناظمهای بیاحساس و خیابانهای سرد. آنهایی که شوهران ِ بالقوهشان را در جبههها از دست دادهاند انگار و هنوز هم که هست تنهاییشان را با تنهایی خو میدهند. آن مردان بزرگی که رفتند و قربانی این جنگ شدند و چه جایشان خالی. آنهایی که عضوهاشان را از دست دادند و مغبون این هجوم ماندند به بیلطفی. - توصیه میکنم انقدر عقب عقب راه نروید. نجورید کولهبارتان را برای یافتن آنهایی که برنداشتهاید. بگذارید یادگاری باشند و نگاهشان مشامتان را با تردید پر نکند. یادتان باشد راه رفتهی الانتان چه اشتباه باشد چه درست توانتان آنقدرها نیست که بازگردید، که از اول الف بخوانی و ب و پ را. سی و دو تا حرف است. کی وقت داری همهی اینها را از سر یاد بگیری. وقت هم که داشته باشی مگر میگذارد زندگی. مگر یادت میرود خواندههای قبلی را. مگر میتوانی مبرا شوی از بودههایت و خودت را تازه بطلبی. تو همینی. چه اشتباه، چه درست. همینی که هستی. همینی که کلهم اشتباه است. همینی که اگر هم اشتباهاتش را لاک بگیرد باز هم رد آن سفیدی قلمبه میشود و همه را میکشاند آنجاها. گریزی نیست. نمیشود پاکشان کرد. فقط میشود خطهای بعدی. سطرهای بعدی، جلدهای بعدی. به اشتباهات پیش خود لااقل اعتراف کرد. جدایشان کرد. نگاهشان کرد. حسرتشان را نخورد. و این امید را داد به خود که همهی درستها هم یک اشتباه بالقوهاند. - توصیه میکنم به شعورها احترام بگذارید. بروید، بمانید، نخواهید، بخواهید. اما بدانید که کسی که روبرویتان نشسته که آن طرف ماجراست چند مثقالی شعور دارد. آدم است. میفهمد. درک میکند. خودتان را پنهان میکنید که چه؟ فکر کردهاید آنقدرها دوستی بلد نیستیم. فکر کردید به درد دلهایتان قاه قاه میخندیم. دست میگیریم و همهی عمر میزنیم بر سرتان. نه آقا اگر انقدرها بیشعوریم بگذاریدمان کنار. هم از خودتان هم از خودمان. - توصیه میکنم به ادبیات آدمها بیشتر توجه کنید. ببینید ساختار جملهبندیهاشان را. این مثنویهای هفتاد من را از زندگی دور و برتان بیخیال نشوید.
- و من ایمان دارم از میان تمامی این چشمها که دور و بر را میپایند شاید یکیشان یا چندتاییشان آنچه را که روبرویشان است همانطور که هست ببینند. من طعم لذت و عطش و تلخی را نه از راه لبهای گذرکنندگان این پیادهرو، که از نوشیدن چشمهایشان. برق چشمهاشان نه به نگاه که به بوسه، به بوسهی رویا از رویاهاشان میچینم. همهشان گیر نیستند روی این قدمها. در پروازند. غرق فکر. راه میروند و من پاهاشان را به عقربههای ساعت میبینم که نمیگیرند همدیگر را. جلو نمیزنند و فقط تکرار میشوند و هی تکرار. انگار این تکرار همان تحکیم و تایید بودن ِزندگیست که هست. که نمیرسد. که تمام نمیشود. که تسلسل دارد. مثل تاریخ؟ مثل تاریخ! - همه میدانند دو دو تا را چطور چهارتا بنویسند. همه بلدند دو تا سیب بگذارند کنار دو تا دیگر ثابتش کنند که دو دو تا میشود چهار تا. کماند اما آدمهایی که بتوانند روی توابع سینوسی و کسینوسی راه بروند. آنها که بدانند در بینهایت دور به صفر رسیدن یعنی چه. در بینهایت ممکن تلاقی کردن چه معنی میدهد. توی اکسترممها ایستادن و نگاه کردنها را. که آن تردید چند ثانیهای نقطهي عطف را چطور میشود دوست داشت. چطور میشود منحنی بود. چطور میشود منحنی ماند. چطور میشود در انحناها عاشقانه ماند. - ماشین. سمفونی خر و پف. سمفونی خر و پف. راه. اتوبان. سرما. حرکت به سمت خورشید. ستاری. همت. حکیم. شهرک. کاج. شرکت. جیمیل. گودر. اجکتینگ سنس. چای. کار. ناهار. گودر. جلسه. جیتاک. چت. کار. نوت. نوت. نوت. گودر. کار. چای. ساقه طلایی. شب. خورشید. کاج. باد. سرما. شهرک. مترو. آدم. هجوم. در. بیست. من. شالگردن. کرج. خانه. پرتقال. چای. شیر. ماست. کتاب. کتاب. خواب. خواب. خواب ... - عشق توی کسی نیست. کسی نیست که عشق میزاید، فرا میخواند. آمدن است. هجوم یکباره یکیست به زندگی. خواستناش و گاه رفتناش. بعدها، بعد از بلوغ، بعد از دیدن، کنار آمدن دیگر عشق میگریزد از فاصله. دیگر در کسی نیست. در خود است. بودن کسی پیدایش نمیکند. آن التیام به هر نحوی میگریزد. دیریست گریخته. تا این فاصله هست از من بر من. از من بر محیط. از من تا دیگری به امنیت نمیرسم. آن احساس آشوب درونم آرام نمیشود. آن تهغم ته چشمانم میماند. مگر ان دم که نه فاصلهای باشد نه منی نه تویی نه محیطی که گرداگرد من و تو باشد و نامی داشتهباشد و نه زمانی. - آذین را باید بوسید برای این نهضت آهنگهای ایمیلی که راه انداخت. حالا چه خودش رفته نشسته پشت پنجره از دور برگهای درخت میشمارد. - بیا در برم، از برم، بر برم. معلوم است که من آدم حرفهای اضافیام؟ حرفهای ربط. نشانههای بین کلمات. بگو از خودت، در خودت، بی خودت. معلوم است که از این بازیها خوشم میآید. از تاکید واژهای، از بازی کردن با از، و، با و ویرگول و نقطه. از کروشه و پرانتز و مابقی. - من درس زندگی نمیدهم رفیق. من درس زندگی را بر سر هیچ بنی بشری نمیکوبم. خودم که دائمالاعترافم. میبینی که! - شاملویی باید تا که آیدایی بیابد [آی بامداد؟ درست میگوید هزاران آیدا راه میروند توی پیادهرو و ما دیدهی آیدابین نداریم گویا. حالا گیر آیدا نباشیم بامداد. شمس! شمس که دیگر شمس بود، نبود؟ مگس درون من هم میگوید -سلام آیداـ شمسات هم آمد و مولوی نشدی احمق! تا آن ساز دست که بیفتد]. - ستایشگر یا ستایششو؟ همهشان انگار یکی بوده که میستودند. حافظ، سعدی، مولانا، ملا محمد فیض کاشانی. نادیده را چطور میشود ستود؟ حلقه به حلقه، مو به مو؟ - میگوید دارم به یک نوشته فکر میکنم میترسم بنویسمش. میترسد که بنویسدش. میترسد که بیاوردش. بسکه حجیم و تلخ است محتوایش. شاید دلی بشکند بعد از خواندنش. کلمهها برایش هویت دارند. داستانها بیشتر. آوردن کلمات پشت هم که معجزه است به زعم من نامش، برایش ظهور یک پدیده است. وقتی میگوید یک چیزی بخوانم فحشم نمیدهی تا شب؟ میدانی که آن چیز را که بگوید دلت میشکند. یک عالمه قرارست دلت بسوزد. ندانی مقصر کیست و کجاست. ندانی فحش را راهی کدامشان کنی توی این داستان ِ خاکستریها که آن گناه ِنکرده گردن هیچکدامشان نیست. که خودشان قربانیاند. همهشان قربانیاند. مثل ما. مثل زندگی ما. آن وقت به نویسندهاش فحش میدهی با آن همه خاکستریگریاش؟ با این همه تسلطش به قلم برای به عجز درآوردن قضاوت تو که نمیتواند مقصر پیدا کند در این روایت. در این روایتی که دست کمی از زندگی ندارد. - آهنگ گوش میکردیم. لیلی بود. بیشتر خاطراتم برمیگشت به بلاگستان. چه یکی میشود خاطراتمان با این اشتراک مدام و دعوت به گوش کردن همگانی آهنگهای دورهایمان. نه؟ وصل داریم میشویمها. خانواده میشویم. بیشتر حتی. که خانواده همیشه آن جمع گرم نیست. -سلام رفیق- - یک بنده؟ [چطور میتوانی یکی را خلق کنی و بخواهی که بپرستدت، ستایشات کند که خالقی؟ از نقاشیهایتان میخواهید بپرسدنتان؟ بچههایتان؟ کوزههایتان؟ خواسته که بپرستیدش اصلن؟ نقص نیست؟ نخواسته چرا این همه دم از عذاب میزند؟ من کافرم؟] - الهی میان این دو تن هری و سنجی آشتی بیفکن!
پسا.ن: دریغ! همهی عمر دیر رسیدیم .. [سرمان پاین بود یکی یک جایی اینرا گفت. صدایش جمشید مشایخی بود انگار] پسا.ن: غلطهای املایی تایپی به دلیل ضیق وقت است. میبینید که شنبه شد و ما در آخر هفتهمان ماندهایم.
