15 April 2007

 يك ديد نسبي از مطلق هاي ِ پيوسته/گسسته


زيبايي مطلق
عشق مطلق
آزادي مطلق
لذت مطلق

هواي معركه ايست  اين روزها ، از آن هايي كه اگر نگويي معركه است يك چيزي بغض مي شود توي گلوي آدم ، انگار يك چيزي را ببيني و انگار نديده اي از كنارش بگذري . كسي چيزي نمي فهمد، كسي ناراحت هم نمي شود چرا اين زيبايي را فرياد نزده اي ولي يك چيزي از من كم مي شود . احساس مي كنم اين زيبايي بي پايان را ناديده گرفته ام . زيبايي بي پايان هيچ گاه نمي تواند همان زيبايي مطلق باشد . زيبايي اي كه ديروز در راه دانشگاه ديدم همان هايي بود كه در سالهايي پيش ازين ديدم . همه چيز همان بود كه بود ولي چشم من گويا از جايي ديگر آمده بود اين بار ، تا به نظاره بنشيند آن همه زيبايي را و آن كوه ِ چروك را كه فكر كردم جزء زاگرس باشد . و عهد كردن با خودم كه يك روزي وسط آن راه پياده شوم و از آن كوه بروم بالا و ساعتها بنشينم رويش تا خورشيد غروب كند . آن كوه هاي دوقلوي چروك، بي پايان زيبا بودند و بي نهايت دلنشين . همان بودنشان آن جا عظمتي بود از بودن و از زنده بودن . يك روزي مي روم آن جا و آن چه را ديروز ديدم دوباره مي بينم . همان موقع در خودم فكر مي كردم چطور اين سال ها نديده بودمشان . حكم آشنايي ديرين را داشتند كه بعد از سال ها كه چشم دوخته اند به آمدن و رفتنت . اين بار تويي كه سرت را از خودت مي آوري بالا . از آن لذت در خود بودن . محدود بودن و نگاهشان مي كني و تازه مي بيني ديدن آن ها هم جزئي از زندگيست . زيبايي نهايت ندارد ولي مطلق نيست . هر چيزي يك روزي برايت حدود ندارد و وقتي پايت برسد پله ي بالايي نقصانش را مي بيني و مي بيني كه زيباييش در همان برهه معنا داشته . ولي اين ذات زيبا بودن را نفي نمي كند . زيبايي گرچه مطلق نيست ولي در برشي از زمان مي تواند قابل قياس نباشد .

با احساسي دوست داشتني عظيم در اين عالم زندگي كردن خود ِ بودن است . دانستن اين حقيقت كه خوشي دوامش تا زماني است كه تو بخواهي خوش باشي ،نياز به زمان دارد . اين كه بداني خوشبختي ، عشق ، دوست داشتن آب كوزه اي نيست كه بريزد جلوي پايت حقيقتي است كه تاوان ِ انكارش رنج و اندوه هميشگي است . عشق كلمه ي سختي است . انقدر سخت كه در مورد اسطوره هاي بزرگ هميشه اين شك وجود دارد كه آني كه از آن سخن به ميان مي آيد خودخواهي و ميل به داشتن است ، ميل به حا‌‌‌‌كميت مطلق ، ميل به ارضاي نيازهاي انسانيت كه گاهي در پرده اي خودش را مخفي مي كند تا جور ديگري بر ديگران ظاهر شود يا نقش بازي كردني از نوع خودندانسته. اين نقش بازي كردن گاهي انقدر وانمود مي شود كه معناي اروسي آن براي خودمان به آگاپه تعميم مي يابد . عشق جايي به مطلق بودن نزديك مي شود كه معشوقمان از وجودي حقيقي به وجودي وانموده تغيير كند . وجود حقيقي حتي در صورت كمال كامل نيست چرا كه ذهنيت ،چيزي مطابق با خواسته ها مي سازد و اين بت در ذهن تا آن جا پيش مي رود كه با خواسته هايمان هم راستا مي شود . اين است كه وانموده هاي موجود در ذهنمان را عاشقانه مي پرستيم .حال آن كه حقيقت چيزي جز آن است كه بتواند نيازهايمان را به طور كامل پوشش دهد . عشق در پس نياز است و جايي ظهور مي كند كه آن نياز پاسخ داده شود . هر گاه پاسخ آن به نيازمان طور ديگري تعريف شود كه از حيطه ي حاكميت خارج و به آزادي ما لطمه وارد كند عشق مطلق معنايش را به كل از دست مي دهد . عشق را تنها گاهي و در بازه اي از زمان مي توان نسبت به مابقي ممكنات مطلق دانست .

