19 October 2006

 دلم تنگیده !:(


امشب دلم گرفته ... دوستم امروز صبح رفت ، خیلی جاش خالیه ... وقتی میام تو اتاقم احساس می کنم یه چیزی کمه ، لباساش هنوز روی تخته انگار آّ ب شده ، دیگه نیستش
خیلی خوش گذشت ، دوست خوبیه با اینکه تا ببینم می شه بهش اعتماد کرد یا نه طول کشید ولی این دو سه شب آخر کلی بهم نزدیک شده بود
اصلن نمی دونم چرا اومدم اینجا ، امروز اتفاقای خوبم زیاد افتاده ... یه چیزی ته دلم خوشحاله ولی یه جاهاییشم ناراحته اگه بخوام مقایسه کنم جاهای ناراحتیش بیشتره ولی جاهای خوشحالی انقدر لذت بخشه که یادم میره ناراحتم بر عکس دیشب که کلی ضد حال بود به هر دری می زدیم بن بست بود ... آخرش دیگه خندم گرفته بود ... خیلی جالب بود ... هرکاری می خواستی نتیجه نگیری یا گند زده شه به حالت باید اون شب می گرفتی دستت ... عجب چیزی بود
راستی تو این داقون شدنه سیستمم لینوکسمم پرید ... زیاد نشون ندادم که ناراحت شدم ولی الان که بهش فکر می کنم گوشه مغزم تیر می کشه پایان نامم پرید چطوری مقاله بدم

بعد بارون امروز که با اونهمه سر و صدا کلی منو ترسوند یه رنگین کمون بزرگ درست جلوی پنجرم درست شد ، درست مثل دیروز ... باید یه روز ازش عکس بگیرم تا هر روز میاد وگرنه وقتی بره دلم براش می تنگه ...

دیگه دلم گرفته
می خوام برم گریه کنم
شب خوش

موقعیت سوق الجیشیم عوض شده ، خانه دومم رو آوردم تو اتاقم .. خونه دوم من کامپیوترمه ... انقدر توش راحتم که خدا می دونه با تنبون می تونم توی پارتیشناش بچرخم و هر جا خواستم پاهامو دراز کنم و بشینم .. بیچاره البته یه ذره از دست من عذاب می کشه چون توی این چند ساله کلی پرش کردم جای نفس کشیدن نداره .. یه گله جا هم لینوکس نصبه هم ویندوز تازه هر چی نرم افزار برنامه نویسی و گرافیکی بخواید روش هست
اصلنم دلم نمی خواد دست به ترکیبش بزنم که دکورش خراب بشه
امروز کلی مجبور شدم به سر و روی اتاقم برسم چون قراره یکی بیاد خونمون ده روز برا پروژش بمونه ! جای تختو عوض کردم ، کامپیوترو آوردم بالا .. کل بوم و خرت و پرتا رو گذاشتم تو کمد .. تازه فهمیدم چقدر خاک همه جا رو برداشته ... انقدر که تو تاریکی میام بالا و تو تاریکی بر می گردم پایین اتاقمو نمی بینم .. وقتی کامپیوتر اینجاست انگار اتاقم زندست فقط بدیش اینه که دیگه خونواده رو نمی بینم
ای بابا ! مشکل که یکی دوتا نیست ... امروز تو جمع و جور کردنم کلی کتابای قدیممو دیدم .. کلی خاطره زنده شد .. یکیش مال لورکاست ... یه سری نمایش نامست یه تیکه از سخن ماه موقع خروج هیزم شکناتوی نمایشنامه عروسی خون :

در نوری که سمت چپ صحنه را روشن کرده است ماه ظاهر می شود : ماه هیزم شکن جوانی است سفید چهره . صحنه روشنی آبی تندی پیدا می کند

من همان قویم
قوس لغزانی به روی آب
من همان آذین خاموشم
در عبادتگاه ها بر گوشه محراب
در میان شاخساران به هم پیچیده
من
وهم سحرگاهی دروغینم.

هان ! چه کست را هست یارای گریز از من؟
کیست آن کو زار می گرید .در خارزار تار وهم انگیز این دره؟
کیست آن کو می کند خود را
در نقابی بیهده از دید من پنهان؟
من به چشم شیشه گون خویش
هر چیز را پنهان به هر جا هست می بینم

دشنه من چون عقابی در کمین فرصت موعود
شب همه شب در هوای تیره می گردد پی مقصود
تا به زخمی خون چکان و سرخ پیکری را بر درد چون رود .
.
.
.

