31 January 2007

 نيستي لند


در « نيستي لند » من - تو بگو ناكجا آباد ، جايي كه هيچ كس نيست ،‌جايي كه تو هيچ نيستي - كسي نمي پرسد تو چرا پرواز مي كني يا آن يكي چرا راه مي رود ، چرا فلاني دوست دارد روي دستهايش راه برود به جاي پاها ، آن يكي چرا شبيه مرغان در يايي شده .
همه هستند و هيچ كدام به ديگري فكر نمي كنند ، فقط يك ديگر را مي بينند و اين ديدن دلبستگي هم نمي آورد . در اين محيط هر كس زندگي اش را مي سازد و همه اش با هم نيستي لند است
جايي پر شكوه كه دليل نمي خواهد كارها ، فكرها ، حرفها . براي خودت مي زي اي و ديگري نه اينكه رويش را كه برگرداند به تو لبخند مي زند يا نمي زند؛ وحتي مطمئن نيستي ديده ات يا نديده ات . فقط همين را مي داني كه همين طور كه هستي قبولت دارد.

30 January 2007

 و عاشورا ....


و عاشورا ...

هر چيزي قابل انكار باشد ؛ در اين نكته كه هفتاد و دو نفر را با لب ِ تشنه در صحراي سوزان كشتند و دهها مصائب ِ مسيح ساختند ،‌شكي نيست .

و سحر .. و سحر ِ عاشورا ...

تجربهء نوع ديگري از بودن است . نوع ديگري از زيستن .تجربهء ديگري از طلوع .خيلي از چيزها حقيقتند چه ما آنها را باور كنيم چه نكنيم و چقدر زيباست كه اينطور است ؛ باور كردن يا نكردن ِ ما نقصاني در حقايق موجود نمي اندازد و اين خوب است ، خيلي خوب .

Labels:


29 January 2007

 آرش سيگارچي




مامان مي گويد تب دارم ، مي گويد چشمانم قرمز است ،‌مي گويد يك طوري شده ام ؛ گوشم به حرفش نيست . صداي ضبط را زياد مي كنم و چشمانم را مي بندم
به روي خودم نمي آورم تمام سلولهاي بدنم دارد مي سوزد ، به روي خودم نمي آورم يك جايي وسط ِ قفسه سينه ام درد مي كند و به روي خودم نمي آورم سد بسته ام آن بالا پشت ِ چشمانم
حالم خوش نيست ، حالم خوش است ، چه بهتر آزين مي تواند باشد ؛ فقط مي مانم باقي ِ روزها چطور خواهد گذشت ، آن بيست و چهار ساعتي كه مي خواستي باشي تمام شد.
خوشا مر گ ؛ سپاس بر خداوند

Labels:


28 January 2007

 خوشا مرگ ...


از همه جا كه مي بـرم ياد مسيح مي افتم و آخرين روزش ..!!.. و نگاهش به اطراف كه مگر حواريون را ببيند..!!..!.
و ياد پطروس كه اگر شمشير كشيده بود ....
و ياد پطروس كه به او گفته بود مسيح ، كه قبل ازينكه خروس بخواند سه بار مرا انكار خواهي كرد....
و من با مسيح به آسمان نگاه مي كنم و مي گويم " خوشا مرگ ، سپاس بر خداوند "

Labels:


وقتي مي رسم به انتهاي ِ خودم ،‌سرم را مي برم زير ِ دوش و گوشهايم را محكم مي گيرم ؛ آن وقت فقط صداي آب مي شنوم ، چيزي مثل ِ غرق شدن ، فكر مي كنم چه چيز هنوز انقدر ارزش دارد تا تلاش كنم غرق نشوم وچه ها مي توانستم انجام دهم اگر غرق نمي شدم .

Labels:


فرناز كه داشت مي رفت سفر ، چطور از اوين سر در آورد؟

پ.ن : به خير گذشت . آزاد شدند . خوشحالم ! ولي نفهميديم چي شد چي نشد ؟!

بانوي خورشيد ِ‌من امروز متولد مي شود ، مهربانوي گلم ، بانوي مهرم تولدت مبارك . دوستت دارم به اندازه تمام دقايق كودكي و تمام حرفها و خنده ها و گريه ها يي كه با هم داشتيم
... و همهء غصه هايي كه وقتي نيستي مي خورم
و همهء حرفهايي كه نيستي و نمي زنم
كاش دنياي كودكي تمام نمي شد
تولدت مبارك دوست ِ گلم

Labels:


دكتر مي گفت در آناليز يك و يك با هم مي شوند يك ؛ يك قطره ء آب بيفتد روي يك قطرهء آب ديگر مي شود يك قطرهء آب

بعضي بيست و چهار ساعتها چقدر بيست و چهار ساعتند ، هر چه قدر مي كشيشان كش نمي آيند دريغ از يك ثانيه (!)

+

حالم اصلن خوب نيست انگار يه چيزي توي سرم دنگ و دونگ مي كند . چشمانم هم خوب نمي بيند ، آدم انقدر بي جنبه ... به خودمان مسلط مي شويم [ ممنون مظفرخان]

Labels:


27 January 2007

 دغدغه


مي گويد هنوز قلبمان از كار نايستاده بايد فكرش باشيم ، مي گويد اينكه چيزها نشانه اند خوب است ، آن وقت مي گويد نبايد دغدغه شوند . خيلي از چيزها قبل ازينكه اسم برايشان بگذاري دغدغه مي شوندحتي قبل ازينكه برايت اثبات شود وجود دارد . حالا اگر نام هم نمي گذاشتي رويش بازهم من مي گفتم هست و دغدغه ام است فقط اسم نداشت ، حتي اگر سالهاي سال به سكوت مي گذشت و حتي اگر الان به گريه ختمش مي كنيم .

Labels:


