اشک چیز بی‌رحمانه‌ایست،می دانی! جلوه‌ی بی‌رحمانه‌ی رسانه‌ای‌ و عرفی‌اش چهره‌ای می‌سازد که تو را محکوم به رفتن زیر پرچمی به اسم رقیق‌القلب، ضعیف و دل‌نازک می‌کند. هرجا از شیرزن می‌خوانی نوشته‌اند گریه نمی‌کرد. چندباری بیشتر گریه نکرد، جز برای فجیع‌ترین ماجراها اشک نریخت، آن هم دو قطره که کسی هم ندید. من با این تفاسیر هیچ‌گونه شیرزنی نیستم. نمی‌توانم باشم و در اطرافم هم به جرعت نمی‌توانم کسی را پیدا کنم که در این جرگه بگنجد، حال این‌که خیلی‌هاشان موفقیت‌های عجیبی دارند و بیستون‌هایی را فرهادوار تراشیده‌اند.
 اشک برای من راه علاج نیست، خنکای باران است. پارچه سفید لای دندان است. اجازه‌اش دست من نیست، منطق حالیش نمی‌شود. فکر می‌کند باید ببارد و من چتر به دست زیرش می‌نشینم تا تمام شود. اشک که می‌ریزم نه انتظار ترحم دارم نه انتظار توجه نه برای این اشک می‌ریزم که دق‌دلم را یک جوری خالی کنم. اشک‌هایم که می‌ایند به من این پیغام را می‌دهند که یک لایه‌ی دیگر به سخت‌پوستی‌ام اضافه شده. برای هر چیزی که اشک ریختم می‌دانم که از سر گذرانده‌امش. اشک که می‌ریزم سخت‌تر می‌شوم. عجیب‌تر. قوی‌تر. هر قطره‌ای من را در فاصله‌ها با من قبلی‌ام می‌اندازد. دوست دارم کسانی که دوست‌شان دارم مرا در اشک ریختنم همراهی کنند. دوست دارم آغوش یاری پناهم باشد. دوست دارم بهم بگویند درست می‌شود و من می‌دانم که درست می‌شود. بعد از اشکم همه چیز درست می‌شود، وقتی سیلی روی تمامی اتفاقات ناخوشایند را بگیرد و زیر شوری خودش غرقشان کند. می‌خواهم این را بگویم که اشک ریختن را باید مثل خندیدن، عصبانیت، تعجب و هر هورمون و کوفت دیگری که توی آدمیزاد هست به رسمیت شناخت و از آن تفاسیر بی‌دلیل نکرد. 
 هربار که این شیرزنان بی‌گریه را می‌خوانم عجبم می‌گیرد که چطور زنی به این‌همه شیری می توانسته هیچ قطره اشکی نریزد و چه اصلا افتخاری دارد نگریستن که این‌طور ستایشش می‌کنند. چطور این موهبت روان بیرون‌ریز مشکلات می‌تواند نقطه‌ی ضعفی به حساب بیاید که دست به کتمان وجودش برای بزرگان و قهرمانان می‌زنیم. آدمی نگرید و خودش را از این آزادی نعمت‌باری که دارد محروم کند که چه. که بعدش سبک‌بار یک متر بالاتر از زمین روی همه‌ی چیزهایی که بانی‌اش بوده‌اند قدم نزند؟ اگر قهرمانی/شیرزنی بوده باشد قول می‌دهم که جدا از خشم و شهامت و منطقی که در جمع نشان‌ داده وقت‌هایی هم بوده که در خلوتش با اشک راه را برای خود هموار می‌کرده و این از سر ضعف نیست از بیان متفاوتی‌ست که زن را چونان با طبیعت در آشتی گذاشته که آن‌گونه دنیا را دریابد که هیچ‌ نوع دیگری توانایی این‌گونه عاشق شدنش/بخشیدنش را نداشته باشد.

Labels:


موفق‌ترین نقطه آدم و شاید حتی دردناک‌ترینش این است که آدم می‌فهمد که هیچ موازنه‌ای در کار نیست. هیچ برتری‌ای یا هیچ کسرتری‌ای. این‌که انقدر بیارایی تا قشنگ‌ترین موجود جمع باشی قشنگت نمی‌کند و این‌که نیارایی حتی، تا متفاوت‌ترین و با اعتماد به نفس‌ترین آدم جمع باشی هم چیزی بهت اضافه نمی‌کند. این‌که فکر کنی همه‌ی کارها که دیگران می‌کنند را تو قبل‌ها از سر گذرانده‌ای هیچ پله‌ای از تو را بالا نمی‌برد و این‌که ... و این‌که این چیزها یک جور حرص است توی آدمیزاد. انگار که انتها هم ندارد. هر چه که بدنت عضله می‌شود دلت می‌خواهد عضله‌تر شود و همین هیچ پایان پذیر هم نیست. هر چه غذاهای بهتر می‌خوری می‌خواهی بهترترش را بخوری. هر چه بهتر سرویس می‌گیری یا می‌دهی می‌خواهی بهترش را بگیری یا بدهی. این طمع برای چیز بهتر هیچ تمامی ندارد. زمین میخ سفتی به پای آدمیزاده می‌زند که نگاهش دارد و سرش را درد همه‌ی این سنگینی ها. و این معمولی بودن در عین حرص عمیق میل به خاص بودن غمگین است. و این‌که آدم‌ها حتی آن‌ها که معمولی‌ترینند ادعای دیگر دارند و این ادعا توی مخ‌شان ازشان چنان ابری می‌سازد که هیچ قدرتی حتی پایین‌شان نتواند آورد، همه را شاید نه، ولی من را به گوشه‌ی عزلت می‌نشاند. نه از غم مدام چرایی چنینی مردم، که خب به من چه! که از ترس این چنینی که منم لابد، میانه‌ی همه‌ی این گفته‌ها که رفت. منی که مابین این سطور خفته. شبیهی به همین متون

Labels:


02 July 2013

 رجعت


یک خوبی نزدیک پارک سوار بیهقی بودن این ست که هر روز آدم های چمدان به دست را می بینی که بیرون می آیند و از خیابان رد می شوند. صورت آدم ها فرق می کند وقتی از جاده برگشته اند. من هروقت صورت خودم را در آینه می بینم بعد از برگشتن از جاده انگار تمام اتفاقات زندگیم بدون تاریخ دوباره تکرار شده اند. یک نفس عمیق محبوس انگار توی ریه هایم مانده. ابر غلیظی همه ام را در خودش جای داده و بعد بی رد پایی من را یک جایی پیاده کرده. فکر می کنم اگر قرار باشد برزخی هم وجود داشته باشد آن برزخ جاده ست. بدون هیچ غلو و مبالغه ای جاده خودش می تواند برزخ باشد بس که آدم درونش هی متولد می شود تجربه می کند برمیگردد و هی همه سطرهای زندگیش را از سر می نویسد.

Labels:


مشغولیت همیشه هست و بدبختیش اینست که آدمی می‌داند که این مشغولیت همیشه هست و قرار نیست که برود. یک حفره هایی هم مابین این زمین‌های مسابقه مانند وجود دارد. یک گودال‌های تصادفی و ماندگاری. جوان که هستی با شدت و شتاب از روی همه‌شان می‌پری. گاهی حتی متوجه بودنشان هم نمی‌شوی. گاهی هم قول می‌دهی به خودت که دور بعد بایستی و پرش کنی. بزرگ تر که می‌شوی اما، آن روزی که از تک و تای جوانی ایستادی دیگر نمی‌خواهی از رویشان بپری. دوست نداری ردشان کنی. زورت هم نمی‌رسد پرشان کنی. اما شاید آن وقت بخواهی توی یکی از همان گودال‌ها بنشینی و چمباتمه بزنی و پریدن باقی را از بالای سرت نگاه کنی.

Labels:


متاسفانه این یکی از واضحات است که بدون تابوشکنی نمی شود این همه بارز و عریض و گیرا و گوش شنوا و دل بینا شد. و لابد همین هم یکی از واجبات است که معاشرین حرف دل شنوی ات را بایستی از بین تابوشکن های قرن انتخاب کنی تا مگر به مدد مرزهایی که شکسته اند مرزهای قلیل تو را به هیچ چماقی نه که نتوانند نخواهند نگاشت کردن. بس که برا شما جکه واس ما خاطره ست.

