01 January 2014

 


که مهری بر دل
و نه کینی ،
استیصال از عدم
یا بحران طبیعت
پنجره های آبی
آواز بخوان
هیچ کوهی در برف نیست

Labels:


01 August 2012

 be "la vie en rose"



Hold me close and hold me fast 
The magic spell you cast
This is la vie en rose 
When you kiss me heaven sighs 
And though I close my eyes 
I see La vie en rose 
When you press me to your heart 
I'm in a world apart A world where roses bloom 
 And when you speak, angels sing from above 
Everyday words seem to turn into love songs 
Give your heart and soul to me 
And life will always be la vie en rose

Labels:


22 July 2010

 


کاش
می شد
آدم
گاهی
به اندازه‌ی نیاز، بمیرد
بعد بلند شود
آهسته آهسته
خاک‌هایش را بتکاند
گردهایش بماند
اگر دلش خواست،
برگردد به زندگی.
دلش نخواست،
بخوابد تا ابد.
...
کاش می‌شد گاهی آدم
به اندازه‌ی نیاز
بمیرد
برگشتنش بماند.

Labels:




 


از دست دادن
به دست آوردن
دو بال آدمی برای پریدن
گاهی، نپریدن
تّوهم ِ پرواز

Labels:


07 October 2009

 پاییز


این راه بن‌بست نیست ...
این بی‌پرده فریاد
مرا
شبیخون بادی‌ست به پنجره‌ای
که می‌درَد انگار
به کنج اتاقی
به تختی
بر انسانی
به میله‌های تکیده و بلند و عریان مردی
مردی که دراز کشیده در سکوت و سرما
که می‌شمارد کلاغ‌های شهر را
دو، سه،‌ چهار
دوهزار و یک، دو یا پنج ...
دوازده هزار و سیصد و سه، چهار، هشت.

Labels: ,


می‌راندم در باد به سان یال اسب‌های،‌ های ِ های
های و آه باران شب‌ ابری
پنبه‌ یا چرکین بر فراز دشت
شیهه‌ای پیچید
لابه‌لای کاجی از جنس میله‌های آهنی
هی چوپان اگزیستانسیالیزم دشت می‌خوانی؟
یال اسب می‌بافت دختر. هنوز هم؟
شیهه‌ی گله‌ی وحشی گم شده در کوه
قشو می‌شود به ناز،‌ به زمزمه
اشک می‌لرزد در دشت
از نگاه اسب، غم، غرور، فریاد ناگفته در گلو
اسب فلج
یورتمه، شیهه، باد، باد، باد، یال در باد ...
کجاست آن ناخواسته‌ که می‌خواندم به خویش در هیاهو، نجوا، خواب، بیدار
در جنون
من به خود می‌خزم این بار آر آر آر آری
این سرانجام انسانی‌ست
تنهایی
هوهو، هاها، هِی‌هِی، هِی هِی، هِی هِی، هی ها، هی ها
بیهوده، بیهو... بی‌ هو، هو هو، بی ها
به زوزه‌ی باد در شاخه‌ها، های های های

Labels:


10 November 2008

 روی گل و لای



من بلدم بخندم
به ذوق، به قهقهه، با جیغ
بلند می‌خندم؛ همیشه
حتی وقت‌هایی که تو نیستی
می‌رقصم؛ پابرهنه
کنار رودخانه می‌دوم
بادبادک می‌سازم
غلت می‌زنم...
سنگ جمع می‌کنم
خیس می‌شوم
موهایم را می‌بافم
دامن گلدار می‌پوشم
آواز می‌خوانم
آن‌وقت‌هایی هم که نیستی ...

من همه‌اش را فقط خواب می‌بینم
وقت‌هایی که تو نیستی ...

Labels:


می‌توان مستانه در مهتاب با یاری بلم بر خلوت ِ آرام ِ دریا راند
می‌توان زیر ِ نگاهِ ماه با آواز ِ قایق‌ران سه تاری زد لبی بوسید.