ديروز رفته بوديم ختم خاله ، نمي دونم واقعن چرا اينجوري مي شه ولي بازم پنج دقيقه آخر رسيديم . گم شده بوديم ، فكر كنم به گلاي بهشت زهرا هم رسيديم دوباره برگشتيم . خيلي خيلي خيلي خنده دار بود . مثله اين فيلماي سمبليك هست كه چند نفر توي يه راهي مي ميرن و خودشون نمي فهمن شده بود . اسم اونجايي كه بايد مي رفتيم الان يادم نمونده حالا مثلن فرض كنيد تفتان . ديگه آخرش سعيده مي گفت آقا بي خيال من فهميدم ما مرديم اين تفتان (!) حكم يه چيز موهومي رو داره . هي با صداهاي مختلف ( مثه همون فيلما .. مثه اون صداهايي كه توي سر آدم تكرار مي شه ) هي مي گفتيم تفتان ، تفتان ،‌تفتان ....
خلاصه دردسرتون ندم انقدر سوژه هاي جالب هم توي راه ديديم كه ديگه داشتيم مي تركيديم از خنده . البته بايد حضوري براتون بگم چون سيچوايشن خنده داره !‌همين طوري فاز نمي ده . يه جا يادمه وايساديم آدرس بپرسيم يه پيرمرده بود كه هر چي گفتيم آقا آقا نمي فهميد بعد كه يه بوق زديم برگشت مارو نگاه كرد يه چيزيو داشت مي پيچوند گمونم ما رو كه ديد اونو ول كرد اومد طرف ما ،‌كلن خيلي مات بود يه پسري هم باهاش بود اونو كه انگار اسلوموشن كرده بودند . بابا كه نتونست جلوي خندشو بگيره ديگه نمي تونست حرف بزنه . بايد بوديد و مي ديديد .
فكر كنم يه چهار پنج دوري دور خودمون زديم به يكي مي گفتيم مي گفتند رد شدي به يكي ديگه مي گفتيم مي گفتند اووووووووو هنوز نرسيدي . خلاصه اين هم ولايتي ها گويا يه چيزيشون مي شه . بايد يه نقشه تهران بچسبونيم به خودمون
سر ختم هم كه فاميلاي محترم لطف كرده وايستاده بودند جوك مي گفتند . عجب !
آخه ما فقط توي عزا و عروسي هم ديگرو مي بينيم ديگه كاريش نميشه كرد مجبوريم بخنديم وگرنه فرم بدي از ريختمون تو يادشون مي مونه .بعد فكر كنيد توجيه فلسفيمون چي بود :" كار من از گريه گذشته است ،‌مي خندم . خندهء من از گريه تلخ تر است " . واقعن من كه خجالت مي كشم . دِ خجالت بكشين ديگه . جمع كنين خودتونو ...

+

خونهء ما باز داره ميشه جنگ جهاني . الان چه وقتِ‌تغييرِ‌دكوراسيونِ داخليه ببم جان ؟

+

ديروز ياد شناي افتاده بودم و پارك فدكِ‌ باراجين ،‌چقدر دلم برا دانشگاه تنگ شده . يه روز با سحر و بهناز و شناي رفتيم فدك و چه حالي داد . فدك يه پاركيه نزديكه دانشگاه كه مثله ترن هوايي مي مونه ولي با ماشين خودت بايد بري بالا ، يكي از جاهاييه كه توي فكرم هم بهش پناه مي برم . واقعن عجب جاييه ، يه صندلي گذاشتن دقيقن جلوي دره (!) واو بايد بري و بيبيني اينطوري نمي شه . اونروز هممون ارائه پروژه داشتيم نمي دونم اون بالا چطوري سر در آورديم . يه دفعه ديگه هم رفته بوديم كلن جاده يه رمز و رازي براي خودش داره و همسفر و بيشتر ازون ارتفاع ،‌همهء اينا كه جمع بشه يه خاطره اي مي سازه توي ذهن كه براي هميشه باقي مي مونه .

+

ديشب تا صبح بيدار بودم و پناه برده بودم به همون صندلي مذكور ، يه ذره گيجم ! نمي دونم ،‌ بعضي چيزا با اينكه واضحند چقدر غريبند ،‌خاطراتم انگار روي يك ريل از جلوم مي گذرند . خاطرات اين مدت و من فقط بهت زده بهشون خيره شدم كه چي شد !

+

نشسته‌ایم، خیره مانده‌ایم که بر ما چه می‌گذرد. و چه می‌توان گفت، فقط می‌ترسیم از فردا، اگر فردایی باشد. نگرانیم که او نگران نیست.(+)

+

هنوز تصميم نگرفتم اين هفته چه هفته اي باشد . شايد بگذاريمش هويت (!)

Labels:


26 January 2007

 حرفهاي آخر هفته


حرفهاي آخر هفته

  • اعترافهاي آخر هفته :

- اعتراف مي كنم يكي از چيزهايي كه خيلي بد است و در خيلي از دوستانم هم مي بينم اينست كه با هر كدامشان كه حرف مي زني از زندگي ناراضيند و هيچ چيز بر وفق مرادشان نيست (به قول يكي از دوستان مراد؟!! نمي شناسم ) حالا مراد نه !‌اسمش زياد هم فرقي ندارد اسمش را مي گذاريم مثلا - چي ؟ - سالاد الويه ‍‍[واقعن حال نكرديد من چقدر خلاقم ؟] .. گم نكنيم سر نخ را . باز هم اعتراف مي كنم خيلي ناراحت مي شوم كه به هر كي زنگ مي زني منتظري ناله و زاري بشنوي . زندگي به نظر من چيز قشنگيست و قشنگ بودنش در همين فراز و نشيبهايش است اگر يك روز بخواهند از ما بگيرنش آن وقت با چنگ و دندان حفاظتش مي كنيم . به هر حال آمده اي و قرار است كه باشي و هيچ وقت هم نابود نمي شوي پس با خودت كنار بيا . مي تواند قشنگ تر ازين حرفها باشد.

- اعتراف مي كنم خيلي غرورم برايم مهم است اگر بفهمم به كسي زنگ زدم و از قصد گوشي اش را بر نداشته عمرن تاكيد مي كنم عمرن و براي سومين بار عمرن بار بعد زنگ بزنم .

- اعتراف مي كنم وجدان آسوده يكي از چيزهايي است كه برايم اهميت فراواني دارد ، تر جيح مي دهم خودم را بياندازم توي يك منجلاب ولي وجدانم آسوده باشد.

- اعتراف مي كنم اين مدت از خودم مي ترسم ، قبل تر ازين از يكي از دوستانم كلي ناراحت شده بودم كه يك چيزي را از ما پنهان كرد و بعد هم بيشتر ناراحت شدم كه بعضي آدمهاي ابله چطور مي توانند با يك نفر بازي كنند . حالا خودم از خودم مي ترسم نمي دانم چرا ولي وقتي يك چيزي را مي بينم احساس مي كنم نكند من هم اين طورم يا اگر من بودم چه مي كردم يا يعني انقدر آدمها بدند . به هر حال اعتراف مي كنم ديدن خورد شدن آدمهاي اطرافم دانه به دانه دشوارترين چيزيست كه برايم پيش مي آيد و اعتراف مي كنم مشكل ترين قسمتش اينست كه كاري از دستم بر نمي آبد.

- اعتراف مي كنم به آدمهايي كه تنفر را فرياد مي زنند شك مي كنم . قبلها گفته بودم " وقتي فرياد مي زنيم از چيزي متنفريم به خودمان اجبارانه تشر مي زنيم كه منطقش بي فايده است " و هنوز هم به همين حرفم اعتقاد دارم . همه از صفات بد بدشان مي آيد ولي اگر صفات بد نباشند صفات خوب به چشم نمي آيد ، فكر كنيم كه انسانها مجموعه اي از عملكردها هستند پيوسته و بايد با منطقش حلاجيشان كني و نخواهي كه در تنفرت بماني ،‌ازين ها كه بگذريم اگر قرار باشد هميشه متنفر باشي يك جايي كم مي آوري سعي كن به جاي اينكه متنفر باشي خودت باشي و آن كاري را انجام دهي كه به نظرت زيباترين است. .