Labels:


21 April 2012

 چرخ و فلک


کوچک تر که هستی فکر می‌کنی اگر بزرگ شوی مشکلاتت تمام می‌شود. فکر می‌کنی همه چیز مثل دسته‌ی در است. به قدت ربط دارد. فکر می‌کنی اگر بتوانی حرفت را با تُن بزرگ‌ترها بزنی حرفت را گوش می‌کنند. بعدها، این روزها می‌فهمم که به این چیزها نیست. ظهرهای جمعه بابا قول می‌داد ببرتمان پارک اگر کمدمان را تمیز کرده باشیم یا اگر آشپزخانه کثیف نباشد یا  یا یا … هربارش تمام مدت خوابیدن‌شان تلاشم برای این بود که آن‌چه می‌خواهند بشود. اتاق را تمیز می‌کردم، ظرف ها را می‌شستم. چیزها را جابه‌جا می‌کردم و می‌نشستم تا بیدار شوند. بیدار که می‌شدند نه هیچ خبری از پارک بود نه عذری برای تقصیری که مرتکب می‌شدند تنها دایورت ما بود به هفته‌ی آتی. حالا فکر می‌کنم اگر قرن‌ها بزرگ‌تر هم بودم باز هم نمی‌توانستم راضی‌شان کنم عصر جمعه‌شان را برای بردن ما به پارک خراب کنند. اگر تمام خانه را صیقل می‌دادم هم باز اتفاقی نمی‌افتاد. خیلی چیزها به قد و قواره ي آدم ربطی ندارد. خیلی چیزها را نمی‌شود عوض کرد. شاید بشود گول نخورد فقط. شاید بشود سواری نداد. با تمام این‌ها، این‌که آدم فکر کند یک روزی بزرگ می‌شود و «می‌تواند» خودش چیز امیدوارکننده‌ایست. حتی اگر آن «توانستن» تنها کنار آمدن با ناتوانی وارده باشد.

Labels:


16 May 2011

 


چند روز بود به موضوع بدون این‌که بتوانم درست و غلط را تشخیص بدهم و موضع‌گیری کنم فکر می‌کردم. امروز صبح که با تاکسی می‌آمدم مردک بی‌شعور و نحس و بی‌مراعاتی که وسط نشسته‌بود طی خوابی که مثلن برده‌بودتش تمام راه را برم تنگ کرد، خلقم را تند کرد و حتی اگر قبلن‌ها بود می‌توانست کل روزم را به هم بریزد. وقتی می‌خواستم پیاده شوم قادر بودم با آرنجم چنان در قفسه‌ی سینه‌اش بکوبم که از درد تا یک هفته نتواند راحت نفس بکشد. می‌توانستم قفسه‌ی سینه‌اش را به راحتی بشکنم بس‌که آدرنالین.
همه‌ی این چند روز تمامی نظرهای راجع به آمنه را می‌خواندم تا شاید از پشت همه‌ی این‌ نظرها که گروهی فعالان حقوق بشر بودند، گروهی فمینیست، گروهی فیلسوف و وکیل و پزشک و چه و چه یک چیزی پیدا کنم که برم مسلم کند این قصاص باید بشود یا خیر. آخرش امروز صبح ...
فکر می‌کنم قصاص طبیعی‌ترین و انسانی ترین مجازاتی‌ست که وجود دارد. حقی‌ست بر گردن مجرم که باید به قربانی ماجرا بپردازد. کاری که او بر دیگری به ظلم انجام داده، این بار نه به نام و اعتبار ظلم که فقط به معنای حق از گردنش برداشته می‌شود. ریختن اسید بر صورت مجید حق آمنه است و این بدون کم و کاستی می‌تواند انجام شود. هیچ زندگی معمولی‌ای برای آمنه از این به بعد امکان‌پذیر نیست. همه‌ی عمرش باید در خانه بنشیند یا دنبال مداوا برود که چه؟ که یک ابلهی توهم عشق برش داشته برای ازلی کردنش چهره‌ی معشوق را ازش گرفته که نتواند میل به دیگری کند.
من اگر جای آمنه بودم ... نمی‌دانم. بی‌شک قصه‌ی آمنه و مجید و چرای دقیق ماجرا را هم نمی‌دانم ولی با هر قصه‌ای‌درپشت داشتن حق قصاص برای آدمی که زندگی‌اش را بر سر اتفاقی به همین بی‌ارزشی باخته می‌تواند حداقل التیامی باشد، که حالا بعد از این، و بعد از پاک شدن حس انتقام شاید بتواند به خودش فکر کند و به زندگی‌اش. انتقام روح را تکه تکه می‌خورد و نابود می‌کند. نمی‌شود گذاشت قربانی بعد از آن همه رنجی که کشیده بار دیگر از آتش انتقامی که هیچ‌وقت حتی به مدد قانون به او داده نمی‌شود بسوزد و مدام چهره‌ی مجرم را پیش چشمش ببیند که توی آینه صورتش را می‌بیند، به ریش همه می‌خندد و توی ماتحتش بشکن هم می‌زند بدون این‌که اندکی ندامت داشته باشد.
من البته این صیغه‌ی قطره در چشم را نمی فهمم، اگر اسید را به صورت پاشیده باید همان‌طور و تحت همان شرایط به صورتش اسید پاشید. اگر هم دولت نگران انجام درمان و اعمال هزینه بر روی صورت مجرم پس از قصاص یا بازخورد اجتماعی و جهانی ماجرا است، که لابد و ناگریز باید هم باشد، می‌تواند دست بالا بزند و رضایت آمنه را با جبران(!) خسارت کسب کند.
علی‌ ای حال قصاص حقی‌ست که بر گردن مجرم است مثل بدهی، مثل هر چیز دیگری، با آن‌که صورت قضیه به خاطر وجه انسانی‌اش ناراحت‌کننده و دردآور است به شخصه هیچ ناعدالتی‌ای در آن نمی‌بینم. اتفاقی که برای آمنه افتاده فجیع‌تر و ناراحت‌کننده‌تر از آن‌ست که بتوان با چیز دیگری قیاسش کرد، حتی شاید با مرگ. من‌ای که زنم و در این جامعه‌ی مردسالار که مردانش هنوز هم به خود اجازه‌ی هرگونه تعیین تکلیفی را برای جنس دیگر می‌دهند این را خوب می‌فهمم، حالا چه این تعیین تکلیف گرفتن آزادی و راحتی نشستن تو در تاکسی باشد، چه گرفتن یک عمر عشق و زندگی‌ات.

Labels:


کاش امشب یک نفر کنارش بود. آن‌وقت آرام، جوری که انگار حرفی‌ست که نباید گفته‌شود؛ به لبان خاموش برایش می‌خواند «پناهم باش/ تا سنگینی غربت از شانه‌هایم بریزد /و ملال تنهایی/ از چشم‌هایم». و آن یک‌نفر بلد بود غربت را، و سنگینی غربت را و خمیدگی شانه‌های ایستاده زیر سنگینی‌اش را. و می‌توانستی ببینی که در نگاه ِ چشمانش واژه، همان اندازه هجی شده‌بود که در او/در من.
آن وقت همان یک‌نفر حلقه می‌زد دور شانه‌هایم، جان‌پناه شبم می‌شد تا غربت و ملال با آغوشش، اندکی در من بخوابد. و در آن سکوت گرم تنها صدای آرام شدن نفس‌هایم قصه‌ی رفته‌ از ملال تنهایی این شب‌هایم را به سینه‌ی دیگری بخواند و از غربتی عظیم که آدمی را به خواستن وا می‌دارد تا از جانش شکوه کند.
افسوس که من/او نه توان گفتن داشت، و نه کسی کنارش بود.

Labels:


