02 August 2008

 هامون، لیلا، بارتون فینک، خانم دالووی، مندو، ...


چیزهایی که دل ِ الانم می‌خواهد کمی با بقیه‌ی چیزها فرق دارد. دلم یک شخصیت قصه می‌خواهد. یکی که بزرگ نباشد. یکی که خاکستری باشد مثل خودم. اشتباه کند. مستأصل شود و خوشحال شود بیخودی. بزند به سرش گاهی. یکی که ماورای شخصیت بودنش متعجبم کند؛ که کلاهم را بردارم برایش و تعظیم کنم به خاطر شگفتی‌های روزمرگی‌اش. دلم می‌خواهد فقط ناظرانه نگاهش کنم. دلم نمی‌خواهد برایش بنویسم که زندگی‌اش این طوریست. که قرارست آینده‌اش سه چهار کلمه جلوتر از من باشند. دلم می‌خواهد برود جلو و من در ردپاهایش نشسته‌باشم به تماشا.
این‌طور نوشتن را دوست دارم. دوست دارم که شخصیت داستانم قهرمان هم نباشد. نمی‌خواهم اصلا داستانی هم در کار باشد. می‌خواهم روایت باشد. می‌خواهم روایت زندگی‌کردن‌اش  باشد. ناراحتی‌هایش . خنده‌هایش . شاید که نخواهد اشک‌هایش را ببینم. شاید بیگانه شود با من یک وقتی. شاید بد و بیرا بگوید به من که یک روزی گذاشتمش توی این صفحات. که اسمش را آوردم توی زندگی. شاید پرده‌ها را بکشد، چراغ‌ها را خاموش کند و خود ِ‌تنهایش را بخواهد. شاید دل بزند به دریا و انکارم کند. نمی‌خواهم که قبولم داشته‌باشد. نمی‌خواهم حتی بداند که هستم. می‌توانست هم‌صحبت خوبی باشد شاید. می‌تواند نداند که هم‌صحبتش همان خالقش است. وقتی بفهمد چه؟ که چیزی هم اگر باشد زیر زندگی‌ای از زندگی ِ‌من است چه؟ آن‌وقت نادست‌رس می‌شوم. که به دست نیاوردم هیچ‌وقتی. که بزرگ باشم برایش همیشه.
 این‌ها مهم نیست. مهم این است که نمی‌دانم این حق را دارم که بیافرینمش؟ که روح بدمم درونش؟ که دنبالش راه بیافتم و زندگی‌اش را از سیر تا پیاز برای همه تعریف کنم؟ دلم می‌خواهدش ولی. دلم یک آدم می‌خواهد پر از پستی‌ها و بلندی‌ها. آدمی که گاهی گم شود توی بوق ما‌شین‌ها، گاهی بخیزد توی تنهایی، گاهی قاه قاه بخندد از خوشحالی. آدمی که نگاه‌کند به ماشین‌های زیر پل هوایی. آدمی که بدود در باد، هوس غرق شدن  بیافتد در سرش. از آن‌هایی باشد که بدو ‌می‌افتند دنبال زندگی تا بگیرندش و همیشه‌ی خدا چند ثانیه دیر می‌رسند. می‌خواهم که باشد. می‌خواهم نفس بکشد و این احساس ناظربوده‌گی را به عنوان یک لطف در حق من بکند. بگذارد ببینم زندگی‌اش را. بگذارد از خودم بالا بیایم بعضی وقت‌ها؛ یا پیدا کنم خودم را حتی. بگذارد یاد بگیرم ازش؛ حرف زدن را، کتاب خواندن را، فکرکردن را.
فقط باشد. فقط زندگی کند و زندگی‌ام را با زندگی‌اش موازی بداند، آن وقت نه من اویم نه او من. هردویمان گم می‌شویم در هم. او آن طرف ریل و من  این طرف. قدم‌هایمان با هم می‌رود. این طبیعت زمان است. زمان هست. در روایت من زمان محو نمی‌شود. قصه های موازی هرگز پایانی ندارند. من خودم یک قصه‌ی موازی‌ام.

Labels:




Today's Pic





About me

I am not what I post, My posts are not me. I am Someone wondering around, writing whatever worth remembering.




Lables

[ کوتاه نوشت ]

[ شعر نوشت ]

[ فکر نوشت ]

[ دیگر نوشت ]

[ روز نوشت ]

[ نوروز نوشت ]

[ از آدم‌ها ]

[ ویکند نوشت ]

[ داستان نوشت ]

[ ابوی ]

[ انحناهای عاشقانه ]

[ خاطرات بدون مرز ]

[ فیلم نوشت ]



Archive

December 2004
April 2006
August 2006
October 2006
November 2006
December 2006
January 2007
February 2007
March 2007
April 2007
May 2007
June 2007
July 2007
August 2007
September 2007
October 2007
November 2007
December 2007
January 2008
February 2008
March 2008
April 2008
May 2008
June 2008
July 2008
August 2008
September 2008
October 2008
November 2008
December 2008
January 2009
February 2009
March 2009
April 2009
May 2009
June 2009
July 2009
August 2009
September 2009
October 2009
November 2009
December 2009
January 2010
March 2010
April 2010
May 2010
June 2010
July 2010
August 2010
September 2010
October 2010
November 2010
December 2010
January 2011
February 2011
March 2011
April 2011
May 2011
June 2011
July 2011
August 2011
September 2011
October 2011
November 2011
December 2011
January 2012
February 2012
March 2012
April 2012
May 2012
June 2012
July 2012
August 2012
October 2012
November 2012
January 2013
April 2013
June 2013
July 2013
August 2013
September 2013
October 2013
November 2013
January 2014
February 2014
March 2014
September 2014
December 2014
October 2016
November 2017


Masoudeh@gmail.com