- اعتراف مي كنم دوست خوب از هر چيزي توي دنيا برايم مهم تر است ، دوستي كه بداني وقتي مشكلي هم دارد اولين نفري كه خبر دار مي شود خودت هستي و حتي اگر نتواني كاري كني مي تواني گوش كني .شايد قبل ازين فكر مي كردم دوستي معنايي ندارد و تمام وظيفه ام اينست كه به ديگران كمك كنم ولي حالا احساس مي كنم دوست دارم به كساني كه دوست دارم كمك بيشتري كنم و خوشحالم كه دوستان خوبي دارم و اميدوارم كه هميشه در اطرافم باشند..

  • درد دلهاي خودماني آخر هفته :

- ديگر واقعن به اين نكته كه خيلي از زير كاردر رو و تنبل شده ام ايمان آورده ام . خودم را هم مي پيچانم فكر كن !!!!!

- فكر مي كنم ساعت مفيدم در روز دو يا سه ساعت بيشتر نباشد اگر كمي بيشتر كار مي كردم هم ميتوانستم نقاشي كنم ،‌هم كارم را تمام كنم هم پروژه هايم را و هم كلي كار ديگر ولي مي داني [ خنده دار است !! ] فكر مي كنم خيلي زود زود پيشرفت مي كنم اگر بخواهم انقدر وقت بگذارم . ‍‍[ تفكر مسخره نا چه حد !].

- بعضي خاطراتم را كه به خاطر مي آورم انگار با ناخن روي تمام بدنم زخم مي زنم . شكنجهء بديست ، كاش بعضي چيزها در يادم نماند . فراموشي نعمت بزرگيست.

- دلم مي خواست چون و چراهاي زندگي را بگذارم كنار و فقط زندگي كنم . انقدر عاقل باشم كه بدانم چون و چرايي ندارد . شايد به نظرم يك نوع بلوغ است [اگر يك نوع بي خيالي نباشد !!].

  • حرف علمي آخر هفته :

- مصرف دو بار غذاي دريايي در هفته پيشنهاد مي گردد

- از ماسك عسل و پرتقال غافل نشويد . روغن زيتون فراموش نشود .هر كسي فراموشش كند هم خيلي خل است هم به خودش خيانت كرده.

  • فيلم منتخب آخر هفته :

هفته پيش پرسيده بودند اين فيلمي كه گفتي چه بوده و اينها . من فكر كردم بايد ديده باشيد ،‌ولي فيلم قبلي فيلمي است كه 6 سال پيش قسمت قبليش ساخته شده و جريان اينست كه دو نفر همديگر را مي بينند و معلوم است نتيجه: عشق ! و قرار مي گذارند گمانم 6 ماه بعد همديگر را دوباره ببينند . در آن فيلم معلوم نمي شود چه شد و اينها .

ولي فيلم مذكور 6 سال بعد از همان ماجراست در حالي كه شخصيت مرد داستان كتابي در مورد آن روز با هم بودنشان نوشته و در پي همين نوشته آن دو هم ديگر را مي بينند . حالا هم خانم ازدواج كرده ،‌هم آقا و آقا يك پسر كوچك هم دارد . يك روز تمام با هم حرف مي زنند و بقيه اش را بايد ببينيد ...

به نظرم قشنگ بود البته به قول برادر اين خانم همشو توي پارك ملت گرفته بودند .

فيلم اين هفته را ننويسم بهتر است بگذاريم براي هفتهء بعد.

  • نتيجه گيريهاي آخر هفته :

- جزئيات واضحات مكرر زندگي اند ، اگر ديده شوند بايد يك قسمت باشند نه يك وضعيت .

- جزء بيني كار جالبي بود ، پيشنهاد مي كنم امتحانش كنيد حتي در چهره هاي آدمها . من بنابر نقاشي گاهي مجبورم خيلي جزئي ببينم و بعضي اوقات يك جور ديگر ببينم ولي اينطور ديدن جالب است . مثلن چشمهاي پدربزرگت را ببيني كه چقدر خوابش مي آيد و چقدر سعي كرده در غياب مادربزرگ خودش را راضي نشان دهد در صورتي كه معلوم است ظله شده.

- آدمها را بايد در جزء ديد و در كل داوري كرد .

- حداقل اگر نمي تواني جبران كني ، قدر شناس باش.

- هفتهء خوبي بود .

  • شايعه هاي آخر هفته :

من شنيده ام [ گوشت را بيار جلو .. هيسسسسسس !!!] گويا يك ناظر كبير غزل خدافظي خوانده . اصلن نمي دانم راست است يا دروغ ولي شايعست ديگر .

فكر كنيد چقدر تيز بيني دارد اين شايعه ، اگر راست بود كه هيچ ! جنازهء بدبخت بوگرفت اعلام كنيد برويم چالش كنيم . ولي اگر دروغ باشد تازه ذهن آدم شروع مي كند به مرورش ، بدبخت زياد هم بد نبودها . حالا كي مي خواهد بيايد جايش . كاش دروغ باشد . اي بابا .

اينست ديگر ... عجب !

  • آرزوي آخر هفته :

دلم مي خواست چيزها را خارج از هندسهء اقليدسي ببينم . احساس مي كنم اصل چيزها يك جور ديگر است . اگر اين هندسه نبود مي شد فهميدشان ولي حالا محصور شده ايم انگار در فضا و زمان .

  • ته ماندهء حرفهاي آخر هفته :

- هر كدام از ما مي تواند ابتدا و انتهاي زمين باشد . اگر ابتدايي بي گمان انتها هم هستي . فقط كافيست كمي بالاتر روي و ببيني زمين گرد است

- ، چقدر خوب است كه چيزهاي كوچك مي تواند آدم را انقدر به وجد بياورد ، يك بشقاب ماكاروني ، يك ليوان شير ، پياده روي در يك شب زمستاني ، و شنيدن صداي يك دوست .نعمت خوبيست . خيلي خوب

- آدمها به هم زنده اند ، دوستان با هم زنده اند و خنده ها در جوار هم با ارزشند.

- هميشه منتظرم تا عاشورا بشود يك سخنراني بخصوص ‍[منظورم يك سي.دي ضبط شده است] را گوش كنم ، امسال هم مثل هر سال منتظرم . بعضي چيزها در دنيا با هيچ چيز قابل عوض كردن نيستند.

- معما را فراموش نكنيد ، با سفارت فرانسه تماس گرفتم قرار شده به برنده نشان لژیون دونور (بالاترین مدال افتخار فرانسه) را اعطا كنند.

- صبحهاي جمعه هنوز همان حسن خودش را دارد .

- براي يك دوست آرزوهاي خوب مي كنم و فراتر از آن ، از تهِ تهِ تهِ دل .

Labels:


25 January 2007

 معما


چيست كه اگر نامش را بنويسي ديگر وجود نخواهد داشت ؟

پ.ن.به خيال خود باحالانه : جوابش را آخر هفته ببينيد .

پ.ن.موذي گرايانه :زرنگ بازي در نياريد ،‌حالا يك حدسي هم مي زدي جايي نمي رفت هاااااا !!! من هم منظورم آخرِهفتهء بعد بود (يوهاهاهاها)....