دوست داشتن درد دارد؛ این را از یک وقتی به بعد فهمیدم. فهمیدم که شعور آدمی‌زادی ِ من که خوی حیوانی دارد، در پی مالکیت است. سعی می‌کردم رامش کنم. رام نمی‌شد؛ ادای رامی درمی‌آورد. این همه شعار ِ احترام به فلان و بیسار. فاصله. حق تنهایی دادن به آدم‌ت. همه‌اش کشک یعنی. دلت می‌خواهد حلقه بزنی دورش و از آن خودت کنیش. بعد وا می‌مانی. مستاصل می‌مانی که هی بشر!‌ این‌ همه آخر زر زدی. این همه شعار دادی. این همه یاد گرفتی که آدم‌ها را باید آزاد گذاشت و بند نبست. هیچی یعنی؟ هیچی!
از یک جایی به بعد فهمیدم هیچ فرقی با عباس آقا قصاب ندارم که زنش را توی بقچه می‌پیچید و نمی‌گذاشت بیرون بیاید. فهمیدم هیچ فرقی با فخری خانم ندارم که خون خونش را می‌خورد وقتی همسایه با کاسه چینی می‌آمد لب حوض دلبری می‌کرد. دیدم همه‌اش دارم ادا درمی‌آورم. ادای روشنفکری، ادای خونسردی، ادای آدم والا و به‌هیچ‌جا. دلم یک آدمی می‌خواهد که مال ِ من باشد و نزدیکم باشد. دست که دراز می‌کنم بتوانم بی این‌که دغدغه‌ای داشته باشم دستش را بگیرم. نترسم از دلتنگش بودن. از نبودنش. از ندانستن هر آن‌چه ندانسته هست پشت علامت‌های سوالم. پای این‌ها که می‌رسید من شروع می‌کردم به پاره کردن افسارم، تا افسار گردن دیگری نبندم. می‌شدم آدم ِ‌نماندن، آدم ِ‌بی وطن. چرا؟ آدم ِ نمانده که قانون برنمی‌دارد، تملک ندارد. همه‌چیز استیجاریست. نمی‌تواند سند داشته باشد. به دردش نمی‌خورد. می‌تواند به نگاه خوش باشد و لبخند و دل‌دادن. پای دل بستن که می‌افتد بلند می‌شود؛ هول و ولا می‌گیردش، خطابش می‌کنی بنشین خوش می‌گذشت که! نمی‌نشیند ولی. آشوب همه‌ی وجودش را گرفته ازین دلی که ازش می‌رود. از این پایی که به جایی بند می‌شود. از این دردی که در جانش ناله خواهد کرد. چشمش دنبال روزنه‌ایست برای گریز. شاید قبلا‌ها، قبلن‌های تاریخی‌اش، این‌طور نبوده. شاید یک روزی، یک جایی وقتی می‌نشسته، وقتی می‌خندیده وقتی دلش بسته‌ی دل دلربایی می‌شده خوشش بوده. پایش را دراز می‌کرده. سرش را می‌فشرده‌ توی‌ سینه‌ی یار. دستش را می‌گرفته، روی انگشت‌هایش با ناخن خط عاشقی می‌کشیده. حالا اما می‌داند که دوست داشتنش قبل از همه‌چیز درد  دارد. همه‌اش یعنی انتظار. یعنی دلتنگی، یعنی نبودن. یعنی اشتیاق بی‌سرانجام. یعنی ناامیدی. یعنی فروختن هرچه اعتبار و غرور همه‌ی سالیان به پای احساس. یعنی به دست نیاوردن و بچگی کردن توی دنیایی که بالغ‌ بودن درست است. بالغ که بشوی می‌شوی آدمی که دلش در هزارتوی پیکرش گم شده. پیدا نیست. دلی که ناپیدا در دورترین جای ممکن می‌تپد. دل آدم جایی‌ست‌ که  کسی، چیزی، حادثه‌ای یک روزی فتحش می‌کند. تمام دنیا برای آن دل فرو می‌ریزد، گرد می‌شود، جمع می‌شود، می‌شود یک آدم، چیز، حادثه، اتفاق. فاتحان سرزمین‌شان را می‌گذارند به امان خدا و می‌روند، فتح خودش کافی‌ست کسی سرزمین به آن گندگی را می‌خواهد چه‌کار؟ ولی سرزمین‌ها همیشه به فاتحان‌شان وفادار می‌مانند، حتی اگر هزار سال از فتح‌شدن‌شان گذشته‌باشد و هرگز کسی سراغ‌شان را نگرفته‌باشد. می‌شوند دل‌بسته. می‌شوند دل‌داده. می‌شوند دلی که حادثه‌ای را مکرر در تاریکی‌اش صلا می‌زند. [شاید که باز آید]
ولی این‌جاها نبود که فهمیدم دوست داشتن درد دارد. وقتی فهمیدم که بار و بندیلم را جمع کردم بروم. تا دم در رسیدم و دیدم منتظرم یکی صدایم کند. هی منتظرم یکی بگوید بمان. بگوید نرو. درد این انتظار، این باختن. آخ اگر بدانی! پنبه‌ی زده‌ی همه‌ی این سال‌هایت می‌رود به باد. همه‌ی شعارهایت زمین می‌خورد. آب می‌شود. همه‌ی فلان و بهمان‌هایت فرار می‌کنند. همه‌ی بلوغ و بازی و شعورت را تاخت‌گونه به طرفه‌العینی می‌بازی؛ در مقام مفتوح. سکوت می‌شوی. نه می‌توانی بروی، نه کسی می‌خواهد که بمانی. توی غم غوطه می‌خوری. بهترین دوران زندگیت را تیک می‌زنی می‌چسبانی به آینه. بعد بقیه‌ی عمرت را به خیال دیگران بالغی می‌کنی، به خیال خودت وفاداری. بعد  هی تکرار می‌کنی من آدم ِ ماندن نیستم. یکی نیست ازت بپرسد از کدام آغوش رمیده‌ای؟ کدام فاتح را دلتنگی می‌کنی سرزمین؟ کدام افسار را نتوانستی نگه داری؟ توی کدام کوچه گم شدی دخترجان؟ کدام انگشت را ول کرده‌ای؟ چت شده آخر که آرامش برایت پله‌ی اول رمیدن شد، نه هیچ دستی، نه هیچ افساری، نه هیچ سرزمینی دیگر سرزمینت نشد. چت شد آخر!

Labels:


08 August 2010

 میان‌سالی


برای خودم، شوالیه‌ی مظلوم پهلوانی

دیرگاهی‌ست توی این تناتوی زمانی، غرقم. شاید به ادب پاس نیاید این ناهمگاهی را، ولی من مغروق زمان‌های از دست رفته‌ام. چه گاهی به دست آمده. به حساب انگشت شاید. ایستادم. کمر زین کردم. رفتم به تربت آسیاب بادی. بادی. بادی. به ظریق جدم، دن کیشوت. او چرخید و من به چرخشش در خویش چرخیدم. بر خویش چرخیدم.
در این ازل که من معطل زالی بودم برای تناسب وحشی‌گری با سنخیت، سپاس طبیعت بود بر دامانم که مرا بکر و نامیرا در زمانی که رویا نام داشت به مثال قاصدکی که از خار زاید، زایید. من این‌گونه سرتاپای خویش را در شاهراه انسانیت یافتم. همچون خونی غلیظ که در خون دیگری می‌تپید. از این میان دو چشمی نبود. نه صورتی و نه دست و پایی. تنها حسی بود از هستی. من بودم و ناتوان از ابراز وجود داشتنم. حتی کنون که دست هست و پا و چشم و بینی. گویی چیزی بر چیز دیگر چیره نشده که مرا توان گردنکشی بدهد برای ابراز بودنم، چه رسد به ادعای شوالیه‌گی. هستم. و از هست بودنم هیچ مدرکی ندارم. پندارم قرارست این طور باشد. رقم خورده. به‌بایی و در بودنت گیر نگه‌داشتن نمانی. چه خودش می‌ماند. چیزی نیست و نابود نمی‌شود. ایستانیم بر نقطه‌ای که ناحرکت و متوازن برقرار و زمانی بر گذر از درونمان. رویمان. شاید، همان «زمان» ما را به تصور دست و پا و چشم می‌اندازد برای اتصال با خویش. و الا ما جز قطرات قطاروار روی هم خوابیده در یک مبدا چیزی نیستیم. خلا این چیزی ست که می‌شود از آن به اسم جهان نام برد.
و تو، یعنی من، شوالیه‌ی مظلوم پهلوانی‌ام. در گیر و دار و تعقیب و گریز با زمانه دست و پا چلفتی و در جنگ با دشمن خیالی حتی ناکامم. بزرگ پنداشته می‌شوم حال این‌که در قلب کوچکم چیزی جز صدای گربه و طعم بستنی توت فرنگی نیست. وقتی آن‌ها از انجمن‌های فراماسونری حرف می‌زنند و توتالیتاریسم، من به حبه‌های انگور آویزان در باغ عمویم فکر می‌کنم. وقتی وزیر جنگ صدایش را بالا می‌برد و چرت نیم‌روزی عمویم را زیر درخت تاک پاره می‌کند، من دلم آتاری می‌خواهد. پشمک می‌خواهد. بالابلندی می‌خواهد. وقتی وزیر فرهنگ با لفظ قلم و آداب سیخ سیخ کنار دستم راه می‌رود و من با او درباره‌ی وضعیت امسال کتاب دانش‌آموزان حرف می‌زنم، فکرم پیش آب داغی‌ست که پاهایم را به محض رسیدن به خانه درونش می‌گذارم. به ژله‌هایی که صبح توی یخچال گذاشتم فکر می‌کنم و پیژامه و لباس راحت و هم‌آغوشی و ملحفه‌های سفید و مبل قرمز و نور مایل دم صبح و گیلاس. قاب‌های بالای تخت و لبخند خفته‌ی عزیزانم در قاب‌های چوبی، هی فرت فرت و زرت و زرت و هارت و هارت با صدای بلند توی اتاق، حیاط، ایوان، حمام. چشمم به سبد آجیل وسط میز مذاکره که می‌افتد می‌خواهم دست دراز کنم و یک مشت بردارم جوری که کسی نفهمد. بعد مثل بچه‌های شیطان قیافه‌ی من‌ندانم به خودم بگیرم و بروم زیر میز. بند کفش‌ها را به هم گره بزنم و توی پاپیون زدن‌شان تعلل کنم. بعد دستم را بکوبم روی میز و با خوشحالی بی‌سابقه‌ای که از ابروهای عبوسم بعید است، بلند ازشان بپرسم های آقایان گل کوچیک پایه اید؟

گاه‌نوشته‌های شخصی

Labels:


وقتی بیدار شدم آفتاب رفته‌بود. دهنم تلخ بود و از گرمای اتاق پشت گردنم خیس ِ خیس. نه می‌توانستم نه می‌خواستم بلند شوم. ساعت دستم نبود. روی دیوار هم نبود. حدس می‌زدم چهار پنج ساعتی باید خوابیده باشم. آن‌قدر خواب عمیق و عجیبی بود که نور غروب را هم ندیده بودم. حتی حسش هم نکرده بودم. مادربزرگم همیشه می‌گفت دم غروب نگذارید کسی خواب باشد، بیدارش کنید. زمان را گم می‌کند. من زمان را گم نکرده بودم. فقط احساس رخوت و کسلی داشتم. با خودم فکر می‌کردم بدون قرص هم آدم می‌تواند عین میت بیفتد و بخوابد. ناراحت نبودم که تمام روز تعطیلم را این‌طوری گذراندم. خوشحال هم بودم. یکی دو ماه است برای این‌که به چیزی فکر نکنم عین دیوانه‌ها گیر می‌دهم به اتاقم. در و دیوارش را رنگ می‌کنم. مقوا می‌چسبانم. کاغذ مچاله می‌کنم. استنسیل می‌زنم. مامان و بابا خوششان آمده. دیروز می‌گفتند سقف را هم یک کاری بکن. آخر پدر آمرزیده سقف؟ بابا رفت سروقت کتابخانه‌ام گفت آوهو! کولاک کردی. و من از کولاک کردی‌اش کیفی کردم ها. توی صورتم معلوم نبود که کیف کردم. خسته بودم و بی‌حوصله. اصولن هیچ‌وقت معلوم نیست من از چی کیف می‌کنم از چی ناراحت می‌شوم. برایم بهتر است. دیگران هم اکثرن برداشت اشتباهشان را می‌کنند. گاهی که درست می‌فهمند خشکم می‌زند. نکند آینه‌ی دلم پیدا شده؟ می‌پوشانمش. بدم می‌آید. نمی‌دانم چرا. گفتم بلند شوم ولی نمی‌توانستم. تمام پنج ساعت را بدون حرکت خوابیده بودم. بدنم خشک شده‌بود. چسبیده بود به تخت. کولر آبی که بغل دستم بود خاموش بود. می‌خواستم دست دراز کنم روشنش کنم. دیدم جان ندارم. خواب دیده بودم توی یک جایی مثل بازپروری؟ همانجایی که بزهکارها را می‌برند هستم. هستیم یعنی. من و دکا. مال بزهکارها نبود. مثلن دانشگاه بود یا یک همچین چیز جمعی‌ای. مثل زندان بود بیشتر. همه می‌رفتند توی یک اتاقی خودشان را می‌شستند. یعنی همه با هم. می‌رفتی با لباس آن تو. با تشت آب می‌ریختند روی سرت و تو کم کم خودت را می‌شستی. من نرفتم. از این طور حمام کردن متنفرم. دکا رفت. توی خواب به این فکر می‌کردم کاش مثل فلانی بودم که بلد است خودش را با جو هماهنگ کند. من بلد نیستم. وقتی از یک چیزی بدم می‌آید بدم می‌آید. برای این‌که جو خوشحال شود نمی‌روم کون قر بدهم آن جلو. کثیف بود به نظرم به هر حال.
هوا تاریک است. گرم است. نم دارد. من مثل یک تکه نمد چسبیده ام به تخت. نمی‌توانم گردنم را بلند کنم. یاد اتاقک غواصی و پروانه‌ها میفتم. اگر یک روزی بهش دچار شوم -به فلج و لالی- انقدر حرف می‌زنم با خودم تا هر روز از حرف زدن با خودم عق بزنم. هوا انقدر سنگین بود که هیچ حال مبسوطی برای فکر کردن نداشتم. یعنی اگر داشتم می‌توانستم به عریانی هنر و هنرمند فکر کنم. به معیاربندی هنر و بدون مرز بودنش از دید من. و این‌که در این دید هیچ خط قرمز واضحی وجود ندارد. هیچ هرزگری‌ای معنا پیدا نمی‌کند مگر به تعبیر اجتماع، عرف، سنت، مذهب. خود ِ هنر ورای این‌هاست و تغذیه‌ی روح است و چیزی که با روح سر و کار دارد با افکار عوامانه‌ی فاحشه‌گری جمع نمی‌شود، چه اصلن برایش جز زیبایی، خلاقیت، رنگ، خلق معنایی ندارد. و این شاید سادگی من را پیش تو ناسادگی جلوه می‌دهد و سادگی خودم را پیش خودم متداول. به هر حال فکر نکردم به این‌ها. این‌ها را صبح روز بعدش فکر کردم. آمدم به یک چیز دم‌دستی‌ای فکر کنم دیدم هیچ تودو لیستی نیست که بخواهم فعلن درش را باز کنم. فقط به این فکر می‌کردم که باید بروم حمام تا حالم جا بیاید. دوش آب یخ بگیرم. البته از فکر کردنش مور مورم شد و تصمیم داشتم زیرآبی بروم که خودم را گول زدم تا بلند شوم. رفتم لب پنجره. تاریک تاریک بود. حتی چراغ‌های پارک را روشن کرده‌بودند. یادم نیست چطور خوابم برده‌بود. یادم هست آخرین لحظه‌های بیداریم داشتم به بچه‌ای که داشت توی کوچه مامانش را صدا می‌کرد فحش می‌دادم که ریوایند کند توی رحم مادرش. جمعه‌ی غلیظی بود. کسل بودم. صبحش چند تا مقوا را برداشته‌بودم چسبانده بودم به دیوار. بعد فکر کردم خب تا کی؟ مگر چقدر مقوا توی عالم هست؟ مگر من چندتا دیوار دارم؟ اصلن این که عین خر همه‌ی روزهای تعطیل را کار کنم راه انسانی‌ایست؟ بعدش یادم هست که لوبیاپلو خوردم. شربت خوردم. و برگشتم توی اتاقم. ذوب شده را ورق زدم. بار هستی را جابه‌جا کردم. به نقاشی‌هایم که توی راهرو به صف ایستاده‌ بودند که آخر هفته کسی بیاید ردیف‌شان کند نگاه کردم. دوربین را برداشتم و فهمیدم شارژ ندارد. با موبایلم ور رفتم و به بچه‌ای که مادرش را صدا می‌زد فحش دادم. وقتی بیدار شدم آفتاب رفته بود و موبایلم زیر تنم ویز ویز می‌کرد.

Labels:


18 July 2010

 آرامگاه


بعضی‌ روزها هم آدم متولد می‌شود. برای هزارمین بار به صورت خاک‌برسر عبرت‌ناگیری می‌گوید بلی. می‌گوید؟ یا به زور می‌گذارند در دهانش. زمان خودش را سنگین و تیره می‌کشد رویش بعد چشم می‌ایستد به نگاه که پوف. این همه سال. این همه‌ سال زنده بوده‌ام یعنی. سه ساله‌م بوده یک روزی؟ آن روز؟ بیست و شش سالم نبود؟ سه سالم نیست الان؟ چطور همچین قطعیتی ممکن است؟ با این همه وضوح و صدا و گردو خاک و رنگ‌های قرمز و زرد چرخ و فلک وسط حیاط. مهدکودک شهیدپیچک و بمباران یعنی بیست سال پیش؟ پنجره‌ی بلندتر از قد من و ایستادن برای آمدن مامان یعنی این قدر سال گذشته ازش؟ از رد شدن از کوچه باغ و زمزمه های خواندن بابا و هر بارش که می‌گفت دوربین بیاریم این‌جا عکس بگیریم و هیچ وقت نشد. خراب شد. باغ. دیوارش را کوبیدند. باغ را سوزاندند و جایش .. نمی‌دانم. نرفتم یعنی. تراژدی نیست. خم به ابرو آوردن هم ندارد. زندگیست دیگر. چه لطفی دارد یک باغ دیوار آجری وسط یک شهر الان؟ این همه باغ‌های کودکی و خوش‌خیالی‌ام خراب شده‌. بخواهیم روضه بگیریم برای خراب شدن هر دشت و دمنی، مصیبت‌پوش دائم دورانیم. باغ خراب می‌شود. جایش تکنولوژی می‌آید و این حق در رابطه‌ی مستقیم با حق تو، به دیگری داده می‌شود که خانه‌ای برای زندگی داشته‌باشد. همین و تمام. زیبا هم هست. در مقیاس کلا‌ن‌تر نمی شود خیلی هم مستدل گفت کوچه باغ از یک برج بهتر و مفیدتر است. سطح‌نگری نوع ما، وقتی پایمان به پله‌ی بعدی نمی‌رسد داد و هوار راه می‌اندازد که ظالمان، ظالمان، درخت می‌کشند. بی‌که به سرپناه آدمی‌زادی، جانداری بعد از آن فکر کنند.
....
هفت سالگی و هشت و نه. بیست و یک، دو، .... چه زیاد. قدم بلندتر شد. شانه‌هایم پهن‌تر. پشتم صاف‌تر. آدم‌ها را زدم کنار. دستم را برای رد شدن از خیابان به دست کسی ندادم. بند کفشم را خودم بستم. میزم دورتر شد. خودم هم. دنج‌تر.  کنج‌تر. اتاقم بالاتر رفت. نزدیک‌تر به آسمان. دورتر از زمین. خلوت کردم. گریه کردم. واماندم از زندگی. جلو زدم. خوش‌خیالی پیشه کردم. بدبین شدم و به همه‌ی عالم و آدم فحش دادم. دست به دامن خدا شدم. عصبانی شدم. ولش کردم. خندیدم. گریه کردم. غافل و فارغ و عاقل و عاشق و هر چه بر وزن فاعل بلدی ... مفعول هم. با همه‌ی این‌ها، در اتاقی هجده‌متری بالای یک ساختمان سه طبقه با پنجره‌ی وسیع به اندازه‌ی دیوار، رو به آسمان مواجه شدم. و در همه‌ی این گذرها و زیرگذرها، آسمانی بود، وجود داشت. نه از جنس خدا. فقط یک اسمانی بود. که ابر داشت. باد داشت. باران داشت. خورشید داشت. شب‌ها ماه داشت. ستاره و شهاب داشت. گاهی پایین‌تر می‌آمد و بازی شاخه‌های بید داشت. گاهی بالاتر می‌رفت و رعد و برق داشت. چیزی نمی‌خواهم از پشت این آسمانم برای‌تان سمبلیک بسازم. فقط می‌خواهم بگویم آسمانی بود. هست. و بودنش خوب است. این‌که اتاقت رو به آسمان باشد بهتر. وقتی پشتت از دیدن آسمان یک جور رعشه‌ی خفیفی بگیرد بهت یادآور می‌شود که خوشبختی و این خوشبختی به دست هیچ حادثه و بنی‌بشری گرفتنی نیست. آسمان، این‌جور نامحسوس و بی‌لمس، شبیه دست‌هایی‌ست که دورت است و مدام تمنای به آغوش کشیدنش درونت هست، اما نمی‌شود. یک همیشه‌خواهی ناممکنی. انگار یک عاشقی آن ور، دیگری این طرف. یکی را بسته‌اند به جایی، قفلی، زندانی، قیدی. مجبورند به چشم. ببوسند. بیاغوشند. بیالایند و بیارامند.
....
بیست و پنج سالگی سال سختی بود. سخت‌تر از همه‌ي سال‌هایی که تا به‌حال چشیده بودم. بیست و شش اما با همه‌ی ناملایماتش آرامش غریب خوبی دارد. مثل آب. سیلی‌اش خیسی می‌آورد. نرم. مواج. دوست داشتنی. سال‌های دیگر. بیست یا سی سال بعد. اگر که برگردم و نگاه کنم به این سال، علیرغم همه‌ی ناراحتی‌هایش بی‌شک فکر می‌کنم خوشبخت‌ترین اوقات زندگی‌ام را گذرانده‌ام و حتمن از همه‌ی این سال‌های قبل‌تر و بعدتر ممنون خواهم بود که مرا به این‌جا و در نقطه‌ای که هستم کشاند. چه، کمال مطلوب هم اگر نیست، کاستی‌هایش چاشنی خواستنی‌ای ست برای زندگی، این نوع زندگی. این چنین آرام انگار که هیچ قاصدکی روی زمین نخواهد نشست.

Labels: ,


کلمه چیز گرانی‌ست برای آدمیزاد. گنج؟ ابزار؟ قدرت؟ همین کلمه‌های به ظاهر ساده چه پیچیده‌کلاف هزارتویی ذهن را می‌ریزند روی داریه. لو می‌دهندت. از پس‌پشت خودت گاهی به زیرکی می‌کشندت بیرون. جابجا. کد دار. جوری که خودت هیچ‌وقت فکر نکنی انقدر آسان پازلت تکمیل می‌شود. کلمه‌ی سوم از جمله‌ی اول با کلمه‌ی دوم از جمله‌ی سوم و کلمه‌ی آخر از جمله‌ی دوم. و تمام. گاهی کار به این سختی نیست. آتشفشان. خودشان می‌ریزند بیرون. کنار هم. خوشحالی یا ناراحتی شاید هم عصبانیت، تنهایی، استیصال، ...  هر چیز غیرهم‌فرکانسی سد ِ گذاشته شده جلوی مکنونات قلبی و لفظی را برمی‌دارد. آن‌وقت عریان و فرار این واژه‌های رمزگون که به گوش همه قابل تشخیص نیست. این کلمه‌ها که دل دختران می‌برد و قلب پسران عاشق. این‌ها که ابزار احترام و ابراز عطوفت و محبتند؛ به جای خود، در جایی که هستند واقعن نه آن‌جایی که تو کدشان می‌کنی برای گفتن، پشت هم بیرون می‌ریزند. فضا را پر می‌کنند. می‌ریزند سرت و تو را، تمام‌ت را عریان می‌کنند. برهنه. بی‌آبرو. بلد هم نیستند دوباره بپوشاننت. پوشاندن سخت است. باید بایستی تا دوباره کلمه‌ی تازه و اضافی از مخزن تولید بیاید بیرون بگیرد دور همه‌ی این‌هایی را که گذاشته‌ای دور انبار. از این همه اضافات برای خودت لباس تازه و فاخر بسازی. که شاید. این‌جا نه. جای دیگر. در شهر دیگری بتوانی عریانی‌ات را چند صباحی پنهان کنی. آن صورت زیر این لباس پادشاهی‌ات را.

Labels:


02 March 2010

 


