09 September 2008

 باد بود و زمزمه‌های دور ِ‌پاییز بود


داشتم به حسرت‌های زندگی‌ام فکر می‌کردم حتی اگر حقیقتش را بخواهید به از دست داده‌هایم. افسوس‌هایم. نداشته‌هایم. خواسته‌هایم. ندانسته‌هایم. داشتم همین‌طوری بغض گنده‌ی بی‌درمان این روزهای کوفتی را که اصلن و ابدن گفتن ندارد مزه مزه می‌کردم. داشتم به دیشبم و روز پیشش فکر می‌کردم که خودم را هی سعی کرده‌بودم توی یک جمعی، پیش دوستی، هم‌صحبتی چیزی بچپانم که دردم کم شود. هی سعی می‌کردم از کف کله‌ام خودم را بکشم بیرون. آن خنده‌های خوش‌خوشانه‌ا‌م را دوباره از نو کنم. قبلش داشتم به نابخشوده‌هایم فکر می‌کردم. به آن‌هایی که نمی‌بخشم. به آن‌هایی که نمی‌بخشنم. به آن‌ها که یک وقتی می‌خواستم و حالا چه بهتر که نمی‌خواهم. به آن‌ها که می‌خواستم و می‌خواهم. به آن‌ها که نخواستم و دنیا جوری وارونه می‌شود که آدم بخواهد. به فکرهایم که منطق‌شان از سر تا پا فرق دارد با همه‌ی آن قبلی‌ها. به آدم‌ها که اشتباهات گنده‌شان را یادشان می‌رود و مال دیگری را داد می‌زنند توی بوق تا تمامش کنند. به دور ریختن ساعت‌های نیامده به قضاوت آمده‌ها. به آهنگ‌های عاشقانه‌ و داستان‌ها و اشک‌ها. به خواب‌ها و رویاها و بوسه‌ها. به بودن‌ها و نبودن‌ها و خنده‌ها. به پارک‌ها و ونک‌ها و آب‌انارها. به دیروزها و امروزها و فرداها.
حالا اما فکر می‌کنم که حسرتی ندارم در زندگیم. دقیقن حالا که یکی از آن ملودی‌های قدیمی کودکانه را می‌شنوم و بدجوری مزه مزه‌اش می‌کنم. آن قدر که پیچک می‌شود و بالا می‌آید و هم‌شانگی می‌کند دست‌هایش را برای سبز شدنم. آن‌قدری دارم می‌چشمش تا به قول آن سرخپوست تمام بدی‌ها را مثل جوش سر سیاهی که ریشه می‌کند توی پوست بکشد بیرون. مهربانو یکی از این سازها داشت. که صفحه‌های فلزی دارند با دو تا میله که آهنی‌اند. بعد روی‌شان حک شده نه خیلی پررنگ: دو.-ر-می-فا-سول-لا-سی. از آن آهنگ‌های همان مدلی‌ست، رنگارنگ، بی‌غم، بی‌غصه، پر از خواهش ِ بازی. الان دلم بچه شده برای خودش. برای خودش «فردا» می‌بیند. دارم فکر می‌کنم که همان حسرت‌ها را هم با جان و دلم می‌خرم تا بنشینم این‌جا، پشت این کامپیوتر و نگاه کنم به سروها و برج‌های پشتش. النگوهای شیشه‌ای سبز و سفیدم صدا کنند و دست‌هایم شوری بیابند زنده‌وارانه برای شب تا صبح نازیدن ِ تنهاها و گوش دادن‌شان و دست حلقه کردن دورشان. برای دادن آرامش به‌شان به هوای خوابیدن‌های لبخند دار. برای اطمینان دادن به زندگی که می‌گذرد. صد باره هم اگر که بیفتی باز، باز، باز آسمانی هست و زمینی و تویی که بچرخی و بخندی و بخواهی و زندگی کنی تا شاید یک روزی انقدرها طول نکشد بی‌سببی زیستن‌هایت.

Labels:




Today's Pic





About me

I am not what I post, My posts are not me. I am Someone wondering around, writing whatever worth remembering.




Lables

[ کوتاه نوشت ]

[ شعر نوشت ]

[ فکر نوشت ]

[ دیگر نوشت ]

[ روز نوشت ]

[ نوروز نوشت ]

[ از آدم‌ها ]

[ ویکند نوشت ]

[ داستان نوشت ]

[ ابوی ]

[ انحناهای عاشقانه ]

[ خاطرات بدون مرز ]

[ فیلم نوشت ]



Archive

December 2004
April 2006
August 2006
October 2006
November 2006
December 2006
January 2007
February 2007
March 2007
April 2007
May 2007
June 2007
July 2007
August 2007
September 2007
October 2007
November 2007
December 2007
January 2008
February 2008
March 2008
April 2008
May 2008
June 2008
July 2008
August 2008
September 2008
October 2008
November 2008
December 2008
January 2009
February 2009
March 2009
April 2009
May 2009
June 2009
July 2009
August 2009
September 2009
October 2009
November 2009
December 2009
January 2010
March 2010
April 2010
May 2010
June 2010
July 2010
August 2010
September 2010
October 2010
November 2010
December 2010
January 2011
February 2011
March 2011
April 2011
May 2011
June 2011
July 2011
August 2011
September 2011
October 2011
November 2011
December 2011
January 2012
February 2012
March 2012
April 2012
May 2012
June 2012
July 2012
August 2012
October 2012
November 2012
January 2013
April 2013
June 2013
July 2013
August 2013
September 2013
October 2013
November 2013
January 2014
February 2014
March 2014
September 2014
December 2014
October 2016
November 2017


Masoudeh@gmail.com