24 January 2007

 خدافظ خاله


نات انلي از آدماي محافظه كار خوشم نمياد بات آلسو خيلي هم بدم مياد.
يه چيزي هستي يا نيستي . به يه چيزي عقيده داري يا نداري . ديگه انقدرا هم كامپليكتد نيستش كه ! نمي گم خودت رو فرياد بزن ولي هايد هم نشو . اين چه طرزيه .كلي هيتم مي آيد ازين نوع مّنِر

+

تسليت مي گم به خودم كه خاله رفتند توي گريو ، زياد سخت نيستزيادم آسون نيست .منم تو گود مود نيستم فعلن [نو ريسپانس تو پيجينگ فور نو] . آخرين برگ كتابش رو خوند ديگه . براش آرزوهاي خوب مي كنم . پيس بي آپن هر .

Labels:


23 January 2007

 درك ِ زندگي


سهل ترين و سخت ترين راه درك زندگي ، مرگ است .

22 January 2007

 براي يك دوست


موهايم را باز مي كنم ، مي چرخم دور اتاق و باز خالي قابهايم را مي شمارم و كتابهايم را
دو ، سه ، چهار ،...
و گذشت ....
زمان تنها چيزيست كه نمي توان بازش ايستاد از رفتن
امروز به همان سرعت كه ديروز رفت خواهد رفت و
غبار را بر صورت قابها خواهد نشاند.
سنگها سقوط مي كنند
و گريزي نيست
خوش شانس كه باشي از دور سقوطشان را تماشا مي كني
و جلوي چشمانت مي بيني ديگري مرد.
...
ياد دست تكان دادنهايم
طوفاني مي شود ياد فريادها
و دست و پا زدنهايت در خودت

قابها خاليند اكنون ولي يادم مي ماند هيچ چيز ابدي نيست
فراموشم نمي شود خوشي لحظه اي دوام دارد به اندازه يك جرعه
و غم زخم مي زند به اندازه يك قطره خون
انسانها براي ابد نيستند
خوشيها براي ابد نيستند
بديها براي ابد نيستند
...
آن طور مي روند كه گويا هيچ گاه پدر و مادري نبوده
فراموش مي شوند و مي ميرند
و قبل ازينكه از دنيا بروند در ذهن تو خواهند مرد.
...
يادت باشد ناكجا آباد همين اطراف است
يادت باشد من و تو غرق شده ايم در اين گرداب
يادت باشد ابديت اينجاست
...
بگذار خاطرت بماند زندگي براي توست ، عابران در گذرند
...
و همين چند گامي كه در ايستگاه نشسته اي
ترانه هاي كسل كننده شان را خواهي شنيد
يا با سازهايشان خواهي رقصيد
ايستگاه بعد
فراموش خواهي كرد
رهگذر چه مي خوانده


تقديم به يك دوست

Labels:


21 January 2007

 وضعيت در نگرش


انتخاب كردن؛ دادن وزن بيشتري به مجمو عه اي از علايقمان نسبت به مجموعه اي ديگر است

برگرفته از "فلاسفه فرانسه در قرن بيستم -صفحه 106 "

+

در جزء بودن آن قدر كه خيالم مي رفت آسان نيست . مقصودم در جزئيت انسانها بودن است . در جزئيات خودم گاه به گاه مي ايستم و نيمكي مي چرخم به عقب ولي آنچه مرا مي آزارد داوري در كل است. نمي توانم دانه دانه ببينم .

+

اجزايش را كه جدا مي كردم با خودم مي گفتم چه طحال خوبي ولي خب پانكراسش تعريفي ندارد . يعني مي شود پانكراسش را عوض كرد يا اگر طحالش را بر دارم ديگر هيچ خوبيه قابل توجهي ندارد. و همهء اينها مال اويند . نمي توانم درك كنم كه چرا يك قسمت انقدر بد شده و ديگر قسمت انقدر خوب .
در كل مي گويم متعادل است ولي حقيقت اينست كه در جزء هيچ تطابقي ندارد . جزئيات واضحات مكرر زندگي اند . اگر پيدا شوند بايد يك قسمت باشند نه يك وضعيت .

20 January 2007

 شروع جزء نگري


آدمها را كالبد شكافي مي كنيم .... (با لحن مظفرخان بخوانيد)

Labels:


19 January 2007

 حرفهاي آخر هفته


حرفهاي آخر هفته

  • اعترافهاي آخر هفته :

- در هيچ چيز در اين دنيا بيشتر ارتحقير انزجار ندارم ؛ چه تحقير شوم چه تحقير كنم كسي را.

- خب ! خيانت اصلا خوب نيست . نبايد با زندگي كسي بازي كرد ‌خيلي ناراحت شدم كه شكستن يكي از دوستانم را جلوي چشمانم مي بينم ، خب اعتراف مي كنم كمي تكان خوردم ، بايد مواظب بود . حداقل اگر بازي مي كني بازي خطرناك نكن.

- اعتراف مي كنم قدرت «نه » گفتن را ندارم و اين خيلي بد است .

- اعتراف مي كنم به عشق اعتقاد چنداني ندارم ولي سعي مي كنم ريشه اش را پيدا كنم و خب ! شايد بفهمم چرا !‌مهم نيست كه اعتقاد پيدا مي كنم يا نه ، مهم اين است كه بدانم چرا انقدر بي اعتماد شده ام .

-اعتراف مي كنم شير و پرتقال و ماست جزء علاقه منديهاي وافر من است

  • درد و دلهاي خودماني آخر هفته :

-مي داني خيلي بد است كه آدم يك چيزي را مي خرد و دقيقا بعد ازينكه همه تاييدت مي كنند ، با خودت فكر مي كني اشتباد كرده اي

-خيلي وقت تلف مي كنم ، زياد تر از آنچه نياز باشد . بعضي وقتها كه وقتم تنگ است از قصد وقتم را صرف الافي مي كنم كه به زمان ثابت كنم آن كس كه بر او مي راند منم نه او ، ولي حالا شورش در آمده

-خيلي كلي نگر شده ام ، جزئيات را مي بينم ولي نه در مورد افراد ، شايد برايم مورچه ها جالب باشند يا مثلا افتادن يك برگ از درخت ولي آدمها برايم يك كليتند نمي توانم جزئي نگاهشان كنم . ولي هفته بعد اين كار را مي كنم


  • حرف علمي آخر هفته :

اگر شبكه مغزي خودم را شبيه سازي مي كردم شايد مي فهميدم ازين پهناي باند با اين وسعت چطور استفاده كنم ، گرچه فكر مي كنم اكثر اوقات فقط يك گاري از روي نروهايم مي گذشت

  • فيلم منتخب آخر هفته :

شايد به خاطر همذات پنداري ، يا شايد هم به خاطر اينكه يك جورهايي صحنه هايش برايم زياد آشناست . نگاهها و احساسها . نقطه اوج فيلم به نظر من توي ماشين در راه خانه است و خب

Even being alone,its better than sitting next to a lover and feeling lonely

  • نتيجه گيريهاي آخر هفته :

-نوشتن يك كار تمام وقت است

-وقتي هيچ سقفي نمي يابم يا هيچ پناهي ، پشت نوشتن پنهان مي شوم

-كساني كه بالقوه اين توانايي را دارند كه من را عاشق كنند ، در عين حال توانايي بالقوه بالايي دارند كه تنفر را در وجودم بر انگيزند

-براي پول داشتن بايد كار كرد .

