29 August 2007

 Challenge




24 August 2007

 حرفهاي آخر هفته




حرفهای آخر هفته

مقدمه‌ای ان‌در باب: به هر حال هنوز هستم، با اینکه هر هفته نشده که بنویسم ولی خوشحالم هست آخر هفته‌هایی که حرف‌هایم را اینجا و برای خودم و برای شما می‌ریزم روی داریه.
  • اعترافهای آخر هفته:

- اعتراف می‌کنم نه اینکه حالا به عمق سکون و آرامش رسیده باشم، ولی یک جاهایی هست توی زندگی، دیگر هیچ چیز خاصی نمی‌تواند نهفته‌های در اعماق را جابجا کند. آن جا می‌شود خودت را تمثیل کنی به دریا.
- اعتراف می‌کنم زمانیست گوش گرداندیده‌ایم برای شنیدن صدای قدم‌ها، صدای نفس‌ها، صدای ضربانهای قلب ...
- اعتراف می‌کنم از پس ما برآمدن آن‌قدرها هم که گمان می‌رود راحت نیست.
- اعتراف می‌کنم من به بخش تاریک وجود انسان‌ها معتقدم. بعضی‌ها را نمی‌توان کامل دید ولی حقیقتش اینست که ترجیح‌مان آب است همان‌قدر ساده همان‌قدر زلال.
- اعتراف می‌کنم ما آب انار زیاد دوست داریم.
- اعتراف می‌کنم [...]
- اعتراف می‌کنم اگر نارنجی نبود نقاشی هم نمی‌کردیم.
- اعتراف می‌کنم ما کم می‌گوییم ولی از مقابل پرسشها هرگز فرار نمی‌کنیم. یک‌طوری انگار موظفیم سوال‌ها را جواب دهیم.
  • درد و دلهای خودمانی آخر هفته:


- راستش ما فعلن دردی نداریم که بگذاریمش به اشتراک جز این درس و زندگی که گویا همینست که هست.
- اصولن نگرانی چیزیست واهی، چیزهای واهی را بگذارید کنار. پریشانی برای چیزی که نیامده و حکم صددرصدی نیست که بیاید. اگر آمد که آمد نیامد بُردتان بیش از باختتان است.
- واقعن خجالت‌آور است وقتی ناراحت نیستی به‌زور بچپانند توی چشمانت که ناراحتی. ناراحتی با توی فکر رفتن فرق دارد و که می‌داند کدام مخرب‌تر است.
- این روزها می‌شنوم، می‌بینم، می‌خوانم زندگی‌ها را که خوک‌دانی شده. فکر نمی‌کنید این [...]کاری‌ها انقدر داد و قال ندارد.
- می‌دانید کلی ناراحتم از آن‌چه بر دنیای‌مان می‌گذرد که همه چیز بسته شده به همین تن مزخرف که فردا طعمه‌ی کرم‌ها خاکیست. لذت‌های تن! چیزی که هست این دنیا برای هیچ کداممان کفاف نمی‌دهد. راه را اشتباه گرفته‌اید.
- ما به مجازات‌های نامطابق با عمل به شدت اعتراض داریم. همین‌جا و با صدای جیـــــــــــــغ‌وار شکایت خود را اعلام می‌کنیم.
- قبلن هم گفته‌ام از مبحث کل‌کل زیاد خوشم نمی‌آید. بگذارید کنار این بچه‌بازی‌ها را.
- چرا ما جدن این‌روزها چشم‌های پریا را فراموش نمی‌کنیم؟
- قبلن نوشتن خالیم می‌کرد حالا نیازی به خالی شدن ندارم.