مقدمهای اندرباب: پنجشنبه است امروز و من دقیقا توی شرکتم و بیخودی فکر کردم که دلم برای آخر هفته نوشتنهایم تنگ شده برای همین دست دراز کردهام به نوشتن. دست درازی کردهام به نوشتن. دستی دراز کردهام به نوشتن. پیشخوان: وجب میکنید؟ وجب نکنید! اعترافهای آخر هفته
- اعتراف میکنم من آنقدرها هم که این وبلاگ نشان میدهد آدم ملایم، صبور و آرامی نیستم. آنقدرها ترانهوار زندگی را قدم نمیزنم. نسیم نیستم برای صورت دیگری. بیشتر یاغیام. عصیانگرم. بیشتر شوخطبعم تا حساس و منزوی و زانو به بغل گرفته. اینها را گفتم تا بدانیدم و بعدها که گذری افتاد برای دیدن در واقع نگویید که به دروغ خودم را طور دیگری ساختهبودم در این نوشتهها. اینها نوع دیدم است به زندگی. فکرم و بایدها و شایدها و اماهایم. قرار نیست یا بهترش میشود همهاش آنقدرها بارز نیست در این جفت چشم و ابرو و مابقی . - اعتراف میکنم دیگر آن آدم قبل نیستم. دیگر آن باد نیستم که میرفت به جلو بینگاهی به پشت سر. دیگر فقط خوشم به ثانیهها. به بودنها. به ضربههای آرامم روی همین صفحه که جلویم نشسته و چه جادوییست این کلمات. چه جادوگرند کلمات. چه جادوسازند کلمات. - اعتراف میکنم چیزی درونم وول میخورد. همان که شاعر میفرماید «قر تو کمرم فراوونه نمیدونم کجا بریزم» جمعیت جهال فریاد میکشند «همین جا! همین جا!» این چیزی که توی وجود من هم وول میخورد جنسی از رقص است. رقصی از نوع تراژیک زندگی. شیرین و ملس. قصهی زندگی که عاقلمآبانه-پدروارانه میرود جلو و کار به هیچکداممان ندارد. تره هم خورد نمیکند برای شیونها و باورها و خواستههایمان. میرود جلو و ما اگر هم نخواهیم بایدش که خوش بپنداریمش. باید که جزئیات را ببینیم تا که لحظهای، آنی بیاید و التیاممان دهد. باورمان کند زندگی را. خب گفتم رقص است که بدانید خوش داریم زندگی را با همهی مکافاتش یک وقتی فکر نکنید کرمی ککی چیزیست که اینطور بند نمیشویم سرجایمان. - اعتراف میکنم من آدم ِ دوست داشتن آدمهایم. من آدم ِ ناباوری رذالتم. من به افیون روزگار دچارم. من آدم ِ فریبهام. آدم ِ آرزوها. آدم ِ سردهای ابری. مههای جنگلی. من آدم ناچاریام. آدم ِ خلاصنشوئم از لحظه. که لحظهها ابدیتی میسازند برایم در زمان که تنگ در برم میگیرد و میمیراندم و میراندهاست من را چند باره و بازهم خدا میداند که کجا و کی نیست شوم و باز آیا باشد که حرفی بیاید بالا غیر از نفسی برای اثبات زنده بودنم. - اعتراف میکنم دوست نداشتم هزارتو تمام شود. ولی حالا که تمام شده. حرفهایم را قبلا زدهام. اینجا شخصینویسیست بیشتر. هزارتو فصل جدیدی بود از نوشتنم. نوشتههایی که برای هزارتو نوشتم هیچکدامشان شبیه وبلاگم نبود. داستانهایی از آن نوع در وبلاگم متولد نشد. هزارتو فصل مشترک بود برایم. تمام که شد انگار یک چیزهایی برایم تمامتر شد. من اگر جای میرزا بودم خیلی زودتر از این حرفها کم میآوردم ولی گمانم نمیرود هیچوقت این قدرت را داشتم که یک چیزی را تمام کنم. برای من تمام کردن سخت است. بازههای من انتهایشان به بینهایت میرسد. - اعتراف میکنم تنها بودن چه بسا بهتر از بودن با کسیست که دوستش نداشتهباشی یا به شکاکانهترین وجه بخواهیاش و شاید هم به دوستداشتنش مشکوک باشی. گرچه که من به مشکوکانهترین وجه بیهمدمی را برگزیدم. ولی اعتراف میکن گاهی دلم دوستی میخواهد که بشود ثانیهها را به اشتراک گذاشت. نه به خاطر عشق به خاطر حرف که آدمیزاد بیحرف میمیرد و ما نیاز داریم که بگوییم و بشنویم و لمس کنیم تا از این احساس عبث بیکسی نه به معنای تنهایی درآییم. آن وقت است که میشود تنهاییها را با کسی قسمت کرد. آن وقت این زندگی تنهایی هم میارزد. بیش از خیلی چیزهای دیگر میارزد. - اعتراف میکنم این گودر مکافات میشود. بیمار میکند آدم را. بسکه میخوانی نوشتنت نمیآید. وقتی هم که میخواهی بنویسی میبینی که هزار نفر دیگر همین امروز حرفت را هزار طور دیگر زدهاند. خب که چی بنویسی! آن وقت بیشتر وقتت را صرف خوندن میکنی. - اعتراف میکنم خستهام شده از بچهبازی. از سواری دادن به زندگی. همهاش سعی دارم که بزرگ شوم. سعی کردن در بزرگ شدن خودش یک عالمه تصمیم است. وقتی سعی میکنی بزرگ شوی میدانی که نباید غصه بخوری. نباید غصههایت را به خورد بقیه بدهی. باید دنیا را آنطوری که هست ببینی. حسرتها را بگذاری بماند. بدانی که آدم همیشه حسرتهایی دارد و هیچ ضمانتنامهای نبوده که هر چه دیدیم قرارست از آن ِ ما باشد. سعی میکنم آدمها را خوشحال کنم. سعی میکنم آنهایی که دوستشان دارم را غمگین نبینم. سعی میکنم بازی کنم و در این بازی کردنم خودم را برای خودم گم نکنم. بدانم خودم کجای این نقشها، این سناریوها، این صحنهها نشستهام. بخواهم که خودم حتی غمگین نباشد. تنهایی را بپذیرد. بداند که خود ِ آدم تنهایی میخواهد. لازم دارد. هست. هیچ دوستیای همهی تنهایی را پر نمیکند. و چه خوب که پر نمیکند. چه خوب که همهی حرفها زدنی نیست. چه خوب که همهی راهها دوتایی نیست. همهی صندلیها. دارم سعی میکنم بزرگ شوم. خاطراتم را خوش نگاه کنم. دوستشان داشتهباشم. لبخند بزنم. به شریک خاطرههایم درود بفرستم. بخندم با چشمانم. بویش را حس کنم موقع رد شدن. سعی میکنم آینده را زیاد دور نبینم. قدمهای جلو را بیشماردن آینده خیال کنم.
درد دلهای خودمانی آخر هفته
- میدانی کجا دل آدم میگیرد. بغض میکند. میایستد؟ همانجا که میدانی دستی که میخواستی نگهش داری، که ول شده بود از دره، که داشت میافتاد، دارد میافتد. داد زدنت، هوار کردنت، گریه کردنت هیچکدام راه نجات نیست. هیچکدام نگهش نمیدارد. نگاه میکنی افتادنش را ... با عجز. هنوز هم آن تلاش انگشتانت را به خاطر میآوری. آن دردی که سرشانهات میکشید از نگهداشتن آن بدن که ول شدهبود توی هوا. آن هجوم افتادن و تویی که به گستاخانهترین وجه ممکن مخالف جریان زندگی شنا میکردی. فکر میکردی که این پنجتا انگشت میتوانستند نگهاش دارند. فکر میکردی که این چند تا انگشت میتوانست نگهش دارد...نگه نداشت. یک چیزی ته گلویت گیر میکند آنوقت. کدام آدمی دیوانگیهایت را باور میکند. این اندازه آدم نبودنت را. این اندازه ول دادن دنیا را که خودش را به رخ بکشد هی! که سرآخر بقبولاند به تو که دستهایت آنقدرها بزرگ نیست برای نگه داشتن. نمیدانم میفهمیام یا نه. نمیدانم کدامتان از آن سری آدمهاست که میگوید افتاد که افتاد. میگوید وقتی قرارست بیفتد دست دراز کردن برای بالا کشیدن حماقت است. میدانم خیلیهایتان میگویید که دلسوزاندن گناه است. میدانم بیشترتان میگویید آدم است و همین یک بار زندگی. آدم است و لذت. آدم است و فرارش از تباهی. میدانم که درست هم میگویید. نمیدانم اما که چرا دارم دست و پا میزنم. نمیدانم کجای خودم را اشتباه فهمیدهام که حالا این جدال بیانجام دست انداخته بر جانم و نابودم میکند. میدانی دل آدم آن جایی میگیرد که میفهمی اگر بلد بود بالا بیاید دستهای ناتوان تو هم برای بالا کشیدنش کفایت میکرد. دل آدم از اشتباهات آدمها وقتی کوچه برگشت هر لحظه تنگتر میشود بیدلسوزی میگیرد. به خودش افتخار نمیکند که کردههای خودش همهشان اشتباه بوده تا به اینجا. بیشتر دل برای ناتوانیش در برگشتن آدمها به زندگی از هوس اشتباه میترسد. میلرزد. در خود تار میتند. پیله میگزیند. پیلهوار میزید. شاید روزی بیاید که پروانگی کند. - توی این نوشتنها انگار یک جایی میرسیم به کلمهسازی. اصل را ول میکنیم میچسبیم به راه. حکایت آفتابه لگن است و غذایی که نیست. حرفم این نیست که استاد واژه بودن خوب نیست. یا تسلط بر کلمات حرفهای بودن نیست. حرف اینجاست که ما باید فراتر برویم. هنر به خاطر جامعه. به خاطر خود ِ خود ِ مردم. نه به خاطر همین چند آدم و نیم که اطرافمانند و به به و چه چه میکنند. اینها که همواژهی مایند. گاهی باید ول کرد واژهسازی را. حرفهآی سازی را. باید برای مردم. برای آدمهایی نه چندان آشنا با واژههایی از جنس ما چیزهای ساده اما پر نوشت. باید پرشان کرد. باید سعی کرد در درست کردن آدمهای اطراف که اینجا بشود جایی برای زندگی. چرا این مجاز شده مأمن همهي ما. چرا این همه امن است اینجا بودن؟ -سلام هری- به خاطر مجاز نیست. به خاطر ندیدن نیست. به خاطر واژه هم نیست. فکر میکنید اگر مثلن همین پنجاه نفرمان جمع میشد توی یک اتاق. یا اصلن یک اتاقی بود شبه گودر که گاهی سری به آن میزدیم و چیزی میخواندیم و یادداشتهای خودمان را رویش میگذاشتیم و بحثی میکردیم به همین اندازه حض نمیبردیم یا هزار برابر بیشتر؟ این لذت مجاز نیست که ما را اینجاها نگه داشته. این بودن دوستانی از جنس خودمان است. حرفهایمان است که شبیه است. دلتنگیهایمان که فهمیده میشود. درسهایی که داده میشود. گرفته میشود. ما کولهبار واژههایمان یکی شده و هماین است که میگذاردمان اینجا بودنمان را ترجیح دهیم. فرق در مجاز و حقیقت نیست. فرق در بودن با آدمهایی از جنس خودمان و نبودنمان است. با همین آداب ناگفته. که دوست داشتی و نداشتی قیل و قال نکن فکرت را راهی نوشته کن و بگذار باقی بخوانند. خصومت نداشتهباش. بگذار بزرگ شوند همه. بگذار آنی که درست است بماند چه حرف تو باشد چه حرف بغل دستی. بگذار بزرگ شدن هدف باشد. بسط هدف باشد. بالا رفتن. نه خودانگاری، خودمحوری. بگذار بالا بیاییم از این احساس فردی. جمعی نگاه کنیم. یکی شویم در عین کثرت. اینست که باید سعی کنیم همسان شویم. باید تا آنجا که میشود پنجره باز کرد. راه ساخت تا آنچه درست است کل را در برگیرد. که من چه خوش خیالم نه؟ - از شما چه پنهان با آنکه اکثریت غریب به اتفاق گفتهاند این قالب از آن جیغ جیغوی نارنجی خیلی بهتر است که چه بود آن تهوع و اینها -ای بابا، آزموسیس- ولی من هنوز هم نارنجیپسندم و هنوز دلم برای آن نارنجیها تنگ میشود. میدانید راستی تازگیها گیر دادهام به سبز؛ مکملش به حساب من وقتی تمام قهوهایهایم را نارنجی و سبز با هم میساخت.
