28 February 2007

 راديكال


راحت ترين راه دل بستن اين است كه به چيزهاي بي تغيير دل ببندي . من مي خواهم به هويج دل ببندم . هر بلايي سرش بيايد باز هم هويج است . هر جايي هم كه باشي با هر شرايطي آرامت مي كند.
+
يكهو دلمان خواست بدانيم اين همه مسافتي كه از اول عمرمان طي كرده ايم معادل چند دور طي كردن كره زمين است [ از سوالهاي مبهم ِ يك ذهن است خب !‌و اكثرا بي جواب ]
+
بهترين نوع دوستي برايم آنيست كه بي تكلف باشد . در آن رابطهء مستقل ، بيش از آني كه براي خودت خود باشي براي سومين ضلع اين مثلث خود هستي . رابطه در نظرم اكنون هويت پيدا كرده ،‌هويتي خاص و شكل يافته ، چيزهايي كه با تباني دو طرف به وجود مي آيند و مي شوند وجه سوم . مي ميرد ، زنده مي شود ،‌گاهي هم به فراموشي سپرده مي شود . خود بودن خيلي مهم است و اينكه چطور بتواني خودت باشي بدون هيچ اضافه و كمي و چقدر زيباست وقتي رابطه اي تو را آنقدر خود مي داند كه ديگر نيازي نداري خودت را اضافه و كم كني يا حتي خود بودنت را اثبات كني .

+

يكي مي گفت دوست بهتر است يا خواهر ؟ حالا من مي گويم هر آشنايي كه دوست باشد بهترين است . چه خواهر چه دوست چه مهربانو . بعضي چيزها زندگي آدم را پر مي كنند وقتي هم خاليش مي كنند شايد سعي كني با يك چيزي پرش كني ولي به محض اينكه باز مي آيند و حضورشان را حس مي كني و آن چيزهايي را كه با آنها داري و بدون آنها نه ! را به خاطرمي آوري ، آن وقت است كه با خودت فكر مي كني چه بيهوده وقتت را صرف پر كردن جاهاي خالي كرده اي و آنها هم چنان خاليشان را جيغ مي زنند .

«هیچ وقت برای هیچ جیز دیر نیست و هیچ چی نمی تونه دلیل چیزی باشه »

27 February 2007

 In&Out


Remember that you are responsible for your own inner life, no matter what happens "out there."


بعضی وقتها هر راهی که آدم می رود انگار بسته است . این روزها هم از همان روزها ست . همانهایی که نشسته ای و هر آن چه نمی خواهی به سرت می آید . حتی آن طور که نمی خواهی باشی می شوی . سنگ می شوی . عالیجنابان را می کوبی . خودت را می کوبی .زندگی را می کوبی .
کار ریخته سرم به اندازه تمام چهار سال درس خواندنم مرا درگیر کرده و دیوانه ام می کند .حرس آن باب را هم می خورم که استادش می فهمد خودش هیچ چیزی بارش نیست . گاهی عین فحش می ماند این طور مدرک گرفتن.با اینکه دلم می خواهد مدرکشان را بگیرند من اقلکم خلاص شوم از دستشان ، زنگهایشان ، خون دلهایشان ، شب بیداری برایشان ولی همان قدر دلم به حال این مملکت گل و بلبل می سوزد . نه خیال کنی از پول بدم می آید نه ! ولی پولش هم به دلمان نیست .
حالا دلم می خواهد آرام باشم ، آرام بخوابم ، آرام برقصم ، آرام زندگی کنم .باز دور این رفقا بگردم و اطرافیان معدود نازم که دست آدم را می گیرند وقت بی نوایی و الا صد باره جانم را داده بودم نه اینکه ترکش کنم فقط می رفتم در خودم برای همیشه . حالا هم فقط امیدم به خداست نه چیز دیگر ، چاره ای دیگر ندارم . این جا خدا هم آنتن ندارد .کمی طول می کشد ولی خب می رسد . یعنی یک روزی می شود همه چیز درست شود ؟ یک روزی فرار کنم ازین فضای متشنج و آرام زندگی کنم .

برایم دعا کنید ، چاره ای جز خدا ندارم . کاش دیکته بود از رویش هزار بار می نوشتم . هزاران صفحه می خوانم که دو خط بزنم تنگش . بد گیر افتاده ام

+

این را از خانم مهندس دکا نمی دونم چی چی داشته باشید هر وقت یادم می افتد خنده ام می گیرد :« بدون کامپیوتر بهشت هم خوش نمی گذره !!! »

چی بگم والا!

+

بعد از آنهمه دغدغه هم این قالب وبلاگ آبیست بر آتش، برایمان ذوق آفریده . اسمش قالب انارینه است . زیاد قشنگ است نه؟ من باید بازهم از همان آدم مذکور تشکر کنم . خوبست تشکرمان افتاده بود پایین

Labels:


تمام دیشب را در آشوب ِ برگ بودم .

Labels:


25 February 2007

 Just 3 Seconds ...


احساس چرمنگ بودن می کنم
+
همیشه با اتفاق افتادن چیزایی که روی اعصابمه و انقدر دردناک و غیر قابل برگشته که آدمو به جای گریه به خنده میندازه ( الان دیگه باید فعل جمله بیاد . نه؟) خیلی به سرعت با واقعیت مواجه می شم و سعی می کنم فکر نکنم که اگه این اتفاق نمیافتاد چقدر خوب بود . چون حالا دیگه اتفاق افتاده و من کاری از دستم بر نمیاد.ولی این دفعه وقتی آخرین کلیک بی فکرانه ای رو کردم که باعث شد به تلاش چند وقتم گند بزنم و همش فرتی بره رو هوا ، دعا کردم کاش سه ثانیه بر می گشتم عقب . فقط سه ثانیه !
حالا دارم با اتفاقایی مواجه می شم ، با سه ثانیه هایی مواجه می شم که زندگی رو می سازه !
سه ثانیه هایی که بر نمی گردند . حتی اگه خودتو به در و دیوار بکوبی . حرفا ، احساسا ، کارها ، تصمیمات ...
+
خلاص شدن از دست بعضیا چقدر سخته . من فکر نمی کردم یه وقتی ازینکه با کسی دوست شدم انقدر پشیمون بشم . اینم دقیقن قصه همون سه ثانیه است . بعضی آدما چرا حتی با زیر سوال بردن شخصیتشون ، عقایدشون ، اعتبارشون ، دست از سر آدم بر نمی دارند . عجب چیزایی خدا آفریده .

Labels:


24 February 2007

 منو بچلونيد


حس ِ يه پارچه چلونده شده اي رو دارم كه آخراي آبيه كه ازش مياد هر بار بايد فشار بيشتري بدي تا قطره بعدي رو ببيني ولي اين قطره ها تموم نميشه . فقط بايد فشارو زياد كني . تا جايي كه استخونها خورد بشه . . ولي اينكه اين قطره ها تموم نمي شن اميدوارم مي كنه .

Labels:


23 February 2007

 حرفهاي آخر هفته


حرفهاي آخر هفته

  • اعترافهاي آخر هفته :

- اعتراف مي كنم معتقد شده ام آدم بعضي حرفها را فقط بايد براي خودش بگويد و بالا و پايينهاي رفتاريش را در درون نگه دارد . و آن ماسك لبخند را بر لبانش داشته باشد .

- اعتراف مي كنم تحمل كردن يك آدم پر از غم هميشگي براي همه دشوار است و من چون از تحميل كردن خود بدم مي آيد . هويتهايم را بازسازي مي كنم و آن چه خوشايند است را مي آورم رو تا دقايق بودنم با ديگران برايشان خوشايند باشد .

- اعتراف مي كنم خوشحال مي شوم كه بتوانم با حرفهايم كسي را آرام كنم و روزنه اي نو برايش به جهان باز كنم.

- اعتراف مي كنم باز هم پول ييهويي اين هفته خيلي بهمان چسبيد . البته ديگر مثل دفعه اول نبود ولي كلن خوب بود. اعتراف مي كنم خرج كردنش از در آوردنش سخت تر شده .

- اعتراف مي كنم ديروز بالا كه بودم حوسمان رسيد توپ واليبال را برداريم چند تا اسپك بزنيم . دو تاي اولش خوب بود ولي سومي صاف خورد به آن زنگ بلبلي حمام و اعتراف مي كنم جنازه هايش را انداخته ام يك

جايي . چون خيلي ضايع بود .اعتراف مي كنم دچار عذاب وجدان هم نشدم خوب خورد ديگر [ شما هم صدايش را در نياوريد كسي هنوز نديده ]

- اعتراف مي كنم حالا مطمئنم كه بدجوري نامتعادلم يك روز از ذوق دارم ميميرم و فردا روز از خالي پرم . يكي به دادم برسد .


  • درد دلهاي خودماني آخر هفته :

- خيلي ضايع مي شود اگر نتوانم اين پروژه ها را درست در آورم .