توصیه‌های آخر هفته:


- توصیه می‌کنم چشم‌ها را نادیده نگیرید.اشتباه نگیرید هم‌درد طلبی را با طبابت. گاهی کافیست که بفهمید. نگاه‌های پرسشگر اما دنبال راه‌حلند.
- توصیه می‌کنم شرافت را بگذارید پایه‌ی زندگیتان. دین و آیین بر نمی‌دارد. پیش خودتان شرمنده نباشید.
- توصیه می‌کنم بگردید در خودتان بیشتر از هر چیزی، چون دانه. آن‌قدر در خود باشید تا از آن تاریکی به درآیید، چون جنین. تمام زندگی جز خودتان نیست و این دور از پرداختن به لذت‌هاست، حتی دور از آرامش‌هایی که پایدار نیست.
- توصیه می‌کنم به دیگران اجازه دهید خطا کنند، به خودتان اجازه ندهید خطا کنید. خطاهای دیگران را به حساب خود بگذارید. هیچ خطایی یک‌طرفه اتفاق نمی‌افتد.
- توصیه می‌کنم با زندگی دست و پنجه نرم نکنید. زندگی را فقط بگذرید. دست و پنجه که نرم کنید هم وقت را از دست داده‌اید هم انرژی را. میان‌برها را ببینید. اگر پا ندارید که راه بروید، پرواز کنید.
- توصیه می‌کنم گاه گاهی اشک بریزید نه برای اینکه طعم خندیدن را بچشید فقط برای اینکه گاهی گریسته باشید.
  • آرزوهای آخر هفته:

- آرزو می‌کنم شب‌های آرام نثار همه‌تان باد.
- آرزو می‌کنم غم‌های چنبره زده توی دل‌های هر کسی راهش را بگیرد و برود. بعضی غم‌ها هستند، نه اینکه بشود گفت برای چه! نگرانیست؟ ترس است؟ افسوس است؟ احساس گناه است؟ نمی‌دانم. آرزو می‌کنم بنشینیم و دل‌هایمان را کنکاش کنیم و در دل هیچ‌کداممان چیزی نباشد از جنسی تلخ! تلخی‌ای هم گر هست، تلخی قهوه باشد.
- آرزو می‌کنم روح وبلاگ‌مان بیشتر این اطراف باشد. راستش زیاد خوشحالیم که وبلاگ‌مان روح پیدا کرده. چه اهمیتی دارد جسم. واقعن! جایی که کم میاوریم و بالاتر نمی‌توانیم که برویم از آن سطح محدود گیرمان می‌رود به این قوس، به این بالا و پایین‌ها. فراتر که بروید به خودتان می‌خندید که چه باخته‌اید.[جو گرفت! کمی بی ربط بد]
- آرزو می‌کنم هر چه می‌خواهم باشم ، بی شرف نباشم.
  • کتاب آخر هفته:


چاه بابل - رضا قاسمی

  • ته‌مانده‌ی حرفهای آخر هفته:


- خودمان هم می‌دانیم چشم‌هایمان لومان می‌دهد. اکثرن چشم می‌دزدیم ازین زندگی مگر وقتی که چیزی برای باختن نباشد؛ ترسی برای اعتراف. [نه البته وقتی جز خودمان را بازی می‌کنیم]
- ما گاهی در زندگی اشک هم می‌ریزیم. ولی زندگی‌ را با تمام بدی‌هایش دوست داریم.
- آسمان نه این‌که آرامش بخش باشد، دستی برای در آغوش گرفتن ندارد ولی سکونش و ابرهایی که بی سند طی می‌کنندش می‌تواند قانعتان کند که هنوز زندگی ادامه دارد.
- ما حرف خودمان را در مورد مهندس دکامایا پس می‌گیریم. ایشان کلی بامرامند و سواحل جنوبی را کلن بار کردند برای ما آوردند.
- به جان شما دیگر این تو بمیری از آن قبلی‌هایش نیست. می‌نشینیم خفن [ها؟] می‌خوانیم.
- دلمان می‌خواست تولد نیوشای نازنین‌مان می‌رفتیم. نیوشا که حالا دو سالش می‌شود نه فقط به خاطر خودش که به خاطر مهربانوی گلم آن‌قدر در دلم جای دارد که خدا می‌داند.
- بعضی‌ها هستند که گذر این موج زندگی را مخصوصن آن‌جاهایی که گذرش سخت می‌شود آرام می‌کنند. نه اینکه راه‌حلی داشته باشد. نه اینکه توی این افت و خیز نگذارند که حتمن بیفتی. ولی اگر هم افتادی لباست را تکان می‌دهند تا خاک‌ها پر بکشند. شما هم خاک بتکانید از دامن دوستان. خرجی که ندارد، دارد؟
- از دیدن وبلاگ هری/نوترینو بسیار خوشحال و هیجان‌زده شدیم. از سر در همین دالان می‌گوییم که آرزو می‌کنیم سال‌های سال بنویسد و خلاقیت و ابتکارش را به رخ بکشد.
- قبلن گفته بودیم هر راستی را نگویید دروغ هم نگویید و الخ، باید اعلام کنیم که منظورمان به هیچ وجه پنهان کاری نبوده و نیست. جایی اگر حس کردید که پایه‌هایتان آنقدر محکم هست که فرو نریزد ندویید ولی پاورچین، پاورچین جلو بروید. نگرانی از جای پاها اصولن عادیست. همه چیز با یک نهیب فرو می‌ریزد. اینست که آرام زمزمه کنید؛ فریاد نکشید.
- به زور است که نمی‌نویسیم، خودمان شرمنده می‌شویم زیاد که می‌شود. اینست که بقیه‌اش باشد برای بعد.