کسی گفته بود که «ما بزرگ‌سالان خيلی ناسپاس‌ايم که هر روز صبح خدا را شکر نمی‌کنيم که ديگر به مدرسه نمی‌رويم».

خيلی گشتم تا گوينده‌ی اين را پيدا کنم (سبکِ وودی آلن است اما در جملات قصار او يافت نشد) و نتيجه‌ی جست‌وجو چند جمله‌ی جالب ديگر در وصفِ همين حس و حال بود:

Mark Twain: هرگز نگذاشتم مدرسه رفتن‌ام در کار آموزش‌ام اخلال کند.

George Santayana: کودکی که تنها در مدرسه تحصيل کرده باشد آدمی تحصيل‌نکرده است.

William Glasser: تنها دو جا در دنيا هست که زمان اهميت بيشتری از کاری که قرار است انجام شود پيدا می‌کند: زندان، و مدرسه.

Albert Einstein:معجزه‌ای است که حس کنجکاوی توانسته از نظام آموزش رسمی جان سالم به در ببر(+)

11 October 2006

 موفقیت


خیلی وقت است فراموشت کرده ام ، دیگر دلم برایت تنگ نمی شود دیگر آن احساسهای کودکانه به سراغم نمی آید که اسمت را تکرار کنم وقتی از پله ها بالا می روم تا بخوام و یک چیزی ته دلم بلرزد و ختم بشود به یک آه ..
حتی فکرت هم نیستم ، حتی اگر برگردی ، حتی اگر برگردم ... نمی دانم چه بود که مرا یکهو اینهمه دیوانه کرد ... حالا که نیم نگاهی می اندازم به گذشته باورم می شود که حالا هم که فکر می کنم شاید احساسی داشته ام یک خود گول زدن بی اختیارانه است ، انگار می خواهم دلیلی برای بی احساس بودن اکنونم پیدا کنم ، حالا دیگر کسی آه از نهاد من بر نمی آورد حالا این منم که به راحتی می توانم آه از نهاد یک مشت آدم در آورم .. که هیچ وقت نمی کنم .. هنوز ته دلم یک چیزهایی مانده از آدمیت از دلسوزی .. وقتی کسی را می بینم با اینهمه شور و عشق یاد قبلترهای خودم میفتم یاد حماقت خودم و حالا دیگر همه چی تمام شده .. همه چیز .. همه چیز
احساسهایم در هم گره می خورند گاهی ، خودم هم نمی دانم چه می گویم .. هیچ وقت نبوده که کسی را دوست داشته باشم ولی شده که به یک نفر زیاد فکر کنم که فقط یک نفر در افکارم بوده باشد که با دیدنش به وجد بیایم ولی سالهاست که دیگر این احساس در من مرده .. شاید یاد گرفته ام همه چیز رفتنی است ، نباید دل بست ، باید آدمها را آزاد گذاشت که تصمیم بگیرند
تناقض :!!..:اشتباهمان همینجاست همیشه خوشی آزاد گذاشتن نیست .. شاید اگر یک قدم جلو بگذاری و آن چیز را که در دل داری به زبان برانی برای همیشه زندگیت را تضمین کنی
شانس زندگی چیزی بیش از فرصتهای داده شده نیست فرق من یا تو با آدمهای خوش شانس در استفاده نکردن از فرصتهای روبروست ...
دیروز نه ! .. چند روز پیش روز ثبت نام رئیس دانشکده را در پله ها دیدم ، همان چیزی که واقعن می خواستم تنها کارم این بود که بروم شرایطم را توضیح دهم و شاید از پرداختن شهریه خلاص می شدم ولی تعلل کردم .. چرا ؟... شاید فکر می کردم جواب را از قبل می دانم ولی حقیقت این بود که نمی دانستم حتی امتحان هم نکردم ..
نمی دانم از چه می ترسیم که حتی جرات گفتن هم از ما گرفته می شود .. خدا هم بدون خواستن نمی دهد ... فرصت روبرویت نشسته و به تو می نگرد تا استفاده اش کنی .. همین یکبار است ، همین الان است که همه چیز با هم ردیف شده تا تو زندگیت را بسازی همین یک لحظه کوتاه
همان آدمی که دارد می آید می تواند مدیر آینده ات باشد اگر همین الان یک کلمه از او تقاضای کار کنی ، همانی که آن گوشه ایستاده و مدتهاست ذهن تو را مشغول کرده و فکر می نی اگر همسرت بود چیزی کم نداشتی می تواند یک دوست خوب برای تمام عمرت باشد ، آن استادی که از پله ها می رود بالا شاید بهترین راهنمایی را آلان در ذهنش برای تو داشته باشد و آن دوستی که فکر می کنی خیلی هم بارش نیست شاید بهترین جمله را برای دلداری به تو در دلش نگه داشته باشد
تو فقط بگو اگر فرصتت باشد ، حداقل چیزی از دست نداده ای ... آدمهای موفق قبل ازینکه به احساس رضایت از نفس خویش فکر کنند به ساختن زندگی فکر می کنند
....
.