- هر آن منتظرم اين خانوم صاحب پروژه بزنگد و با آن لهجه اصفهانيش بگويد : سلام ! خانوم مهندس هستند ؟ خودتونيد؟ خوبيد . چي شد ؟ ... مثل كابوس شده.

- ازينكه همه بيخود فكر مي كنند هيچ غمي ندارم و كلي شادم حرسم مي گيرد . ازنكه همه هم فكر كنند خيلي غمگينم بدم مي آيد . خب !‌مي توانند دو دسته شوند ديگر همه نيستند نه؟

- نقاشيهاي اتاقم سقوط مي كنند. ديشب كلي صدا آمد ، صبح ديدم ناپلئون خودش را از كنار مارك توآين پرت كرده پايين . حالا نمي دانم سر چي دعوايشان شده ولي ناپي جان اينكه رسمش نيست ، خودت به جهنم با آن هيكل خودت را مي اندازي زمين نمي گويي نصفه شبي زلزله به راه بيافتد .

- وقتي آن گروه جانيها را توي 360 گذاشته بودم . راستش يكجورهايي ترسيده بودم . نه ! زياد نه ها ! يك كمي . آره !‌مي دونيد كه !‌من ؟ ترس ؟ نه !!!!‌.. ولي مخصوصا مورد آخر كمي تا قسمتي ترس ورمان داشت . حالا بگرديم يك سوژه جديد پيدا كنيم دلمان گرفت . آدم بايد به يك اميدي زندگي كند به هر حال .حداقل از يك چيزي بترسد يا غمگين شود . اينكه نمي شود ، بي مزه !


  • توصيه هاي آخر هفته :

- توصيه مي كنم تنهايي ِخودتان را باور كنيد و بدانيد كه هيچ كس ابدي نيست . درست است كه ممكن است خاليتان كند ولي بيشتر از خالي كردن پرتان خواهد كرد.

- توصيه مي كنم در هيچ صورتي ورزش را فراموش نكنيد .

- توصيه مي كنم با خودتان لج نكنيد . بعضي مواقع از خوب بودن از مفيد بودن فرار مي كنيم .

- توصيه مي كنم برويد درختانتان را مرمت كنيد وگرنه يك ماه ديگر كه از خواب بيدار شدند دردشان مي آيد . ( بابا دارد بيد مجنون را مرمت مي كند )


  • آرزوهاي آخر هفته :

- آرزو مي كنم همه آنهايي كه بيخود عاشق مي شوند و بي خود فارغ مي شوند بدانند ، بايد قبري براي معشوقشان بسازند و برايش سوگ بگيرند چون آن آدم ديگر زنده نمي شود. مرده است و ..ديگر هيچ .پنج شنبه ها برايش گل ببريد و آرزو كنيد هيچ كس عزيزي را اين چنين از دست ندهد .

- آرزو مي كنم اين آدمهايي كه اين روزها مي بينم مي آيند و مي روند خريد عيد مي كنند سال خوبي داشته باشند. بهتر از هر سال .

- آرزو مي كنم ازين برزخ بيايم بيرون . قسمتي از خودم را چال كنم و لگد مالش كنم كه ديگر هيچگاه انقدر به خودم لعنت نفرستم . در خودم فرو نروم . وقتي به كسي لبخند مي زنم ته دلم احساس نكنم عجب دروغي و يك چيزي ته دلم براي خودم بسوزد و نگران بشود. دلم مي خواهد هماني باشم كه همه مي بينند . نه آني كه پشت خنده هايش براي خودش سوگ گرفته . خيلي خسته شده ام ازين گونه بودن .

- آرزو مي كنم كارهايم سرو سامان بگيرد يك بومي برداريم يك رنگي بپاشيم رويش . يك آبرنگي لا اقل . حتي مدادي ، زغالي . يك چيزي .. دستمان خشكيد بس كه چسبيده به اين كيبورد .

- آرزو مي كنم يك معجزه اي بشود من ارشد فرتي بروم توي دانشگاه . مي خواهم شير يا خط بياندازم .

- آرزو مي كنم بتوانيم يك شركتي بزنيم ، قبلش آرزو مي كنم برنامه هايمان راست و ريست شود . دانشمان را بالا ببريم . بعد سالهاي بعد كه باحال شديم اولين شركت رسمي شبيه سازي شبكه را براي شبيه سازي

تمام موسسات بنا كنيم . ابر شبيه ساز شبكه . كاش بشود. كاش ِاميد خيلي خوب است ، كاش ِافسوس آدم را ويران مي كند


  • جك آخر هفته :

طرف* نشسته بوده توي كنكور شير يا خط مينداخته تستا رو مي زده . آخراي جلسه مراقبه مي بينه طرف عرق كرده هي تند تند اين سكه رو مي ندازه بالا پايين . مي گه :آقا داري چي كار مي كني ؟ مي گه دارم مرور مي كنم

* : اين طرف احتمال زياد خودمم . كسيو دراين وضع ديديد تعجب نكنيد.


  • آهنگ آخر هفته :

بي هم زبان : محمدرضا شجريان
بدجوري مي چسبد . حيف كه حالش نيست لينكش كنيم . ولي خواستيد بگوييد . دندمان نرم مي گذاريمش .


  • ته مانده ء حرفهاي آخر هفته :

- چه فسون نافرجامي به اميد بي انجامي / واي ازاين افسون سازي خدايا

- خدا اگر چيزي هم نباشد همين كه هيچ نيست آرامش دهنده است .

- يك وقتي ذات را فهميدم كه كسي صفاتم را مي شمرد بعد گفتم پس خودم چي ؟ خودم كجاي اينها بودم . بعد خودم را تازه ديدم .و ذات را پيدا كردم .

- من حسودم ؟ نه ! جدي ؟! هستم ؟

- مفصلمان انقدر درد مي گيرد حتي نمي توانيم دراز نشست برويم . چه كارش كنيم . شما مثل من نباشيد برويد دكتراگر درد و بلايي آمد سرتان .

- فكر مي كرديم 10 اسفند خيلي دير است كلي وقت دارم حالا مي بينم همين هفته است . زهي خيال باطل !!!!!‌... من واقعا از خودم شرمنده ام . باور كنيد ديگر كم آورده ام . تمام نمي شود به جان ملك الموت .

- اگر كسي ازين جا احتمالا رد شد و شبيه ساز شبكه يا همان ان.اس خودمان را كار كرده بود و مي دانست اندازه صف و متوسط ظرفيت را چطور در بي سيم مونيتور مي كنند . به من هم بگويد . دارم كم كم خل مي شوم . كي اين داكيومنت را داده است ؟ نمي توانست اين را هم يك جايي بنويسد ؟ خسيس !!

- بوي عيد است . هرچقدر هم مرده باشم ، عيد خوش زندگيست .

Labels:


مي گويد : اينكه بداني دريا چيست و كجاست ، دورش چيست و چگونه است مي شود دانستن دانشمندوارانه .اينكه بروي قدم بزني در ساحلش و ببيني و احساسش كني مي شود شناخت فيلسوف وارانه ، و وقتي بروي درون دريا و با امواجش بالا و پايين بروي وبودن در عمقش را حس كني مي شود شناخت اسطوره وارانه ...

بعضي چيزهاست كه همه دلشان مي خواهد بخوانند ، ولي كمتر كسي مي نويسدشان .

Labels:


به اين باور مي رسم كه هميشه تنها هستم ،‌تنها بوده ام و تنها خواهم ماند . حتي زماني كه مصرانه سعي مي كنم اين واقعيت محكوم را وارونه جلو دهم .
نه اينكه شكايتي داشته باشم ولي بعضي وقتها اين تنها بودن و نبودن كلافه ام مي كند. و ...
اصلا نمي دانم ،‌بعضي وقتها دلم مي خواهم ساعتها زل بزنم به يك ديوار سفيد و فكر كنم كه فكر نمي كنم . فكر كنم اين تنهايي به آدم قدرت مي دهد ، دلم مي خواهد فكر كنم و فكر نكنم . گريه كنم و نكنم .بخندم و نخندم .
آدم بايد يادش نرود كه هميشه تنهاست . بعضي وقتها يادم مي رود ...
كاش مي شد زندگي را گاهي خاموش كرد مثل تلويزيون يا مثل كامپيوتر ولي حيف كه زندگي مثل بوم است ، هر چقدر هم كه پاكش كني ديگر نو نمي شود . شايد افسوس هم ندارد ، فقط بستگي دارد ، بستگي دارد به اينكه چه كشيده باشي و چطور بخواهي پاكش كني .
فكر مي كردم آدم بايد بداند تنهاست و باورش بشود و دستش را بگذارد روي پاي خودش و حتي اگر كسي ، آشنايي ، صدايش كرد بداند كه فردا روز ممكن است نامت را هم فراموش كند . ولي همين افكار بعضي جاها آدم را همان قدر كه پر مي كند ،‌خالي مي كند.
و من اكنون خاليم ...