شاملو

Labels:




گوش کن‏
صدای مویه نمی‌شنوی میان ِ‌خواب ِ آسمان‌خراش‌ها؟
؛ آوای شکنجه دم برنمی‌آرد از سهمگینی ِ شب‌های سرد؟‏
گوش بسپار به رد لاشخورهای پیر
به تاریخ جنون‏
، به آواز وحشی ِ اسارت‏
و بوی گند ِ عریانی ِ مخروبه‌ها
لختی درنگ کن بر گورهای بی‌سنگ
؛ خفته‌های بی‌گناه
؛ مرگ‌های بی‌سند
؛ ناله‌های لرزان شب‌های بی‌ناموس
بر بی‌طلوعی خون‌بازی ِ عقرب در لاشه‌های ِ مرگ‏
بر کورسوی پنجه‌های رَد انداخته بر درخت‏
کسی زان میانه به خورشید می‌نگرد در غروب‏
زنی سیاه می‌پوشد بر خاک‌های سرزمین ِ دور‏
جانی به جرم زمان غلت می‌زند در قیرهای داغ ِ قدرت‏
لولیده در آوازهای مهیب ِ اتهام‏
به تکرار مدام ِ فردای پرواز از پریروزِ پیلگی‎
....

Labels:


آسمان پایین می‌آید
و ماه گیسوان ِ سیاهش را شانه می‌زند در آب
ابر کوهها را در آغوش می‌گیرد ...
صدای قطاری دره را پر می‌کند
دشت بیدار می‌شود
برگ‌ها می‌رقصند
انگشتان ِ باد بین موهایم بازی می‌کند
من خواب می‌بینم...

--------------------------------
فکرنوشت: منافاتی ندارد. عادت کردن نفی دوست داشتن نیست و دوست داشتن نفی عادت کردن؛ هر یک در برشی از زمان می‌تواند به آن یکی بدل شود و این دگرگونی نقصانی در لذت بردن از رابطه‌ی پیشِ رو ندارد. چیزی جز لذت برای‌مان مطلق نیست. و این لذت چه تفاوت دارد در پی ِ عادت اتفاق افتد یا در پس دوست داشتن (نه از نوع اساطیری). چیزی که هست دوست داشتن مربوط به یک شخص خاص نیست؛ در محدوده‌ی رابطه‌ای قرار می‌گیرد که بوجود می‌آید. چیزی که از من برانگیخته می‌شود و از او در همین زمان و مکان تا چیز دیگری باشیم یا چیزی باشیم که دوست داریم باشیم یا اصلن چیز خاصی هم نباشیم فقط چیز آرامی باشیم.

عذرنوشت: چند روزیست نه این بلاگ‌رولینگ را در بساط خود داریم نه هالواسکن را. اینست که نه توانستیم دیدار دوستانه‌ی این بارتان را جواب دهیم نه به وبلاگ‌های آپدیت سر بزنیم. از گوگل ریدر هم که می‌خوانیم مجال کامنت‌گذاشتن نمی‌ماند. خواستیم عذر تقصیر آوریم که بدانید ما همیشه می‌خوانیمتان و مهمانِ این دالان را هم عزیز می‌داریم.

حس‌نوشت: حسِ خداحافظی حسِ یکجوریست! راه رفتم و یاد روزهایی افتادم که با دوستانم در آن محوطه راه می‌رفتم. دوست‌هایی که پیدا کردم و گم کردم. غم‌ها و خوشحالی‌هایی که در پی خود داشت. برگشتم و دیدم دارم با همه‌ی این‌ها خداحافظی می‌کنم و به همه گفتم؛ می‌بینید؟

پس‌نوشت: گویا وارد هالواسکن شدیم! آن عذر نوشت را بی‌خیال شوید. ما داریم پذیرایی می‌کنیم از مهمانان‌مان!

Labels:


25 March 2007

 رقص خواب شبانه


شب ساز كوك مي كند
در سكوت*
دكمه هاي درخشان اسموكينگش چشمك مي زنند
و صورتش گوي مانند
از پشت غبارهاي پنبه اي سرك مي كشد
جبار كمان به دست به گوش است
و حَمَل.
شباهنگ آن سوتر مي رقصد
و خوشه گندم تازه تر از هميشه
زير زبانش مزه مزه مي شود.
شب ساز مي زند
باد مي خواند
شب مي رقصد
من مي خوابم...


