28 December 2009

 


من دیگر آن سینه‌ی سپرکرده پشت سکوت و متمدنانه رفتن ِ ملت را ندارم. دیگر آن خوش‌خوشانگی انقلاب زیرپستی. آن آرامش ساحلی، ....تلخ شده. ازین‌جا به بعد تلخ است. ترس که نه، جا هم نزدم فقط قلبم مثل گنجشک می‌زند. چیزی در چشم‌هایم حق می‌دهد به این همه انتقام‌جویی ولی خب... غصه دارد دیگر. رسیده‌اند به آستانه. این‌جای همه‌ی جنگ‌ها، دعواها، انتقام‌ها جای خطرناکی‌ست. آستانه جای خطرناکی‌ست برای بودن، همین‌جاهاست که می‌شود نقطه‌های عطف تاریخ، زندگی. همین‌جاها می‌شود مصیبت، ماکزیمم، اکسترمم. اصلن تو بگو تورق نابهنگام جممعی برای فصلی جدید. شاید هم بهنگام.
بابا می‌گفت. ده سال پیش بود که می‌گفت این بار اگر انقلاب شود مردم تکه تکه‌شان می‌کنند این جماعت را. حالا به چشم می‌بینم که چه می‌توانند تکه تکه کنند از کین. که حق هم دارند. حق سی ساله دارند برای کینه اندوختن. برای این همه سالی که سیاه زندگی کردند. ضربه از نفرت می‌زنند، نه برای بردن، که برای از پا درآوردن رقیب، برای به خاک و خون کشیدن؛ و این چیز خطرناکی‌ست. من به بیچاره‌ترین وجه ممکن از این بی‌محابا تاختن، از این خشم تازه سر باز کرده، از این دلمه‌ی چرکین می‌ترسم نه به خاطر این‌ دفاع، نه به خاطر بغضی که جمع کرده‌ایم این سال‌ها و با شعار بیرون می‌ریزیم نه حتی این سنگ‌ها. نه! به خاطر جنگی که حریف می‌طلبد، جنگ گرم. و حریفی که ایستاده تا پای جان؛ وحشی، سنگدل، لامذهب، با خون کثیفی که از هیچ ننگی ابا ندارد.

یکی نمی‌پرسد چرا؟ چرا این همه زخم. چرا این‌طور فاجعه. ایستادند روی منبرها و به جای گفتن از چرای واقعه به خود واقعه پرداختند. زخم‌ها را می‌شمرند. زن‌ها را. بچه‌ها را. اشک‌ها را بی‌که دلیلی‌ این وسط بگویند از این‌همه‌ی خون، آتش، اسارت، درد. چند بار بالای این منبرها یکی گفت حسین از چه انقدر به ستوه آمد که با این عده عزم کرد رفتن را؟ شماها لابد حواس‌تان هست که موضوع دین نبود. موضوع دولا راست شدن صبح و ظهر و مغرب نبود. سی روز غذا نخوردن و چارخال مو را پوشاندن نبود. رفت که مردم را از زیر یوغ حاکمیت ناحق نجات دهد. از زیر حکومتی که به اسم دین چنباتمه زده بود بر اموال مردم. از این اسلام دروغین. از این ضحاک ِمار بر دوش. فکر می‌کنید شمر نماز بلد نبود؟ روزه نمی‌گرفت؟ پیشانی‌اش جا نیانداخته بود از شدت سجده. چون شماها. چون شماهایی که آن بالا نشسته‌اید و خدایی می‌کنید فرعون‌وار؟
بدبختی ما این است در تمام این سال‌ها که «چرا» گم شده است. یکی بلند نشده بگوید چرا؟ چه شد؟ چه قرار بود بشود مگر؟ هی گیر دادیم که چه آن‌ها ناجوانمرد بودند که زدند و کشتند و بردند. چقدر زخم درد دارد. چه بد است اسیر کردن. نگفتیم که چه بود که انقدر ترسناک بود وقوعش، که آن قوم را بر آن داشت که چنان ناگوار روی بیرحمی‌شان را به رخ بکشند. نه این عاشورا که همه‌ی عاشوراها. چیست در ما که می‌گذارد آن‌ها را به سبب هراس‌شان، چنان بی‌رحم باشند. که قلب‌شان سنگ باشد و دست‌شان تیغ. فرداروز اگر که ما نبودیم. اگر هر کدام از ما نبود؛ بازماندگان حواس‌شان باشد که چرایش را ببشتر بگویند از «ندا»یش. از سهراب و روح‌الامینی‌هایش.