Labels:


سه اصل بنيادين در حكمراني ؛ شفاف سازي ، مشاركت و برابريست . و ايران حتي در خاورميانه نيز كمترين درصد ازين سه مقوله را به خود اختصاص داده است .

21 February 2007

 همين اطراف


يكي همين اطراف دارد درسش را مي گذارد كنار به خاطر عينك شكسته اي كه توان ندارد نوي آن را بخرد .

20 February 2007

 دوشادوش ِ ذوق


جوان كه بودم ، منظورم خيلي جوان است [ شايد اين تاثير واژه هاي بيگانه است اين طور جمله بندي يا حرف زدن ] يا بهتر است بگويم كودك كه بودم ،‌ يعني كمي پيش ازين ،‌وقتي شرايطي عوض مي شد يا اتفاقي خاص مي افتاد يا چيز نويي مي خريدم . خيلي خوشحال مي شدم ، رنگ دنيا يك جورهايي عوض مي شد ، به شوق آن چيز از خواب بيدار مي شدم و زندگي مي كردم، يك شوق نهفته و باورنكردني ، قابل لمس.
حالا دو روز است با همان ذوق از خواب بيدار مي شوم و مدتي فكر مي كنم چرا انقدر خوشحالم ، چه اتفاقي افتاده .. ولي هيچ دليلي پيدا نمي كنم براي اين شوق بي انتها براي بودن
جرقه اش از آن شب قبل از صبح برفي ديروز بود . رقص برف و باد دوش به دوش در آغوش . تمام روز و شب ِ قبلش ؛[كه انگار ابرهاي سرخ روي زمين بودندو زمينه اي غير قابل وصف] ، بي گمان يك اتفاق ناب آن شب افتاده بود ، يك اتفاق ذوق بر انگيز ، بعضي وقتها نه اين كه منطقي بتوانم حلاجي اش كنم ولي احساس مي كنم اتفاقهاي ماوراء را و تبريك مي گويم به آدميان و شاد مي شوم . گاهي چقدر مثل بعضي يوگي ها فكر مي كنم !

Labels:


درست است كه هر كدام از ما آفريدگار پديده هاي درونيمان هستيم ، جدا از آن دسته كه خودمان علت مستقيمي براي بودنشان نيستيم . با اين حال بازهم نمي توان [در مورد موارد غير مستقيم] منكر شد كه ما تاثيري هر چند جزئي در بودنشان نداشته باشيم.
شخصيت پردازي با آفريدن شخصيتهاي گوناگون در ذهن هم جزئي از اين عناصر موجود در فكرمان ، روحمان و نوشتنمان است كه به يكباره و آني پديد مي آيند و بعد از به وجود آمدن جزئياتش كنكاش مي شود.به شخصه براي من اين طور است ، شخصيت يا مكاني را به يكباره در ذهنم مي بينم و بعد در آن مكان مي گردم كه چه چيزهايي اين جا هست . حتي در كاراكترهايي كه گاهي اوقات بهشان فكر مي كنم[جدا ازينكه گاهي اضافه و كم بهشان مي كنم و تغييرشان مي دهم ]، حتي چهره هايشان به يكباره ساخته مي شوند . مافوق زمان و مكانشان قرار مي گيرم و بدون اينكه جزء به جزء بررسيشان كنم مي دانم در گذشته و آينده شان چه اتفاقاتي افتاده ، حتي اينكه به چه فكر مي كنند و ثانيه اي بعد چه اتفاقي در انتظارشان است . نه به خاطر اينكه خالق آنها هستم و شخصيت و سرنوشتشان را من تعيين مي كنم فقط به اين دليل كه مافوق زمان و مكانشانم . بي هيچ دليل خاصي من آنها را به يكباره مي آفرينم و مي گذارم خودشان باشند ولي مي دانم چه شده و چه خواهد شد ..
تناقضاتي با تناسخ در ذهنم از بعد ازين موضوع پديد آمده و مانده ام كه من بايد تناسخ وارانه شخصيت بسازم يا در كل ، آفرينش تناسخ وارانه نظريه مردوديست .

19 February 2007

 بابا


چند وقتي هست كساني آمده اند در خانه مان بوي چوب راه انداخته اند از صنف نجاران . مي خواهند روزنه ها را چوبي كنند جاي آهن . چوب را نزديكتر مي دانند به طبيعت آدمي . گرچه بي دليل هم يكجورهايي بر دل آدم مي نشيند چوب ، بويش ، شكلش ، رنگش .
حالا بماند اينها ، سه تا استادند يكي از آنها جوان است و ديگري كمي از زير برف رد شده هميشه فكر مي كردم جوانك پسر آقاي برفي است . ديروز فهميدم نيست برادرش است .پرسيدم پس چرا به شما مي گويد بابا . گفت من اسمم "بابا" ست

Labels:


16 February 2007

 يك بطري ويسكي


- خب ! داشتيد مي گفتيد
- آن روز توي خيابان ديدمش ، با يك صورت بي روح و چشماني خيره . انگار تمام درونم را از بيرونم مي خواند . گفت كه بايد حرف بزنيم . هوا سرد بود مردم تك و توك توي پياده رو رد مي شدند و مي رفتند. پالتوي طوسي هميشگي اش را پوشيده بود و كلاه گذاشته بود روي سرش با آن كفشهاي بلندش كه صداي نزديك شدنش را قبل از خودش مي آورد.

قاشقم را برداشتم نگاهي به بشقاب سفيد پر از سوپ گوجه فرنگي انداختم ولي دلم نخواست قاشق را درون سوپ ببرم . چينش ميز را از زير چشمم رد مي كنم ؛شمعهاي قرمز ، چند تا گل داخل يك گلدان پايه كوتاه كريستال و چاقوها و چنگالها . اولين بار است داخل اين رستوران شده ام . تفاوت زيادي با ديگر جاها ندارد تنها چيز متمايزي كه دارد نور پردازيست . نور را روي هر ميز به طور جداگانه متمركر كرده اند به طوريكه ديدن ميز كناري كار راحتي نيست .انگار هر ميز جدا جدا توي يك صحنه بازپرسيست ، ازين تصورات خنده ام مي گيرد.

- من هم قبول كردم كه همديگر را همين جا ببينيم . همين جايي كه الان نشسته ايم . هميشه مي آمديم اينجا . ازين جا خوشش مي آمد فكر مي كرد اينجا مثل اتاقهاي بازپرسيست و هميشه به اين فكرش مي خنديد.

آهنگ عوض مي شود .يك آهنگ لايت گذاشته اند ، تركيب پيانو و ويالون است با ته صداي ريز زني كه انگار نوعي ساز است .

- آن روز كت قهوه اي كمرنگ را پوشيدم همان كه يك دفعه با هم خريده بوديم ، زنها دوست دارند ببينند بهشان ، به سلايقشان اهميت مي دهي [ حتي اگر فقط تظاهرباشد] اين را از نگاهشان مي شود فهميد و آن لبخندي كه از قصد يك طوري مي زنند بفهمي . چشمشان را مي گردانند رويت و وقتي چيز قابل توجهي را ميبينند زوممي كنند رويش و ابروهايشان را كمي مي دهند بالا و لبخند مي زنند . لا اقل ! او اينطور بود . كفشهاي مشكي و قهوه ايم را هم پوشيدم تا باورش بشود به سليقه اش احترام مي گذارم و همين شلوارم را هم تنم بود . كت و شلوار هم همان است كه الان پوشيده ام . انگار زياد هم تغيير نكرده اند.

براي من چه اهميتي داشت كه او چه پوشيده بود . اصلا چرا مي توانست مهم باشد . وقتي انقدر جزئي تعريف مي كرد فكر نمي كنم اصلا وجود من برايش مهم بود .بيشتر براي خودش تعريف مي كرد ؛ مرور يك خاطره . من را كشيده اين جا كه ديگران فكر نكنند ديوانه است و دارد با خودش حرف مي زند. حتي اگر يك جغد هم جايم نشسته بود و به او خيره شده بود مطمئنم برايش فرقي نمي كرد.

- آن روز عصر ساعت 4 قرار بود همديگر را ببينيم .قبلش رفته بودم دم رودخانه آن جايي كه هميشه با پدرم مي رفتيم . بر عكس آن وقتها كه هميشه آفتاب بود اين بار هوا ابر بود ، سرد بود نمي توانستم عكس خودم را در آب ببينم . پدرم هميشه مي گفت بيا اين جا خودت را توي آب نگاه كن آن وقت احساس مي كني كه تنها نيستي ، يكي با تو هست كه از همه نزديك تراست و هيچوقت از تو جدا نمي شود. ولي آن روز خودم را توي آب نديدم . توي سوز زمستاني آن روز خودم را جمع كرده بودم ، مي رفتم به سمت محل قرار

داشتم فكر مي كردم اين رو ميزي سفيد چقدر سفيد است .چشمانم حتي طاقت ندارد چند ثانيه به آن خيره شود . اين بار ديگر قاشقم را بر مي دارم كمي ازين سوپ بخورم . چقدر من سوپ گوجه فرنگي دوست دارم حتي آن دانه هايش را كه يكطوريست

- از جلوي ويترينها مي گذشتم و خودم را درونشان نمي ديدم . فقط مي رفتم مي دانستم قرار است محاكمه شوم، قرار است يك عالمه سوال را جواب دهم . آن صورت يخ و بي روحي كه امروز صبح ديده بودم معنايي جز اين نداشت .