- به گمانم در زندگي من اگر خوردن را از نيازهاي اساسي زنده ماندنم حذف كنند و جاي آن نوشتن و كشيدن را بگذارند چيز درست تري از آب در آيد

  • آرزو هاي آخر هفته :

دلم مي خواهد هفتهء بعدي هفته ء بهتري باشد . اين هفته پر از سر درد بود.

  • ته ماندهء حرفهاي آخر هفته :

-ميان من و جنگل دو راه وجود دارد ، من راه دنج تر را انتخاب مي كنم چون مي خواهم متفاوت باشم

-افسوس بزرگيست كه دست خط در اين دنياي مجازي هويتش از بين رفته ، آرزو دارم نوشته ها را با دست خطهاي نويسندگانشان بخوانم .

- دم را غنيمت بشمار.

پ.ن : اين هم اطلاعات فيلم مذكور براي كساني كه پرسيدند
director :Richard Linklater

ethen hawke
julie delpy

Labels:


18 January 2007

 سايه ء سرما


حالم خوب نيست ؛ به حال بد هم كه عادت كني ، دنيا بد نمي گذرد .

+

ثانيه ها را مي شمارم تا بيايي ، وقتي نمي آيي ساعتها را تلمبار مي كنم

+

آين روزها خاكستري پيش مي رود ، باز دلم رنگ مي خواهد ، نقش كه مي زنم انگار دنيا مي ايستد ؛ ديگر مهم نيست كرگدنم يا طاووس ؛ مهم وجود است و تاشهاي پياپي من بر بوم و گذاشتن قهوه اي و نارنجي در يك سيلاب ،‌خط خطي كردن پالت و عجب عشقي دارد رنگ بازي
جاي شانه هايي را مي گيرد كه دلم مي خواهد مرثيه چشمانم را گوش كند

+

اتاقم سرد است ، مثل دلم ، مثل روحم ، انقدر سرد شده كه فراموش مي توان كرد ديواري هم هست اين اطراف ، سرم درد مي گيرد ،منتظر آوارم كه خراب شود ...
... انتظار آوار بد انتظاريست ،انتظاري پر از هراس سقوط ، افول ‌،‌انتظاري بدون اميد ، اميد در نيامدنش است
چشمم به سقفي است كه هر آن مي ريزد و احساس مي كنم نيروي چشمانم نگاهشان مي دارد . حتي يك لحظه غفلت سند مرگ مرا امضا خواهد كرد.

+

بگذار سكوت بينمان فرمان براند ، مگذار خودم را محدود كنم به كلمات ؛‌اين آرزوي سفيد را از من دريغ مكن . كلمه ها را فراموش مي كنم ؛ سكوتشان را برايت شعر مي سازم تا مرا برقصي آسمان من .

+

به زندگي كه شك مي كني ، پشت پايش مي زني
به مر گ كه شك مي كني ، فراموشش مي كني
به من كه شك مي كني ، تركم مي كني
به خدا كه شك مي كني ، انكارش مي كني
به خودت كه شك كني ، چه مي كني ...!!....

17 January 2007

 حدود


نگذار محدود شوم به گفتن ، خواندن ، ‌شنيدن ؛ بگذار آزاد باشم و آزاد انديش
نگذار محدود شوي به گفتن ، خواندن ، شنيدن ؛ بگذار آزاد باشي و آزاد انديش
نگذار محدود شويم به گفتن ، خواندن ، ‌شنيدن ؛ بگذار آزاد باشيم و آزاد انديش
نگذار محدود شوند به گفتن ، خواندن ، ‌شنيدن ؛ بگذار آزاد باشند و آزاد انديش

16 January 2007

 عاقبت


آخرين خرمالوهاي سرسخت بالاترين شاخه ء درخت ، طعمه كلاغها شدند .

15 January 2007

 نوشتن + هزارتو


اين شمارهء هزارتو هم منتشر شد ، يادم مي آيد كه ديشب كلي اضطراب افتاده بود در وجودم كه كلي كار دارم و صبح زود شروع مي كنم به كار كردن ، ولي اي دل غافل كه هزار تو آمده و من كه دلم نمي آيد هزارتو را بگذارم كنار بشينم كار ديگري كنم. به هر حال اين هزارتو هم شده يك جور دلبستگي براي ما ، جالب تر از همه اينست كه يكجورهايي موضوعش دقيقن همانست كه آدم انتظارش را دارم ، شماره پيشش كه آمد ، به خودم گفتم كاش چيز ديگري از خدا خواسته بودم .عجب !

واين شماره هم كه دقيقن دغدغه اين هفته من شده نوشتن و كلمه


من كه كاري نمي توانم انجام دهم در تقدير گروه دوستاني كه مي نويسند . براي بانيانش آرزوهاي خوب مي كنم .

خب ! ديدم و خواندم و جالب بود ، برويد و بخوانيد . نوشتن چيزيست كه اكثريت با آن سروكار دارند و شخصيتهاي دروني گرد آمده در وجودمان را بيدار مي كنند ، جادوي كلمات و اين قلم و كاغذ سفيد جلوي رويمان ، انگار تمامش دعوتت مي كند كه پس چرا نشسته اي ، همه منتظريم .وقت نوشتن خجالت نمي كشي از خودت . حرف كه ميزني بايد به يك نفر بگويي ولي وقتي مي نويسي اول خودتي و خودت و بعد ديگري ،‌اينست كه آرامت مي كند . قبل ازينكه با ديگري سخن بگويم اين خود من است كه دارد با من سخن مي گويد و تكه هايي از وجودم را مي ريزد روي داريه تا ببينم كه اينها هم بوده اند و تا حال نديده بودمشان

دراين شماره ديدم خيلي ها خودشان را نوشته بودند ، يك جورهايي اعتراف بود ، انتخاب خوبي بود براي تولد هزارتو ، هزار بار تبريك

+


حالا اين نت برداريهايم هم باشد اينجا تا يادمان نرود و شما هم برويد و بخوانيد .
//Begin
{

حتا اگر قرار باشد زشتی‌ها را ببینی می‌توانی نگاه زیبایی به آن‌ها داشته باشي(+)

نوشتن یک آفرینش آزاد است. آفرینشی که سقفت آسمان است.(+)

. به کافی‌استاپ می‌گفتند: آخرِ دنيا +دل‌ات می‌خواهد آن‌ها که می‌آيند، بدانند تو چه می‌خواستی، بی‌آن‌که قضاوت‌ات کنند(+)

