«حالا» یک شور بی‌قراری افتاده به جانم برای نوشتن. می‌فشارد روحم را، گاهی هم می‌چلاند. بی‌آنکه بدانم کجای روح یا فکر این تبانی من و تن چیز جدید حلول کرده.
«حالا» روبرویم نشسته و می‌گوید: خب؟ و من باز تا گوشی می‌یابم فراموشم می‌شود تمام حرف‌های ناگفته‌ام. بعد خودم می‌مانم و «حالا» و تو و یک دنیا حرف‌های نگفته که نه خودم می‌دانم چیست و نه تو باورم می‌کنی که از میرایش «حالا»ها سرگیجه گرفته‌ام در تلاقی زمانی‌ من و تو و «حالا»هایی که می‌میرند و می‌زایند و با خود می‌میرانند و زنده می‌کنند حرفها، کلمه‌ها و انسان‌ها را؛ و ققنوس‌وار به زندگی ادامه می‌دهند. همه شان در عین تکثر «یک» واحدند و هیچ‌کدام به هم برتری ندارند مگر برتری‌ای که ما به آن‌ها می‌دهیم از حیث ِ محیطی ِ خودمان.
ذاتِ زمان یا بحث خاص من روی «حال» همان منحصر‌به‌فرد ِ تکرارپذیر است. در معنائی متناقض و غیرقابل انکار چنان حرکت می‌کند و ناپدید می‌شود که گویی هیچ‌گاه جنسی از نوع «اکنون» وجود نداشته؛ تا بیابی‌اش رفته و تا نیامده هیچ است هنوز.
«حالا»ی هرکس بازه‌ایست از بودن‌اش یا از بودنِ یک‌چیز تا نبودن‌اش. «حالا»ی ما گرچه قابل تفکیک به زیر «حالا»هاییست که بی‌نهایت زیادند و البته محدود، در کل بازه‌ای بزرگ‌تر از فاصله‌ی بین طلوع و غروب خورشید نیست.

24 October 2007

 خیانت


1-خیانت به نوعی جزئی شده از زندگی هر کدام‌مان حالا به فرض که اسم به این وحشتناکی رویش نگذاریم.
2-خیانت به یک عشق است که در نظر اول به ذهن می‌آید و این به آن دلیل است که خیانتی ازین نوع ناجوان‌مردانه‌ترین آن است. جایی که روح یک آدم متلاشی می‌شود بی‌آنکه راهی باشد برای بازگشت.
3-خیانت، در اصل یک بازیست. بازی کثیفی‌ست که هم‌بازیش بازی می‌شود به جای اینکه بازی کند.
4-خیانت به یک کشور، به یک ملت، به یک نسل همیشه در پی توجیهاتی عاقل‌مآبانه اتفاق می‌افتد. هیچ‌کس خودش را مقصر نمی‌داند؛ هر کس خودش را مستحق آن‌چه متعلق به اوست می‌داند. هر مغزی استدلال‌های منطقی برای فرار کردن ازین اتهام می‌سازد.
5-خیانت به خودمان همه‌اش را شامل می‌شود. کورت ونه گوت در کتاب اخیرش Mother night نتیجه‌ای که می‌گیرد این‌است که ما عاقبت آن چیزی می‌شویم که به آن تظاهر می‌کنیم. ربطش را بگردید پیدا می‌کنید.
6-خیانت یکی از آن معدود اتفاق‌های یک‌سویه است که یک طرف را دچار شکست حتمی می‌کند. طرف برنده مطمئنن برای همیشه پیروزمند زندگیش نمی‌ماند.
7-خیانت به مثابه یک حماقت یا یک تیزهوشی؟ خودخواهی؟ بی‌قیدی؟
8-خیانت به یک گروه لطف به گروه دیگر نیست. اگر این‌طور به نظر آید یکی از آن دو گروه راه عبث می‌روند.

پ.ن: خیانت در هزارتو، و داستان‌واره‌ی من «بخواب مردِ من».

بعدالتحریر: چقدر وقیحی رفیق! چقدر حقیری تو...
آدم نمی‌داند بخندد یا گریه کند. بگذاریمش به حساب خیانت. می‌بینید به همین سادگیست. بدون اندکی پس و پیش. از این حرف می‌زنم در پندار ِ نیک آرایه!

توضیح بعدالتحریر: موضوع اینست که نوشته‌ی هزارتوی ما با هیچ تغییری در سایت رفیقمان آمده، گفتیم که قصه را کامل گفته باشیم.