گويي در اين جامعه اي كه هر كسي به دنبال خود است تنها چيزي كه همه برايش تلاش مي كنند آزادي مطلق است . عدالت مطلق . مطلق بودن آزادي در حالي كه در محدوده ي قرمزي قرار مي گيرد تا آزادي ديگران را تهديد نكند چطور مي تواند كمال يك حقيقت به حساب آيد؟ عدالت در حالت مطلق ظهور واقعي ندارد و فقط حقيقتي است كه به آن انديشيده مي شود . جايي كه عشق مطلق آزادي مطلق را تهديد مي كند چطور مي توان از مطلقيات حرف زد ؟ آزادي مطلق تنها زماني معنا مي يابد كه نگاه عاشقانه اي در كار نباشد كه آزادي معشوق را محدود كند . آزادي مطلق نياز به حاكميت را نفي مي كند و قانون ها را مي شكند . چيزي كه هست آزادي از نوع مطلق وجود ندارد و اين سوال هميشه مطرح است كه ما تا كجا آزاديم ؟

لذت مطلق معنايي نهفته است كه زير پوست ِ‌بودن نمود مي يابد ، يا لذت مي بريم يا نمي بريم ! نمي تواند حد وسطي داشته باشد . در كفه ي ترازوي خوشبختي ،‌اگر تمايلاتمان كفه ي سنگين تر باشد لذت خواهيم برد . چون و چرايي ندارد . به عشق ،‌زيبايي ، آزادي و حاكميت مطلق ارتباطي پيدا نمي كند . لذت بردن حسي است در برهه ي زمان كه در يك لحظه اين را مي آفريند كه هيچ چيز جز بودن سزاوار خوشي نيست و در اين آن ، اين طور بودن. مهم نيست آن جايي كه هستي چقدر مطلق است عشق هايت چقدر صد در صدند يا حتي زيبايي چقدر آن جا كامل است . همه چيز در نسبيتي كامل معناي مطلق لذت بخش بودن را القاء مي كند و اين نسبيت ندارد .

+

و شماره پانزدهم هزارتو با موضوع لذت . به خيلي ها تبريك مي گويم . خودشان مي شناسند خودشان را پس نام نمي برم


پ.ن : من هم به اين درد پينگ هاي مكرر دچار شدم . پس ببخشيد و آگاه باشيد كه همانا اين پينگ فقط در اثر اصلاحات تايپيست كه مي بينم اينجا اتفاق افتاده وگرنه ما به خودمون باشه همون يكبارش هم پينگ نمي كنيم . جون شما !

Labels:




Today's Pic





About me

I am not what I post, My posts are not me. I am Someone wondering around, writing whatever worth remembering.




Lables

[ کوتاه نوشت ]

[ شعر نوشت ]

[ فکر نوشت ]

[ دیگر نوشت ]

[ روز نوشت ]

[ نوروز نوشت ]

[ از آدم‌ها ]

[ ویکند نوشت ]

[ داستان نوشت ]

[ ابوی ]

[ انحناهای عاشقانه ]

[ خاطرات بدون مرز ]

[ فیلم نوشت ]



Archive

December 2004
April 2006
August 2006
October 2006
November 2006
December 2006
January 2007
February 2007
March 2007
April 2007
May 2007
June 2007
July 2007
August 2007
September 2007
October 2007
November 2007
December 2007
January 2008
February 2008
March 2008
April 2008
May 2008
June 2008
July 2008
August 2008
September 2008
October 2008
November 2008
December 2008
January 2009
February 2009
March 2009
April 2009
May 2009
June 2009
July 2009
August 2009
September 2009
October 2009
November 2009
December 2009
January 2010
March 2010
April 2010
May 2010
June 2010
July 2010
August 2010
September 2010
October 2010
November 2010
December 2010
January 2011
February 2011
March 2011
April 2011
May 2011
June 2011
July 2011
August 2011
September 2011
October 2011
November 2011
December 2011
January 2012
February 2012
March 2012
April 2012
May 2012
June 2012
July 2012
August 2012
October 2012
November 2012
January 2013
April 2013
June 2013
July 2013
August 2013
September 2013
October 2013
November 2013
January 2014
February 2014
March 2014
September 2014
December 2014
October 2016


Masoudeh@gmail.com