اگر كمي ازين سوپ بريزد روي اين روميزي چه مي شود، لكه هاي قرمز روي روميزي سفيد ،‌حتما خيلي شاكي مي شوند . يعني تا حالا نشده سوپ گوجه فرنگي بريزد روي روميزي سفيد ؟

- وقتي از افكار آمده بودم بيرون يك بطري دستم بود و تلو تلو مي خوردم . مست بودم و چيزي نمي فهميدم .نزديك 4 بود ، فاصله اي با محل قرار نداشتم . وارد رستوران شدم ، داد زدم "هي !‌من آمدم ". همه آنهايي كه مي ديدم و نمي ديدم برگشتند كه ببينند كي آمده ! لابد برايشان جالب بود بدانند چه كسي آمدنش انقدر مهم است كه همه بايد بدانند .

دوباره به صورت يخ و استخواني اش خيره شدم و دستهاي بلندش انگار تكه اي از يخ بود ،در تمام طول حرف زدنش حتي مژه هم نمي زد . اصلا من براي چي اينجا نشسته ام با او حرف بزنم . چرا ايستاده كه بودم دم رودخانه آمده بود و خواسته بود چند لحظه با هم حرف بزنيم . چرا قبول كرده بودم . ناگهان ترس از مغز استخوانم وارد بدنم شد . اصلا اين مرد كه بود حتي اسمش را هم نمي دانستم . تمام تنم از ترس داغ شده بود ، ديگر نمي توانستم آن قاشقي را كه تا نزديك دهانم برده بودم بگذارم داخلش ، حتي نمي توانستم آب دهانم را قورت دهم .دلم به حال چه چيز اين مرد جسد مانند سوخته بود . شايد حرفهايش كه مي گفت من فقط مي خواهم با شما حرف بزنم ، خواهش مي كنم ، خطري ندارم همين رستوران روبرويي و دستانش كه گويي يك تكه يخ بود و حتي خودش ، از آن اول كه نشسته حتي يك لحظه هم جا به جا نشده .

- تلو تلو مي خوردم ، رفتم به سمت صندلي ، موهايش ريخته بود توي صورتش ، نز ديك ميز كه رسيدم سرش را بلند كرد و با لحني كه تا حالا از او نشنيده بودم گفت "دير كردي ! "انگار اين آدم را اصلا نمي شناختم ، حتي صدايش را و نگاهش را ، يك طور ديگر بود. من مست بودم ، هميشه مست بودم . او هميشه از دستم شاكي مي شد و من قول مي دادم ديگر انقدر زياده روي نكنم ولي هر بار نمي دانم چه مي شد كه فراموش مي كردم.

لبهايش هنوز سفيد است ، يك لحظه مكث مي كند و من به بشقابش نگاه مي كنم ،‌ديگر هيچ بخاري از بشقابها بالا نمي آيد . با صداي خفه اي مي گويم "سرد شد " انگاراصلا مهم نيست كه من حرفي زده ام . زل زده است در چشمانم مي خواهد ادامه دهد ،‌خوب است كه نشنيد يك لحظه فكر كردم مرا به خاطر اين حرفم تيرباران مي كند شايد توهين به حساب بياردش .

- مرا نگاه كرد و با سر اشاره كرد كه بنشينم . هيچ شباهتي به قبلش نداشت ، قبلا مرا دوست داشت ، عاشقانه نگاه مي كرد حتي وقتي مست بودم اين را مي توانستم بفهمم ، هوشياريم در مستي از بين نمي رفت حتي وقتي خيلي مي خوردم .ولي او كه مي خورد هوشياريش از دست مي رفت ، فقط گريه مي كرد . با خودم فكر كردم شايد او هم مست است كه انقدر عوض شده ، نفهميدم ... خيلي معقول برخورد مي كرد ولي چشمهايش قرمز بود .

آهنگ را كمي بلند كرده اند شايد كسي تقاضا داده بلندش كنند ، اينجا كه چيزي از بقيه معلوم نيست من فقط صداي پاي پيش خدمتها را مي شنوم كه آرام مي آيند و مي روند و احساس مي كنم چيزي از كنارم رد مي شود

- چيز خاصي نگفت نگاهم كرد ، باز هم نگاهم كرد و دوباره . نگاه آخرش كمي شبيه به نگاههاي هميشگي اش بود كيف كوچك مشكي اش را برداشت و از پشت ميز بلند شد . موقع چرخيدن باز برگشت و باز نگاهم كرد .

با خودم مي شمردم چند تا يكي دو سه چهار تا .. شايد مهم باشد چند بار نگاه كرده .بيرون دارد باد مي آيد وقتي در باز مي شود و بسته مي شود مي توان صداي باد را شنيد باد سختي هم مي آيد .

- بلند شد و رفت ، من روي صندليم لم داده بودم و فقط نگاه مي كردم و با آن دستم بطري را نگه داشته بودم جوري كه دستم عرق كرده بود.از همان ويسكي هاي هميشگي بود كه گاهي اوقات دوتايي مي زد به سرمان و مي خورديم .مات شده بودم ، به خودم آمدم ديدم دارد از در ميرود بيرون . بلند شدم و دنبالش راه افتادم داد زدم"هي ! كجا مي روي ؟" و او برنگشت . تلو تلو مي خوردم و بطريم افتاد توي سوپ گوجه فرنگي يك ميز و سوپ ريخت روي ميز مثل قطره هاي خوني كه پخش مي شود.

نگاه متعجبم را مي چرخانم به طرفش "پس اتفاق افتاده ".انگار اصلا چيزي نمي شنود .

- با همان حالت رفتم دنبالش ، از ته كوچه محو شد فقط صداي كفشهايش را مي شنيدم كه هر وقت مي آمد قبل از خودش صداي آمدنش را مي آوردند.به هيچ چيز فكرنمي كردم فقط دنبالش مي رفتم . مستقيم نمي توانستم بروم به اين ور و آن ور مي افتادم و فقط سايه اش را مي ديدم كه با پالتوي طوسي و موهاي مشكي روي شانه اش و كيف مشكي زير بغلش از من دور مي شود. رسيده بود نزديك رودخانه ، آن جايي كه با پدرم مي رفتيم . چند بار با او هم آمده بوديم اينجا ،گفته بودم " حالا چهارتاييم، من و تو و تصويرهايمان " ايستاده بود لب رودخانه ، شب بود ديگر باد نمي آمد ،‌صداي خاصي هم نبود فقط سكوت بود و او رفت همانجا كه هميشه مي ايستاديم .كيفش را گذاشت روي زمين ، آن كفشهايش را كه صداي آمدنش را قبل از خودش مي آوردند در آورد . يك بار ديگر هم اين كار را كرده بود ،نشسته بوديم لب آب كفشهايش را در آورده بود و پاها را كرده بود در آب ، آن موقع تابستان بود و همان موقع گفته بود "سرد است ،‌خيلي سرد است !" از زير چتريهايش مي خنديد ودندانهاي سفيدش را نشانم مي داد . "توي زمستان خيلي سردتر مي شود ، اگر كسي بيافتد درون آب حتما از شدت سرما سكته مي كند و مغزش مي ايستد" و ته ِ خنده اش خيره شد به آن دورها ، آن دورهايي كه هميشه بهشان خيره مي شد .چقدر دلم مي خواست جاي آن دورها به من خيره شود ، وقتي اين طوري زل مي زد مي ترسيدم، مي ترسيدم يك چيزي اتفاق بيافتد .

صداي ويالون به صداي پيانو حالا قالب شده و صداي زني كه انگار يك ساز است

- داشتم نگاهش مي كردم و به طرفش مي رفتم ، انگار مرا نمي ديد ، اصلا وجودم ديگر مهم نبود . باز هم به آن دورها خيره شده بود و من داشتم از جلوي خانه آخري رد مي شدم ، سگ را بسته بودند جلوي خانه ، شروع كرد به سر و صدا كردن و من تازه متوجهش شدم . "خفه شو حيوون ! " و صداي افتادن چيزي در آب .. ، بهت بود ،‌سرم را برگرداندم به طرفش و يك كيف ديدم و يك جفت كفش كه موقع آمدن زودتر صداي آمدنش را مي آوردند. رفتم لب رودخانه ، آرام بود ، چراغها را روشن كرده بودند و من تصوير يك مست را توي آب مي ديدم .