ننوشتن خوب نیست اما نوشتن چنان که منم هیچ درمانی درش ندارد انگار. نمی‌گریزم از این باور که نوشتن تنها، تنها، تنها التیامم بوده در همه‌ی ایام غم‌م. بیچارگی‌ام نه اما. بیچارگی را من توان نوشتن نیست. نمی‌دانم چرا. شاید به خاطر استیصالش. غصه‌اش. خامی اصالتش. می‌نوشتم گاهی که از بیچارگی چاره‌ای بیابم زندگی‌ام را، می‌یافت؟.ادبیات تاب خورده، می‌بینی؟ کلمات پیچیده‌اند به هم جا نمی‌شوند توی جمله. چه کارش کنم؟ صف‌شان می‌کنم هی. نمی‌شوند. ردیف و موزون و مودب نیستند. ولو می‌شوند هر گوشه‌ای. گذاشته‌ام باشند، بی‌آداب. بی‌نظم. بی‌هیچ قاعده‌ی از پیش نوشته‌شده‌ای. بردم‌شان توی پستو. شاید دو نفر که دل‌شان سیخ‌سیخ‌ نشستن و آداب دانستن نمی‌خواست می‌آمدند می‌خواندند. برای چه دارم این‌ها را می‌گویم؟
که چیزکی گفته باشم بعد از این همه ناگفته‌گی. سکوت که نه. بعد از این همه‌ی گوشه‌گیری‌ام از گفتن حرف. نه دل، که عقل، مغز. هر کوفت دیگری حتی.
اشک جا خوش کرده پشت چشمانم. عجیب است؟ نیست. عجیب نیست؟ هست. از چه بنویسم؟ از این غصه‌ی آغشته به روزها که همه دارند توی روزهاشان؟ چه گناه دارید شما که خواننده‌ی نامتعادلات من باشید. هر روز. هر روز. خسته‌ام. می‌دانم. خیلی‌هایمان خسته‌ایم. گاهی فکر می‌کنم چطور می‌شود آدم خسته نشود از زندگی. کسی که خسته شدن از زندگی را تجربه نکرده باشد آدم خوشبختی‌ست. مثل پدرم. یا مادرم. چه شد که به این روز در آمدم؟
هر جمله‌ای بی‌انتها. هر دوست داشتنی خفه در نطفه. هر آدمی پی هزارتوی خودش. کوله‌بارش. زندگی‌اش. من هم چون باقی. چه می‌شود کرد که زندگی من می‌شود تکه‌ای از سهم تو از زندگی. زندگی دیگری می‌شود سهم من. زندگی ما می‌شود سهم دو نفر دیگر. زندگی کس دیگر می‌شود سهم آسمان. زندگی‌ها می‌شود سهم‌ها. سهم‌ها می‌شود زندگی‌ها. عجیب قرابت غربتی‌ست این فسانه؛ همان یعنی. زندگی. زندگی! هه. از این خنده‌دارتر واژه‌ای نیست که بشود ساعت‌ها نگاهش کرد و خندید و خندید و خندید و سر آخر از ته خنده‌های آمده نگاه کرد به ریزدانه‌های شک مغلوب ناشده‌ی مستاصل. به استیصال آدم برای ناباوری. زندگی. هه!
هر لحظه که می‌گذرد بیشتر می‌دانم که شخصی‌ترست. چی؟ همه‌چیز. هر از گاهی که سر در می‌آورم از این لاک که حلزونی‌اش شاید با این سرعت. نگاه می‌کنم باقی را. گاهی‌اش دلم هوای چیزی را می‌کند به اسم اجتماع. به اسم دوستی. به نام شراکت. بعدش اما. زیاد نه. کمی بعدتر. آن‌چه را که باید نه می‌یابم در حرف‌ها نه در چشم‌ها. همه‌اش سد محکم دنیا که در برابرت می‌گذارد هی محکم‌تر بایست. نلغزد پایت. مزخرف قوانین عالم که چیده‌اند چیده‌ایم چیده‌ای برای خودمان. چرند. چرت. تا دست دراز کنی دستی دستت را پس می‌زند که هی دست‌درازی کرده‌ای. شاید کرده‌ای.
آینده برایم معنایی جز رود ندارد. راه. رونده. جاده. می‌رسد. چنان از آینده حرف می‌زنیم انگار که چیزیست که باید در کمد را باز کنیم بگذاریم جلویمان. نگاهش کنیم. انگار کلید را گذاشته‌ایم دم دست هی نگاهش می‌کنیم هی نگاهش می‌کنیم و هی انگار کسی آن تو، توی کمدی که مالکیتش ماراست، منتظر است که آزادش کنیم. از این خبرها نیست. یک روزی بلند می‌شوی درش را باز می‌کنی پر می‌شوی از خالی. انگار که کعبه را باز کنی بخواهی خدا ببینی تویش. خالی خالی خالی. این دنیا چیزی جز خلا تویش جا نمی‌شود. چیزی نیست. و من در نیستی، نیست در نیستم.
می‌بینی؟ حرف نمی‌توانم بزنم بس‌که پیچیده و کلاف و شاید سیاه. چه بگوید آدم؟ سیاهی گفتن ندارد. سپیدی اگر بلد بودم بسازم می‌ساختم. اگر الان بلد بودم بگویم که از خون هر روزنامه، از هر واژه‌ای که به سیاهچال افتاد روزنامه‌ای می‌روید هر کدام رسولی‌تر از دیگری می‌نوشتم. می‌نوشتم که چه بلدند راه فرار را این کلمه‌ها برای دوباره بودن. دسته‌ای. کوچک. فرز. می‌گریزند از هر چه توبیخ و سدو شکنجه. چنان امیدوار می‌نوشتم که پشت هر کسی بلرزد از خواندنش. دریغ‌تان نمی‌کردم که آدم را همین خواندن‌ها جان می‌دهد در این نیستی مطلق. شاید که هست شود به یمن امیدی که رویشش طعم زایش می‌دهد. اگر بلد بودم بنویسم از بامداد می‌نوشتم و خوشحالی‌ام از آمدنش. از همه‌ی نگرانی همه‌مان برای برگشتن و نوشتن و خواندنش. اگر بلد بودم بنویسم می نوشتم که دلم تنگ شده. تنگ چی نمی‌دانم. ولی می‌نوشتم که چه دلتنگ روزهایی‌ام که این همه نبود سیاه و تلخ. که صبح که از خواب بیدار می‌شدی نمی‌دیدی که دو نفر را برده‌اند سر دار. شب‌هایی که هر شب‌اش از گریه‌ی کسی تا صبح خواب برم حرام نمی‌شد. دار زده نمی‌شدم بر طنابی که بر گردن هم‌نوعم انداخته شد به ناحق. اگر بلد بودم بنویسم از روزهایم می‌نوشتم. از دوستانم که بودن‌شان، بودن‌تان خود خداست، خود بهشت، خود زندگی برای تنهایی آدمی‌زادی که قرار نیست پرش کنید. برای هم‌تنهایی که پرش می‌کنید. از دوستم و سالاد، سالادها. نقوش میز که گم شدم چندیدن باره درش تا به امروز پی هر چشمم از فرار. از شب، شب‌ها و سرما و آرامش. از زندگی. شاید اگر زیاد می‌نوشتم یک عالمه تکه‌ی خوش داشتم که بیاورم‌شان بیرون. از بوسه‌ها می‌نوشتم. از آغوش‌ها. از آب‌های موج‌دار زیر نور آب. از افق در دوری از چشم‌انداز. دود. سیگار. از باران. باد و آفتاب و چراغ. وقتی زیاد بنویسم دیگر نمی‌خواست فکر کنم که قرارست تمامش چطور باشد. وقتی بلند و نامنقطع دست زندگی را بگیرم بنشانمش و سیلی‌بارانش کنم یادم می‌آید که به وجود بودنش سیلی می‌دهمش. به این خاطر که از خوب بودنش فاصله گرفته فرسنگ‌ها. و او را چه تقصیر؟ و مرا؟ که کلاس درس همیشه سوال‌های سختی هم دارد. زمین خوردن دارد. بلند شدن بیشتر. به دنبال بهشت رفته‌ام و همین جهنمم را از پی می‌کشد. اگر که بهشت طلب نکرده بودم اگر دلم این همه بالا نمی‌پرید برای یافتن و فهمیدن و به نیش کشیدن کی بود اعتراضی برای جهنم شدن الانم. چه آواز و هوارم بلند نبود آن زمان که چه خوبی زندگی. چه خوبی من! حالا اما دستم در هوا که بگیرم یقه‌ای را سیلی‌اش دهم بگویم پس بده دنیایم را. پس بده جهالت و خوشی‌ام را. پس بده احساس اطمینانم را به دنیا. از یادم ببر. قضاوت را از یادم ببر. از پیشانی خواندن همه‌ی افکار آدم‌ها را فراموشم کن. من را ببر لابلای ندانستن انگار که ملافه‌های تازه خشک شده‌ی سپید. مرا ببر آن‌جا و بگو بمان. چه گناه از زندگی. کجاست ضمانت‌نامه‌ی نداده‌اش برای خوب بودن. تو خوبی رفیق. تو هنوز هم خوبی. خسته و مریض و بی‌حال ولی لبخندی خودت. این همه ناسزایم را بخشش. قصه‌ی  تکراری آدم‌ها قصه‌ی مکرر رفتن و نیافتن است. رفتن و بازگشتن. رفتن و رفتن. من از این سه تا آخری‌ام. رفتن‌م رفتن. تنها باد من را همسفر. دیگری نه. دیگری تاب ندارد. سختش می‌شود. چه تحمل دارد آدمی‌زاد اگر ذاتش را با بی‌خانگی ننوشته باشند. ندیدم آدمی را تاب داشته باشد. که این همه خودش را بخواهد حل کند در دیگری چون من که پایم را پا. همیشه اما یک دستی هولت می‌دهد به عقب. یک کلمه‌ای. نگاهی. می‌ایستی سر جایت. چشمت خشک می‌شود به میز. نگاهت را می‌خوری. دست‌هایت را پس می‌کشی. حرف‌هایت را برمی‌گردانی. همه چیز را می‌گذاری همان‌جا که بود. برمی‌گردی به خودت. رفتنی می‌شوی. دوباره رفتنی می‌شوی بی‌که کسی بداند از کدام واژه، حرف، نگاه مسواکت را از جلوی آینه برداشتی.

Labels:


12 January 2010

 


یکی نیست بگوید تو که بلد نیستی وقتی رفتی برنگردی پشت سرت را نگاه کنی، تو که جراتش را نداری چرا چمدان جمع می‌کنی؟ هان؟ چرا ادا درمی‌آوری. تو که دلش را نداری غلط کردی راه افتادی که حالا دو تا محله این‌ورتر بتمرگی وسط کوچه جُم هم نخوری. بی‌خود کردی ادعای فلان و بهمان کردی. حالا رفتی مثلن. دیدی؟ هیچ‌چیز منتظرت نیست. اصلن از اول هم چیزی منتظرت نبود. فکر کرده‌بودی دیرت می‌شود اگر بمانی؟ حالا هی بتمرگ روی این چمدان، هی چشم بدوز به آسفالت هی عذاب وجدان بگیر. عذاب وجدان ِ‌چی؟ بلند شو. حرف زدی. باید بایستی پایش. رفته‌ای؟! باید رفته بمانی. آدم رفته برنمی‌گردد. وقتی برگردد گند زده. می‌فهمی؟ گند زده. قبل از این‌که چمدان را از زیر تخت درآوری باید فکر چارتا کوچه پایین‌تر را می‌کردی. فکر این‌که چیزی منتظر تو نمی‌ماند. فکر این‌که حالا هم‌چین هم فرش قرمز برایت پهن نکرده‌اند که بروی. حالا دیگر گه‌ت را خورده‌ای. چه کسی، چیزی منتظرت باشد یا نه تو یک مسافری. به رفته‌شدنت گند نزن عزیز دلم. بلند شو. راه بیافت. احمق نباش که برگردی. خر نباش. این یک خریت را نکن. به خاطر خودت نه. به خاطر آن‌ها که ماندند. بگذار یک روزی بیایند دنبالت ولی خودت با پای خودت این‌طوری، با این استیصال برنگرد. نگذار ببینند که رفتن عجب مفهوم ثقیلی‌ست. عجب سخت است. عجب دلهره دارد. نگذار بی‌خانمانی را توی چشم‌هایت از صدفرسخی بخوانند. این بی‌وطنی را..