22 October 2007

 آوار


دل‌خوشی ِ شب‌های تاریک‌مان ماه بود و درخشش‌اش توی دست‌های خیس‌مان؛ حواس‌مان به درز  انگشت‌ها نبود، چکید و مشت‌مان خالی ماند.

Labels:


ما نقشِ دل بی‌حاشیه زدیم به فرموده؛ بی‌انصافی بود در حاشیه، دل تراشیدنِ شما.

Labels:


10 October 2007

 بارانانه


باران آمده است

و تو...

رفته ای

*

باران که می آمد / خم می شدی و سیاه گیسوانت/ چون روح سرگردان من/ از پنجره/ به خیابان سر می کشید/ و زنی / کودک و یله/ بی هراس از فصل های زرد تجربه/ چلچه ی کوچک ترین آواز جهان را/ از گریبان برهنگیش/ به آسمان پر می داد

"سلام باران!"

آنوقت ، باران بود که مست می شد و دست بردار نبود/تو سر می گرداندی و پنجره را/ با رد پای خیس بغض ابر و هق هق رگبار/ با تمام دِل دِل ِ دیوانگی باد بین درخت هاش/ به نگاه منتظرم می سپردی/ نگاهت ارشه ی شعر می شد/ هنگام که بر رگان و استخوانم می کشیدی اش/ می رقصیدی تا بوسه های داغ و باران گر گرفته ی ما/ بند نیاید/ و عشق خردسال و ناباور من/ برای تو می سرود/ می نواخت/ می مرد...

باران که دیوانه ام می کرد / شاعره ی بزرگم بودی/ و هنگام که آهسته آهسته/ در به در می شد / زنی ، چریک پاک باختگی/ پا به پای ابرهای دل کــــَنده / آرام و سر گردان/ در پیاده روهای عجول و چتر به دست شهر/ آفتابی می شد و راه می رفت/ و خورشید درخشان نهفته در چشمهاش/ نوید رنگین کمان می داد....

شاعر: مثلن

Labels:


نقل به مضمون می‌کنم از ژان پل سارتر، کتاب تهوع. جایی در کتاب می‌گوید باید چیزها را تعریف کرد یعنی توصیفشان کرد، چون همین اشیاء هستند که در گذشت دقایق و سال‌ها تغییر می‌کنند. همین‌ها هستند که وجودشان در روند زندگی مهم است و تغییر کردنشان. بعد شروع می‌کند به توصیف یک جوهردان، وسطش وامی‌ماند و موضوع می‌چرخد، حالا جای حرف زیاد دارد.
چیزی که قرارست توی کروشه برای خودم بگویم این است، [یا شما می‌خواهید بخوانید پرانتزی از ذهن لابلای خواندن یک کتاب، فکر کردن همیشه همین‌طوری اتفاق میفتد. قرار نیست که از سر تا ته یک مبحثی مطرح شود گاهی فقط اینکه بگویند فلانی تبلیغات دهان پر کنی دارد ممکن است فکرتان را مشغول کند به تبلیغ یا به این اصطلاح دهان پر کن. یا حالا هر چیزی بحث سر چهارتا جمله‌ایست که آن بالا نوشته‌ام.]
توصیف شکل ظاهری اشیاء چندان هم کار شاق و مهمی نیست، یا بهتر که بگویم بیشتر کسالت آور است. به زعم من لابلای این توصیف روح اشیاء باید خوابانده شود. روح اشیاء می‌تواند با شاخصه‌ای به چشم بیاید مثل یک ترک یا یک لکه. یک قطره‌ی ماست روی یک پیراهن سیاه از کل پارچه و تشکیلاتش مهم‌تر می‌شود یا حتی پارگی یک کاغذ. اگر بخواهم در موقعیت منتشرش کنم این مثال بدی نیست فکر کنید برای شما جالب‌تر است که بگویم کتابی روبرویم است صحافی شده با رنگ قرمز، نوشته‌های روی جلد همه طلاکوب، حدود صد صفحه، نام نویسنده آن بالا و نام کتاب زیرش آمده، یا برایتان جالب‌تر است که لابلایش بگویم کتابی روبرویم است گرد خاک درونش نفوذ کرده، چند دست باید چرخیده باشد و مدت زیادی جایی ساکن بوده باشد. به نظر از آن کتاب‌های پدر و مادر دار است. اشیاء برای خودشان شخصیت دارند این‌را باور کنید یا حداقل بعد از مدتی شخصیت‌شان مشابه افرادی می‌شود که با آن‌ها سروکار دارند. ترتیب نام کتاب و نویسنده جابجا شده. معلوم است که نویسنده‌اش شخص مطرحیست که نام کتاب اهمیتش را از دست داده و دانستن این که این کتاب متعلق با فلانیست آن را آنقدر مهم جلوه می‌دهد که مجبور شوی بخوانیش. یک‌طوری روی میز قرار گرفته که انگار امروز همان‌ روزیست که باید خوانده شود....