خشك شده ، بدتر از قبلش ،‌هيچ تكاني نمي خورد گفتم " حرف بزنيد ، آقا ! آقا ! "يك دستم را جلوي چشمانش تكان مي دهم ، ناگهان مثل يك مجسمه شيشه اي تكه هاي آينه اش خورد مي شودو مي ريزد روي ميز ، مي ريزد توي سوپ گوجه فرنگي و سوپ گوجه فرنگي مثل خون مي پاشد روي روميزي سفيد .بلند مي شوم كه بروم ،از كنار ميزها آرام مي گذرم ، روي ميزها سوپ گوجه فرنگي است و يك نفر دارد با يك آينه حرف مي زند. صداي كفشهايم كه هميشه زودتر ازخودم صداي آمدنم را مي آورند در سالن مي پيچد . به سمت در مي روم و بطري را مي اندازم توي سطل آشغال دم در . بيرون باد نمي آيد كمي دورتر پايم سر مي خورد ، ..
صداهاي غريب دورم را پر مي كند .

- مست بوده
- لابد زياده روي كرده
- اين كيف مال اين خانم است ؟

Labels:


و بازهم هزار تو و اين بار با مستي . بخوانيدش . من چندتايي را كه تا اينجا خوانده ام خوب بوده بعضيهايش حرف نداشته ولي بعضي ها عليرغم روند خوب خوب تمام نشده ،‌كلا جالب است . پشت بندش من هم يك بطري ويسكي تقديم مي كنم به اين جماعت مست . م .


15 February 2007

 خوب بود ...



خوب بود
ولنتاين بود - عشق بود - دوست داشتن بود - 6 تا خانم مهندس بودند - يك ماشين بود - در توهممان يك پيكان گوجه اي با
يك سي دي آويزان جلويش بود - يك عالمه خوشحالي و داد و هوار بود - يك ناهار بود - عكس بود - ترافيك بود - ترافيك بود - دير وقت بود - خداحافظي بود - برگشت بود - راه بود - ترافيك بود - شب بود - خانه بود - كامپيوتر بود كه روشن نمي شد - اشك بود - سر درد بود - يك بهانه براي گريستن بود  - خواب بود
خوب بود ...
 
 

Labels:



نوعي از موشهاي صحرايي نوزادان خود را مي بلعند؛ چون فكر مي كنند شكمشان جاي امن تري براي آنهاست


دست به سينه ايستاده بود روبروي پنجره با ابرواني كه از خشم لبريز بود ، به آسمان و غرشهاي پي در پيش خيره شده بود .آستينهايش را به آرنج نرسيده داده بود بالا و تصويرش روي قطره هاي آبي كه از پنجره پايين مي افتاد خشك شده بود ، از شدت خشم لبهايش به كبودي مي گراييد ،تنفر در وجودش موج مي زد ،تنفر از ان آرزوهايي كه كرده بود از آن دعاهايي كه ماه پيش همسرش را به خاطر آن برده بود به شهر خانوادگي اش ، از ان غذاهايي كه مي برد به آن گدايي كه سر كوچه كناري مي خوابيد مي داد ،‌از همه و همه اش ،‌حتي ازينكه چرا جوان كه بوده ترتيب دختر كولي را نداده بود  اصلا براي چي كلي زحمت كشيده بود تا موقع رفتن به مدرسه آن مورچه را از توي آن تشت آب به آن بزرگي نجات دهد يا اصلا چرا نبايد توي ريش آن پيرمرد زر زروي بي دندان تف بياندازد، به آسمان نگاه مي كرد و دوباره مرور مي كرد همه لحظات مي آمدند جلوي رويش و مانده بود بر خودش لعنت بفرستد يا بر خدا ، ايستاده بود و زل زده بود به آسمان و فقط خدا را مقصر مي دانست . و با خودش فكر مي كرد "البته اگر خدايي باشد "

Labels:


13 February 2007

 دورنماي يك گسل



ديشب داشتم به همين دنيا همينست كه هست فكر مي كردم ، يادم آمد همين جمله چطور مرا نجات داد
يك وقتي ، آن موقع ها كه جوان بوديم و هنوز مي توانستيم فكرهاي عجيب و غريب بكنيم و انقدر دو دو تا چهار تا همه چيز را نبينيم ، يك افكاري افتاده بود به جانم كه نمي توانستم ازشان فرار كنم يكيش مثل اينها :

و اين منم گمشده در حقيقت خيال وار انسان بودن ،‌پر عظمت و باشكوه ، ، كوتاه و عميق. و اين منم تنهايي نشسته در اتاق سكوت پر از الفاظ و پر از واژه،سكوتي غوغايي و عظمتي فرازميني ...
+
سنگها را بر هم نهاده اند و برجها ساخته اند تا آرزوي ديرينه انسان را براي ماندن تجلي دهند و تجسمي نهند ازين غار  افلاطوني زندگي ،چه بي صدا و نا آرام مي گذرد بر ما ، زمان را مي گويم كه باد است و برق و دورت مي كند هر روز از آن چيز كه بايد باشي
+
هر شب و هر روز مردمان را نظاره مي كنم و به حالشان قبطه مي خورم و تاسف ، اين زمان كوتاه عمر به پايان كار خويش خواهد رسيد و من هنوز از اعماق به آفرينش انسان شك دارم .. شايد هيچ حقيقتي را قبول ندارم كه بتوانم فرياد بزنم به چه شك دارم انقدر زندگيم بي معنا شده كه حتي قاصدكها و پروانه ها نيز نمي توانند مرا نجات دهند ازين برزخ.... هنوز  هم در دره هاي وحشت سرگردانم و هراس نبودن را به زيبايي بودن ترجيح مي دهم
+
زندگي اجباريست بي فرار ،‌بدون رهايي ، هر لحظه فرصتي را كه نخواسته اي از تو مي گيرد .حيات به تو داده شده بدون اينكه بخواهي و از تو خواسته شده براي آن عبادت كني و ستايش ،چه غريب و چه ظالمانه.
+
رمقي برايم نمانده كه كلمه اي يا سطري بنويسم و اين قافيه ها هم كه يكي بعد از ديگري متولد مي شوند انسان را منع مي كند از آدم گونه سخن گفتن ،كاش مي شد سكوت را نوشت كه انقدر اين سكوت بي انتهاست غرق مي شوي درونش
+
اين روزها كه مي گذرد آرام در تنهايي خويش جان مي سپارم ، قبرستان انديشه هايم پر مي شود از سوالاتي كه بي پاسخ مي مانندو جوابهايي كه قانع نمي كنند آدمي را
+
يك جايي مي بيني ديگر توان نداري از نشخوار كردن دوباره ندانسته ها عاجزي بر مي گردي به عقب و حالا سياه پوشي و بي خيال

بعله ، و من گم شده بودم و اين گم شدن انقدر رقت بار بود كه توانم را بريده بود هر لحظه آرزو مي كردم كاش اين افكار به ذهنم نيامده بود هر روز به خودم و به همه چيز لعنت مي فرستادم و به اين اجبار . درست يادم هست كه صبحهاي زود كه مي رفتم بيرون چقدر دلم مي خواست طلوع را آن طور ببينم كه قبلا مي ديدم . با خودم فكر مي كردم يعني امكان دارد باز هم يك روزي يك وقتي نگاه كنم به آسمان و حظي عظيم تمام وجودم را پر كند و يادم نيست چطور ، كجا ،‌كي ، چي به من گفت كه مرا يكهو آزاد كرد ولي يادم مي آيد كه بعد از آن اين را نوشتم :

و اين قلم قلم جديديست ، فكري نو پشت اين قلم خوابيده ، اين بار آمده ام ،من به دنيا آمده ام و آمدنم چيزي غير از ديگران است ، مرا آفريد و من نبودم و اين اجبار شيرين است كه اگر نبود هيچ نمي فهميدم ، عظمتي بزرگ است حس بودن در هستي و حس اجباري حيات .

و تفكراتم كه پشتش خوابيده بود بر مي گشت به اين جمله كه « دنيا همينست كه هست » درست ترين جمله ايست كه تا حالا شنيده ام .يك جورهايي تصديق ظهور جباريت است . روزها و شبها خواب و خوراكم شده بود اين زندگي و به يكباره نه از روي رگ بي خيالي كه بي خيال ! همينست كه هست  كه از روي شوق ، و چقدر خوب كه هست و اگر نبود ..!!!.. كه اصلن تصورش ناممكن است
حالا مي نشينم غروب و طلوع را نگاه مي كنم و يادم نمي آيد آن دوران چطور مي ديدم كه هر روزش زجري عظيم در پي داشت .