. حتّا اگر خیال کنیم نویسنده به ما می‌گوید که زمین مسطّح است، شاید دلمان بخواهد به حرفش گوش بسپاریم و بگذاریم حاشیه برود و جوانب نظرش را بشکافد زیرا روایت غریب او از آن‌چه دیده است به نظرمان جذّاب می‌رسد
+
به گمان من هم وبلاگ‌نویسی «از راهِ پیوندِ آفرینش و آزادی، عدالت و جاودانگی، تصوّر انسان از تقدیرِ خودش» را آشکار ساخت(+)


نوشتن همیشه نوعی میل به اعلام حضور، آن هم در فاصله را در خود نهفته دارد، همیشه نوعی مؤلفه‌ی «دوری» در نوشتن هست، دوری در فضا یا در زمان.(+)

. به تعبیری می‌توان گفت که هر نوشته ای حامل پدید آوردن جهانی تازه در برابر جهان خارجی است.(+)

سر آخر نوشته آن چیزی می‌شود که من آن را ننوشته‌ام(+)

مفهوم جهانشمول بودن یک متن به این معنا نیستد که دایره واژگانش همگانی است در واقع آن متن جهان شمول از ادراکات انسانها بهره می‌گیرد نه دایره واژگانش(+)

نوشتن، تلاشی است برای نو کردن جهانی که از نوشته‌های دیگران کهنه شده‌است (+)
}
//end

+

پ.ن تبريكي : تولدت مبارك هزارتو ، تو خودت نوشتني ، اين شماره شده اي نوشتن در نوشتن ، انگار كه در ذاتت گم شوي

پ.ن بي ربط : آقا مي گن يه دنباله دار اومده تو آسمون ، ميري بيرون يه نگا به آسمون بنداز ببين ميبينيش

14 January 2007

 سكوت


معاني در كلمات نيست در سكوتي است كه بين آنهاست ؛ كلمات دانسته ها را دربر مي گيرند ، اما كيست جز سكوت ، كه سهم ما را از اسرار ندانسته ادا كند

پ.ن : اين جمله از من نيست ، ولي خب !‌كاش بود ، ازون جمله هاييست كه دلم بدجوري قي جوجه ( همينطوري مي نويسند ؟) كه مال من باشد . به هر حال گويند ه اش را پيدا نكردم ، اگر كسي مي دانست هزاران بار ممنونش مي شوم كه به من هم بگويد



 ؟!


مرز باريكيست ؛ بدبيني و واقع بيني

چيزي را كه دوست نداري زودتر رها كن وگرنه رهايت خواهد كرد.

كينه ها را فراموش كن ، نه براي اينكه ديگران ارزش دوست داشتن را دارند ، براي اينكه تو لياقت آرامش را داري.

هنگام قدرتمندي با زيردستانت چنان رفتار كن كه در بي قدرتي احترامت صد افزون گردد

13 January 2007

 كلمه ...


بدان كه دراين شاهكار خلقت تو كلمه اي مي سازي و بخواه كه كلمه ات نوع ديگري باشد
+
مهم نيست چه فكر مي كني به هر حال تو براي خودت زندگي مي كني ، حتي اگر ديگران ابله خطابت كنند
+
مهم نيست اشكال چطور چيده شده اند مهم اينست كه تو بداني جور ديگري هم مي شود نگاهشان كرد
+
اين هفته من كلمه ها را نمي نويسم ، كلمه ها مرا خواهند نوشت

12 January 2007

 حرفهاي آخر هفته


حرفهاي آخر هفته

  • اعترافهاي آخر هفته :
- خب ! اعتراف مي كنم پول چيز جذابي است ، مخصوصا غير منتظره اش ، مخصوصا اينكه حاصل كار خودت باشد ، اعتراف مي كنم كه پول در آوردن را دوست دارم ولي در همان لحظهء شادي تشويش مي افتد درونم . دليلش را پيدا نمي كنم ولي بدجوري مي ترسم .

-اعتراف مي كنم ، دروغ چيز خوبي نيست ولي گاهي اوقات مي تواند دل ديگران را شاد كند و صفايشان دهد ، فكر نمي كنم هيچ راستي بالاتر از دروغي باشد كه به يك نفر آرامش مي دهد و پيامد بدي هم ندارد

-اعتراف مي كنم كمي تا قسمتي تنبلم ، كارهايم را تلمبار مي كنم و در آخرين لحظه روي كنسروشان عمليات انجام مي دهم

  • درد و دلهاي خودماني آخر هفته :
-يكي از حرس آوردر ترين لحظات زندگي زماني است كه بوت مشكي جير بلند آدم ميره توي يك تپه مخلوط گچ و سيمان و راهي هم برايش نيست .

-يكي ديگر اين دزدگيرهاي ماشينهايي است كه درست زير پنجره اتاقم پارك مي كنند . خب پدر بيامرز اگر دزد بود كه صد باره ماشينت را برده بود

-يكي ديگر اين برق است كه دقيقا وسط انجام يك كار حياطي قطع مي شود

  • حرف علمي آخر هفته :
قانون چهارم نيوتن ؛ جاذبه زمين را فراموش كن ،‌سيبها براي تو مي افتند .تو جاذبهء زميني

  • شعر منتخب آخر هفته :
غره مشو كه مركب مردان مرد را
در سنگلاخ حادثه پيها بريده اند
نوميد هم مباش كه رندان باده نوش
ناگه به يك خروش به منزل رسيده اند

  • لطيفه آخر هفته :
يك ميخ انقدر قر داد شد پيچ

  • نتيجه گيريهاي آخر هفته :
مردم دارند اهميتشان را برايم از دست مي دهند ، جايش را نوشته ها مي گيرند

  • سوال آخر هفته :
اگر قرار بود اطرافيانت نباشند چطور زندگي مي كردي؟

  • آرزوي آخر هفته :
دلم مي خواهد كارهايي را كه قبول مي كنم و قولهايي را كه ميدهم خوب انجام دهم . شايد مهمترين چيزيست كه اكنون با آن نياز دارم

  • ته ماندهء حرفهاي آخر هفته :
- آب هر جا كه باشد عكس ماه را منعكس مي كند ، گودال و دريا تفاوتي ندارد

-گاهي اوقات هيچ چاره اي جز خدا نيست ، حتي اگر فقط ناظر باشد

Labels:


11 January 2007

 گاليليؤ گاليله


اين كتاب عظيم هستي براي هميشه در برابر چشمان ما گشوده شده است و زباني دارد. اما بدون دانستن آن، فهم حتي يك واژه هستي ناممكن به نظر مي‌رسد. آن زبان، رياضي است!