21 December 2009

 




شاید می‌دید که مضحک است در مذهبی که سجده بر خاک می‌کنند فخر بر افلاک فروختن، در مذهبی که پیشوایان‌اش دائم در استغفارند تقدس و عصمت فروختن، در مذهبی که بندگی را منحصر به حق تعالی می‌داند بنده‌پروری و مریدخواهی، در مذهبی که علم غیب را منحصر به خدا می‌داند ادعای رازدانی و اسرارگشایی؛ گرچه بسیار کرده‌اند و می‌کنند و می‌شود و شده‌است.

هر چه بود خودش بود و با همه‌ی این‌ها، به قولِ عبدالکریم سروش، فخر روحانیتِ شیعه بود. برجسته‌ترین شاگرد آیت الله بروجردی بود با ذکاوت و حافظه‌ای شگفت‌انگیز. با همان قامتِ کوتاه، لهجه‌ی نجف‌آبادی و سخن گفتن‌اش با جملاتِ گاه نیم‌خورده و بدونِ فنِ بیان. در سخنرانیِ آخرش در عید قربان، دستانِ لرزان‌اش از بیماری پارکینسون واضح بود اما از نفس مطمئنه‌ای سخن می‌گفت که مقام حسین بن علی است: کسی که همه چیزش را در راه حق قربانی می‌کند و هم‌چنان استوار است؛ و در این‌جا علاوه بر دست‌ها صدایش هم می‌لرزید. پیرمردی بود که خود جوانی و فرزند و سال‌ها آزادی و نام و جاه و آسودگیِ خانواده‌اش را برای حقیقت و آرمان‌اش قربانی کرده بود اما هنوز برای خودش و آن چه از دست داده عزادار نبود و بر آن نهایتِ آرمانیِ ایثار و قربانیِ بزرگ‌اش می‌گریست.

ساده بودن‌اش در این روزگارِِ مردمانِ هفت‌خط نهایتِ زیرکی بود، بسیار کسان به او خندیدند و مضحکه‌اش کردند اما به قولِ انگلیسی «خنده‌ی آخر» برای او ماند که به ریشِ این مردمان که در تاریخ بدنام خواهند ماند بخندد.

عنکبوت- در سوگ آیت‌الله منتظری

19 December 2009

 یونیفرم



برای من بلوبری بهتر بود از چانکینگ شاید چون حوصله نداشتم. تند تند دیدم. یا نسخه‌ی دوم شد کما این‌که نسخه ی اول بود انگار. بازی‌های تیزهوشانه و تصویرهای خوب و تکه‌های به یادماندنی. مختصر و مفید و لفت‌نده اما زیادی گسسته و بی‌ربط و هی تکرار و قرو قاطی. کلن این‌طوری بود و خب یا من از آن هاگاباگاکاکا که هی توی گوشم می‌شنیدم و هیچی ازش نمی‌فهمیدم خوشم نیامد یا شما اعصاب‌تان پولادین است و به زیرنویس عادت دارید. علی ای حال چانکینگ روایت آدم‌های تحول‌ناپذیر است. آدم‌های ماندن. آدم‌هایی که به هیچ‌وجه تغییر نمی‌خواهند. به زور هم که شده خاطره‌هایشان را نگه می‌دارند. حتی اگر مجبور باشند خودشان موزیک را با صدای بلند گوش کنند و به جای این ور بار آن ورش بنشینند تا مکانی را برای حفظ خاطره نگه دارند. 
آدم‌هایی که صابون‌های‌شان را عوض نمی‌کنند، حوله‌ها و ماهی‌های‌شان را، تا یک کسی مگر از غیب سر رسد و زندگی‌شان را عوض کند. آدم‌هایی که هی آناناس می‌خورند هی آناناس می‌خورند، هی هر شب همان سالاد را سفارش می‌دهند و به همان راضی‌اند ولی اگر فیش اند چیپس به زور بدهی به‌شان از آن به بعد فیش اند چیپس می‌خورند. این‌جور آدم‌ها می‌ترسند از عوض شدن. گیر می‌دهند به گذشته. باید به زور هل‌شان بدهی تا شاید به قدم بعدی برسند. به قدم بعدی که رسیدند باز ان‌قدر می‌مانند تا کسی دوباره هل‌شان دهد برای قدم بعدی؛ به نزدیک‌ترین گذشته‌ی در دسترس وصلند. ولش نمی‌کنند مگر به گذشته‌ی در دسترس‌تر. می‌پرسی مگر همه‌ی آدم‌ها این‌طوری نیستند؟ نه! این آدم‌های ِ ماندن پشت آدم‌های رفته یا حتی آدم‌های معمولی ِ در حال گذر جا می‌مانند. خیلی جا می‌مانند. 
این قسم آدم‌ها، آدم‌های رفته را به برگشتن وادار می‌کنند. چرا؟ خلاف‌کار همیشه به محل جرم برمی‌گردد؟ هوممم.. برمی‌گردد خب. هی دارند برمی‌گردند. نمی‌بینید؟ عشق از نوع شرقی‌ست دیگر. عشق از نوع شرقی پایدار و ایستا و بمان است. جست و خیز و گریز ندارد. اگر فیش اند چیپس را نبیند، نفهمد که همچین چیزی هم هست همان‌جا می‌ماند نمی‌گردد پی‌اش که پیدایش کند ولی وای به حالش اگر فهمید. فرصت انتخاب از او آدم رفتنی می‌سازد که دیر برمی‌گردد از آن هوس به آزادی آلوده.
حالا به نظرتان اصلا برگشتن فی در آن یونیفرم تداعی عشق نبود که در مراجعه‌ست؟ کامل و بی‌نقص. جوری که همه‌ی گذشته‌ها را یک‌جا در خود جمع می‌کند؟