آرزوهای آخر هفته
- آرزو میکنم همهمان بگذاریم کنار این به من ربطی نداردها را. بگیریم دست باقی را حتی به زور. بکشیم دنبال خودمان برای خوشبختی. وانگذارید آدمها را به حساب اینکه مختارند برای زندگی. اگر کسی کمک خواست ازمان آرزو میکنم که دستانمان توان بیابد برای یاری چه آن بدن حجمی داشته باشد بزرگتر از فیل. - آرزو میکنم سنجی به آن پیغام بی پیشنت وفادار باشد و بعدش هم لابد همان بشود که میخواهد. دلتنگت میشویم از همین الان حشرهی دراز دوست داشتنی. - آرزو میکنم برداریم دست از سر مسخره کردن. از دستهبندی آدمها. از مهر زدن. آرزو میکنم خاکستریهای خودمان را ببینیم. ژانرهای خودمان را بشناسیم تا انقدر گیر ندهیم به مسائلی که برمان میدارد پرتمان میکند دور از چیزی که به اصل دنبالش هستیم. گیریم که ما دلمان به حاشیهها خوشست ولی نه در مضحکه نه در نیشخند. نه در انگ زدن به کسی چیزی زمانی موقعیتی. - آرزو میکنم بدانیم، بدانید، بدانند که برای رفتن هیچوقتی دیر نیست. بدانید که مسوولید. وقتی آرامش حضورتان را به زور روزها و شبها خوراندید به یک نفر که دانستید بودنتان دلگرمی میدهد. از آن اشوب روزها کم میکند. از آن دغدغههای همیشگی نباید به هیچ دلیلی هیچ دلیلی هیچ دلیلی ادای قهرمانها را دربیاورید و معرکه را خالی کنید. که چه؟ ما هیچکداممان قهرمان نیستیم. درست که خیلیهایمان را انگار درست از وسط صفحات کتاب از وسط گرانترین رمانها کشیدهباشند بیرون ولی ما حق نداریم نداریم نداریم که یکتنه تصمیم بگیریم. کدام آدمی گفته که خوشبختی در گرمای شومینه است و قهوه به دست. چرا باور نمیکنیم که گاهی همان وسط بدبختی بودن خودش خوشبختیست؟ چرا باورمان نمیشود رفتن عین بیشعوریست. کسی که رفت همان بهتر که هرگز برنگردد چرا که آنقدر دوست نبوده که سرش را بگذارد و های های گریه کند و باور نداشته که آن بودن آن با هم بودن بیشتر از خیلی چیزهای دیگر ارزش و اعتبار دارد. آرزو میکنم بدانیم که آنچه به دست میآید در ماندن است. در دوست بودن. در دست دوستها را گرفتن و با خود بردن. در ول نکردن دوستیها وقتی آرامش صدایتان لازم است برای زندگی.
توصیههای آخر هفته
- توصیه میکنم انقدر دنیاهایتان به من چه نداشتهباشد. من این دنیاهای به من چهی آدمها را نمیفهمم. از اینکه دامنشان را جمع میکنند تا گل و لای مرداب نریزد به لباسشان وقتی یکی دارد دست و پا میزند برای غرق شدن. چرا انقدر به من چه داریم در این فرهنگ. چرا انقدر فردیت گرایی گسترده است؟ چرا وقتی نشستهایم به فکر ایستادهها نیستیم. وقتی توی ماشینیم به فکر پیادهها. وقتی سالمیم به فکر بیماران. وقتی دوستانمان دارند میافتند چرا نباید تمام زورمان را بزنیم که بیاوریمشان بیرون؟ ما به کجای این دنیا میخواهیم برسیم. از دور خودمان گشتن به جایی میرسیم اصلن غیر از سرگیجه؟ - توصیه میکنم ادعا نکنید دوست داشتن را. اگر ادعا کردید که بر زبان راندید چیزی را بدانید که باید به کلمه احترام گذاشت. که حرمت نگهداشت. بدانید که آداب دارد هر چیزی. دوست نیستی. دوستداشتنی در کار نیست وقتی ماهها خبر نداری که دوستت دارد در چه باتلاقی دست و پا میزند. که روی خوش نشان میدهد به بقیه. که دیگر به هیچکس دقیقا به هیچکس دردش را نمیگوید. که افتادهاست روی دور زندگی کردن تکی. ادعای دوست داشتن نکن وقتی خبر نداری که چه بلایی به سرِ دوستداشتههایت آمده. برای خودت نگهش دار آن احساس را که فقط دلخوش کنک است. اسمش را جای دوست داشتن بگذار خودخواهی. خودشیفتگی. بگذار خودخواستن. بگذار غرق خاطره شدن. تو اگر دوستی چرا نمیآید سرش را بگذارد روی پاهایت. چرا دردها همه تکی میشوند و ریخته میشوند در آن انتهاترین دالانها و لبخند گشاد نشانت داده میشود؟ چرا نمیشود، نمیتواند بگوید چه بلایی آمده به سرش. چرا نمیگوید روزهای بدی را گذرانده. چرا نخواسته که دستش را بگیری تا بلند شود؟ چرا میگویی دوست داشتنی هست وقتی بلد نیستی اجزایش را درست بنویسی؟ حلاجی کنی؟ آوایش را سر هم کنی. دوست داشتن مفتی نیست. باید بها داد برایش. باید گذاشت وسط. باید دار و ندار ریخت پایش. تو که پشتت را میکنی. رو بر میگردانی. بلد نیستی بفهمی کی این سکوت غصهدار است و کی بیقرار فکرهای بیخیالانه. کی این تنهایی انزجار میآورد و کی با حسرت به آغوشدارها نگاه میکند. تو که زود خداحافظی میکنی. از بودنها خسته میشوی. حرفها را نمیخوانی. آنطور که باید نمیخوانی. هوای دوست داشتن خودت را داشته باش. هوای این همه گرد خود گشتنت را داشته باش و بگذار زندگی سواریاش را بگیرد ازت. بگذار هیچوقت فکر نکنی که چشمی صدباره پشت سرش را نگاه کرد مگر که صدایش کنی و تو اصلن اسمش را فراموش کردهای. - توصیه میکنم بیجنبه نباشید. به همان خدای نداشتهتان قسمتان میدهیم اگر یکی از روی همشهری گری حرفهایتان را جواب داد فکر نکنید قرارست هر روز و هر بعدازظهر بشوید پایش و راههایش را دوتایی کنید. بدانید که آدمها حق ندارند خودشان را دعوت کنند به جایی که از آمدنشان استقبال نمیشود. [خب هرمس حکایت رت باتلرگری جداست. اگر آن اندازه لبخندش چموش و زیرکانه بود. آنقدر دست دراز کردنش برای خلوت و جاهای دعوت نشده سماجتگر آن وقت خواستنی میشود لابد یک روزی. رت باتلر هم تا خواستنی نشود بودنش برای ما خوشست نه اسکارلت اوهارا] - توصیه میکنم باز مثل هزاران بار دیگر که گفتهام حواستان باشد که حتی از روی عصبانیت حرفی را که در شأنتان نیست بر زبان نرانید. کلمهها آدم را تخریب میکنند. اینجا در مجاز که ثبت هم میشوند و راه فراری نمیماند. حواستان باشد که شما جز یک سری کلمه اینجا چیزی نیستید و چه خوب میشود اگر توی جورچینتان وصلهی ناجور نباشد.
آهنگ آخر هفته
مرسی بامداد. تشکرمان برمیگردد به چند ماه پیش؟
تهماندهی حرفهای آخر هفته
- میدانم کجایش سخت است. جایی که آنقدر یک آدم را میشناسی که میدانی کدام حرفت قلبش را نشانه میگیرد. کدام حرفت اشکهای نیامدهاش را انبار میکند پشت آن چشمهایی که میتواند مهربان باشد. اینجاست که دل خودت سخت میگیرد و شایدش که خودت را سانسور کنی به خاطر آن اندازه دوست داشتنت که نمیخواهی خش بیاندازی روی ضربانهای متلاطم قلب کسی. باز اما از نگفتهها فرار میکنی و به قیمت ناراحت کردن، خودت را راضی میکنی که یک حرفهایی را بزنی. که بگویی من میخواستم که باور کنم. دوست داشتم که باور کنم بهانهای نداشتم که بباوراندم آن همه دوست داشتنی که لاف بود انگار. - فکر میکنم اگر بیگ بنگی هم یک روز قرار باشد بیاید. اگر یک وقتی قرار باشد سر و ته ِهمهمان یکی شود و دیگر هیچچیزی نماند ازمان؛ دقیقن همان وقتی اتفاق میافتد که میخواهیم جاودانه باشد. دقیقن همان لحظهای که میخواهی باشی تا ابد. بعد آن وقت هی بگویید شِکر خوردم، شِکر خوردم. - کولیوار شدهام این روزها النگوهای سبز و سفید دستم میکنم با انگشتر بزرگ سبز و صدای جیرینگ جیرینگ میدهم موقع راه رفتن. کاری هم به اطراف و اکناف ندارم. هستم دیگر. سرخوش گاهی. گاهی ناخوش و گاهی دیگر دست به گریبان با زندگی که مگر من چه خصومتی با تو داشتم که این همه لطف در حق من میکنی آن هم به این خوشمزگی. - دویدیمها! کل خیابان را ها! زیاد بود ها! - هی رفیق همان تو که چهارشنبه شش آذر هزار و سیصد و هشتاد و هفت دلت گرفت و با من راه افتادی رفتیم نشستن و در دل کردن. همدیگر را مسخره کردن و خندههای بلند بلند سر دادن به دوستانهگی. تو خوبی و اینکه زندگی آدمهایی دارد که خوب بودن را نمیفهمند دخلی به تو ندارد. تو فوقالعادهای و اینکه دیگران این فوقالعادگی را برای خودشان هزارجور دیگر میتوانند معنا کنند چیزی از منحصر به فردیت کم نمیکند. تو بزرگ و مهربانی و هر روز بزرگتر و فهمیدهتر میشوی. اینها جدیاند و من کی شوخی داشتهام با تو که حالا؟ دکامایا ببین زندگی را که دست باز میکند برایت که در آغوشش بخزی و آرام بگیری. چرا گیر میدهی به تکههای ناخوشایند زندگی؟ چرا بزرگ بودنت را به رخ نمیکشی وقتی میدانی که تو باید بالاتر از اینها پرواز کنی. میدانی که برای پریدن باید دوید. باید دور شد. باید قدم برداشت؟ نایست دختر جان. آب باش. راهی اگر پیدا کردی برو. اگر نبود، بساز. اگر نشد، بخار شو. ماندن میگندانتت. - سنجی مرسی برای دوست بودنت. برای این اندازه حرفی که میتوانیم با هم بزنیم و این زمانی که با تو تندتر میگذرد. - از جملات قصار یک بنده خدایی: شوهر دلقکیست که سرآخر میشود باهاش خوابید. - شرکت و مسائل مربوط خوب است. مریم خوبست. مهسا هم. باقی هم به نسبت همسایگی. مریم همکار رفیق شدهام است بسکه بیهمصحبتی داشت خفهام میکرد در این شرکت. حرفهای خوبی میزند. منطقش میچربد. بکن و نکن هم ندارد. اگر و آنگاه نمیگذارد. دوست بودنش خوب است. میگذارد خودت باشی. خودت بگویی. خودت برسی به آنچه که درست است. بعد دست دراز میکند و به مهربانی با کلمههای خودت آرامت میکند. میگویدت به آن طوری که باید. میفهمدت و در این فهمیدنش غروری نیست. همهاش همدردیست. خلاصهاش شبهای همگردیمان را دوست دارم. - مرجان خانم نگو؛ بگو مخمل. - چقدر قصههای همهمان تکرار همدیگر است. چقدر هر کدامشان برای هر کداممان بزرگ و بینظیر است. چقدر داستانهایمان هی تکرار میشوند. چقدر احساس میکنم این اِ واک تو ریممبر را دوست داشتم. به بیحرفی حتی. یک عاشقانهی آرام قدیمی که یکیشان نسبتی با فرشتهها دارد و میمیرد. نه آدم را گم میکرد نه پیدا میکرد. خوب بود فقط. یک تکهای شد از زندگیام. کجایش را نمیدانم. نمیشود عینا بگویم چه چیزی را یادم داد. باوراندم. قصهی به این سادگی. به این آرامی. به این گلدرشتی. گاهی شعرهای پشت کامیون هم آدم را زیر و رو میکنند. عیاض بود که یک جمله از راهزنی فرستادش به بیابانگردی؟ نه من عیاضم حالا نه این فیلم جملهای داشت حرفم اینجا بود که خود زندگی آدم را بزرگ میکند. کدام آدمی میتواند ادعا کند که گذشتن رز و شب بزرگش نمیکند؟ و بزرگ شدن فکر به اختیار نیست. هر روز که میرود آن دید آن تجربه. آن افکار پشت کلمات کتابها میداردمان که بزرگ شویم. بعد شروع کنیم به زندگی بیکه بدانیم پلهای بالاتریم. چه پله پله نیست این دنیا. واحد ندارد که بدانیم چندتایش را گذراندهایم. ولی بزرگ میشویم فرق میکنیم. مثل این میماند که در دانشگاه باشی و هیچ نمرهای ندهندت. عاقبت خودت خودت را بیابی که استاد همهی باقیها شدهای. اصلن منظورم به استاد شدن هیچکداممان نیست الان. مقصود بالا رفتن بینشانهای از بزرگ شدن است. مثل جلال که در آن مصاحبهاش -سلام عل، مچکر!- گفته بود هرگاه اختیارانه نوشته ریدمان شده. دید که عوض شود یک نوشته خود به خود هنر میشود. ما اولش باید خودمان را درست کنیم تا شاید روزی هر سطری کلامی حرفی تصویری ازمان خودش هنر باشد که ردپا روایت همان عابر رد کنندهی راه است. - هری میگوید سرخوشی آدمسانه. این اصطلاحش عجیب دوستداشتنیست نه؟ سرخوشی آدامسانه را وقتی به آدم نسبت میدهد که سرخوشی میگیردت و از در و دیوار حرف میزنی و شاخه به شاخه میپری. وقتهایی که دنیا اصلن دنیا نیست فقط طی مسیر است آن هم به بیفکرانهترین وجه. - مکین میگفت که گاهی نگاه میکنی تجربههایت را میبینی همان بدترینشان بهترینشان بودهاند. بسکه یاد دادهاند به تو. بسکه یاد گرفتهای ازشان. این حرفش را قبول دارم. سپاس گذارم از زندگی که گند زد به ما تا بدانیم گند زده شدن در زندگی چطوریهاست. - قبل از گودر مردم توی شرکتها چه کار میکردند؟ - زیاد حرف زدیم نه؟ یکی مانده به آخرش باید بگویم که یکباری به دوستی گفتیم. روی همان پلههایی که فقط من میدانستم و او و خدا انگار که دوستیهای وبلاگی دوستیترند. گفتم که دوستیهایی که اساسشان را از وبلاگ میگیرند انگار عمق بیشتری دارند. خب حالا میگویم که باید دید چه وبلاگی چه آدمی و چه دوستیای. اینطوریها هم نیست. وبلاگ خودش یک تصویر است آن آدم پشتش هزار و یک تصویر. تا چه اندازه آدمها عین وبلاگهایشان باشند. - چه زیادهای گودر کماند گاهی. کمهایش زیادند. - آخریش در مزایای جماعت این جایی اینکه تکه کلامهای واژههای ساخته شده همهگانی میشوند. همین که لالا میگوید شادمانی که منم چقدر قشنگ است آن وقت نوع حرف زدن یکی که خوشایند باشد بقیه برای وصف حال آن دم خودشان برش میدارند. بعدش دیگر سلام هم نمیکنند لابد مثل همین گودر که چندبار باید به آیدا سلام میکردیم توی این پست. کلن این همهگانی شدن خوبها خوب است. انگار که جایشان خالی بوده و چه خوب که شما جایشان را خوب پر میکنید. -سلام همه- - سگ آقای پتی بلوارانه شد این پست؟
سنجینوشت: سنجی ااااینجا سنجی ااااونجا سنجی همه جااااا. سنجی میتونه دستش رو دراااااز کنه و یییییه شیر شکااااار کنه [اوه آآآآقای کااااارگردان این بوقلمون اینجا چييييیکار میکنه؟]
مقدمهای اندر باب: و همانا یکی از سختترین و شیرینترین کارهای این دنیا حرفهای آخر هفته نوشتن است. خوشحالیم را شریک میشوم با شما وقتی روی اسکرین خالی بعد از ماهها ننوشتن مینویسم حرفهای آخر هفته و نگاهش میکنم که با همهی هیچ بودنش چه انگار آشناییست که هربارهی دیدنش خالی از آن عتابهای دوستانه برای بیمعرفتیست.
اعترافهای آخر هفته
- اعتراف میکنم تقدیر ِ ما نوشتن نبود، از لوح سفید ِ دیوار و گوش ناشنوایش شروع شد. ماند اینجا و گذرگاهی شد از دل من تا دلتان. گاهی خندیدیم با هم و گاهی دیگرش هوار کشیدیم و بغض کردیم و نامههای ننوشتهمان را چندباره برای هم خواندیم. حرفهای نزدهمان را به دیگری نجوا کردیم. نگاههای نفهمیدهمان را روی فلانی صدباره مرور کردیم. اعتراف میکنم که نوشتن به خودی ِ خود شاید سهمی از آن تاریکی ِ وجودم بود. از آن قسم از حفرهها که هیچوقت پر نمیشوند. از آنهایی که حتی خودم از دور نگاهش میکردم و راهی برای گریزش نداشتم ولی این قلم التیامی بود. التیامم میداد و گاه ِ بلند شدن عصایی میشد برای یاریام. اعتراف میکنم که ننوشتن گاه سختترم میآید از نوشتن ولی این بافتن ادبیات این قافیهها که میآیند و سجا میدهند به حرف چنان تنگم میکند که از نوشتن همهچیز عاجز میشوم. روزی را آرزومندم که بنویسم بی هیچ حاشیهای بی هیچ مخلفاتی که کلمهها را به رخ بکشد. من باشم و حرفی دوستانه و کلامی که خودش آینهای باشد برای فهم نه رنگینکمانی که در رنگهایش کسی را گم کند. - اعتراف میکنم برایم کنار آمدن با آدمهای غیر وبلاگی بدجوری سخت است. انگار که یک چیزی توی من و آنها با هم فرق دارد. نه اینکه وبلاگی بودن چیز خاصی باشد. نه فقط نوشتن حتی. گاهی همین دانستن خواندن و پابهپا جلو رفتن. توی آدمهای وبلاگی انگار یک بلوغی هست. یک نوعی از دید که آنهایی که خودشان را بالکل درگیر واقعیت میکنند اثری از آن ندارند. آدمهای وبلاگی همین بی سود ِ مادی بودن کردارشان. همین قانونمند بودن عملکردهاشان بدون هیچ قانون نوشته شدهای نشئهای از تکامل است. احترام متقابل را خودبهخود یاد میگیرند و اجتماعی شدن را بدون هیچ واکنش منفیای ذره ذره پیدا میکنند. آدمهای وبلاگی و غیر وبلاگی تفاوتشان در همان یک پله صعود است به بلوغ که من ناآگاهم ارتفاع آن پله چهقدرها میتواند باشد. - اعتراف میکنم خیلی چیزها دوست داشتم بگویمت. نه فکر کنی فحش یا بد و بیراه. نه حتی طعنه و کنایه. حرفهای عاشقانه هم نبود. تمامش توی یک عالمه چرا خلاصه میشد. چرا باید آخرش آن همه خواستن بشود تنفر و بماند توی چشمهایم تا همهاش آرزو کنم فراموشت کنم. سخت است میفهمی، هان؟ حالا مجبورم گریز بزنم. به یاد نیاورم. غرق شوم در زندگی و در این غرق شدنم بدانم که این تنهایی بدجوری گریبانگیر است. رهایی ندارد لامصب. با بودن کسی پر نمیشود. به فرض هم که خودت را پر کنی با کسی/ چیزی، با رفتنش آن درد چندباره میشود و خودت میمانی باز با خودت و آن همه چیز که تلمبار شدهاند توی کولهات برای یادآوری. - اعتراف میکنم این سنجی بدجوری میتواند آدم را برهاند از زمینهایی که پایت را گیر دادهاند. (حواستان باشد آن پایین یک ویژهنامهای داریمها!) - اعتراف میکنم [...] - اعتراف میکنم از آدمهای بیدشمن دل ِ خوشی ندارم. آدمهایی که در تمام زندگیشان همه را راضی نگه میدارند یک جای کارشان میلنگد شاید هم دو جایشان. به هر حال آدم اگر آدم باشد موضع دارد و آن موضع برای برخی قابل قبول نیست. جدا از بحث محبت و خلق و خالق و این حرفها با دو تا دشمن همزمان نمیشود پایهی دوستی ریخت؛ اگر شد لابد ریگی در کفش آن وسطی هست. - اعتراف میکنم این روزها بیاحساسم؛ کمی آواره. شاید هم بیخودی الکی ندار. نمیدانم. یک طوریام اینروزها. نباید طوری باشم. خبرم هست که خودم گفتهام که آسمان خش نمیافتد با بالا رفتنهایم. با نالهها و هوارها و چنگهایم. میدانم که چه همه مشکلات زیادند و من در این اثنا کلی میشود به لذت داشتهها و خوشبختی خوش باشم اصلن. وقتی این چشمها را میچرخانی و کلی چیز میبینی که دیگری حتی توی خوابهایش ندیده و مهمتر دوستشان داری. لذت میبری. برایت زندگی همان چند دقیقهای میشود که روی نیمکتهای پر از پتانسیل ِ نشستن نشستهباشی و ذوق کردهباشی از آن همه بهار و سبزی و آن آبی پر رنگ آسمان که جایی در آن پسزمینه میرود و رنگ میبازد و نیلیاش را به رخ میکشد. زندگی میکنم در لحظههایی اینچنینی که بینهایتند و برگهایی که سقف میسازند بالای سرت و نمیبینی چند هزار تا پرنده رد ِپا گذاشتهاند روی آن شاخههای کلفت و چند باره شکسته آن شاخههای ترد و نازک زیر پاهای ساکنانش و ترسیدهاند و دویدهاند و پرواز کردهاند. میبینی زندگی همین طوریست. همان پسرک شیطانیست که میدود و با تمام شیطنتش از بیهمبازیای دلش میگیرد. میدانی رفیق بیراهه میرویم گاهی فغان سر میدهیم و خودمان را لابهلای برفها میپوشانیم. گیریم که تابستان باشد. خب کاه! پوشاندهایم خود را و چشمانمان را. که نبینیم انگار. که یادمان برود از کجا آمدهایم. من گمانم دارم لایه میکشم روی دنیا. دارم خیابانها را رودخانه میبینم و ماشینها را قایق و کرجی. دارم سیارهها را نزدیک میکنم. جادهها را خاکی. انگار هی برمیگردم به عقب. روی همه چیز یک پوسته کشیدهام. آبی و سبز. خودم هم سرخپوست میشوم فردا. شاید هم یک چیز دیگر. اصلش اینست که دیگر اینجا نیستم. دیگر هیچجایی نیستم. گاهی آپلود میکنم خودم را در آسمان. گاهی دیگری را دانلود میکنم توی زندگیم. ستینگم را دستکاری میکنم. یادم که میآیدت هایپرلینک میکنم خودم را آنجا. چه فرقی میکند که حالا نیستی وقتی خیال من با واقعیتم همان یک مو فاصله را هم ندارد.