گاليله



 كلك


دلم مي رود روي كلكي توي دريا باشم و روز و شب را بشمارم و گم كنم ماه و سال را و هيچ كس پيدايم نكند
گمانم مي رود زياد هم دور نيست آن روز
ايمانم مي رود مرا بياندازد كلك بسازم

Labels:




 گذر


توي ويترين مغازه ها بيشترين چيزي كه تماشا مي كنم ،‌چهرهء خودم است

وجودم كمرنگ مي شود ، حضور و عدم حضورم تفاوتي ندارد . همه چيز بدون من هم پيش مي رود ،

10 January 2007

 سخاوت


پول خرج كردن آسان است ، اگر مي تواني از خودت خرج كن

پ.ن :يك تشكر ويژه از هادي عزيز (يا اين هادي عزيز در جمع ) به خاطر قالبم و كمكهاي بي دريغش ، ممنون هادي عزيز

Labels:


بدجوري ترسيدم ديشب از خوابم ، خواب جهان آدمهايي كه نمي دانم چه بودند ، روح ؟ نمي دانم
هرچه بود نفسم بند آمده بود و بدون اشك از ترس ضجه مي كردم
توي يك خانه قديمي بزرگ از آنهايي كه مادربزرگم قبلن داشت و با يك عالمه پله ، تازه مي رسيدي به حياط ، يك حياط نه زياد بزرگ كه تهش معلوم است و وسط آن يك باغچه ولي كلي زنده ، با گلهايي كه تازه در آمده اند ،‌انگار اواسط بهار باشد ؛ همه چيز زنده و هوشيار
ته حياط دو تا خانم با لباسهاي مشكي دستشان را گذاشته بودند زير چانه شان و نگاهت مي كردند و مطمئن بودي كه مرده اند
هر جا كه مي رفتم بالاي پله ها بودم و هر جايي كسي به سمتم مي آمد ، مجبور بودم نترسم و با آن چيزهايي كه بلدم با افكارم نگذارم بيايند جلو ، خوشحالم كه حداقل در خواب مطمئن بودم كه مي توانم ، شكي نداشتم
و بعد هم خواب ديدم كه قطاري از روبروي قصر مي گذرد ، همه دويدند تا خودشان را به آن برسانند و تا نزديكش رسيدند مضطرب و پريشان رويشان را گرداندند تا نكند قطار آنها را يا آنها قطار را ببينند ، خيلي كثير در كسوتي رنگارنگ روي تپه اي سبز و ديدم كه بعضي ها كمي سرشان را مي گرداندند و صورتشان مملو از ترس بود
تمام دشت را پر كرده بودند و قطار رفت

Labels:


09 January 2007

 مجاز و واقعيت


خاطرات يك بعد از ظهر برفي :

تصوير رويا : خوابيده ام روي شنهاي داغ كنار ساحل ، آفتاب مي سوزاند صورتم را و من گوشم به صداي امواج است و مرغان دريايي ، درونم گرما مي زايد و من توي خالي چشمانم حباب مي بينم و نارنجي است رنگ آسمان خاليشان .مي افتم در فكر معنا كردن صداي دريا و موجوداتش ، دست و پايم را دراز مي كنم و امتداد امواج را حس مي كنم كه پايم را نوازش مي كند، كمي كه مي گذرد نم نم باران روي بدنم آرام مي پاشد. از آن وقتهاي ناب است كه آفتاب و آب باهم آشتي دارند .عجب روز محشري است .

تصوير واقعيت : دراز كشيده ام روي تختم ،‌بخاري را تا ته زياد كرده ام ولي هنوز گرم نشده ام ،‌دو تا لحاف را ضميمه كرده ام شايد افاقه كند . خودم را جمع كرده ام و همانطور خشك شده ام . صورتم كه نزديك بخاريست دارد مي سوزد و پاهايم يخ كرده ،‌هيچ اميدي نيست كه بتوان در اين وضعيت چرتي زد.باد از درز پنجره ها مي آيد تو ، كاش فقط باد بود با خودش صداي كلاغ مي آورد . آن طرف تر توي باغ كلاغها سمفوني راه انداخته اند . شايد زير لحاف جاي بهتري باشد ، سرم را مي برم زير پتو ، سه دقيقه بيشتر دوام نمي آورم دمي به خفگي نمانده كه مي آيم بيرون . كم كم مي رود كه عادت كنم به اين وضعيت ، يك چيزي مي افتد روي صورتم به گمانم باران است ، ياد سقف مي افتم ، پس سقف كو ؟ اوه !‌نه خداي من باز اين دستشويي طبقه بالا چكه مي كند . نه!!!!!!!!! !‌عجب روز گندي است !

Labels:


08 January 2007

 آخر ِ آرامش


بهترين درمان داشتن يه وجدان پاكه
(با تشكر از جيم كري)
+
به من مي گه ديوونه
بعدش مي گه ميدو ني كه ديوونه نقش كليدي رو توي نمايشنامه هاي شكسپير داره ؛ ديوانه ، مجنون .. سخناي نيش دار مي زنن توي اين قالب
مثلا الان درستش كرد (!) مگه من حرف نيش دار مي زنم ؟
+
حرف زدن مسوليت مي آورد ، نوشتن مكلفت مي كند
+
مردم بندهء مقامند ، خب !‌زياد هم بيراه نيست . هرچه هستي جمع يك سري صفاتي يك سري مقامي
+
وقتي ريشه ات محكم باشد هر طرف كه باد ببرتت ، خيالي نيست
+
تنها آرزويم اين است كه اندكي بالاتر مي رفتم و حقيقت پشت نگاهها ،‌حرفها و كلمات را درك مي كردم .مهم نيست چقدر صادق باشند يا چقدر به قول تكينه پدر سوخته
+
چقدر حرف گير كرده بود در گلويم !‌، داشت خفه ام مي كرد .. راحت شدم .. اوخيش


پ.ن : در طي گشت و گذار م ديدم كه سايتم روي لينكهاي ثابت يادداشت كار نمي كنه ، حتي توي پستهاي اخير . آقا اين درست بود به جان خودم كار هر كيه خودش اعتراف كنه كاريش ندارم

Labels:


07 January 2007

 وحشيِ آرام دشت


در وحشي آرام دشت كه قدم مي زني ناگاه دلت هول برمي دارد كه نكند زمين زير پايت خالي شود ، كه نكند پايت را كه مي گذاري ديگر قدم بعدي در كار نباشد
ناگهان دلهره اي مي افتد در وجودت
يا بايد برگردي، يا بروي و با هر قدم دلت بلرزد كه اين آخرين رد پاييست كه مي گذاري
دلهرهء تمام شدن ، ويران شدن مي افتد در وجودت ، هر لحظه آرزو مي كني كاش نيامده بودي ، كاش اين رويا را نديده بودي كه حالا نه توان رفتنت باشد نه توان برگشتت ، آرام مي روي ، با هر قدمي كه برمي داري صورتت گُر مي گيرد ،‌گلويت فشرده مي شود ،‌نمي تواني نفس بكشي ، سرت درد مي گيرد ، چشمت سياهي مي رود ، پايت مي لرزد ..مي داني تا لحظه اي ديگر مي تواني در قعر باشي ولي چاره اي نداري ، نمي تواني برگردي ، يك چيزهايي هست كه بايد بداني ، لا اقل مي خواهي بداني كه اين همه دلهره براي چه بود، كه اين همه زجر را روي عبث كشيده اي يا منجلابيست اين پايين
پايت كه مي رسد زمين خشكت مي زند ،‌بهت زده اي ،‌منتظري تا تمام شود .. نگاهت را چسبانده اي به زمين ،‌گردنت خشك شده ، حتي صداي پرنده ها هم به وجد نمي آوردت ، نمي شنوي ،‌نمي خواهي كه بشنوي و ...
يك نفس نصفه و نيمه مي كشي تا دوباره پايت را بلند كني و بگذاري زمين
پشت سرت را كه نگاه مي كني آرزو مي كني كاش هنوز نمي دانستي آن زيرها ممكن است چه خبر باشد ، كاش هنوز آرام مي رفتي . خب ! مي افتادي هم افتاده بودي ، مگر چيزي بيشتر از آن چه الان مي افتد ،مي افتاد(!)
ولي دريغ كه حالا مي داني ،‌بر مي گردي و دوباره راه روبرو را نگاه مي كني و باز قلبت مشت مي كوبد در سينه ات ....
داغانت مي كند ترديد