Labels:


دلم می‌خواهد یک روز هم بنشینم برای‌تان از جاده بنویسم. از این‌که چه کم دارد آدم بی‌جاده. که صبح ندارد و خلوت ندارد و غار ندارد و شب. غریو تنهایی مسکوت ندارد انگار. بنویسم که چه معتاد می‌کند آدم را. که چه قصه‌ی ناگفتنی‌‌ای دارد این راه‌ها و ماشین‌های پشت به تو. قرمزها و زردها و نارنجی‌ها. باران و برف. برای‌تان از هزاران فکر چسبیده به خودش بگویم. از تک تک درخت‌های کنارش. دکل‌های برق جنتلمن و جدول‌های مواظبش. به‌تان بگویم که اگر آدمی تنهایی می‌خواهد باید بردارد کوله‌اش را، راهی جاده شود. برود. زیاد برود. نامنفصل برود. لاک‌پشت باشد و آرام انگار که خانه‌اش روی دوشش سنگینی نمی‌کند به امیدی که تهی‌ست برود. که کسی نبیند رفتنش را و گیر ندهد به ماندن. نماند. ماندن تنهایی ندارد. ماندن مرداب است. لذیذ است. گرم‌ است. شیء دارد. گلدان و رختخواب دارد. گوشه‌ی اتاق دارد. گودی سر روی بالشت‌جامانده دارد. رفتن اما چمدانش هم جاماندنی‌ست. کتابش هم تمام‌شدنی. گرمایش هم نماندنی. می‌خواهم بدانید منی که هفت هشت سال است شده‌ام آدم جاده ها این را خوب می‌فهمم که آدمی که صبح بلند شد و نود کیلومتر تنهایی چشم به آسمان و زمین دوخت فرق دارد با آدمی که چشم ندوخته. می‌خواهم بفهمید که آدمی که معتاد جاده‌ها شد دیگر گوشش،‌ چشمش، احساسش نمی‌تواند همان باشد که بود. آدم ِ جاده آهنگ‌هایش فرق دارد. گوش‌هایش محتاط‌ترند، ریزشنوتر. توی غریو‌ترین صدای بوق‌ها و ماشین‌ها می‌تواند ترد شکستن شاخه‌ای را زیر لاستیک بشنود. می‌تواند رد پرنده را توی درخت بگیرد و میانه‌ی پر پر زدنش مکث کند. می‌تواند صدای پاهای بی‌جورابت را روی موکت‌های پر پرز دنبال کند؛ بس‌که مجبور است به این‌طور زندگی. به چشم چرخاندن. بلد شده که چشمش را از تایرها بدوزد به آسفالت، از آسفالت بدوزد به چراغ. از چراغ برود بجورد پنجره‌ی ماشین جلویی را تا حکایتی برای خودش از زندگی‌ای بسازد که هیچ چیزی ازش پیدا نیست مگر اخمی، لبخندی، دست روی فرمان راننده‌ای از ماشین کناری، زندگی کناری، روایت کناری. بلد شده که چشم‌هایش تصویربردار زندگی‌ها بشوند. ناظر،‌ روان، عابر.
می‌خواهم یک روزی یک جوری که یادتان نرود بنویسم‌ برایتان که آدم چرا باید جاده‌گی کند. چرا باید هی راه‌های دراز را درازتر کند. بنویسم، زیاد بنویسم از آن همه جایی که می‌گذاردت، جایی که می‌گذاری‌اش. از خودم. از خودم وقتی توی جاده تمامی نسب‌هایم فراموش‌م می‌شود. از خودم و جاده وقتی کنار هم دراز کشیده‌ایم و به چراغ‌های اتوبان که یک در میان روشن‌ و تاریک‌مان می‌کند نگاه می‌کنیم و برای هم قصه می‌گوییم بنویسم. یک جوری بنویسم که فردا صبح که بلند بلند برایش خواندم ته دلش غنج* برود.