--
m.t.h


دنيا همين است كه هست ؛
هر بار اين جمله را يادم مي آيد اول اميدوار مي شوم كمي كه فكر مي كنم بي خيال مي شوم كمي بعد اندكي نا اميدم آخر سر هم با خودم فكر مي كنم دنيا؟ دنياي كل يا دنياي من؟
دنياي كل كه همين است كه هست ولي دنياي من ؟ يعني فكر هم نكنم باز هم همينست كه هست ؟

Labels:


11 February 2007

 مرا برقص شب


كلاويه ها مي رقصانند انگشتانش را ...
تاشها مي رقصانند قلمم را ...
گوشم را مي نوازد
چرخ مي زنم آرام در تنهايي من و شب
سكوت مي شود حرفم
همچون شنل پوشي سرگردان تنه مي زنم به نامرئيان شب
و آنها را مي گذارم اطرافشان را بگردند
و صد باره مرا نبينند .
فقط احساسم كنند كه عبور مي كنم آرام
دلم براي رقص انگشتان تنگ مي شود
دلم خالي مي شود
دلم تنگ مي شود

Labels:


10 February 2007

 من ، قله ، فكر


اين بالا انگار آدم كنده مي شود و نگاهش ميافتد به ابرها نمي دانم فكر خاصي مي تواند اين جا بيايد به سراغ يك ذهن يا نه ، ولي من اينجا فقط خاليم و فقط آرزو مي كنم براي فرداها ، اينجا همان باغ پر از موجودات افسانه ايست ، اينجا چنگ دارد و مرغ تخم طلا .
اينجا عجيب است
اينجا هيچ خبري نيست ولي ...
بي خبري هم نيست
اينجا يك طوريست ،‌پر است از هيچ
يك نفس ، يك دم و بازدم ، يك غرور ، يك خوشحالي
هر چه هست اينجا يأس جايي ندارد
حتي اگر براي خودكشي بيايي با اميد خودت را مي اندازي در دامن ابرها
اين جا قله هايش ، ابرهايش ، سكوتش شباهتي عظيم به نيستي لند من دارد

Labels:


اصلن نمي دونم چطوري ازين جا سر در آوردم اصلا برنامم اين نبود كه امروز پست ديگه اي بنويسم ولي بعضي چيزا پيش مياد و منم ازشون استقبال مي كنم با اشك يا لبخند فرقي نمي كنه
ولي اين بار با آهنگ پاپيون دارم ازش پذيرايي مي كنم و فكر دريايي نيستم كه پاپيون به سمتش رفت فقط در فكر اينم كه چقدر دلم قبر مي خواهد

پ.ن : عجب اجراي زنده اي بود امشب ، هنوز تمام ستون فقراتم تير مي كشه ، چقدر من بچه ام چقدر زود فراموش مي كنم چقدر زود خوشحال مي شم ، چقدر دنياي بچه ها خوبه چقدر خوشحالم كه هنوز يه كم بچه ام

پ.ن : آدم وقتي خيلي ذوق مي كنه چي كار بايد بكنه ... واي كه چقدر خوب بود

Labels:


حرفهاي آخر ِ اين هفته و هفته پسين آن

* اعترافهاي آخر هفته :

- اعتراف مي كنم اين هفته يكي از ماندگار ترين هفته هاي زندگيم بود[به خاطر وقت گذراندن با يك دوست] و همين طور هفته پسين آن [به خاطر شوكهاي فراوانش ] .

- اعتراف مي كنم ازين كه دلم براي مردم بسوزد به شدت پشيمانم ، هيچ آدمي ،‌هيچ جايي فكر نمي كند كه محتاج دلسوزيست و تمام محبت تو را به حساب لياقت خود مي گذارد . اگر احساس كنم براي كسي دلسوزي مي كنم رابطه ام را سريعا قطع خواهم كرد [ اگر بتوانم البته ].

- اعتراف مي كنم داشتن دوست خوب هم به شانس بر مي گردد ، ولي اگر يافتي لنگش را بگير كه در نرود .

- اعتراف مي كنم در حضور دوستان روانپزشك شرمنده شده ام ، قبل ازين به مسخره مي گرفتم كه كسي به خاطر بيماريهاي روحي دچار نقصان فيزيكي شود ولي حالا به عينه در خودم ديدم و ايمان آوردم ، به شدت عذر خواهي مي كنم .

- اعتراف مي كنم ديدن ولنتاين در سرتاسر شهر هم خوشحالم مي كند و هم ناراحتم مي كند و بيشتر ازينها روي اعصابم قدم مي زند . خيلي به مردم بي اعتماد شده ام . ولي خب ! اگر ولنتايني باشد حتي اگر يكي خوشحال خواهم شد كه اين روز روز عشق است . فرقي هم نمي كند كه فلاني هر سال بهN نفر كادو مي دهد. يا ازين كادو مي گيرد مي دهد به آن يكي ، يا قرارهاي روز ولنتاينش را يك جوري مي ريزد كه با هم ديگر برخورد نكنند . يا واقعن با عشق مي رود يك چيزي مي خرد كه نمي دانم سال بعد اين عشق خواهد ماند يا نثار كس ديگري مي شود ، به هر حال ولنتاين جالب است .

- اعتراف مي كنم بعضي دوستي ها را بايد بالكل فراموش كرد ،‌اگرچه همه خاكستريند و نمي توان سياهي مطلق ديد ولي نبايد گذاشت تو را به چشم يك يابو نگاه كنند . شيفت و ديليت را بايد با هم گرفت [ گرچه هنوز دلم نيامده ].

- اعتراف مي كنم اين تنبلي من واقعن بد به روزم آورد يك شبانه روز تا صبح بيدار بودم ، همين طوري هم شب بخواهم بيدار باشم نمي شود چه رسد به ا ينكه بيدار باشي و بخواهي يك مقاله دو هزار و شش را شبيه سازي كني ، توصيه مي كنم آدم باشيد مثل من انقدر خودتان را دودر نكنيد .

- اعتراف مي كنم يكي از چيزهايي كه خيلي دوست دارم بودن در جاده ها در شبهاي باراني است . و ديدن چراغهاي ماشينها .كلن به نظرمان خيلي باحال است . احساسهاي گم شده مان را درونمان مي ريزد چند باره . تركيب شب و نور و آب را بسيار بسيار بسيار دوست دارم .

- اعتراف مي كنم اشتباه در زندگيم زياد كرده ام ولي يكيشان هست كه هر كاري مي كنم فراموشم نمي شود يعني هر كاري مي كنم نمي شود فراموشش كرد ، هر لحظه به خودم لعنت مي فرستم كه اين چه غلطي بود ديگر ،‌نمي خواهم برايش اشتباهات ديگري بكنم يا نمي دانم ،‌به هر حال خيلي بد است .

- اعتراف مي كنم آن روز كه ساعت ده و نيم با آن خانم قرار داشتيم توي صادقيه ، ساعت ده و سي و پنج تازه از كرج را ه افتاديم . اعتراف مي كنم كه هر چي زنگ زد گوشي را برنداشتيم ، اعتراف مي كنم كه يك جزئي دروغ هم گفتيم ولي اعتراف مي كنم كه اين يكي از معدود دفعاتي بود كه اين طوري مي رفتم سر قرار .

- اعتراف مي كنم پول يكهويي اين هفته خيلي بهمان چسبيد .

* توصيه هاي آخر هفته :

- توصيه مي كنم اگر كسي را دوست نداريد دلبسته خودتان نكنيدش و اگر كسي شما را دوست ندارد هيچ گاه دلبسته اش نشويد و اگر شديد ، هيچوقت به دستو پايش نيافتيد كه برگردد . تمام خواستن يك آدم تا جاييست كه شخصيت طرف روبرو را محكم ببيند . حالا اگر دانستيد كه دوستتان دارد و دوستش داريد ، دست و پاهايش را هم بوسيديد بد نيست ولي امان از عشق يك طرفه

- توصيه مي كنم تمرين كنيد بگوييد « نه » ،‌من حالا بهتر شده ام . كمي مي توانم نه بگويم .

- توصيه مي كنم « نفر دوم » نباشيد . آدمهاي نفر دوم از نظر من آدمهايي سست بنيه و غير قابل اطميناني هستند . كساني كه منتظرند ببينند فلاني چي كار كرد و دنبالش راه بيافتند .

- توصيه مي كنم اگر هم در پي پول هستيد ، دانشتان را بالا ببريد پول از آسمان مي ريزد .

- توصيه مي كنم قبل از هر چيز در زندگي دنبال يك دوست خوب باشيد و خودتان سعي كنيد پيش از هر جيزي يك دوست خوب باشيد .

- توصيه مي كنم تا جايي كه مي توانيد صبور باشيد و روي اعصاب خود كنترل داشته باشيد حتي اگر كسي ناسزا نثارتان كردند ، پشت گوش نياندازيد به اندازه يك عمر كمكتان مي كند و صد در صد نتيجه مي دهد .

- توصيه مي كنم خودتان را محدود نكنيد به دو گروه با كلاس و بي كلاس ، محدود مي شويد و مسخره ترين نوع گروه بندي در عالم است . كي مي تواند حتي كلاس را تعريف كند . هر جور مي خواهي زندگي كن فقط چيپ نباش ، خودت را با خودت مقايسه كن و از خودت بهتر باش .