Labels:


05 May 2009

 حق‌اش است


وقتی یک آدم عوضی‌ست، عوضی‌ست و هیچ چیزی از عوضی بودنش کم نمی‌کند. وقتی یک آدمی زبانش نیش دارد،‌ نیش دارد و این به معنای این نیست که بلد است از واژه‌ها درست و به نفع خودش استفاده کند این‌ها همه به این معنی‌ست که همین آدم یک رذل به تمام عیار است که می‌داند کجا خنجرش را فرود بیاورد که نفرت شما را بربیانگیزد. وقتی یک آدم کثافت است، کثافت است. پای کثیفش را می‌گذارد روی شانه‌های‌تان و بالا می‌رود و دم به دیقه ازتان می‌خواهد راست‌تر بایستید تا وجود ناچیزش را بتواند بالاتر بکشد. یک آدم کثیف و مریض، حتمن بی‌شرف است چون شرف تنها چیزی‌ست که وادارت می‌کند جلوی دهانت را بگیری و آن چیزی را که می‌توانی بگویی، نگویی. اگر یکی را دیدید که به سر کچل یکی دیگر می‌خندد، سیبیلش را به مسخره گرفته یا دارد توی یک جمع بیست نفری با شیوه‌ی خودش جلوی چارتا جوان حالش را جا می‌آورد حتمن یادتان بیاید این آقای کچل سیبیلوی نفهم زبان نیش‌دار ناجوری دارد.

Labels: ,


27 April 2009

 فرام مس وید :*


از مس به دکا

این نوشته‌هه فقط بابت اینه که حوصله‌ی یه بنده خدایی رو سر جاش بیار و هیچ ارزش تاریخی اقتصادی اجتماعی فرهنگی دیگه‌ای نداره، یعنی الان که تو گفتی می‌خوای امروز تحول‌ت رو بی‌خیال شی و یه روز کامل واسه خودت غمگین باشی و من سماجت و اینا که نه نه چونه نداریم. دو ساعت دیگه و حالا ساکت شدم و نوشته‌ی ما به یه دو نخطه ستاره و یه دونه خو قطع شده، اصن فکرشم نکن که کوتاه اومدم و می‌تونی تا آخر روز اون چشای سرندی‌پیتیت رو آویزون نگه داری. که چی؟ که من اصن چمیدونم چی! حالا فیلت یاد هر هندستونی که کرده به درک! :ي بعله من چنین آدم بی‌تربینی هستم. 
حالا برای شروع که نمی‌دونم از کجا باید باشه اصن بهت می‌گم که امروز که داشتم میومدم یاد اون بارهای متعددی افتادم که از فرط خوشی و بیکاری و شایدم ناخوشی و چمیدونم چند تا ادویه‌ ماننده دیگه کاج رو می‌گرفتیم می‌رفتیم بالا و دور اون میدونه هی دور می‌زدیم و هی به خودمون می‌خندیدیم بعد یه ماشینه‌رو نشونه می‌رفتیم و میافتادیم دنبالش. یادته ماشینه رو که رفت تو پارک ما موندیم حیرون که حالا چی‌کار کنیم؟ چه الافای مسخره‌ای هستیم ها. هنوزم حتی. منتظر یه وقت که بپیچیم حالا به بهانه‌ی عطر، شهر کتاب، کلاس زبانی که می‌دونیم نمی‌ریم، هوم! پروژه‌ی تو و اون سه روز که اومدی خونه‌مون. یا اون وقتی که من عصبانی از شرکت اومدم پیشت و چیپس و پنیر خوردیم برای تمدد اعصاب. چقد دلم برا خونه‌تون تنگ شده الاخ! برا اون ظهرایی که مامان باباتم بودن و ما هی نمی‌دونستیم کدوم حرف رو باید بزنیم کدوم رو نه که گند نزنیم. خو از مسخرگی و فرشته‌ی مهربون‌بازی که بگذریم! واقعن خیلی مسخره‌ هم هست که آدم بی‌حوصله‌ی امروزی مثه من بخواد تو رو سر حوصله بیاره، یعنی فکر کنم اگه شروعم کنم به شکلک بازی آخرش مثه اون شب توی ونک می‌شه که وسط خنده جفتمون اشکامون بیخودی و خیلی مسخره می‌ریخت پایین و ما هارت هارت مونده بودیم چیکارشون کنیم که نیان پایین اینا بس‌که دست‌مون بسته شده بود از دنیا. حالا گریه‌ت نگیره! آخه خودم داشت گریه می‌گرفت. رقت قلب زیاده خب. حالا اینا به کنار می‌خواستم اینو بهت بگم که اون روز که اون نوشته‌هه رو دادم بخونی که در مورد آرامش و امنیت و اینا بود، که گفتم دلم می‌خواد حواس یکی بهم می‌بود هیمن و تمام و آدم عشق و اینا نمی‌خواد همین که یکی کِر کنه بهش حتی از دور دنیا و عاقبتشو بس و تو شاکی شدی که «من حواسم هست بهت ...» و بقیه‌شو سانسور می‌کنم چون جلو جمع خوبیت نداره، نمی‌دونی چقد دوست داشتمت و همین دیگه!‌ خیلی دوستت داشتمت، آره همین فقط! نه خب چه انتظاری داری؟ ما هنوزم وسط خاورمیانه‌ایم نمی‌تونم بیام بگیرمت. 
الان این‌جا یازده و پنجاه و هشت دقیقه‌ست یعنی تو سی دقیقه دیگه وقت داری که به بی‌حوصلگی‌ت ادامه بدی، خب پس در عین بی‌حوصلگی تکیه بده عقب و یه چیزی از توی اون کشوت [که حتمن پره خوراکیه الان] پیدا کن و بنداز بالا و به این فکر کن که ما دو تا هیچ‌وقت همدیگرو قبول نداشتیم و همیشه توی بحص حرف خودمونو پیش بردیم. خیلی هم همدیگرو تایید نکردیم. خیلی هم کم بوده که نصیحتای همدیگرو گوش کنیم ولی پیش هم راحت خندیدیم، گریه کردیم، درد دل کردیم، فحش دادیم و هزار تا دیوونه‌بازی دیگه که مختص خودمون بوده و نه کس دیگه. اینه که فکر می‌کنم خیلی بعید و سخته که آدم دوستای این مدلی داشته باشه، با احترام به سنجی این وسط مسطا که دوستش می‌دارم زیاد. چون رکن سوممونه اصن؛ برموداییمونو گرامی می‌دارم و به افتخار دوستی به خاطر دوستی، نه تایید و تکذیب و هر زهرمار دیگه‌ای چیـــــــــــــرز!

Labels: ,


من فقط به این خاطر نشسته‌ام این‌جا که یک چیزی در مورد بی‌تفاوتی، بی‌توجهی یا هر چیزی مثل این بنویسم. یک چیزی در مایه‌های این‌که چرا ما حواس‌مان نیست که چه زود از دست می‌دهیم داشته‌هایمان را. دوست‌های‌مان و دوست‌داشته‌های‌مان را. خب چیزی که می‌خواهم بگویم این‌ست که اگر حواس‌مان بود که چه اندازه سیال است دنیای دور و برمان. چقدر این امکان ِ امروز برای فردا نیست. چقدر قدم‌هایت امروز می‌تواند نزدیک‌تر باشد، فردا دورتر؛ این طور این کوچه‌ها را بدون این‌که ببینی همه‌ی آن چیزهایی را که باید ببینی رد نمی‌کردی. دنیای ما آدم‌ها پر از لحظه‌های ماندگاری‌ست که عمر ماندن‌شان بسته به ارزشی‌ست که برای‌مان دارد. این عمر ماندن یا در مجاز است یا در واقعیت. حقیقت این‌ست که ما همیشه دوست‌داشته‌های‌مان را، رویاهای‌مان را، خواسته‌های‌مان را توی کوله‌بارمان حمل می‌کنیم. فراموش‌شان نمی‌کنیم و با هر ردی دوباره برای خودمان زنده‌شان می‌کنیم. یک روزی، یک جایی می‌بینیم‌شان، دوست‌شان می‌داریم، برشان می‌داریم می‌گذاریم توی کوله‌مان و راه می‌افتیم. حالا یک وقتی هست از این بازه‌ی عمر که می‌توانی این آرزوها را لمس کنی. دستت بگیری و دیگر خاطره و خیال‌شان را فقط توی کوله‌ات برای همه‌ی عمر پشتت حمل نکنی. به هیبت آدمی، مدرکی، مسکنی، احساسی؛ این‌ وقت‌ها باید حواست به خودت، قدم‌هایت، سوی حرکتت باشد. این طور که نباشد، یک روزی حواست جمع می‌شود که کیلومترها دور شده‌ای از آن مسیری که باید و خب تو را و زندگی را و آن آرزو را چه فایده دیگر، که دور افتاده‌ای. خیلی دور.