*edited : با تشكر از نظر نقطه الف عزيز

Labels:


11 February 2007

 مرا برقص شب


كلاويه ها مي رقصانند انگشتانش را ...
تاشها مي رقصانند قلمم را ...
گوشم را مي نوازد
چرخ مي زنم آرام در تنهايي من و شب
سكوت مي شود حرفم
همچون شنل پوشي سرگردان تنه مي زنم به نامرئيان شب
و آنها را مي گذارم اطرافشان را بگردند
و صد باره مرا نبينند .
فقط احساسم كنند كه عبور مي كنم آرام
دلم براي رقص انگشتان تنگ مي شود
دلم خالي مي شود
دلم تنگ مي شود

Labels:


03 February 2007

 ترانه ي انارينه


ته ِ باغ پر است از درخت
از برگ
از آنچه من آرزوي ديدنش را دارم
صندلي ها را شطرنج مي چينم

باغ ...
آرام خوابيده در سكوتي سفيد
باغ ،‌آسان آغوش گشوده براي ونوسي ها
درختان ِ زمستاني ِ باغم سبز مي پوشند
تا نگهبان ِ سرخ پيكر ِ انار باشند

انار ...
روز به روز مي شكند ؛
در قفس نا محدودش
سطر به سطر نوشته مي شود ميان ِ پرده هاي دانه اش
كلمه به كلمه زاده مي شود دانه هاي پر از رازش

انار مي بينم ...
و نگهبانش را كه ساز بر دست پرواز مي كند
انار مي بينم و كودكيش را
كه رنگ بر لب طرح مي زند
انار مي بينم و آرامشي را كه با آبي دريا ستاره مي كشد


انار دارد مي رسد
چونان خنده ي كودكان
بزرگ
و پر تجلي
هزاران راز در دل
كام بر لب
رنگ بر رخ
هزاران داغ بر دل
سنگ در گِل
آسمان گون

دلش گهواره اي تاريك
حفاظت مي كند آرام از يكصد دو جين راز
و همين كافيست

قفس ترش است و بي روزن
منم چون نيمه شب
چونان عقابي در پيِ صيدش
هزاران بار مي گردد
به گرد آن سبو بر دست

و اينك آمد آن يار شكر خندم
درون ِ دامنم
آگه ازين دوران
كه اكنون اين منم ،
با صد هزاران راز
انارم من ، انار

انارم آمدست اكنون
هر از گاهي يكي دستي
بر آيد از پيِ آن باغها بيرون
كه ضرب آهنگ تندي ، افكند بر پيكر ِ مستش
ولي آرام مي پايم
كدامين ضربه
بگشايد دهان ِ اين خُم ِ پاكش

دهها بار و گويي كس هزاران بار
بيا ندازند اكنون سنگ
بر ِ نازك دلي هم چون انار ِ من
ولي نايد
اميدي نيست
آهي نيست
دردي نيست

گذشت اكنون زمان ِ اين همه فرياد
انارم رنگ و رو رفتست
دلش را سخت آزُردند
ولي يك نقطه از رازش نياوردند
همه آگه شوند اكنون
كه شايد خوب بتوانند
زخمي بر پيكرش سازند
ولي آگه ببايد بود
نمي شايد كلامي را
حتي نقطه اي را
از دل ِ گرمش بنوشايند

انارم هم چنان آرام خوابيدست
وليكن شوق ِ او پيوسته
آهسته
مي رود تا اندر زوال ِ يك خَم ِ زيرين
بياسايد

تا هميشه ،
تا ابد ،
تا دهر ،
هيچ گاهي
راز نگشايد

باز ...
باز آگه كه سنگي از بّرون آمد

يك ، دو ،‌سه دم گويي سه تك ضرب است ؛
آهسته آهسته
پوست را بشكافت
ناگهان راز از دل ِ آرام ِ او بگشاد

سايه باني
آفتابي
روزني
شايد صدايي
در پيكرش آرام آرام
پيوسته پيوسته
....