سعی کن آنچیزهایی را که دوست داری به دست آوری وگرنه مجبوری آن چیزهایی را که داری دوست بداری

پی نوشت سفسطه گرایانه : وقتی نرسیدی نمی دانی که آیا دوست داشتنی در کار هست یا نه ولی به هر حال تا آن چیزی را که می خواهی نداشته باشی خوش نیستی ... تعلل می کنی تا با آن چیز که می خواهی خوش باشی ، خوش باشی و صرف می کنی عمرت را و وقتی می رسی ... آنچه را که داری همان است که می خواستی .. بهای به دست آوردنش می ارزید؟
پی نوشت فیلسوفانه : وقتی فهمیدی که به دست نمیاوری آرام می شوی شروع می کنی به کشف آنچه در دست توست نه آنچه در دست تو نیست
پی نوشت همینجوری : وقتی هر چه تلاش کردی به آنچه آن ته ها دلت می خواست نرسیدی می فهمی لابد دوست داشتنت را اشتباه جایی گذاشته ای
پی نوشت اخباری : هنوز هم مریضم ... دیشب سالاد ماکارونی خوردم هنوز روی دلم مانده .. باز بهتر که سحرها نمی خورم وگرنه الان دراز به دراز بودم یه چند روزی باید نخورم تا سنگینی این سیری و سیاهی از من دور شود .. عجب بد دردیه وقتی سیری وقتی می دانی گرسنگی و سبکی چه عالمی داره
پی نوشت وجد آورندانه : امروز یه آبگرمکن نو نصب می کنند
پی نوشت دل به درد آورندانه : دیگه هیچ حالی ندارم ، اگه یهو می مردمم بد نبودا

Labels:


10 October 2006

 آبگرمکن :(


هنوز خوب نشدم کم کم زده به کلیه هام ... چیکارش میشه کرد نمی دونم چرا انقدر زوارم در رفته .. یه هفتست باشگاه نرفتم ... دو روز پیش آب گرم کنمون سوراخ شد شانس که نیست
دیگه امروز طاقت نیاوردم با اعمال شاقه و کلی فکرای خلاقانه رفتم حمام .. بدم نبود بهتره بگم به اون بدی که فکر می کردم نبود
هنوز این پروژه رو دارم می خونم تازه یه چیزایی دستگیرم شده آخه من اصلن تو شبیه سازی شبکه توی بی سیم کار نکرده بودم
عین احمقا هر چیزیو قبول می کنم بعد می گم خب چیزی نیست یاد می گیرم .. انقدرم که این اطرافیان تعریف بی خود می کنند و هندونه می چپونند اگه خودمو نمی شناختم تا حالا رفته بودم و ادعای جایزه نوبل و می کردم
ولی خب از خدا که پنهون نیست از شما چه پنهون بیشتر افه است تا سواد .. آره آقا جون مملکت ، مملکت سیاست بازیه ... باید بدونی چی بگی که طرف فکر کنه خیلی بارته !! ... اینم فکر کنم یه ذره روان شناسی می خواد .. تو مبحث روانشناسی دیگه یه ذره باید دوگوله هه کار کنه یه ذره به نظرم ذاتیه .. چون من تحقیقاتی براش نکردم ولی می تونم هر نوع آدمی رو مجاب کنم غیر از بعضیا .. همه جا استثنا هست چه در تشخیص من چه در رفتار مردم
می گن طرف افراط و تفریط داره .. یا ازین ور میافتم یا ازونور با این وبلاگ آپدیت کردنم
دیگه ... !!!.. فکر کردم یه چیزی بذارم اینجا که حداقل به درد بخوره دیگه از روزمرگی نوشتن خسته شدم یه فکری به حالش می کنم
ببینیم و تعریف کنیم از ما اگه قرار بود بخاری در آد دو سال پیش در اومده بود بد بختی اینجاست که من اینجا فقط درد دل می نویسم وگرنه می شد بشینم گاه نوشتامو بذارم اینجا ولی اونوقت لحن کلام عوض می شه خب خوبیت نداره دیگه نه ؟ ;)
آقا فعلن !! .. آها راستی گفتی روزه نگیرم هادی اگه می شد که خوب بود ولی اونوقت عذاب وجدان ولم نمی کنه .. با اینکه بعضی وقتا نفس هر کاری رو ازم می گیره .. ولی سعی می کنم قوی باشم مثه همیشه
....