* آرزوهاي آخر هفته :

- آرزو مي كنم كه در طي اين دو هفته بتوانم نتيجه خوبي از زمان محدودم بگيرم ، بالاخره زمان عمليات كنسروي رسيد تا چهارشنبه يكي از پروژه ها و ديگري را تا هفته بعد از آن بايد تحويل دهم و اين واقعا گريه آور است

- آرزو مي كنم دوستان خوبم هميشه كنارم باشند .

- آرزو مي كنم بتوانم از دقايق خوشي بهترين استفاده را بكنم و بدانم و يادم نرود كه خوشي همان لحظه ايست كه مي رود و من دارم حسرت گذشته را مي خورم يا نگران آينده ام .

- آرزو مي كنم اگر كسي را دوست دارم نه به اندازه اي كه من دوستش دارم ولي لا اقل نصف آن مرا دوست داشته باشد .گرچه در كل زياد هم فرقي نمي كند ، حتي اگر فقط من دوست داشته باشمش شايد بشكنم ولي ترجيح نمي دهم كه به دروغ دوستم داشته باشد و بعدها به همه ثانيه هايم لعنت بفرستم .

- آرزو مي كنم همه روزهاي آينده چون اين دو هفته پر از شوك و هيجان و احساس و دوستي و خنده و اشك و دوستي باشد و همه آينده ها مثل اين دو هفته پر از ضربه هايي از بعضي از دوستانم نباشد و گيرهاي بيخود بعضي ها و خريت يك سري از آدمهاو نبينم كه بعضي شخصيتها چه طور خودشان را مي شكنند.

- آرزو مي كنم انقدر مردم فضول نباشند [ قابل توجه بعضي ها ] .

* درد و دلهاي خودماني آخر هفته :

- واقعا شرمنده ام كه جلد دوم را نمي نويسم ، آخر توي وبلاگ خودم مي توانم چرت و پرت هم بنويسم ولي آنجا رويم نمي شود ، چي كار كنم .

- پرده نارنجي اتاقم را خيلي دوست دارم ، مخصوصن حالا كه اين گلدان خوشگل آمده جلويش ولي يك ذره سخت مي شود مونيتور را ديد . خيلي خوشمان مي آيد وقتي مي آييم تو و يكهو يك عالمه نور نارنجي مي بينيم.

- خيلي دوست دارم همه اش بيدار باشم و ازين پنجره طلوع و از ديگري غروب را ببينم ولي كمتر پيش مي آيد .

- چقدر بد است آدم توي خنده هم كم مي آورد ، آن روز انقدر با آزي خنديديم تمام حلقوم و دل و سرم درد گرفت اصلا ديگر نمي توانستم بخندم، بيچاره آزي انقدر سرفه كرد گفتم الانه كه زبونم لال .. باي باي .. ولي گويا ايشون هفت تا جون زاپاس دارند .

- واي چقدر خوب بود اين چند روز ، چقدر بعضي بابا و مامانها حساسيت بي مورد دارند ها ،‌چقدر دلم خنك شد وقتي به مامانم معقولانه فهماندم كه دفعه آخرتان باشد كارتان اصلا درست نبود آدم كه همه اش نبايد به فكر خودش باشد .

* حرف علمي آخر هفته :

اگر قرار است معتاد شوي برو به سمت ورزش ، گويا در ورزش بدن يك نوع ماده مخدر از خودش ترشح مي كند كه بعد از آن آرامش به انسان دست مي دهد. من به شخصه به ورزش و آرامش بعد از آن معتادم

* فيلم آخر هفته :

Life is Beautiful

با يك كارگرداني ضعيف ولي يك موضوع توپ ، توي ذهنم مجبور شدم آن چه را نمي پسنديدم از نو بسازم و خب ! بعد از آن دوستش داشتم حالا يادم نيست فيلم اصلي جه بود . خيلي از آن صحنه كه پسرك درون صندوقي پنهان شده بود و پدرش را مي بردند بكشند و پدر براي پسرش كارهاي دلقكي مي كرد خوشمان آمد.

* ته مانده حرفهاي آخر هفته :

- تنهايي ممكن است تلخ باشد ولي گواراييش مثل آب زلال است

- سولماز مي گفت كه اگر كسي شعرش را برايت خواند برايت خيلي ارزش قائل شده و من ازين حرفش خيلي خوشم آمد و از احترامش و از نوع تفكرش و ازينكه مثل بقيه نيست

- اينكه فقط براي خودت زندگي نكني يك نعمت اناريست .

- جالب بود كه يكي از بچه ها انقدر زود واژه مي ساخت بعد ازينكه انارم را خواند . داشت درباره كسي حرف مي زد گفت كه فلاني انارش را برايم فقط يكبار شكست و همين يكبار بود و چقدر به مذاقمان جالب آمد

- چقدر ازينكه يك دوست خوب مثل آزي دارم خوشحالم و چقدر خوشحالم كه انقدر تفكراتمان و احساسهايمان شبيه است

- انارت را يك روز بشكن وگرنه مي پوسد .

- براي هر كسي انقدر مايه بزار كه برايت مايه مي گذارد

- خدا يك چيز مطلق است ، يك چيز جاري ، حتي اگر باور نكني نمي توان منكر شد كه وجود دارد .

- نتوانستم آن سي دي مذكور را گوش كنم و افسوس بزرگي برايم آورد .

- خيلي از اعترافهايم فراموشم شده ، به هر حال ما مثل بعضي ها حافظه جز به جز نداريم همين را هم به زور سر پا نگه داشته ايم

پ.ن : بابا شما فضولا كه ثانيه به ثانيه توي زندگي من هستيد ديگه اعتراف مي خوايد چي كار !!!!!!

Labels:


خدا خيلي شبيه به مجموعه اعداد حقيقي است

07 February 2007

 سه روز و دو شب ..


سه روز و دو شب خاطره
سه روز و دو شب حرف ...
سه روز و دو شب دردِ دل
سه روز و دو شب پروژه
سه روز و دو شب خنده ، خنده ،خنده
سه روز و دو شب دوستي
سه روز و دو شب ِ فراموش نشدني
يك لحظه وداع
سه قطره اشك
يك شب دلتنگي

پ.ن فردا روز : و يك صبح برفي

Labels:


به من مي گويد نقاشيهايت تلخ است
مي گويد تنهاييت تلخ است  ؛
انگار اين اتاق از همهء عالم جداست
با همهء شاديش اش تلخ است
نفهميدم كه تلخ منم يا او كه تلخ مي بينتم
....
رعد و برق مي زد آن روز
در برق مي ديدمش ، اتاق تاريك بود و منتظر مي شدم رعد را بشنوم
چه زيبا فكر مي كرد ،‌حرف مي زد
گويي فكر داشت ،‌مغز داشت و ...
همين برايم كافي بود
سكوتش را هم دوست داشتم
حتي حرفهايش را
و دلم مي خواست بنشيند و فقط حرف بزنيم
اتاق ِ‌من پايان ِ‌تمام ِ محدوديتهاست
بگذار پشت ِ در خودت را و بيا تو
 من با تو خودت را دوباره مي سازم

Labels:


04 February 2007

 رسيده هاي ژاپني


خورشيد شامگاهي آسمان را ترك گفته است
و بر قله ي
روشنايي به سياهي مي گرايد
مي پنداشتم مردي دليرم
اما آستين قباي نازكم از اشك نمناك است.
رقت ، هي تومارو

عدالت-خلاقيت-كمونيستِ سورئال گراي ِ معنايي: اندر باب ِ عدالت ؛ مي گويم دو سيب كه داريم عدالت ِ من اين نيست كه يكي تو يكي من ، عدالتم مي گويد نيمي از سيب ِ اول از آن ِ تو و نيمي ديگر از آن ِ من . حالا گويي يك سيب در ميان آيد گويي هزار سيب.
هزاران نيمه از آن ِ‌من هزاران نيمه از آن ِ تو .