درد دلهای خودمانی ِ آخر هفته
- رابطهای که فاسد میشود فاسد شده. هرچه هم که بخواهی نگهش داری بوی گندش عالم را پر میکند و آدمها را عاصی. چه میشود که یک رابطه میگندد؟- موضوع تو که نیستی نه حتی من. موضوع آن منیست که از وجودت برانگیخته میشد و از تو در وجودم. از آنی که میتوانستیم باشیم با حضور همدیگر. از آن پلی که بینمان راهی میشد برای عبور. حالا آن پل بی صاحبی، بی عابری برای رد شدن ایستاده آنجا و یتیمی میکند. چند تا رابطهی یتیم دارند نفس میکشند. میدانید؟ - دنیا را که بگردی و برگردی و بایستی سر جایت؛ باز هم دوزاریت میافتد که همان صدای دوزاری هم خیالی بیش نیست چه برسد به ارزش و بها و چه می دانم بحثهای فلسفیِ روزگار. برای منی که هنوز هم هیچ نفهمیدهام از خلقت، از زندگی از این عالم اثبات شده که بیخود به در و دیوار میکوبیم. که عمر دور میریزیم و در الک آن سالهای پرشکوهمان شاید یک یا دو سال شاید هم اصلن چند ماه یا چند روز باشد که آدم بوده باشیم. آن طور آدم که خودمان بخواهیم خودمان را. نه حتی خوش فقط آنجور از آدم که به بودنمان افتخار کنیم. - خیلی خیلی خیلی مشتاقیم اسم این آزی دکامایا را به سرندیپیتی تغییر بدهیم. حالا که حرف به اینجا رسید یک چیزهایی هم بگویم. دکامایا مهربان است. هر وقت که بخواهی هست. از بودنش میشود لذت برد. از شیطنتهایش و آن روح کودکی که درونش هنوز سر به هوا میزند. از آن دوستداشتنهای بی شیله پیلهاش و روح بزرگی که بزرگ نگاهش میدارد در عین کوچکی. دکامایا برایش فرقی نمیکند وقت غم و شادی هر دو میخندد و خوبی بالاترش اینست که خنده و گریهاش را برای خود ِ تنهایش نگه نمیدارد. با هم میخندیم و گریههایمان را با هم به خنده بدل میکنیم. با هم بلدیم دنیا را بپیچانیم و به پیچیده شدنش بخندیم. دکامایا چیپس و پنیر و جوجه چینی دوست دارد و به فیله استریپزهایی که اصلن خوشمزه نیستند فحش میدهد. اگر هم آن کارهایی که میخواهد انجام ندهی دهنت را هموار همیکند. دکامایا بیست تا شلوار دارد و هیچکدامشان با آن یکی فرق ندارند. کفشهایش هم توی یک قالبند. تازگیها لپش را به ویترین مغازهها میچسباند تا از آن دستبندهایی که میخواهد پیدا کند. دکامایا اینروزها زیاد میخوابد تا زندگی بگذرد. توی خوابش چیزهای ماورائی میبیند و توی واقعیت منتظر آنها میشود. این دخترهی دوستداشتنی به مزایده گذشتهمیشود. - کار کردن هم خستهکنندهاست ها! حالا گیرم ما همه جوانیم و قاه قاه ِ خندهمان به تلنگری به هواست. آنهایی که کادر دولتیاند چه کار میکنند؟ هر روز، هر روز؟ از دچار روزمرگی شدن هم میگذرد. من که دارم برای فان کار میکنم خسته شدهام بقیهای که «باید» میگذارند برای خوشان اسکلت نمیشوند احتمالن؟
توصیههای آخر هفته
- توصیه میکنم هیچوقت برای کسی که معلوم نیست متهم ماجراست یا قربانی ماجرا مرام نگذارید. بعید هم نیست که خودتان بشوید قربانی ِ ماجرای بعدی. - توصیه میکنم اصلن عین خیالتان نباشد بنشینید کنار خیابان ِ پر دار و درخت بغل عمو هندونهای، هندوانه بتناولید و هی به ملت هندوانه تعارف کنید. - توصیه میکنم خودتان به جهنم وقتی دوازده ساعت به صورت ممتد قرارست راه بروید فکر آن کفش پاشنهبلند ِ بدبخت را بکنید که ولو میشود. - توصیه میکنم به اندازهی کافی بخوابید هی توی تاکسی خوابتان نبرد بیفتید روی بغلی. خب سنگینید خب!- توصیه میکنم گیر ندهید به مردم انقدر. چرا بیکار که میشوید، حرف که ندارید مینشینید مردم را وجب میکنید؟ دوست دارید وجبتان کنند؟ - توصیه میکنم زندگی را مثل من عجول و سنگین نگیرید. فکر نکنید که ثانیهها جاودانهاند تا ابد. که حرفها متناقض نمیشوند روزهای دیگر. یادتان باشد که زمان هم به حکم مخلوق بودنش رو به زوال است چه رسد به ما و حرفها و کلمات. جوری فراموشتان میکند عالم که خودتان هم باورتان نمیشود روزی بودهباشید. - توصیه میکنم اگر کسی را دوست ندارید بیخود به قبولاندنش سعی نکنید. زندگی تباه میسازید. نه زندگی ِ دیگری را زندگی ِخودتان را وقتی موجی از افکار پشت سرتان، در هر لحظه نوسان میکند و شما را از آن اوج لذت و آرامش خیال رها میسازد. - توصیه میکنم به آدمهایی که حافظهی خوبی دارند بدی نکنید و به آدمهایی که حافظهی بدی دارند خوبی نکنید. (قالهریعلیهدرود) - توصیه میکنم به امید فردایتان امروزتان را خاکمالی نکنید. - توصیه میکنم شتر نباشید در کینه. - توصیه میکنم به پدر و مادرها و خودم وقتی این نم را یدک کشیدم گول این جملهی فرزندم با من رفیق است را نخورید. فرزند شما تنها یکی از نقشهای ممکن را برایتان بازی میکند.
آرزوهای آخر هفته
- آرزو میکنم بتوانم بلند شوم. بلند شدن برای من یعنی به دست آوردن آن احساس خالص و بیریا که گم شد. که پیدا هم نمیشود هیچوقتی به دویدن. آرزو میکنم بتوانم باور کنم، دوست داشتهباشم و از این سطح پندار که روی کفشهایمان خاک میخورد بالاتر بروم. دلم میخواهد سینهای داشته باشم گشاده. آنقدر عظیم که هیچ کسی، هیچ جایی در هیچ زمانی خشی را که قبلا در آن انداخته پیدا نکند. میخواهم باور کنم که دنیا را در نقطه و نقطه را در دنیا و همه چیز را نه غیر آن و نه خود ِ آن میتواند گرفت و چلاند و آبش را قلپ قلپ سرکشید. - آرزو میکنم همهتان یک دوستهایی داشتهباشد مثل دکامایا، مثل سنجی و مثل بعضیهای دیگر که بودنشان خوشحالتان کند. و همان قدمهایی که با شما و با آهنگ شما برمیدارند پر باشد از چیزی به نام دوستی و از چیز بالاتری به نام اطمینان و چیزهای بالاتری در مراتبی از خوشی و زندگی. - آرزو میکنم هندوانهها همیشه چاق باشند، گرد باشند، صورتی باشند و آبدار. [سنجی نخند!] - آرزو میکنم حسود نشوم، دست و دلم نلرزد. دوست نداشته باشمت؛ نه تو را و نه تمامی آن بودنها را. چه سختترم میشود گاهی دوست نداشتن بعد از همهی این لحظهها. و آن حجم بزرگ که میانهی دستهایمان جا خوش میکرد و به آواز نونخشکی دادیش رفت. آرزو میکنم یک چیزهایی یادم نرود و اگر یادمان رفت زمانه با پسگردنی یادم نیاورد که مصیبتیست.
