04 March 2009

 همین‌طوری بشین کمی حرف بزنیم.


اولین عاشقیت من برمی‌گردد به دوران مهدکودک. یادم هست که یک کت زرشکی خوشگلی داشتم که گل‌های ریزی داشت، گل‌های ریزش یک‌طوری بود که رنگ پس‌زمینه‌ معلوم نبود. از آن کت‌ها نبود که خیلی دلم بخواهدش. مثل آن کاپشن زمستانی‌ام که به نظر من فوق‌العاده بود و هر بچه‌ی دیگری هم که می‌دیدش می‌گفت فوق‌العاده‌ است نبود. من هیچ‌وقت نفهمیدم چرا به نظر مامان خیلی خیلی زشت بود. چون من و همه‌ی بچه‌ها فکر می‌کردیم هیچ کاپشنی نمی‌تواند سفید پشمالو باشد و جیب‌های قرمزی داشته‌باشد که رویش خرگوش و آدم‌برفی به آن خوشحالی بخندند. وقتی هم که تن‌ت می‌کنی مثل خرس قطبی شوی و همه‌شان دل‌شان بخواهد یک‌ بار حداقل تن‌شان کنند. بزرگ‌ترها خیلی چیز هست که نمی‌فهمند از لحاظ این‌که بچه‌ها چه‌جور چیزهایی را دوست دارند. خب الان موضوع کاپشن خوشگل و بچه‌کشم نیست بحث آن کت است که زرشکی بود. ولی موضوع کت هم نیست اصلن. موضوع دکمه‌های کتم است که مثل هسته‌ی خرما دراز و برجسته بود. و یک سوراخ وسطش داشت. برای خودش فرق داشت با دکمه‌های دیگر. چون مامان خودش رفته بود خریده‌بود و داده‌ بود برایم بدوزند. مامانم هم چون خودش قشنگ است چیزهای قشنگی انتخاب می‌کند همیشه. یادم هست که یک دوقلویی توی مهدمان بودند به اسم ساسان و سامان. مادرشان یک بار گفت که این دو تا از در و دیوار بالا می‌روند و من همیشه تصورشان می‌کردم که دارند از دیوار بالا می‌روند. یک دفعه هم توی مهد سعی کردند از دبوار مهد بالا بروند. وایمیستادند دور و حمله می‌بردند به سمت دیوار و چند قدم می‌رفتند بالا و برمی‌گشتند. من فقط بلد بودم از چارچوب درها بروم بالا و از روی نرده‌ها سُر بخورم. کناره‌ی دیوارهای نصفه-نیمه‌ی خیابان‌ها راه بروم و یا سیبی را که بابا از وسط در آویزان می‌کرد بچرخانم و تاب بدهم. چرا هیچ‌وقت نشد که این سیب‌ها را گاز بزنم. دوست نداشتم گازشان بزنم. الان که یادم می‌آید یک سیبی را می‌بینم که با یک نخ بلند به یک چوب کبریت بسته شده و در فاصله‌ی بین شیشه و آهن چارچوب در قرار دارد. این کار همیشه‌مان بود. بازی هم نبود. می‌گذاشتیمش. می‌چرخواندیمش. تابش می‌دادیم و خوشحال می‌شدیم. بابا همیشه کارهای عجیب و جالب را انقدر خوب انجام می‌داد که فکر می‌کردی جزئی از زندگی روزمره اند. حالاها که بزرگ‌تر شده‌ام می‌بینم که زندگی روزمره‌ای که او برای دخترش درست کرده‌بود خیلی هم روزمره نبود. شاید هم بود. شاید توی همه‌ی روزمرگی‌ها یک سری چیزهای ناب پیدا بشود. یک چیزهایی که بتوانی ازشان یاد کنی و جای دیگری پیدای‌شان نکنی. این‌جای متن که می‌رسم دیگر دلم نمی‌خواهد از اولین عاشقیتم در مهد بگویم شاید چون حال و هوایم عوض شده یا کلمه‌ها من را به جای دیگری سوق داده‌اند. برای دفاع و شنا کردن مخالف جریان برمی‌گردم و به‌تان می‌گویم که داشتم می‌رسیدم که با آب و تاب برای‌تان تعریف کنم که یک‌بار همین ساسان و سامان یکی از دکمه‌هایم را که شل بود کندند و دویدند. و امیرنامی بود که پسر خانم شجری بود -هی سلام امیر اگر ازین‌ورها رد می‌شوی- که نه به خاطر دوستی‌ای که با من داشت به خاطر حزنی که در چشمانم دید یک دفعه افتاد دنبال‌شان تا دکمه‌ها را پس بگیرد. آن موقع من حتی تشکر هم نکردم. بچه‌ها نیاز به تشکر ندارند. همین‌که نگاهش کنی، دستش را بگیری و خب تو هم یک بچه‌ باشی کفایت می‌کند. بعد می‌خواستم بنویسم که آخرین بار یادم هست که یک جایی بودیم و او داشت کناره‌ی پله‌ها پشت سر من راه می‌رفت. بعد او تنهایی می‌رفت و من فقط نگاه می‌کردم. حقیقتش چیزی از او یادم نمی‌آید. حتی یک تصویر گنگی توی ذهنم مانده و مطمئنم که هیچ‌وقت نمی‌شناسمش. ولی کارش را دوست داشتم. این‌که غصه‌ام را دید و پرید که دکمه‌هایم را بگیرد نه به خاطر این‌که مابه‌ازایی داشت لطفش. به خاطر این‌که دید که اگر دکمه‌هایم را نداشته باشم غمگین‌ام. راستش خواستم این‌ها را بنویسم. ولی آن وسط‌های متن یادم افتاد که هیچ عشقی نمی‌تواند زودتر و قشنگ‌تر از بابای آدم باشد. با آن همه کاری که بلد است. با آن همه قهر و دعوایی که داریم. با همه‌ی آن کتاب‌هایی که می‌خواند. آن همه کتابی که تلمبار کرده و کارگرها فرغون فرغون از خانه می‌کشیدند بیرون و چقدر ستون چیدیم با همه‌شان. خب الان که فکر می‌کنم می‌بینم من عشق‌های زیادی دارم. از سر گذرانده‌ام. به خاطر سپرده‌ام. گاهی‌اش فقط لحظه‌ای بوده. گاهی‌اش دورانی داشته طولانی بعضی وقت‌ها کم. بعضی مواقع پشیمان شده‌ام. زمان‌هایی بوده که به اوج رسیده بعضی وقت‌ها جرقه زده. تکه‌هایی بوده که به یک آدم ربط نداشته. به یک حادثه ربط داشته. به محیط. خیلی وقت‌ها هم بوده که دلیل خاصی نداشته‌ام. همین‌جوری قلمبه عاشق شده‌ام. یعنی کم‌کم دارم فکر می‌کنم زمانی نبوده که عشق درونم وول نخورده باشد و به محض تلاقی با چیزی یک‌هو منفجر نشده باشد. حالا آن چیز آدم باشد، زمین باشد، آسمان باشد. هیچ تملکی هم برای خودم قائل نشدم تنها چیزی که دوست داشتم این بوده که یک حبابی، گلی، قلبی چیزی از یک جایی‌م درمی‌آمد تا آن چیزی که مثل کلمه‌ی بر سر زبان مانده می‌ماند را یک جوری نشان بدهم. بالاخره باید بعضی احساس‌ها را یک‌جوری خالی کرد. بعد هم خواستم بگویم که عشق یک چیز قشنگی است که می‌توانی بگذاری یک جایی. تکرار که نمی‌شود. هست. همه چیز هم که قرار نیست تو را به تختخواب بکشاند. یعنی فلسفه‌اش این نیست. ممکن است عاشق عابر رهگذر شوی. معلم کلاس سوم دبستان باشی و عاشق شاگردها بشوی. باغبان باشی و گل‌ها را عاشق شوی. چه‌می‌دانم عاشق دوره‌گرد شوی. عاشق آب شوی وقتی باد می‌وزد و شب است و نورهایش بدجور دوست‌داشتنی‌ای صدایت می‌کنند. می‌خواهم بگویم این‌که عشق را به خوابیدن ربط دهیم یک جور بی‌رحمانه‌ای‌ست. یک‌جوری خودگول‌زدن است. نمی‌گویم که التیام نیست که آرامش ندارد درون دستان معشوق جان به بهار آغشته‌ات عاشقی کنی. ولی می‌خواهم بگویم این یکی به این سادگی‌ها درمان پذیر نیست. مگر که حل شوی. یکی شوی و دو تایی در کار نباشد دیگر. قرار نبود این‌همه شودها! شد دیگر.