Labels:


06 January 2007

 چارچوبِ عادت


پشت ميزش نشسته بود و مثل هميشه كار مي كرد ،‌بي هيچ صدايي و تحركي ،‌از چارچوب چوبي پنجره مي توانستي صورت خسته و معمولش را ببيني . انگار زندگي همين دو سه ورق كاغذ است و ديگر هيچ
... صداي افتادني را كه شنيد ، بدجوري ترسيد ، جا خورد و چند قدم به عقب رفت ، آرام كه شد نگاهش به پرنده كوچكي افتاد كه پشت كتابها گير افتاده بود . تازه يادش مي آمد كه غير از ورق و كتاب موجودات ديگري هم در اين دنيا هستند ، زير لب خنديد و پنجره را باز كرد

Labels:


وقتي دراين حس غوطه ور مي شوم كه وجود من همان دنياست و اتفاقات بيروني نمود رخدادهاي دروني من است ، ناگهان جهان اطرافم يا فراتر از آن جهان ؛ هرچه و در هر كجا كه مي خواهد باشد ، شمايلش تغيير مي كند ، حتي ديدن جهان به صورت يك تابلوي نقاشي متحرك انقدرها برايم جذاب نبود.
...ولي اين احساس شگرف كه گاهي در افق فكرت جرقه مي زند ، رنگ دنيا ، نوعش و هدفش و شايد هدف مرا به كل دگرگون مي كند .بعد از آن ديگر من ، من نيستم من همه چيزم و همه چيز منم ، جايي كه عدم غوغا ميكند

05 January 2007

 سپيدار


تمام حسن يك صبح جمعه به اينست كه ؛ شب بخاري را خاموش كني و يك پتوي نازك بياندازي رويت كه نكند خواب بماني و صبح بلند شوي و بروي بالا و آفتاب نزده برگردي پايين و زير آسمان نارنجي طلوع يك صبح برفي راه بروي و يادت برود كه ماشين مدتهاست اختراع شده و از صداي خروپف درختان چشمت را بگرداني بالا تا ببيني چه آرام خوابيده اند و پايت كه مي رود روي يك تكه يخ لبت ر ا گاز بگيري كه نكند بيدارشان كرده باشي و زير لب به خودت بخندي كه باز ديوانه شدي...
و باز آن سپيدار بلند هميشگي را ببيني كه چشمانش را براي تو باز مي كند و دوباره مي بندد ،‌بروي جلو و دوباره برگردي و نگاهش كني ، دوباره برگردي و دوباره ، تا هيچگاه يادت نرود كه چه باوقار ايستاده آن روبرو و بيست و دو سال هر روز مي بينتت و منتظر است تا لبخندش را جواب بدهي
و دنباله برفها را بگيري و بيايي توي كوچه كناري و زنگ حياطي را كه بيد مجنون در آن خوابيده بزني و لي...
آرام

تمام حسن يك صبح جمعه به همين است

Labels:


04 January 2007

 صعود


از ميان چندين نوع صعود دو نوع آن ذهن مرا بيشتر درگير خود كرده است
اولي صعود صخره نوردان است ؛ كه قبل از اطمينان از محكم بودن تكيه گاه قدم بعدي را بر نمي دارند
و دومي صعود بزهاي كوهي است ؛ كه با چنان سرعتي بالا مي روند كه محكم بودن جاي پا تاثيري درحركت ندارد فقط يك لحظه و تا احتمال افتادن به وجود بيايد مهلت جاي پا بودنش تمام شده
برداشت شخصي : اگر بتواني به سرعت باد حركت كني نيازي نيست نگران جاي پاها باشي ، ولي چون نمي تواني (اگر نتواني!) جاي پايت را درست انتخاب كن

03 January 2007

 دانش


دانش را مي توان گونه اي از انهدام دانست ؛ زيرا چيزي جز فرآيند دائم از ميان بردن برخي از مفاهيم ،باورها و پارادايمها نيست . نفي شناخت كهن را مي توان انهدام فكري دانست كه مانند انهدام مادي مي تواند به پديد آوردن چيزي نو بيانجامد


پ.ن : اينو 22 آبان 1384 نوشتم (+) ، ولي تازگيها توي همون وضعيت دوباره گير كردم


02 January 2007

 گوشواره


نمي دانم گوشواره ها چه خاصيتي دارند ولي به طور فزاينده اي دوستشان دارم ،انگار تكه اي از وجودم شده اند با آن شكلهاي عجيب و غريب و آوازهاي در گوشي شان ؛ با من همه چيز را مي شنوند و گاهي زودتر از من ...

Labels:




Today's Pic





About me

I am not what I post, My posts are not me. I am Someone wondering around, writing whatever worth remembering.




Lables

[ کوتاه نوشت ]

[ شعر نوشت ]

[ فکر نوشت ]

[ دیگر نوشت ]

[ روز نوشت ]

[ نوروز نوشت ]

[ از آدم‌ها ]

[ ویکند نوشت ]

[ داستان نوشت ]

[ ابوی ]

[ انحناهای عاشقانه ]

[ خاطرات بدون مرز ]

[ فیلم نوشت ]



Archive

December 2004
April 2006
August 2006
October 2006
November 2006
December 2006
January 2007
February 2007
March 2007
April 2007
May 2007
June 2007
July 2007
August 2007
September 2007
October 2007
November 2007
December 2007
January 2008
February 2008
March 2008
April 2008
May 2008
June 2008
July 2008
August 2008
September 2008
October 2008
November 2008
December 2008
January 2009
February 2009
March 2009
April 2009
May 2009
June 2009
July 2009
August 2009
September 2009
October 2009
November 2009
December 2009
January 2010
March 2010
April 2010
May 2010
June 2010
July 2010
August 2010
September 2010
October 2010
November 2010
December 2010
January 2011
February 2011
March 2011
April 2011
May 2011
June 2011
July 2011
August 2011
September 2011
October 2011
November 2011
December 2011
January 2012
February 2012
March 2012
April 2012
May 2012
June 2012
July 2012
August 2012
October 2012
November 2012
January 2013
April 2013
June 2013
July 2013
August 2013
September 2013
October 2013
November 2013
January 2014
February 2014
March 2014
September 2014
December 2014
October 2016


Masoudeh@gmail.com