Labels:


08 December 2009

 


دریغ

... و چه اندوه‌بارتر از این‌ست که جاهل‌مردم را ببینی در کوچه و بازار که بر جهالت خود فاخرند؟ چه اندوه‌بارتر؟ چه اندوه‌بارتر است ازین‌ که حق مردم را ازشان دریغ کنی؟ که امیری داشته‌باشند که امیرشان نباشد، امیر خودشان، امیر برحق‌شان. چه غم‌انگیزتر از دیدن سکوت مردی‌ست که دریغ می‌شود از آن‌هایی که باید. چه اندوه‌بارتر از گذشت زمان است به جهالت؟ به دریغ؟ به سکوت، وقتی چاره‌ای نیست؟
....

جهان اندوه - اقتصاد

07 December 2009

 سبزی که ماییم


First they ignore you
  then they laugh at you
   then they attack you
     then you win

Mahatma Gandhi

Labels:


03 December 2009

 


مادربزرگ پدری‌ام از این زن‌های هفتاد ساله است که از بیست و اندی سالگی تنها زندگی کرده. دو تا دخترش را به فاصله‌ی یک سال شوهر داده و شوهر بدبختش از زور قسط و جهیزیه سکته کرده و افتاده گوشه‌ی خانه و بعدش از قانقاریا سر جوانی که نه، ولی نه‌چندان میان‌سالی مرده. این‌ها باشد شرح شخصیت. شرح رفتار که زیاد است من هم که نمی‌خواهم برای‌تان شخصیت داستان بتراشم. گیر یکی از رفتارهای ناگسستنی‌اش شده‌ام که می‌شود خانم مارپل‌گری نامستتر. یعنی سردرآوردن از کارهای تو به هر شکل.یعنی این که تو بدانی از زیر دست این زن قسر نمی‌توانی در بروی. همه چیز را می‌بیند و می‌داند و اصلن کلاه نمی‌رود سرش و الخ. این‌که این‌طور بود یا هست بد نبود. این‌که می‌خواست به همه ثابت کند که احمق نیست خیلی خنده‌دار بود. این‌که هر چه را می‌فهمید علم‌یزید می‌کرد و توی رخ طرف می‌کوبید که هاااا!‌ فک نکنین من خرم. خیلی ساده و سربسته می‌خواهم برای‌تان بگویم بعضی چیزها اکتسابی نیست انگار. بزرگ شدن ربطی به یادگرفتن ریزه‌کاری‌های اخلاقی ندارد. من ِ نوه‌ی این زن که لابد یک پنجاه سالی ازش کوچک‌ترم می‌دانم که مهم نیست باقی احمق فرضت کنند یا نه. اصلا مهم نیست که آن‌ها بدانند تو همه چیز را می‌بینی و به روی خودت نمی‌آوری، مهم این‌ست که بگذاری آدم‌ها در کنارت راحت پای‌شان را دراز کنند و نگران حریم خصوصی افشاشده‌شان پیش‌ت نباشند؛ که تو به روی‌شان نیاوری خشتک‌ پاره‌شان را دیده‌ای و باور کنی که اگر نگویی احمق فرض نمی‌شوی. هیچ‌ افتخاری در این‌که تو خودت را به رخ بکشی اتفاق نمی‌افتد. قشنگی‌اش به این است که بنشینی رد حرکات یک آدم را بگیری بروی. پنهان‌کاری‌هایش، حرف‌زدنش، دو دو زدن چشمانش را مرور کنی بعد بفهمی زیر این همه اتفاق کجای کار دارد می‌لنگد؛ لولایش را عوض کنی. عوض هم نکنی حتی. مگر تو لولا عوض‌کنی اصلن؟ خیلی قلمبه شد بود دیگر باید یک‌جوری می‌گفتمش. آقا جان من که نوه‌ی شمایم باید بیایم آداب بزرگ بودن یادت بدهم؟ این چیزها که یاد دادنی نیست آخر. حالا این یکی را گفتم آن یکی را چه کنم؟ هان؟