Labels:


نوبه‌ی خلقت كه جريده‌ی عالم را خط خطی می‌كردند به حساب سرنوشت؛ داشتيم صفا می‌كرديم كه داد زدند «سوا کردنی نیست!!»
ما هم دومثقال و نیم دل‌خوشی برداشتیم؛ باقی را دادیم بنجل بار کنند. از سرمان هم زیاد است...

Labels:


19 August 2007

 Memorial


*

خیلی‌هاایمان یادمان می‌رود که فردایی هم هست‌؛ ولی بیشترمان یادمان می‌رود که فردایی شاید نباشد.

Labels:


«گاه» ... این گاهی که می‌گویم نه گاهیست به معنای زمان که همیشه پنداشته می‌شود. به زعم من گاه هم نیست. تمام بودن است. به غیر از لحظه‌هایی که از اول محکومند که فراموش شوند. قرار نیست که به حساب آیند.
زندگی در کل خودش مزخرف نیست. ولی قبول کنیم که «گاه»ای مزخرفش می‌کنیم. گاهی خرابش می‌کنیم الکی. چپ چپ نگاهش می کنیم. مثل ترشی‌ها مزه مزه‌اش می‌کنیم. عضلاتمان را منقبض می‌کنیم و لب و لوچه را می‌کشیم آن وسط. درست توی یک دایره. چشمان‌مان را چپ و چوله می‌کنیم و تنها هنگامی بازش می‌کنیم [عضلات را می‌گویم] که یک کسی بیاید و اطمینان بدهد که چیزی خلاف میل ما اتفاق نمی‌افتد. از قبل هم می‌دانیم که کسی عالم به غیب نیست ولی همین حرف‌ها آب گرمی می‌شود روی جسمی که جمع شده در خودش. آن  اعتمادی که می‌گویم را الکی نگاه نکنید. مهم نیست چه چیزی گفته می‌شود؛ مهم این‌است که از زبان چه کسی بیرون می‌آید. تمام زندگی را باید دنبال کسی گشت که کلامش بی هیچ دلیل منطقی‌ای آرامش بخش باشد. این‌که چرا خودمان نمی‌توانیم به خودمان اطمینان دهیم که زندگی چیز ترشی [یا به آن ترشی] نیست دلیل دارد. نه اینکه خودمان را از سر تا ته درست بشناسیم. به خودمان ولی ایمان نداریم و این ایمان نداشتن سخت می‌کند گذر زندگی را. احتمال می‌دهیم که دیگری خبر دارد از چیزی که قرارست باشد. فقط چند صدم درصد. فقط به اندازه‌ی یک چراغ زرد.
زندگی رکاب زدن دوچرخه است. شاید هم نه به آن سبکی. راندن یک ماشین است. بزرگ‌تر ولی راحت‌تر. گاهی هم فقط عبور است. عبور از پل، پیاده‌رو «گاه»ای دریا. مهم طی کردن است. مهم گذشتن ازین فریب است. فریبی بزرگ که تفکیک می‌شود در «گاه». خیال هم برت ندارد که آن‌قدر گنده شده‌ای که سواری بر همه چیز. که فریب‌ها را فرار می‌کنی. فریبی‌است نه حتی از جنس زمان که همه باورش دارند. نه حتی از جنس عقل که همه می‌ستایندش نه فریبی از جنس دوست داشتن که همه گولش را می‌خورند. زندگی فریبی‌است از جنس بازی. بازی رنگهایی از جنس من توی آن نیم دایره که نشسته توی صورت مهربانت. به توداری و سکون آوایی که از پشت آن لب‌ها بیرون می‌آیند «گاه» ِ باز شدن به خنده. زندگی انعکاس توست توی این قهوه‌ای سیر. زندگی تلاقی انعکاس‌های ماست در همدیگر.