Labels:


تقصیر از من است شاید. شاید هم نه. شاید هم من نیستم که در هر چیزی پی چیز دیگری‌ام. که دم به دم خیانت می‌کنم، خیانت می‌پراکنم، شاید هم نیست این من که پی شراب می‌گردد برای این پیاله‌ی خالی. چه می‌شود که این همه رد گریز محو ِ بودن را می‌جویم. که یک‌هو سکوت می‌شود دنیا. خالی‌ می‌شود از هر آن‌چه نیست. می‌نشاندم گوشه‌ای و کوک می زنم. هی کوک می‌زنم همه‌ی این وصله‌های به هم نامربوط را همانجا. چه می‌شودم که نوازش دیگری را می‌جویم در موهای آن یکی. صدای آن یکی را دست‌های دیگری. بوسه‌ها را در چشم‌ها. آغوش‌ها را در قدم‌ها. چه می‌شودم که. که این همه بی‌ربط. که این همه نامربوط. که این همه نیست و نابود و باد... به عاشقی یکی را. دیگری را به دوستی. این خوشی‌ست؟ این مصیبت است. مرثیه این زن اثیری‌ست. تا کجا. تا کی. تا چقدر ِ‌بودن ... چقدر....
که چقدرم مگر می‌شود که بشکند همه‌ی قانون‌ها را این همه یک تنه. که برود رفته باشد. هزار سال باشد که رفته‌باشد و دلش لک بزند برای خانه. برای آسایش. برای آن سفیدی دم صبح. رومیزی و چای و فنجان‌های مرتب. برای من آشفته و موهای مشکی خواب روی سفیدِ تخت. کی برگردم به این همه دوری. کی برگردم، به کجا، که بوی عطر موهایم بیدارت کند سر صبح. گرم ِ آغوشت بخواباندم.
که کجا. مگر چقدر ِ‌دیگر، چقدر ِ دیگر، چقدر ِ دیگر می‌شود این صندوق کهنه را نگه داشت. چقدر ِ دیگر می‌شود صدایت را دید، چشم‌هایت را مجسم کرد. چقدر دیگر مگر من این همه انبوه و گسسته‌ام در تو که حالا. چقدر دیگر می‌شود که همان فراری بمانم. چقدر دیگر تو بخوانی شعر و من آرام نگیرم. چقدر دیگر جنگل جنگل است برایم و کوه،‌کوه و جاده، جاده.
چقدر دیگر ناخواسته بجویمت در لحظه‌ها. بخوابمت، هر شب. چقدر دیگر پیدا می‌شوی باز از این ناپیدایی. چقدر دیگر در آن نیستی‌ات نیست می‌مانی. به نیست می‌کشی. کجای این قاب غبار ربودن داشت که حالا. که حالا که من سوار. باد خوب، درخت‌ها نوشکوفته. مردم خواب‌آلود. کجای خواب مردم بمانم من. که بنوازم روح‌شان را به خمیازه‌ای. چشم‌هاشان را به خماری ِ لحظه‌ای. بنوازم‌شان. بنوازنشان. بنوازنمان... به این زخمه، به این زخمه‌ها

Labels:




چاردهمین روز از اولین ماه سال، حوالی ساعت یازده نشسته‌بودم به تماشای تمام‌شده‌ی نقاشی‌ام و پوزخند و هی پوزخند که هنوز آدم آبرنگ نشده‌ای دختر! هنوز بلد نیستی آن همه رهایی را. آن به اب بستن قلم را. هنوز هم رنگ می‌ریزی روی رنگ. رنگ می‌گذاری روی رنگ؛ نه کنارش. چاردهمین ظهر تعطیلات آفتاب از پرده‌ی نارنجی غلیظ و سبک خودش را پخش می‌کرد توی اتاق. من ِ دستها رنگی لمیده بودم روی تخت رو به نارنجی افشانش. من ِ بهت‌زده از تابلوی ملویی که یک دفعه شد جیغ، شد آن همه ابرهای نارنجی و قرمز به بی‌ابری اول. من ِ هی مبهوت از اینی که شد از آنی که قرار بود. من ِ چرای این همه بنفش! چرا انقدر شلخته. چرا انقدر هوس‌باز. چرا انقدر بی‌محابا. من ِ خواب‌ از سر پریده. من ِ‌مرور ردهای قلم، تاش‌ها.
یک تابلو هست توی آن کمد وسط. یک جاده‌ی تابستانی. دو طرف درخت‌های سبز و وسط یک جاده که می‌رود. که انگار که برود. که انگار داری می‌روی و خودت را ولو کرده‌ای پشت ماشین و جاده را نگاه می‌کنی. یک احساس آن‌طوری دارد. خوب نشده بود. یعنی خوب که! قرار نبود آن بشود که شد. استاد ده سال پیش؟ اوه! ده سال پیش یعنی؟ بله 78 بود انگار. نشانش که می‌خواستم بدهم خجالت کشیدم. سرم را کرده بودم آن‌ور که مثلن اصلن مهم نیست هرچه بگویی. یعنی از اولش خودم هم می‌دانم بد است. آدم وقتی کار بدی می‌کشد و خودش می‌داند بد است انتظار تعریف و تمجید ندارد. برای همین راحت و بی‌ملال‌تر است. استادم نگاه کرد کمی. بعد رفت جلو دستش را کشید روی جاده گفت چه ضربه‌های قوی‌ای. چه حسی دارد توی خودش. من تازه آن‌جاها فهمیدم که نقاشی چطوری می‌شود که نقاشی می‌شود. چطور باید رد حرکتت روی بافت کاغذ/بوم بماند. انگار که کلمه. انگار که دست‌خط. انگار نگاه. انگار که یک درخت را ببینی، ساقه‌اش اول یا برگ‌هایش را. خودت را جا دهی میانه‌ی حرف‌ها و طرح‌هایی که باید. این یعنی تو بلد شده‌ای دنیا را به سیک خودت تفسیر کنی. دیده‌هایت، خنده‌هایت، خواسته‌ها و خوشی‌ها و حتی غم‌هایت را. آن‌جاها بود که تازه فهمیدم می‌شود از این ضعفم خوشحال باشم. از این ضعف آرام‌نگیری‌ام. از این حمله‌ام به تابلو. از این که نمی‌توانم مهار کنم دست‌هایم را. این‌که قدرت ندارم در تحلیل رنگ؛ همین‌طوری می‌ریزم و می‌کشم دیوانه‌وار. گند می‌زنم. خیلی وقت‌ها هست که خراب می‌کنم. که دلم می‌خواهد بسوزانم این اثر مزخرف را. ولی خب این‌طوری‌ام. نمی‌شود فرار کرد از من این‌طوری. از این من ِ دیوانه. از این دیوانگی‌های من. لابد است که به امید روزهای بهتر‌ی‌ام که بلدش شوم مهارکردنم را. آرام بگیرم از آن نفس‌زدنی که رنگ‌های داغ به جانم می‌اندازد و غمی که رنگ‌های سرد. لابد یک روزی می‌شود که آرام و باوقار قلم را می‌زنم روی پالت و رنگ‌ها را ریاضی‌وار حلاجی می‌کنم و به دست‌هایم قدرت می‌دهم که بکشند، تا‌آن‌جا که می‌خواهم بکشم نه مثل حالاها تا آن‌جاها که نمی‌دانم. لابد یک روزی این همه مبهوت ِ دیوانه‌ی فراری نیستم از خودم.
چاردهمین روز از اولین ماه سال بود، حوالی ظهر که نشسته‌بودم میانه‌ی نورهای نارنجی رو به تابلویی که روی سه‌پایه‌ی روبرویم به سبک ِ قلم‌زدن ِ من می‌درخشید. به سبک رنگ‌پردازی و بی‌اختیاری‌ام. به سبک رهایی و عطشم. به سبک این هوسبازی و دنیابازی‌ام. به سبک همه‌ی دیوانگی‌ام می‌درخشید.

Labels:




Today's Pic





About me

I am not what I post, My posts are not me. I am Someone wondering around, writing whatever worth remembering.




Lables

[ کوتاه نوشت ]

[ شعر نوشت ]

[ فکر نوشت ]

[ دیگر نوشت ]

[ روز نوشت ]

[ نوروز نوشت ]

[ از آدم‌ها ]

[ ویکند نوشت ]

[ داستان نوشت ]

[ ابوی ]

[ انحناهای عاشقانه ]

[ خاطرات بدون مرز ]

[ فیلم نوشت ]



Archive

December 2004
April 2006
August 2006
October 2006
November 2006
December 2006
January 2007
February 2007
March 2007
April 2007
May 2007
June 2007
July 2007
August 2007
September 2007
October 2007
November 2007
December 2007
January 2008
February 2008
March 2008
April 2008
May 2008
June 2008
July 2008
August 2008
September 2008
October 2008
November 2008
December 2008
January 2009
February 2009
March 2009
April 2009
May 2009
June 2009
July 2009
August 2009
September 2009
October 2009
November 2009
December 2009
January 2010
March 2010
April 2010
May 2010
June 2010
July 2010
August 2010
September 2010
October 2010
November 2010
December 2010
January 2011
February 2011
March 2011
April 2011
May 2011
June 2011
July 2011
August 2011
September 2011
October 2011
November 2011
December 2011
January 2012
February 2012
March 2012
April 2012
May 2012
June 2012
July 2012
August 2012
October 2012
November 2012
January 2013
April 2013
June 2013
July 2013
August 2013
September 2013
October 2013
November 2013
January 2014
February 2014
March 2014
September 2014
December 2014
October 2016
November 2017
March 2018
December 2018


Masoudeh@gmail.com