- ویژهنامهی مردابی: از آن باواریای سیب شروع شد صبحش و عصر که هر دویمان با سه ثانیه اینور و آنور ایستاده بودیم همانجای بار اول ِدیدنمان. بعدش هم که دیگر اصلن راه بود که میبردمان و ما نبودیم. حرف زدیم و پشت سر همهتان صفحه گذاشتیم. چه چیزهای که خندهمان را به هوا برد و چه عالمه چیز که نگفتهمانده بود این ماهها. درختها قد کشیدهبودند و کوچهها خیستر شدهبودند و شاید هم خوشگلتر سنجاقک، هان؟ جای خیلیها خالی میزد وقت هندوانه خوردنمان، میزد سنجی؟ و آدمهایی که ردیف میکردیم که دوست داریم همینجاها باشند. دیدنی باشند. دست آقای بقال درد نکند که یک کاتر کج و کوله داشت و عمو هندونهای که مهربان بود و کوچه که قشنگ بود و مرداب جلویمان (هاها) که بینصیبمان نذاشت. و آدمها. آدمهایی که رد میشدند و به دو تا حشره میخندیدند و به تعارفمان دست میگذاشتند روی سینهشان و لبخند گشاد تحویلمان میدادند. و این سنجی که تعارف شهرستانی بلد نبود که پاچهی آقای سیبیلو را بگیرد و هندوانه بدهد بهخوردش. همهاش یک مردابگردی بود از نوع ِ عالی. تکرارش را آرزومندیم. باشید الهی بارهای بعدیاش. [لاک ِ من چه رنگی بود آن روز دخترهی نارنجی؟ ] - وقتی نمینویسی بعدش یک جوری انگار سختت میشود. انگار شروع دوباره یک چیز نویی را میطلبد. یک وقفهای این وسط هست که وادارت میکند ننویسی. به شما توصیه میکنم گول این وقفهها را نخورید. بنویسید فقط به خاطر نوشتن. بنویسید که نوشتن غذای روح است و روح بیغذا حتی اگر نمیرد به اغما میافتد. - توی شرکت مذکور که تازهواردیم اوضاع و احوال خوبست. بچهها فرندلیاند تا به اینجا. دوست میدارم روزهایم را آنجا. گرچه که خسته میشوم و راههای دراز هر روز کشتر میآیند ولی با همهی اینها و همهی مشکلاتی که این لینوکس و سوکت برایم درست میکند از قبلترم راضیترم. صبحها اوایل از آن طرف کوچه میرفتم که بلندتر بود. یک استندبای میخواستم قبل از سلام و علیکهای کاری. فکر میکردم. دلتنگ میشدم. یادم هست که اشک هم توی چشمهایم جمع میشد چند بار. یک بارش هم بادام زمینی توی دستهایم خشک شد و نخوردمش بسکه حالم ناخوش شد یک دفعهای. ولی حالا وقتم تنگتر شده. اگر وقت داشتم بیتشر ازنها دلم تنگ میشد لابد. ولی ندارم. و تو بیمعرفتتر از این حرفهایی که نیازم به دلتنگی برود. - این روزها مضطرب میزند. مدیرعاملمان را میگویم. دیگر آن آدم خوش خیال قبلی نیست. یک چیزی درش عوض شده. یکی گفت ضرر زده به شرکت. یک عدد گنده ای هم ضرر زده. خدا عالم است. دیگر آن قدرها نمیخندد. عصبیست. زل میزند یک جایی میرود توی فکر. من مرد بودنش را دوست دارم. از آن مردهای مرد است گاهی شنیدهام که با بچههایش حرف میزند. مهربان است. آن روز هم که مثل بعضی وقتهای دیگر بحث زن و مرد بود گفت که مردها بیچارهترند. خصیصهشان نیست که بکشند مشکلاتشان را تا خانه. برایشان درد دارد که وقتی میآیند خسته اند؛ نمی توانند بچهی چند ساله شان را ببرند اسکیت بازی کند. پارک ببرند. بلند بلند بخندد. و این درد دیدنی نیست چون نمی گوینش ربطش میدهند به یک چیز دیگر. من فکر نکردم همهی مردها این طوریند ولی این آقا همین که این ها را میبیند/میداند خیلی مرد است. و من همیشه مرد بودن را ستودهام. مرد بودن را وقتی خودت را به زور نکشی بالا. که به زور نخواهی بگویی من اول خلق شدم و بعد حوا. بنشینی و از دردهایت بگویی تا بقیه ببینند دردهایت هم به اندازهی خودت بزرگند. بزرگ باشی و مرد؛ مردی که نمیگوید و وقتی که میگوید میبینی چه در لحظههایش هم استوار است. چه دلی دارد و چه جاودانهگیای. - و خدا! بگذارید خدایتان سر جایش باشد. هان؟ اگر نبود این بدبختیهایمان را گردن چه کسی میانداختیم؟ خدای من چنان وجودیست سرشار در عالم که نه جز او چیزیست و نه با او چیزیست و نه خود ِ او چیزیست. باید که مجزا شوی و در تک تک عالم فرو بروی و همه چیز را به آن قسم که هستند بخواهی و ببینی و حس کنی شاید که ببینی خدا بودن چه سهل و ممتنع است. - مثلنی حالمان خوبست. زندگی به راه است. ملالی نیست. کمی گیج و ویجیم در روزگار که همیشهی خدا هم یکی از لاستیکهایم پنچر بوده. زندگی گندش هم به دل مینشیند، واقعنی! اینکه میگویم تاوان ِ بیمرگی میدهیم آنقدرها هم بد نیست. جای حرف دارد باشد برای بعد و بعدها که میآیند. - کلن خیلی چیزها به من ربطی ندارد دیگر. بیخود هم بود نوشتن بعضی چیزها. ولی خب عقدهای شدن هم ترس دارد. بیخیالشان شدم. همهشان را که جمع شدهبود سر موهایم کوتاه کردم. ریخت کف آرایشگاه. جمعشان کرد. حالا شاید کلاهگیس هم شده باشد. - من را ببخشید اگر که زیادی شلوغ و پلوغ و قر و قاطی بود نوشتنم. بعد از دو ماه ننوشتن حرفهای آخر هفته این یکی را بر من ببخشید تا هفتههای دیگر از خجالت ِ شما و خودم در آیم.
پسا.عکس.ن: آن عکس هم نقاشی ِروزهای تعطیلمان است که قول دادهبودیم! قول دادهبودیم؟
مقدمهای اندر باب: ویژگی خاص این بار اینست که اولین آخر هفته است در سال هشتاد و هفت!
اعترافهای آخر هفته
- اعتراف میکنم در دنیای این روزهای من چیزها طبیعت خودشان را دارند. هیچچیزی جای آن یکی را نگرفته. آفتاب سخاوتمند است و هوا برای رنگینکمانی کردن روزهایم خساست به خرج نمیدهد. اعتراف میکنم دلم میخواهد به چیزهای مهمی فکر کنم و آن چیزهای مهم را آنطور که بهشان فکر میکنم (نه آنطور که در خاطر میسپارم و به یاد میآورم) بنویسم؛ ولی چیز ممکنی نیست. قلم و کاغذ من را به یاد فراموشی میاندازد. سند گذشت زمان است و عمری که از دست رفت و فکری که تمام شد. - اعتراف میکنم حالا به شدت به یک چیپ نیاز دارم. یکی از آنها که بچپانند توی مغز آدم هر وقت میل مبارکمان کشید چشمهایمان را ببندیم نوشتهها بیایند و رد بشوند. آخ! که چقدر لذت دارد. - اعتراف میکنم دوست داشتنهایی را که بینیاز میکند آدم را حتی از شیطنتهای حاشیهای دوستتر میدارم. عجیباند البته! کسی را طوری دوست بداری که دوست نداشتهباشی (مجبور نه!) خیانت کنی! دچار شدهای یعنی آنوقت؟ - اعتراف میکنم خواستن را نه به مثابه ِ تمایلی برای التیام درد خودخواهی ِخویش نه حتی مالکیت، شاید به اختصار ِ معنایی غرق شدن را به حد پرستش دوست میدارم. یک جور عظمتیست از نیاز، حس، عشق که هیچکدامشان نیست و هر سه تایشان است. آدمی را در قفس خویش تنگ میگیرد. از آن قفسها که تمام عمر را به التماس ساعتی در آن میگذرانیم. میخواهیم که باشد و باشیم. سخت است که اجازه دهیم برای خروج از این کلبهی دوستداشتنی به فرض هم که اسمش قفس باشد. ولی اعتراف میکنم گاهی که به خداحافظیهای ِ سلامها فکر میکنم راهی برایم نمیماند جز بو کشیدن آن حجم ِبودن تا باورم بشود این روزها قرارست در ذهن هر کداممان جاودانه بماند. آنوقت است که چیزی در عمق جانم غلت میزند، کودکی شیطنت میکند و عاشقی زار میگرید. شاید که نگاه ِآرامش باز روی کسی نلغزد و امتداد نگاهش در چشمان ِ دیگری گیر نکند. حرفها زیادند و من هم که عادتم نیست حرفهایم را نه اینجا و نه جایی دیگر بیحاشیه فریاد بزنم. همین بس که زندگی یک چیزی میخواهد. زندگی را قبل از پیدایش ِ یک حس، یک رابطه میشود دوست داشت. میشود به درنگ ثانیههایش خندید. میشود ثانیهها را ثانیه پنداشت. ولی آن وقت که طعم ملس دوست داشتن چکانده شد روی تن و روح آدم آن وقت است که دیگر ثانیهها معنایی نسبتوار پیدا میکنند. به امتداد بودنها و نبودنهایت کش میآیند و کش نمیآیند. من اعتراف میکنم در این سهمم از زندگی به مثالی از جنست نیاز داشتم و چه خوب که بودی و ماندی و به گاه ِدلتنگیم نجوای التیام شدی و زمانهی سرخوشی با من خندیدی. این حرفها بیمناسبت است. درست به بیمناسبتی ِ ورود نابهنگام خوشبختی در زندگی ِهر کسی.
درد دلهای خودمانی ِ آخر هفته
- لحظهای هست در این دنیا (دنیای ما، از آغاز تا پایانی که عمر ما را سرانجام میدهد) که ابدیت همان معنای خالص تکرارهای بیانجام را مییابد. جهان میشود سیر تسلسلوار اشیاء، آدمها و حرکات. باید یکچیزی پیدا کرد. یک چیزی فراتر از شیء یا حرکت. یک چیزی نه در گنجایش هندسهی اقلیدسی. یک دنیایی ورای دنیای حس! دنیای لمس! دنیایی که بدانی در آن باطن ناپیدای اشیاء که در چشمان ِ تو، زیر انگشتان دستها و پاهایت استحاله میشود به زمین، آسمان، به کتاب چیزی نهفته. چیزی ورای عادت ناپیدای آدمی به نامهای آشنا یا ناآشنا. - آدم یکجاهایی از زندگی از این مرکب ِ چموش دلش میگیرد. نه اینکه بخواهم ادای آدمهای افسرده را درآورم یا به زندگی و وجناتش بد و بیراه ِ بند تنبانی ببندم. نه! به راه است. میچرخد. ولی گاهی بیهیچ دلیلی خودم را گوشهای جا میدهم و گلهای قالی را میشمارم. گاهی سطور کتابها را. نه آنطور که بخوانم فقط رد میشوم تا بدانم رد شدن از روی همه چیز چه معنایی میدهد شاید که عبور بیطرفانهی زمان را از روی زندگیم بهتر ببینم/بفهمم. - وقتی کسی چیزی مینویسد و آنقدر خوب مینویسد که ته دلت قنج میرود. از آن خوبهایی که با سر میروی توی مونیتور یا از آنها که بعدش خودت را ول میکنی توی صندلی. آن حس حسرت ِ «چرا من ننوشتم» را لابد به همراه دارد ولی بیش از آن همان حس خوشحالی ِ «چه خوب من ننوشتم» را میشود توی آن وجد پیدا کرد. همان احساس خوردن لقمهی درسته و حظ بردن. اصلش به نظرم حظ بردن مقدم است بر هنرمند بودن/خالق بودن. حالا یک جایی اگر ما هم توانستیم سبب حظ بردن باقی باشیم که چه بهتر آنوقت عیشمان از متنمان جور دیگریست. نگاهی خداییست. - چه خوش میشود آدم از خوانده شدن چشمهایش! - یک تست هوشی بود ده تا سوال داشت به گمانم. خودمان را که خفه کردیم یکی یا دو تا را بیشتر جواب ندادیم و چه از دست خودمان عاجز شدیم. بعد آن کاغذ جوابها را طوری نابود کردیم که انگار همچین کاغذی هرگز از آن کارخانهی کاغذسازی به در نیامده. انی وی! سیستر کوچیکه که منباب فضولی آمدند در مکاشفهی تست. دیدیم رده بندیش اینطوریت: هفت جواب صحیح و بیشتر: دانشآموز دبستان/ 4و5و6: دانشجو/ 2و3: استاد دانشگاه/ 1: مدیران ارشد. [آخرش نفهمیدیم ما را مسخره کرده یا خودش را! ولی با سر رفتهبودیم توی سطل آشغال هااااا!]
