12 September 2010

 مترو


صبح با مترو آمدم و احساس کردم بیشتر از یک وسیله‌ی حمل و نقل شبیه نمونه‌ای از تراژدی دسته‌جمعی‌ست. آدم‌های عبوس. خسته. خواب‌آلود. آدم‌هایی که از خوردن تنه‌شان به تنه‌ی دیگری کراهت دارند و در عین ناچاری به هم می‌چسبند و بوی تن هم را می‌نوشند، همدیگر را می‌پایند و قیافه‌های عجیب را به بی‌حالی دنبال می‌کنند. غم‌انگیز. بی‌هدف. مکرر. آدم‌هایی که به خاطر زیبایی دست به تفاوت نزده‌اند به هدف شبیه‌شدن به جامعه، به دیگری، قیافه‌ی خود را هرچند زیبا و دلربا بی‌ساختار و درک دچار به تغییر کرده‌اند. این حرف، گفتن این حرف بار سنگینی روی زبانم دارد. آن‌قدر که باید دو هزار بار مزه مزه‌اش کنم، فکر نکنید نکردم. کردم و بیشتر از هزاربار فکر کردم منطقی‌ست. سلام اورژن یونسکو. تراژدی لغت پرباری‌ست، نیازمند توضیح چون منی نیست. و من هم متقابلن عاجزم از توصیف اسفناکی چهره‌ی مترو در این صبح و ترجیح می‌دهم بار توضیحی‌اش را روی دوش خود این کلمه و تمام پیشینه‌ و شناسنامه‌اش بیاندازم.
وقتی از این کهولت‌گونه‌ی روی روحم، از این بار سنگین صبحگاهی حرکت غم‌انگیز دسته‌جمعی در جامعه‌ای غم‌انگیزتر رها شوم، شاید وقت باشد تا بیشتر و منصفانه‌تر درباره‌اش حرف بزنم. چیزی که توی ذهنم است؛ ناخن‌های به آماتوری فرنچ شده، ابروهای بی‌دلیل تیغ‌خورده، کرم‌پودرهای ماسیده، موهای کله‌قندی، نگاه‌های خسته، جوراب‌های پاریزین، ایش و اه و استیصال از تن دیگری، پیشانی‌های چروک‌خورده، بی‌چارگی و بلند بلند و عشوه و شیطنت کردن دختره دم در است و لقب دهاتی دادن به بقیه‌ی همکارانش.
شاید، بیشتر از شاید، کار من هم به نوعی قضاوت است. به نوعی نه. حتمن قضاوت است و هیچ برتری‌ای رفتارم نسبت به رفتار همان دختر ندارد، کمی شیک‌تر، آرام‌تر، زیرپوستی‌تر. من از این‌که انگ قاضی بودن به رفتارم بخورد ترس برم نمی‌دارد. همه‌مان قضاوت می‌کنیم و انکار کردنش تنها پاک کردن علامت سوال است. مثل این‌که من به شما بگویم این درخت آفت‌زده‌ست و شما بگویی اینجا درختی نیست، کدام درخت؟ کتمان ِ حقیقت بارز. من قضاوت می‌کنم و در قضاوتم بهترین سعیم را می‌کنم که ارزش‌گذاری غیرمنصفانه‌ای نداشته‌باشم. زودتر از موعد نتیجه نگیرم و متعصب به نتیجه‌ی گرفته‌شده‌ام نباشم.
به نظر من صبح‌های مترو به طرز غریبی به بردن یهودی‌ها به کوره‌های آتش‌سوزی شباهت دارد. جوری که انگار خودشان انتخاب کرده باشند. گویا زندگی آن‌قدر به‌شان تنگ گرفته باشد که هر صبح بلند شوند، خودشان را توی بیغوله‌های نامرفه‌شان بیارایند، بی سر و صدا در خانه‌های‌شان را ببندند و به سمت کوره‌های تازه روشن شده حرکت کنند. عصر دوباره جمع شوند و جسم خاکسترشده‌شان را زار و نزار به رختخواب‌های جداگانه‌ی خویش بکشند، بخورند، بیامیزند، بخوابند و دوباره فردا به همان قربانگاه، یا شاید قربانگاه دیگری که توفیری با قبلی ندارد بازگردند.



Today's Pic





About me

I am not what I post, My posts are not me. I am Someone wondering around, writing whatever worth remembering.




Lables

[ کوتاه نوشت ]

[ شعر نوشت ]

[ فکر نوشت ]

[ دیگر نوشت ]

[ روز نوشت ]

[ نوروز نوشت ]

[ از آدم‌ها ]

[ ویکند نوشت ]

[ داستان نوشت ]

[ ابوی ]

[ انحناهای عاشقانه ]

[ خاطرات بدون مرز ]

[ فیلم نوشت ]



Archive

December 2004
April 2006
August 2006
October 2006
November 2006
December 2006
January 2007
February 2007
March 2007
April 2007
May 2007
June 2007
July 2007
August 2007
September 2007
October 2007
November 2007
December 2007
January 2008
February 2008
March 2008
April 2008
May 2008
June 2008
July 2008
August 2008
September 2008
October 2008
November 2008
December 2008
January 2009
February 2009
March 2009
April 2009
May 2009
June 2009
July 2009
August 2009
September 2009
October 2009
November 2009
December 2009
January 2010
March 2010
April 2010
May 2010
June 2010
July 2010
August 2010
September 2010
October 2010
November 2010
December 2010
January 2011
February 2011
March 2011
April 2011
May 2011
June 2011
July 2011
August 2011
September 2011
October 2011
November 2011
December 2011
January 2012
February 2012
March 2012
April 2012
May 2012
June 2012
July 2012
August 2012
October 2012
November 2012
January 2013
April 2013
June 2013
July 2013
August 2013
September 2013
October 2013
November 2013
January 2014
February 2014
March 2014
September 2014
December 2014
October 2016


Masoudeh@gmail.com