این‌جا ترسی از فریب نیست، ترسی از باخت نیست، ترسی از بازی نیست. من به همین بازی دل‌خوش دارم حتی اگر تمامش یک خواب باشد. یک رویا. رویایی که‌ همه‌مان درونش می‌پریم از روی پرچین‌ها و نگاه‌مان «گاه»ای خشک می‌شود روی آسیاب‌های بادی که می‌چرخند. آسیاب‌های بادی که به سرعت ِزندگی می‌چرخند. رویاهایی که در آن باران و خورشید با هم آشتی‌اند. و حتی ابرها شکل‌های مرا می‌سازند توی ماتحت آسمان. پنبه‌ها گاهی می‌ریزند پایین و گاه کثیف و چرکین می‌شوند. زندگی اگرکلش صدای باد باشد میان برگ‌های درختان. اگرتنها «گاه»ِ سلام و صبح بخیر گفتن هر روزه باشد می‌ارزد به باور کردنش. می‌ارزد به این‌که دور نریزیمش به اتهام فریب بودنش. فراموش که نمی‌کنیم خودمان هم فریبی بیش نیستیم.

Labels:




Today's Pic





About me

I am not what I post, My posts are not me. I am Someone wondering around, writing whatever worth remembering.




Lables

[ کوتاه نوشت ]

[ شعر نوشت ]

[ فکر نوشت ]

[ دیگر نوشت ]

[ روز نوشت ]

[ نوروز نوشت ]

[ از آدم‌ها ]

[ ویکند نوشت ]

[ داستان نوشت ]

[ ابوی ]

[ انحناهای عاشقانه ]

[ خاطرات بدون مرز ]

[ فیلم نوشت ]



Archive

December 2004
April 2006
August 2006
October 2006
November 2006
December 2006
January 2007
February 2007
March 2007
April 2007
May 2007
June 2007
July 2007
August 2007
September 2007
October 2007
November 2007
December 2007
January 2008
February 2008
March 2008
April 2008
May 2008
June 2008
July 2008
August 2008
September 2008
October 2008
November 2008
December 2008
January 2009
February 2009
March 2009
April 2009
May 2009
June 2009
July 2009
August 2009
September 2009
October 2009
November 2009
December 2009
January 2010
March 2010
April 2010
May 2010
June 2010
July 2010
August 2010
September 2010
October 2010
November 2010
December 2010
January 2011
February 2011
March 2011
April 2011
May 2011
June 2011
July 2011
August 2011
September 2011
October 2011
November 2011
December 2011
January 2012
February 2012
March 2012
April 2012
May 2012
June 2012
July 2012
August 2012
October 2012
November 2012
January 2013
April 2013
June 2013
July 2013
August 2013
September 2013
October 2013
November 2013
January 2014
February 2014
March 2014
September 2014
December 2014
October 2016


Masoudeh@gmail.com