توصیههای آخر هفته
- توصیه میکنم به جای فکر کردن به چون و چراهای زندگی. به راههای منطقی ِ رسیدن به آرزوهایتان. به هدفهایتان. گاهی فقط بخواهید. شما که خبر ندارید جهان گاهی هم میتواند وارونه بچرخد. چرا نمیگذارید خودش باشد. آن پتانسیلی که در ذهنتان نمیگنجد را به رخ بکشد. هی حالا بنشینید به این فکر کنید که بعضی کارها اگر به استدلال عقلی باشد محققپذیر نیست. - توصیه میکنم بشنوید که دنیا بنابهفرمان شما میچرخد. گاهی دستور دادهاید به کائنات؟ از آن وجه خداییتان استفاده کردهاید؟ - توصیه میکنم هدفتان در زندگی خوشحال کردن دیگران باشد. گاهی دل ِ کسی از همان لحن ِ کلامتان میشکند. میدانید شوخی با مضحکه فرق میکند؟ - توصیه میکنم بیاییم دسته}معی یک طوماری امضا کنیم بفرستیم این بلاگرولینگ که انقدر قر و قنبیل (درست است استاد؟) نیاید! حالا یک لیست ردیف کرده کاری ندارد که! خودمان یک بهترش را میسازیمها! هر روز یک گرفتاری. این چه وضعیست!
آرزوهای آخر هفته
- برای دوستمان و کاری که در دست دارد و پیشامدهایی که پیش رویش است آرزوهای خوب میکنم باشد که کلماتش جاودان باشد و خودش بر فراز کلماتش جاوید بماند. - آرزو میکنم گاهی جهان را توی دستهایتان بگیرید. نه کوچکش کنید آنقدر که توی مشتتان جا شود. آنقدر بسط دهید قلبتان را که جهان جز نقطهای در کف دستتان نباشد. - آرزو میکنم این مهندس دکامایا انقدر در پی تابلو کردن ِ ما نباشد. یک کسی هم توی سرش بزند گذرش بیفتد این اطراف کار داریم با ایشان. آی صدا میآید؟ با شماییمها! - آرزو میکنم آرامش و رضایت و قناعت و سرخوشی و ارادهی محکم و دست ِ گشاده و روی خوش هر روز با طلیعهی آفتاب که تنتان را گرم میکند روحتان را غرق در حسی به نام آدمیت کند. فراموش نکنید که آنچه شما را از دیگری متمایز میکند منشتان است و چه بهتر که حسادت ِدیگران در خوب بودنمان باشد.
آهنگ آخر هفته
من پیش نویسی برای این آهنگ ندارم. هر چه هست هست. از آنهاست که آدم را به ناکجا آبادهای عالم میکشاند. یا بهتر بگویم به ناکجا آبادهای خود. در اصل این دو تفکیک ندارند. ما و عالم/ عالم و ما یکی هستیم که در دو صورت نمود داریم. باید این ماسکها برداشته شود تا بدانید که همهمان در اصل یک چیز بودهایم از آن ذرهی عدس بگیر تا وسعتی به اندازهی آسمان. [خوب بود که پیش نویس نداشتم -این یک تیکه به خود است-] Jesse Coock.wma
تهماندهی حرفهای آخر هفته
- یک جایی سارتر میگفت. یادم نیست دقیقن چه! صمیمانه نقل به مضمون میکنم. ما دنبال یافتن پایانهاییم. قهرمانهای داستان ازین جهت برایمان مهم میشوند که پایان آن جاست. وقتی میگوییم فلانی در پی نا امیدیهای مالی در دشت قدم میزد آن ناامیدیها او را قهرمان داستان جلوه میدهد. ناامیدیهایی که حتی از ناکامیهای مالیش مهمتر میشوند. اینک او اینجاست و دغدغههایش حتی از دغدغههای خود ما مهمتر شده. [ازینجایش مربوط به سارتر نیست] چرا؟ چون تمرکز روی هر موضوعی باشد آن موضوع قهرمان داستان است نه حتی فرد. نه حتی محیط. ما دنبال پایان ِ یک ایدهایم یک موضوع یک اتفاق! - دقت کردهاید که چه رشد داشتهاند نوشتهها با این شر کردنهای ممتد. انگار که همین شهوت دوست داشتهشدن و نگاههای ناملموس خواننده وبلاگها را وامیدارد یک نیمنگاهی به بازتاب ِ پستشان داشته باشند. گرچه گاهی آدم را از خود دور میکند ولی کمتر پیش میآید که در صحنهی فردیتی خالص به رشد اجتماعی ِ قابلی دست یافت. - بعضی وقتها که برای خودم مینویسم هم گاهی تکیه کلامهای دوستان در ذهن آدم میآیند. یک دفعه وسط دفترم مثلن مینویسم -سلام نازلی- بعد خودم هارت هارت به خودم میخندم. زندگی نگذاشتهاید برایمان که -سلام علیبی! آقا مبارکا! ایضا به آن خانم رونوشت نویس- - دکتر ابوالفضل طرقی حقیقت [استادمان یک بار گفتند خودشان را گوگل میکنند! ما هم آزار که نداریم خواستیم سلام عرض کنیم! دو نقطه خباثت] - بعضی چیزها حقیقت دارند چه آنها را باور کنیم چه نکنیم. دنیا به ناباوری ما ایست نمیکند. چه بهتر که بخواهیم که دنیا را آنطور که هست بشناسیم نه آنطور که دوست داریم باشد یا آنطور که در ذهنمان فیلترش میکنیم. - فاصله؛ تمامش یعنی اندازه و اندازه جز در مقیاس نمیآید. تمامش یعنی یک چیزی این وسط هست یا درستترش میشود یعنی یک چیزی از جنس ما آن وسطها نیست. خالیاند؛ نه به معنای مطلق نبودن. شاید در معنای نسبی نیستی اجزایمان. اجزایمان! گمان هم نبرید که آن سر و چشمی که میبینید جمع شدهاند و نشستهاند تا کالبدی بسازند با نام تو که با میم شروع میشود یا دال یا صاد... تمام اینها هیچ نیست اگر روحی پرشان نکند و اتصالشان ندهد به هم. دیدهاید که میپوسند و جدا میشوند تکه تکههای همین هارمونیِ قشنگ خلقت زیر خاک، آتش میگیرد و پخش میشود در هوا، در محیط. چون روحی از من و تو... تمام من و تو و نقطهی انفصالمان، میشود جایی که مرز میکشیم از دستدرازیِ دیگری در تعلقاتِ روحمان. این مکان و زمان نیست که دیوار میکشد بینِ من و تو. بین تو و او و بین ما و آنها. هویت ثابت ماست که اجازهی ورود نمیدهد به افرادی ناشناس. گوشها را میگیرد تا مبادا طعم دلنوازِ اتصال فریبش دهد و مجبورش کند کمرنگتر کند این دایرهی قرمز را. ما دراین دورِ دوار و مجاز اینترنت چنان چنگ انداختهایم به دنیای بیمرز که زمان و مکان را بالکل فراموش کردهایم، و این کمرنگ شدنِ دایرهها در این اتوپیا جز بهخاطر شناور بودنِ هویتمان در سرتاسر این کشور به ظاهر بیمرز نیست. اگر تمام حقایق هرکسی در این میدان قابل دیدن بود همچون دنیای حقیقی، آنوقت کم شدنِ فاصلههای هویتی و معنایی و ساختاری معنا مییافت. - باور کنیم که قدمی که بر میداریم مهلتیست فقط مهلتیست که بازگشت ندارد. آنچه که رفت، رفت. بازنده یا برنده سرانجاممان روی پیشانیمان نوشتهشده. به آینه نگاه کنید اگر توان دیدن بالای چشمهایتان را ندارید.
مقدمهای اندر باب: الان با یک آدم کنکور داده طرف هستید که دغدغههایش متفاوت است. حواستان باشد.ویرگول! و یک آدم مهربان بعد از یک ظهر جمعهی دوست داشتنی. نقطه!
اعترافهای آخر هفته
- اعتراف میکنم این روزها ابری نشسته رویمان که هنوز آنالیزش نکردهایم بدانیم چه اسمی رویش بگذاریم. ولی خب چیز خوشایندی نیست. کم آوردن شاید اسمش نباشد ولی یکجور بیحسیست، بیزندگانی زیستن. - اعتراف میکنم دلمان لک زده برای نقاشی. دلمان یک بوم سفید میخواهد، بزرگ. یک عالمه رنگ و بومی که خشک نشود به این زودیها! و طرحی که خوب از آب درآید. حرصی میخوریم وقتی کارمان بد از آب درمیآید. آنوقت به خودمان و رنگ و بوم و دنیا بد و بیراه میگوییم. بیجنبهایم؟ اوهوم! - اعتراف میکنم از آن آدمهایی هستم که بیش از آنکه حرف بزنم مینویسم. و لابد است که بعضیها اخم میکنند بر این نوع رفتارمان. ناراحت میشوند و فحش میدهند به خودمان، خودشان. و اعتراف میکنم همان موقع ابر غمی مینشیند توی چشمم که چرا حرفهای دلم را اینفرمال نمیتوانم بزنم. چرا خندهدار میشود گفتنشان در یک صمیمیت دو نفره که بعدش مجبور بشوم همان حرفهای خلوت را قاب بگیرم بکوبمشان یکجایی. - اعتراف میکنم دوستداشتن میتواند جوری برود در عمق جان ِ آدم که احساس کنی چنان واضح است که نیازی به اثباتش نداری. جوری که انگار او تو را اثبات میکند نه تو او را. باورتان بشود؟ خب؟ - اعتراف میکنم بیشتر ترجیح میدادیم این وبلاگهایی که نوشتهاند در مورد فیلمهای تازه آمده؛ یکجور نقدی میکردند که مثلن این فیلم چقدر در آن تاثیری که قرار بوده بگذارد موفق بوده. هدف فیلم ِ اجتماعی لابد تاثیرگذاریست و نشان دادن یک واقعیت و ما و بیشتر من چشم چسباندهام به بازیها. نه اینکه جدا باشد بازی از مفهوم. مقصودم اینست که مثلن این فیلم اخیر که کلی وبلاگستان بمب گوگلی کردهاندش آنقدر تاثیرگذار و هنری بود که ارزش این همه بحث و جدل را داشته باشد یا فقط بهخاطر اجازه پیدا کردن بعد از مدت نسبتن زیاد آنقدر آدمها را کنجکاو کرد؟ فیلم یکچیزی گفت ولی چیزی که گفت چندان چیزی نبود. یکجور برداشتهای انتزاعیِ صحنهای داشت. مثلن مداد خواستن رادان از آنهمه زن جالب بود ولی زیادی تابلو بود. فقط یکچیزی را خوب نشان دادهبود برخلاف امیرپویان که عقیده دارد معتاد درک میکند، میفهمد. من معتقدم معتاد ناخواسته مسخ میشود. ترجیح و پیشنهاد من اینست که بیشتر از فیلم روی موضوع فیلم بحث کنیم. - اعتراف میکنم خیلی فکرها را به طریق اسکارلت اوهارا میاندازم برای فردا و فردا برای فردایش. و فرداهایی که میآید. هنوز که این فرداها تمام نشده. اگر شد! یک فکری میکنیم.