09 October 2006

 هنوز مریضم ....


خب قول داده بودم و دیدی آقا هادی که روش وایسادم
هنوز مریضم ... نمی دونم چرا خوب نمیشم البته بگی نگی یه ذره بهترم . دارم پروژه امیرکبیر رو انجام می دم ولی خیلی می ترسم اگه درنیاد خیلی بد میشه .. بیچاره تمام امیدش به منه .. خدا امید هیچکسو ناامید نکنه ... اینم از اوضاع احوالم .. فقط دلم می خواد بخوابم .. گزارش کارآموزی هم ازونور ... بیچاره خدیجه امروز زنگ زد که بیاد خونمون انقدر مریض و خواب بودم که باهاش حرف نزدم اونم دیگه زنگ نزد .. از خودم خجالت می کشم ... چه وقتی هم زد و ما مریض شدیم
خیلی ماه رمضونو دوست داشتم ولی الان تحملش یه ذره برا م سخت شده ... حوصله همه چیو ازم می گیره .. دیروز متوجه شدم چقدر موهام کم شده دارم کم کم کچلم می شم .. موهای سفید کم بود حالا کچلی هم میاد روش ... فکر نمی کنم چیزی ازم تا چند سال دیگه باقی بمونه
نمی خوام بگم خوبم یا بدم یا اعتقاداتم خوبه یا بد هرکسی اونطوری که بخواد فکر می کنه و منم نیومدم که عقیده خودمو به کسی بقبولونم ولی اصلن از مشروب بد میاد .. نمی دونم چرا ! سیگارو می تونم تحمل کنم ولی می گن مشروب خودم لب و لوچم کج می شه .. بعد یکی از بر و بکس روزه رو با مشروب مقایسه می کنه می گه هر وقت تو روزه نگرفتی منم مشروب نمی خورم ... عجب آدمایی پیدا می شنا ...
منم دیگه آخرش مجبور شدم از جمله معوف هر... می خوای بکن استفاده کنم اصلن آقا موسی یه دین خویش و عیسی به دین خویش

دیگه نمی دونم چی می خواستم بگم ....

حالم که خوب بشه شاید یه ذره از شعرایی که دوست دارم یا آهنگایی که گوش می دم بذارم اینجا شایدم درباره فیلمایی که دیدم یه چیزایی نوشتم ... نمی دونم

فعلن که این سر درد نمی ذاره مونیتورو ببینم

فعلن

06 October 2006

 ماه رمضون





Today's Pic





About me

I am not what I post, My posts are not me. I am Someone wondering around, writing whatever worth remembering.




Lables

[ کوتاه نوشت ]

[ شعر نوشت ]

[ فکر نوشت ]

[ دیگر نوشت ]

[ روز نوشت ]

[ نوروز نوشت ]

[ از آدم‌ها ]

[ ویکند نوشت ]

[ داستان نوشت ]

[ ابوی ]

[ انحناهای عاشقانه ]

[ خاطرات بدون مرز ]

[ فیلم نوشت ]



Archive

December 2004
April 2006
August 2006
October 2006
November 2006
December 2006
January 2007
February 2007
March 2007
April 2007
May 2007
June 2007
July 2007
August 2007
September 2007
October 2007
November 2007
December 2007
January 2008
February 2008
March 2008
April 2008
May 2008
June 2008
July 2008
August 2008
September 2008
October 2008
November 2008
December 2008
January 2009
February 2009
March 2009
April 2009
May 2009
June 2009
July 2009
August 2009
September 2009
October 2009
November 2009
December 2009
January 2010
March 2010
April 2010
May 2010
June 2010
July 2010
August 2010
September 2010
October 2010
November 2010
December 2010
January 2011
February 2011
March 2011
April 2011
May 2011
June 2011
July 2011
August 2011
September 2011
October 2011
November 2011
December 2011
January 2012
February 2012
March 2012
April 2012
May 2012
June 2012
July 2012
August 2012
October 2012
November 2012
January 2013
April 2013
June 2013
July 2013
August 2013
September 2013
October 2013
November 2013
January 2014
February 2014
March 2014
September 2014
December 2014
October 2016


Masoudeh@gmail.com