10 April 2007

 يك روز - يك هم نشيني - هفت فال


در خدمت دوستان بوديم ديروز كه روز خوبي بود از آن روزهايي كه پنج تا مهندس و دو تاي ديگر كه از مهندسان كمتر نيستند مي روند وقت تلف كردن و گفتن و شنيدن و خنديدن و رستورانها را به هم ريختن و جيغ و هوار راه انداختن و آهنگهاي جواد گوش دادن و عكس گرفتن و گاهي كادو رد و بدل كردن . از آن روزهايي كه همان بودنهاي با هم و همان خنده هاي از سر بي چيزي همه مان را كمي ازين دنيايي كه گاهي آدم را سخت در خودش مي گيرد در مي آورد .
همين بهشتهاي كوچك است و همين احساسهاي دلگرمي ِ داشتن ديگران است كه آن احساس تنهايي ذاتي را به حس بي كس نبودن بدل مي كند تا در اين جمع چند ساعته همه سعي كنند خودشان باشند و بخواهند كه از بودن با هم به هر قيمتي لذت ببرند.
ديروز يك چيز ديگري هم اضافه شده بود كه كلي براي ما سوژه ساخت و وقتمان را پر كرد و آن هم فال ورق بود .
سرگرمي جالبي بود . و خب اين كه من به اين چيزهاي اعتقادي ندارم دليلي نمي شود براي اينكه بتوانم انكارشان كنم . بعضي چيزها حقيقتند چه ما آن ها را باور كنيم چه نكنيم .
فال جالب است . ماوراء قرار گرفتن جذاب است ولي اين چيز نوشته شده را عوض نمي كند . اگر سرنوشت است و برايت خوانده مي شود دليل نمي شود دانستنش چيزي را عوض كند و اگر قابل عوض كردن باشد ديگر سرنوشت نيست .
ولي در كل بعضي چيزها شاخمان را در آورد وقتي اسم چند نفر را گفت و ما همه با چشماني گرد به سبك فيلمهاي هاليوودي فرياد زديم واوو ... و يا چيزهايي كه دوست داريم و يا اتفاقاتي كه درگيرش بوديم .يا وقتي دست بعضي دوستهايمان برايمان رو شد و ما از گوشه چپ چشم يك جوري نگاهشان كرديم كه خجالت بكش و وقتي ديديم متوجه نمي شوند به زبان آمديم .
و خب البته اين را در گوشي داشته باشيد همه اش را خودم با آن فال گير ساخت و پاخت كرده بودم .

+

يك بار من هم رول يك كف بين را جايي بازي كردم . يكي از هم كلاسيهايم دوست يكي از دوستانم در آمده بود ما هم براي اذيت كردن رفتيم دست ايشان را گرفتيم و سير تا پياز زندگيشان را گقتيم و البته او دختر عاقلي بود به خاطر همين ده - پانزده نفري ريخت سرمان تا ما كف دست آنها را هم ببينيم . ما به تعداد خواهر برادرها اكتفا كرديم . يك خط فرضي در نظر گرفتيم و توي ذهنمان به خودمان قبولانديم كه ما از بدو خلقت كف بين بوده ايم و جالب بود كه 70 درصد را درست گفتيم . و بعد هم در يك فرصت مقتضي دممان را گذاشتيم روي كولمان در رفتيم البته بايد ياد آوري كنم آن موقع جوجه بوديم . آره ! جوحه !



--
m.t.h

Labels:




Today's Pic





About me

I am not what I post, My posts are not me. I am Someone wondering around, writing whatever worth remembering.




Lables

[ کوتاه نوشت ]

[ شعر نوشت ]

[ فکر نوشت ]

[ دیگر نوشت ]

[ روز نوشت ]

[ نوروز نوشت ]

[ از آدم‌ها ]

[ ویکند نوشت ]

[ داستان نوشت ]

[ ابوی ]

[ انحناهای عاشقانه ]

[ خاطرات بدون مرز ]

[ فیلم نوشت ]



Archive

December 2004
April 2006
August 2006
October 2006
November 2006
December 2006
January 2007
February 2007
March 2007
April 2007
May 2007
June 2007
July 2007
August 2007
September 2007
October 2007
November 2007
December 2007
January 2008
February 2008
March 2008
April 2008
May 2008
June 2008
July 2008
August 2008
September 2008
October 2008
November 2008
December 2008
January 2009
February 2009
March 2009
April 2009
May 2009
June 2009
July 2009
August 2009
September 2009
October 2009
November 2009
December 2009
January 2010
March 2010
April 2010
May 2010
June 2010
July 2010
August 2010
September 2010
October 2010
November 2010
December 2010
January 2011
February 2011
March 2011
April 2011
May 2011
June 2011
July 2011
August 2011
September 2011
October 2011
November 2011
December 2011
January 2012
February 2012
March 2012
April 2012
May 2012
June 2012
July 2012
August 2012
October 2012
November 2012
January 2013
April 2013
June 2013
July 2013
August 2013
September 2013
October 2013
November 2013
January 2014
February 2014
March 2014
September 2014
December 2014
October 2016
November 2017
March 2018
December 2018


Masoudeh@gmail.com