درد و دلهای خودمانی آخر هفته
- داریم به یکجور مشترکاتی میرسیم با این سِپی [سیستر کوچیکهمان]. حتی توی پست نوشتن. مینویسیم، میپرسیم چطور بود؟ کم و زیادش میکنیم با هم، بعد اسم میگذاریم. «استحاله/وصله»؟ موافقت نمیکند «قوس»؟ فکر میکند. «قوس ِ زندگی» خوشش میآید و هر دویمان میخندیم. (این از پشت صحنههاستها نازلی!) - خارج از دین و این مسائل میشود به آدمهای بزرگ که کار بزرگی کردهاند احترام گذاشت. بدبختی ملت اینست که حماقتها به گردن دین انداخته میشود و فکرهای نو به حساب دین رد میشود. غین از مخرج و ح از حلقوم میشود منبع درآمد یکسری که خودشان هم نمیدانند چرا تبلیغ میکنند و گروهیاند ناچار امان از دوست نادان سرمیدهند. - یک چیزهایی هست توی دنیا که هرچقدر هم کتاب بخوانی به آنها نمیتوانی برسی. نمیتوانی درکشان کنی. چقدر باید کتاب بخوانیم تا باورمان شود درخت توی آن طور سینا حرف زد با موسی؟ - پنجشنبههای مهربان را دوست دارم و پناه بردن به پنجشنبههای مهربان را بیشتر. سیر در خیال هم تنهایی به دل نمیچسبد. - کلی حرف میماند روی دلم و به امید آخر هفته همهشان را نگه میدارم که اینجا بگویم ولی الان همهی آنچه را میخواستم یادم نمیآید. مکافاتیست ها! - محدودیتها جایی نیست که نباشند. رابطهها را هم که تفکیک کنی به رسمی و صمیمی باز هم جای سوال است رفتارهای صمیمی در محیطهای رسمی و رفتارهای رسمی در محیطهای صمیمی. وقتی از دوستمان عذر بخواهیم برای مثلن فلان سوال؛ سوال برانگیزیاش بیشتر از فحش دادن و توی سر هم زدن است. - دندان عقل که هیچ. زیر دندانهایمان سه تا دندان داریم سُر و مُر و گنده! یکیشان دارد در میآید! تبدیل به کروکودیل میشویم کم کم.
توصیههای آخر هفته
- توصیه میکنم اگر قادر به درک نیستید، ترک آنرا جایز ندانید. بچرخید در این دنیای گردون باشد که بیابید. آخرش هم لابد میفهمید که همین رفتن یافتن است نه رسیدن. زمین را فراموش کردهاید و گردیاش را؟ که رسیدنی در کار نیست. توصیه میکنم برایتان قدمهایتان مهم باشد، گامتان و ردپاها، آنچه خرد میکنید برای رسیدن. یادتان باشد که وقتی قرار نیست برسید دویدن فایدهای ندارد. لحظه به لحظه تیک بزنید بر امورات زندگیتان. بر همهی وجههایش. - توصیه میکنم شک نکنید به دوست داشتن اطرافیانتان اگر به زبان میآورند که دوستتان دارند. خوبست که باور کنید. چرا گمان میبرید که احمق فرض میشوید اگر اطمینان کنید به زندگی؟ - توصیه میکنم فرزند ارشد نشوید. - توصیه میکنم یک دوری بزنید توی زندگی ِ این اساتید ببینید که چه کشیدهاند. یک استادی چند روز پیش تعریف کرده برای یکی از دوستان که چه زندگیای داشته. چه سختیها کشیده از آن شروع با ده تا خواهر و برادر و خانهی نصفه-نیمه که بعد درس خوانده و فلان شده و توی دو سال تعطیلی دانشگاهها پاکسازی شده و فکرکنید به کجا رسیده زندگی که نشستهاند با خانمش به مربا و ترشی درست کردن برای گذرانِ عمر. حالا ما چه زود کم میآوریم، نه؟ - توصیه میکنم گیر ندهید به یک سبک خاص در نوشتن. آیه که نازل نشده. گاهی این ریسک را به تن بخرید که بشکنید آن تصویر ساخته شدهی ثابت را از خودتان و وجهةای دیگر وجودتان را بنویسید. جوری دیگر. چه اشکالی دارد؟ - توصیه میکنم بیش از هرچیزی سعی کنید خودتان باشید. بازی میکنیم گاهی نقش آدمهای کول را و خودمان میدانیم که این آرامش ساختگیمان نه به نفع خودمان است نه به نفع دیگری. خود بودن حداقلش اینست که تاوان ندارد. یک حرفی میزد مهدی هاشمی توی یک فیلمی [اصلن نپرسید من همین یک سکانس را یادم هست و بیش ازاین یادم نمیآید چه بود.] میگفت «اگه قوی نیستی سکوت نکن. فریاد بزن. هوار بکش. اگر قدرت این رو داری که این سکوت رو تا آخر عمر با خودت داشته باشی و حملش کنی؛ با خودت توی گور ببری اونوقت سکوت کن. والا سکوتی نکن که به خاطرش بعدن طلبکار بشی از بقیه» [یا به همین مضمون]
آرزوهای آخر هفته
- آرزو میکنم جنگ نشود. بوی جنگ را شما هم حس میکنید؟ - آرزو میکنم این بههمریختگی خانهمان سر و سامان بیابد. کلافهمان کرده. - آرزو میکنم [...] - آرزو میکنم یک پول گندهای برسد دستمان. قلمبه. کارهای زیادی داریم با ایشان. - آرزو میکنم به داشتههایمان قانع باشیم. بیشتر بخواهیم ولی چشم ندوزیم به آن دورها که نزدیکها از یادمان برود.
آهنگ آخر هفته
- هدیهی سنجیست به ما، شما، ایشان و همهشان که دوستشان دارند.
- کتابی که دستمان است اینروزها دوبارهخوانی «هزارتوهای بورخس» است و «داستانهای کوتاه ارنست میلر همینگوی» - کتاب اینهفته که شروع میکنیم و گمانم بیش از یک هفته طول بکشد Mother Night است از جناب Kurt Vonnegut، اگر خواستید که بخوانید پی.دی.اف موجودش را میگذاریم که با هم بخوانیم. [باید در آغوش کشید کتاب را! هوم؟]
تهماندهی حرفهای آخر هفته
- یک مرض وبلاگی هست، خانمانسوز. هرچه را که میبینی از یک حبه قند گرفته تا یک پیرمرد سالخوردهی کنار خیابان میشود سوژهای برای نوشتن. انگار همهی دنیا بهانهاند برای اینکه جمله، سطر یا حرف تازهای بگویی. کمی نفسگیر است. نمیگذارد یک چیزی را بپزی و بنویسی. روی این تلاطم کلمهها و ایدهها شناوری و فرصت پرداخت هیچکدامشان را هم نداری. یک مرض دیگری هم هست و آن اینست که هرچیزی میخواهی بنویسی احساس میکنی مال کس دیگریست. این دیگر فاجعهست. - ما معمولن چه چیزهایی را شِر میکنیم؟ چیزهایی که گوشه لبمان را میاندازد بالا یا ابروی سمت چپمان را یا آنهایی که یک آه ِعمیق ته ِجانمان شعله ور [؟] میکند؟ - نگین توی یک پستی نوشته بود که بودن تو خیلی هم مهم نیست و ما خودمان را گول میزنیم که اگر نبودیم فلان کار انجام نمیشد به هر حال انجام میشد. به نظر من درست میگوید به هر حال آنکار انجام میشد ولی نه به سبک ِ من. اهمیت بودن ِ من در این دنیا برای من اینست که آن تکه از دنیایی که قرارست توسط من ساخته شود به سبک من ساخته میشود و نه کس دیگری. و این همان اهمیت هنرمند است آمیخته با هنر. نه هنر به تنهایی نه هندرمند بیهنرش. - بیاییم به جای کامنت برای هم هی پست بنویسیم به هم جواب بدهیم. عجب تو در تویی! - شاملو: «عيب کار اينجاست که من '' آنچه هستم '' را با '' آنچه بايد باشم '' اشتباه میکنم، خيال میکنم آنچه بايد باشم هستم، در حالیکه آنچه هستم نبايد باشم» - آنگاه که زاده میشویم زودتر از سند ِتولدمان حکم مرگمان را پیشکش میکنیم. رفتن چیزیست که گریز ندارد یا فعلن ندارد. این شانس را داریم که در خاطرمان عکس عزیزانمان را برای همیشه تثبیت کنیم و هرجا که خواستیم به خاطرشان بیاوریم. - «تجربه میکنند، در سکوت و آرامشی ژرف غوطهور میشوند. همین سکوت و آرامش است که آنها را با روح شان مأنوس میکند. اگر با روح خود انس بگیری، عشق تو دیگر یک رابطه نیست، بلکه سایهایست که تو را در همه جا همراهی میکند. عشق به کسی یا چیزی محدود نمیشود» - دشت ِ امروز صبح ما از این صفحات ِ وب: «جرج آلن : اگر کسی را دوست داری، به او بگو. زيرا قلبها معمولاً با کلماتی که ناگفته میمانند، میشکنند» - ما باید [مهندس دکامایا باید] به احساسهای بقیه که رنگی از واقعیت دارند احترام بگذاریم. نه حتی برای اینکه وجدانمان درد خواهد گرفت؛ فقط به دلیل خودخواهیمان که نمیخواهیم بعدها با سر زمین بخوریم، زمین خوردنی. و ندانیم که از کجا خوردهایم. یا وقتی بفهمیم که دیگر مدتیست گذشته؛ و چه دلهایی شکسته.
Comments