Today's Pic





About me

I am not what I post, My posts are not me. I am Someone wondering around, writing whatever worth remembering.




Lables

[ کوتاه نوشت ]

[ شعر نوشت ]

[ فکر نوشت ]

[ دیگر نوشت ]

[ روز نوشت ]

[ نوروز نوشت ]

[ از آدم‌ها ]

[ ویکند نوشت ]

[ داستان نوشت ]

[ ابوی ]

[ انحناهای عاشقانه ]

[ خاطرات بدون مرز ]

[ فیلم نوشت ]



Archive

December 2004
April 2006
August 2006
October 2006
November 2006
December 2006
January 2007
February 2007
March 2007
April 2007
May 2007
June 2007
July 2007
August 2007
September 2007
October 2007
November 2007
December 2007
January 2008
February 2008
March 2008
April 2008
May 2008
June 2008
July 2008
August 2008
September 2008
October 2008
November 2008
December 2008
January 2009
February 2009
March 2009
April 2009
May 2009
June 2009
July 2009
August 2009
September 2009
October 2009
November 2009
December 2009
January 2010
March 2010
April 2010
May 2010
June 2010
July 2010
August 2010
September 2010
October 2010
November 2010
December 2010
January 2011
February 2011
March 2011
April 2011
May 2011
June 2011
July 2011
August 2011
September 2011
October 2011
November 2011
December 2011
January 2012
February 2012
March 2012
April 2012
May 2012
June 2012
July 2012
August 2012
October 2012
November 2012
January 2013
April 2013
June 2013
July 2013
August 2013
September 2013
October 2013
November 2013
January 2014
February 2014
March 2014
September 2014
December 2014
October 2016


Masoudeh@gmail.com