Labels:




پ.ن: نشسته بودم به این امید که بپرم لبه‌ی پنجره‌ام. نپریدم ... ولی آرام که شدم. غروب را هم که دیدم ! آن بالا هم برای خود حال و هوایی دارد ها! انگار به حوزه‌ی استحفاظی ابرها تجاوز کنی!‌انقدر آرام بود که خودمان هم باورمان نمی‌شد نشسته‌ایم که بپریم. بعد فکرش را بکنید که اگر می‌پریدیم تمام این چیزها همانطور که هست می‌ماند فقط آن پایین شاید غوغایی می شد برای چند لحظه و فردایش لابد پنجره‌ی نارنجی دیگر با باد تکان نمی‌خورد! پنجره‌ای بود که برای همیشه بسته می‌ماند. و لابد پس فردا رنگش عوض می‌شد. چه فرقی می‌کند. انقدر با نظم و قانون این جهان حرکت می‌کند که گاهی خنده دار است ترس و نگرانی. کافیست کمی فقط قبل از سقوط بنشینیم جایی و مرور کنیم دنیا را...
!

Labels:


من دلداده به دنیا آمدم. آن هنگام که شوری بود در غوغای ابرها برای باریدن؛ من دلداده‌ی صدای باران شدم و رقص شاخه‌های بید در باد. من دل به ظرافت * برگ دادم و به طنازیش در سقوط.
من آمدم تا بادی باشم برای رقصاندن برگ‌های نارنجی و زرد. آمدم تا پا بگذارم روی خش‌خش رازآلود ِ مرگ. آمدم تا خیس شوم زیر صدای ممتد ریزشش. من آمدم تا بوی نم خاک پر کند وجودم را از حَی، از زندگی.
من آمدم، دلداده آمدم، آمدم تا برقصم در این آفتاب نیمه ابری، بچرخم در این چرخش افلاک، در این سو-لای باران ... در این چموشی ابرها برای قایم باشک بازی. آمدم تا بوسه‌باران کنم آسمان را، نقش برگ‌ریزان بزنم روی آب... دست باز کنم برای مهر، برای پاییز، برای اولین قطره‌ای که می‌نوازد صورتت را، من آمدم تا چتری باشم برای روزمرگی‌هایت آن هنگام که نمی‌شود باران بود...

Labels:




Today's Pic





About me

I am not what I post, My posts are not me. I am Someone wondering around, writing whatever worth remembering.




Lables

[ کوتاه نوشت ]

[ شعر نوشت ]

[ فکر نوشت ]

[ دیگر نوشت ]

[ روز نوشت ]

[ نوروز نوشت ]

[ از آدم‌ها ]

[ ویکند نوشت ]

[ داستان نوشت ]

[ ابوی ]

[ انحناهای عاشقانه ]

[ خاطرات بدون مرز ]

[ فیلم نوشت ]



Archive

December 2004
April 2006
August 2006
October 2006
November 2006
December 2006
January 2007
February 2007
March 2007
April 2007
May 2007
June 2007
July 2007
August 2007
September 2007
October 2007
November 2007
December 2007
January 2008
February 2008
March 2008
April 2008
May 2008
June 2008
July 2008
August 2008
September 2008
October 2008
November 2008
December 2008
January 2009
February 2009
March 2009
April 2009
May 2009
June 2009
July 2009
August 2009
September 2009
October 2009
November 2009
December 2009
January 2010
March 2010
April 2010
May 2010
June 2010
July 2010
August 2010
September 2010
October 2010
November 2010
December 2010
January 2011
February 2011
March 2011
April 2011
May 2011
June 2011
July 2011
August 2011
September 2011
October 2011
November 2011
December 2011
January 2012
February 2012
March 2012
April 2012
May 2012
June 2012
July 2012
August 2012
October 2012
November 2012
January 2013
April 2013
June 2013
July 2013
August 2013
September 2013
October 2013
November 2013
January 2014
February 2014
March 2014
September 2014
December 2014
October 2016


Masoudeh@gmail.com