دلم می‌خواست یک امروز هم که شده نرمی قلم و بیان کسی می‌نشست توی روایتم. من می‌نشستم او به روایت خودش دلش هرچه می‌خواست می‌نوشت. صبر کردم خیلی صبر کردم که بنویسد کسی. ننوشت. مجبورم بنویسم حالا
...
انگار چیزی گم شده باشد. چیزی که نه. حسی. نمی‌دانم. یعنی انگار شده بود. از صبح. نه. از چند روز پیش. من آشوب وار. پی خلوت در جمع. پی جمع در خلوت. حسرت ایستادن توی خواب، خوابیدن در ایستادن‌ها. خندیدن در گریه‌ها، گریه‌ها در خنده‌ها. این‌طور مشوش و سرگردان که من. که من قصه‌ی هزار و یک تایی خیانت. از من به من. از او به خودم. از خودم به او. از زندگی بر تنهایی. از تنهایی بر زندگی. از پدر به مادر. از غم به خوشحالی. از کودکی به بزرگسالی. من ِ این همه روایت خیانت. از خویش به خود. از خود به خویش. 
موهایم می‌ریزد، گله‌ای، زیاد ...
دلم آشوب و من بی‌قرار. بی‌قرار کلمه‌ای آهنگی، سوالی که بیابمش. که بگویدم این درد ازین‌جاست. دستمال ببند. نبود. جهان‌م درد. بد درد. لامصب. گفتم که دلتنگی نیست این. خواستن نه. یک حس. دهنم را مچاله. دستانم آواره روی هوا که بقاپد کلمه‌ای. نبود. چشمم گرداگرد. همین‌طور حیران، یک حس ِ ... حس ِ ... .  بی‌خداحافظ رفتن؟  نفس ِ راحتم بود. اشک. چکید. چشمم به کرکره‌های نیمه باز این پارتیشن که کسی آن ور. ایستاد دنیا. بی‌خداحافظ رفتن. همین فقط. همین‌جایم درد می‌کند. 

Labels:




Today's Pic





About me

I am not what I post, My posts are not me. I am Someone wondering around, writing whatever worth remembering.




Lables

[ کوتاه نوشت ]

[ شعر نوشت ]

[ فکر نوشت ]

[ دیگر نوشت ]

[ روز نوشت ]

[ نوروز نوشت ]

[ از آدم‌ها ]

[ ویکند نوشت ]

[ داستان نوشت ]

[ ابوی ]

[ انحناهای عاشقانه ]

[ خاطرات بدون مرز ]

[ فیلم نوشت ]



Archive

December 2004
April 2006
August 2006
October 2006
November 2006
December 2006
January 2007
February 2007
March 2007
April 2007
May 2007
June 2007
July 2007
August 2007
September 2007
October 2007
November 2007
December 2007
January 2008
February 2008
March 2008
April 2008
May 2008
June 2008
July 2008
August 2008
September 2008
October 2008
November 2008
December 2008
January 2009
February 2009
March 2009
April 2009
May 2009
June 2009
July 2009
August 2009
September 2009
October 2009
November 2009
December 2009
January 2010
March 2010
April 2010
May 2010
June 2010
July 2010
August 2010
September 2010
October 2010
November 2010
December 2010
January 2011
February 2011
March 2011
April 2011
May 2011
June 2011
July 2011
August 2011
September 2011
October 2011
November 2011
December 2011
January 2012
February 2012
March 2012
April 2012
May 2012
June 2012
July 2012
August 2012
October 2012
November 2012
January 2013
April 2013
June 2013
July 2013
August 2013
September 2013
October 2013
November 2013
January 2014
February 2014
March 2014
September 2014
December 2014
October 2016
November 2017


Masoudeh@gmail.com