راز مي خوانَد انارم
چون ِ يك آهنگ
در سرش پيچيده نجواي ِ ‌يكي ارغند

آسمان اكنون سكوتش را بياشفتست
صد غزل با راز ِ او گفتست

گاه اكنون
گاه فردا
گاه ديروز
يك گِرم شايد كمي
بيش از يكي
از رازها گفتست

من انارم را
به يك سنگ از تو
بشكستم

با دلت صد رازها گفتم
از دلت من رازها خواندم
من انارم را برايت دانه دانه
سيلاب ِ چون
آزرم
بسپردم

من برايت رازها خوانم
گر بماني نيك مي مانم
من همانم
دانه دانه
راز دانه
در نهانم گوشه گوشه
رازها از هر زباني
گويي اش با تو كلامي
زين جهان ِ بي نشاني
صد غزل در گوش ِ تو آيد زماني
وه عجب آرام ِ‌جاني

من انارم را
به يك سنگ ازتو
بشكستم



پ.ن : اميدوارم بلايي كه سر انار ِ‌ فدريكو گارسيا لوركا اومد سر ِ‌اين انار نياد . من سعي كردم ريتممو عوض كنم از شباهتش به لوركا در بياد و فكر مي كنم در اومده .

Labels:


22 January 2007

 براي يك دوست


موهايم را باز مي كنم ، مي چرخم دور اتاق و باز خالي قابهايم را مي شمارم و كتابهايم را
دو ، سه ، چهار ،...
و گذشت ....
زمان تنها چيزيست كه نمي توان بازش ايستاد از رفتن
امروز به همان سرعت كه ديروز رفت خواهد رفت و
غبار را بر صورت قابها خواهد نشاند.
سنگها سقوط مي كنند
و گريزي نيست
خوش شانس كه باشي از دور سقوطشان را تماشا مي كني
و جلوي چشمانت مي بيني ديگري مرد.
...
ياد دست تكان دادنهايم
طوفاني مي شود ياد فريادها
و دست و پا زدنهايت در خودت

قابها خاليند اكنون ولي يادم مي ماند هيچ چيز ابدي نيست
فراموشم نمي شود خوشي لحظه اي دوام دارد به اندازه يك جرعه
و غم زخم مي زند به اندازه يك قطره خون
انسانها براي ابد نيستند
خوشيها براي ابد نيستند
بديها براي ابد نيستند
...
آن طور مي روند كه گويا هيچ گاه پدر و مادري نبوده
فراموش مي شوند و مي ميرند
و قبل ازينكه از دنيا بروند در ذهن تو خواهند مرد.
...
يادت باشد ناكجا آباد همين اطراف است
يادت باشد من و تو غرق شده ايم در اين گرداب
يادت باشد ابديت اينجاست
...
بگذار خاطرت بماند زندگي براي توست ، عابران در گذرند
...
و همين چند گامي كه در ايستگاه نشسته اي
ترانه هاي كسل كننده شان را خواهي شنيد
يا با سازهايشان خواهي رقصيد
ايستگاه بعد
فراموش خواهي كرد
رهگذر چه مي خوانده


تقديم به يك دوست

Labels:




Today's Pic





About me

I am not what I post, My posts are not me. I am Someone wondering around, writing whatever worth remembering.




Lables

[ کوتاه نوشت ]

[ شعر نوشت ]

[ فکر نوشت ]

[ دیگر نوشت ]

[ روز نوشت ]

[ نوروز نوشت ]

[ از آدم‌ها ]

[ ویکند نوشت ]

[ داستان نوشت ]

[ ابوی ]

[ انحناهای عاشقانه ]

[ خاطرات بدون مرز ]

[ فیلم نوشت ]



Archive

December 2004
April 2006
August 2006
October 2006
November 2006
December 2006
January 2007
February 2007
March 2007
April 2007
May 2007
June 2007
July 2007
August 2007
September 2007
October 2007
November 2007
December 2007
January 2008
February 2008
March 2008
April 2008
May 2008
June 2008
July 2008
August 2008
September 2008
October 2008
November 2008
December 2008
January 2009
February 2009
March 2009
April 2009
May 2009
June 2009
July 2009
August 2009
September 2009
October 2009
November 2009
December 2009
January 2010
March 2010
April 2010
May 2010
June 2010
July 2010
August 2010
September 2010
October 2010
November 2010
December 2010
January 2011
February 2011
March 2011
April 2011
May 2011
June 2011
July 2011
August 2011
September 2011
October 2011
November 2011
December 2011
January 2012
February 2012
March 2012
April 2012
May 2012
June 2012
July 2012
August 2012
October 2012
November 2012
January 2013
April 2013
June 2013
July 2013
August 2013
September 2013
October 2013
November 2013
January 2014
February 2014
March 2014
September 2014
December 2014
October 2016
November 2017
March 2018
December 2018


Masoudeh@gmail.com