Labels:


ته ِ باغ پر است از درخت
از برگ
از آنچه من آرزوي ديدنش را دارم
صندلي ها را شطرنج مي چينم

باغ ...
آرام خوابيده در سكوتي سفيد
باغ ،‌آسان آغوش گشوده براي ونوسي ها
درختان ِ زمستاني ِ باغم سبز مي پوشند
تا نگهبان ِ سرخ پيكر ِ انار باشند

انار ...
روز به روز مي شكند ؛
در قفس نا محدودش
سطر به سطر نوشته مي شود ميان ِ پرده هاي دانه اش
كلمه به كلمه زاده مي شود دانه هاي پر از رازش

انار مي بينم ...
و نگهبانش را كه ساز بر دست پرواز مي كند
انار مي بينم و كودكيش را
كه رنگ بر لب طرح مي زند
انار مي بينم و آرامشي را كه با آبي دريا ستاره مي كشد


انار دارد مي رسد
چونان خنده ي كودكان
بزرگ
و پر تجلي
هزاران راز در دل
كام بر لب
رنگ بر رخ
هزاران داغ بر دل
سنگ در گِل
آسمان گون

دلش گهواره اي تاريك
حفاظت مي كند آرام از يكصد دو جين راز
و همين كافيست

قفس ترش است و بي روزن
منم چون نيمه شب
چونان عقابي در پيِ صيدش
هزاران بار مي گردد
به گرد آن سبو بر دست

و اينك آمد آن يار شكر خندم
درون ِ دامنم
آگه ازين دوران
كه اكنون اين منم ،
با صد هزاران راز
انارم من ، انار

انارم آمدست اكنون
هر از گاهي يكي دستي
بر آيد از پيِ آن باغها بيرون
كه ضرب آهنگ تندي ، افكند بر پيكر ِ مستش
ولي آرام مي پايم
كدامين ضربه
بگشايد دهان ِ اين خُم ِ پاكش

دهها بار و گويي كس هزاران بار
بيا ندازند اكنون سنگ
بر ِ نازك دلي هم چون انار ِ من
ولي نايد
اميدي نيست
آهي نيست
دردي نيست

گذشت اكنون زمان ِ اين همه فرياد
انارم رنگ و رو رفتست
دلش را سخت آزُردند
ولي يك نقطه از رازش نياوردند
همه آگه شوند اكنون
كه شايد خوب بتوانند
زخمي بر پيكرش سازند
ولي آگه ببايد بود
نمي شايد كلامي را
حتي نقطه اي را
از دل ِ گرمش بنوشايند

انارم هم چنان آرام خوابيدست
وليكن شوق ِ او پيوسته
آهسته
مي رود تا اندر زوال ِ يك خَم ِ زيرين
بياسايد

تا هميشه ،
تا ابد ،
تا دهر ،
هيچ گاهي
راز نگشايد

باز ...
باز آگه كه سنگي از بّرون آمد

يك ، دو ،‌سه دم گويي سه تك ضرب است ؛
آهسته آهسته
پوست را بشكافت
ناگهان راز از دل ِ آرام ِ او بگشاد

سايه باني
آفتابي
روزني
شايد صدايي
در پيكرش آرام آرام
پيوسته پيوسته
....

راز مي خوانَد انارم
چون ِ يك آهنگ
در سرش پيچيده نجواي ِ ‌يكي ارغند

آسمان اكنون سكوتش را بياشفتست
صد غزل با راز ِ او گفتست

گاه اكنون
گاه فردا
گاه ديروز
يك گِرم شايد كمي
بيش از يكي
از رازها گفتست

من انارم را
به يك سنگ از تو
بشكستم

با دلت صد رازها گفتم
از دلت من رازها خواندم
من انارم را برايت دانه دانه
سيلاب ِ چون
آزرم
بسپردم

من برايت رازها خوانم
گر بماني نيك مي مانم
من همانم
دانه دانه
راز دانه
در نهانم گوشه گوشه
رازها از هر زباني
گويي اش با تو كلامي
زين جهان ِ بي نشاني
صد غزل در گوش ِ تو آيد زماني
وه عجب آرام ِ‌جاني

من انارم را
به يك سنگ ازتو
بشكستم



پ.ن : اميدوارم بلايي كه سر انار ِ‌ فدريكو گارسيا لوركا اومد سر ِ‌اين انار نياد . من سعي كردم ريتممو عوض كنم از شباهتش به لوركا در بياد و فكر مي كنم در اومده .

Labels:


خيلي اين جي ميل « با حال » است ها . كلي خوشمان مي آيد وقتي همين طوري ييهو از توي ميلمان به خودمان ميل مي زنيم و ييهويي مي رود توي وبلاگمان . عجب چيز با حاليست ها . !!! خيلي با حال است ، زياد ، ‌آره !.ما كه هنوز كفي هستيم . البته لازم به ذكراست ما كلن سه فاز و اندي عقبيم ، لابد همه تان مي دانستيد (!) ولي ما كه نمي دانستيم و تازه 2 روز است با اين سيستم « با حال » آشنا شديم ، كلي ذوق زده ايم الانه !!!! .
حالا بر فرض كه يكي نمي دانست به ما بگويد كه بهشان بگوييم چه طوري(؟!) ، كه فكر نمي كنم هم چين فردي موجود باشد . حالا اگر بود [گفتم اگر !]. بگذاريد دلمان خوش باشد . ما گفتيم ، چون زكات علممان را بايد مي داديم ، حالا شما نمي خواهيد گناه ِ خودتان است
رودروايسي نكنيد ها ...
گفته باشم ها ...
جان ِ من ..
خب؟؟!
خب !‌خيالم راحت شد ...

پ.ن . فردا روز : هادي !!!‌واقعن كه من منظورم اين بود كه از توي ميل پست بفرستيم تو وبلاگ ،‌از بيخ جمعه نباش ديگه :P

Labels:


[بيب بيييييب] امروز حرفاي آخر ِ‌هفته نداريم
اين هفته اعتراف زياد دارم ولي به دليل ذيق وقت [بيب بيييب] نمي تونم بنويسم .
هفته ي ديگه يادم بندازيد دو تا اعتراف رو با هم بنويسم

پ.ن : خانم مهندس دكا نمي دونم چي چي تونست معما رو جواب بده و نشان لژيون دونور رو از آن ِ خودش كنه ،‌شما در ضمن مي تونيد به مدت يك هفته در امارت ِ ما اقامت كنيد . يك محيط ِ‌دلپذير با انواع تفريحات . به شرطي كه آجرا رو نخوري .



بابا : فردا « قزوم بالا » بخرم؟؟ .
مامان : منظورش « قزل آلا» ست .

خواب ؟ خواب ؟
خوب خوابيدم ؟ ولم كنيد بابا . برا آدم مگه خواب مي ذارند . نگاه كنيد روي سرمو هنوز آتيش ديشب داره پ‍ِت پِت مي كنه ...
نمي خوام چيزي بگم ولي يه كاري مي كنند آدم هرچي تصوير و تعصب و اعتماد به يه دوستي داره منهل كنه جاش يه سري قاب ِ وانموده بزاره . يه سري روابط ِ فرمال
به قول ِ‌استا ميم. شين آدم بايد ياد بگيره كلي حرف بزنه آدم بايد ياد بگيره مرزشو با بقيه حفظ كنه كه بعدش وقتي گفت نه مشكلي نداشته باشه . واي كه چه حرسي مي خورم . واي كه چه حرسي خوردم . واي يكي منو بگيره الانه كه سكته كنم ...

پ.ن : انقدر اين خانوم مهندس دكا نمي دونم چي چي فحش و فضيحت بار ما كرد كه چرا اينجارو آپ نمي كنم ،‌مي خواستم امروز برم اونجا بنويسم ولي اصلن نمي تونم . در حضور جمع هم كه نميشه بد و بيراة گفت ، گفتيم بد و بيراهمان را اينجا بكشيم به يك جنابي بعد برويم آنجا از گل وبلبل بگوييم . گفتيم كه بدانيد يادمان نرفته .

پ.ن : ازين آقاي داستانگو هم تشكرات فراوان داريم . خيلي وقت بود تشكر نكرده بوديم . تشكر خونمان آمده بود پايين .

Labels:




Today's Pic





About me

I am not what I post, My posts are not me. I am Someone wondering around, writing whatever worth remembering.




Lables

[ کوتاه نوشت ]

[ شعر نوشت ]

[ فکر نوشت ]

[ دیگر نوشت ]

[ روز نوشت ]

[ نوروز نوشت ]

[ از آدم‌ها ]

[ ویکند نوشت ]

[ داستان نوشت ]

[ ابوی ]

[ انحناهای عاشقانه ]

[ خاطرات بدون مرز ]

[ فیلم نوشت ]



Archive

December 2004
April 2006
August 2006
October 2006
November 2006
December 2006
January 2007
February 2007
March 2007
April 2007
May 2007
June 2007
July 2007
August 2007
September 2007
October 2007
November 2007
December 2007
January 2008
February 2008
March 2008
April 2008
May 2008
June 2008
July 2008
August 2008
September 2008
October 2008
November 2008
December 2008
January 2009
February 2009
March 2009
April 2009
May 2009
June 2009
July 2009
August 2009
September 2009
October 2009
November 2009
December 2009
January 2010
March 2010
April 2010
May 2010
June 2010
July 2010
August 2010
September 2010
October 2010
November 2010
December 2010
January 2011
February 2011
March 2011
April 2011
May 2011
June 2011
July 2011
August 2011
September 2011
October 2011
November 2011
December 2011
January 2012
February 2012
March 2012
April 2012
May 2012
June 2012
July 2012
August 2012
October 2012
November 2012
January 2013
April 2013
June 2013
July 2013
August 2013
September 2013
October 2013
November 2013
January 2014
February 2014
March 2014
September 2014
December 2014
October 2016


Masoudeh@gmail.com