15 February 2009

 می‌آیی برویم قدم بزنیم اصلن؟



دختره‌ی ناز و دوست‌داشتنی من، می‌توانم این متن را بنویسم و بعد نشانت دهم یک عالمه آدم را که مثل تو نشسته‌اند یک گوشه‌ای. که دل‌شان، خودشان، بغض‌شان را می‌شود دید و شنید و بلعید بس‌که مثل مال ماست. بس‌که تو تنها نیستی. بس‌که انتهای این دنیا با رفتن یک آدم نمی‌رسد دختره‌ی لجباز و لوس. تو خوشبختی و این خوشبختی را می‌شود در حسرت تمام چشمانی که دیشب ردشان کردیم دید. تو خوشبختی که بلدی کی و کجا ‌آدم را غافلگیر کنی. بکشی‌اش داروخانه انقدر ذوق‌زده‌ام کنی که دلم بخواهد بچلانمت همان وسط. تو یک عالمه زندگی‌ای خودت دختره. بعد حالا که می‌گویی نشسته‌ای آن‌ور و آن بغض لامصب کوفتی دارد می‌ترکد فکر می‌کنی دل آدم نمی‌گیرد؟ فکر می‌کنی دلم هوس نمی‌کند دستت را بکشم ببرم بستنی بخوریم با هم دوباره. برویم از مردم توی راه بپرسیم ببینیم کدام‌شان بلدند اسم آن فیلی را که گوش‌هایش بزرگ بود و پرواز می‌کرد.
همه‌مان غم داریم دکامایا. همه‌مان گاهی زور می‌زنیم که بخندیم. همه‌مان یک جای دل‌مان یک مصیبتی وجود دارد. هیچ‌کس نیست که با خیال راحت بخندد. حالا ما گیرش بدهیم به خانه و خانواده و جامعه‌ و فرهنگ و این سال‌ها و آن سال‌ها. حالا گیرش بدهیم به هر چیزی. همه‌اش بهانه است. یک بهانه‌ای توی زندگی هر کس می‌آید که باور کند مجبور است دور بزند. نباید برود توی دره. باید که دور بزند. خم بشود. تو داری خودت را پرت می‌کنی که چه؟ کسی، هیچ‌کسی اگر نخواهی نمی‌تواند دست‌هایت را به زور بکشد برای بلند شدن. دختره‌ی دوست داشتتنی و همیشه خندانم، خدا یا هرچه که هست، یونیورس و همه‌ی مخلفاتش اصلن به درک. به گور پدرش خندیده کسی که فکر کند عاشق شدن یک زن از آن محالات است، گور پدر من که هی هی می‌گویمت دوست داشتنه وجود ندارد. بی‌خیال شو. گور پدر من که هی هی برایت از آسمان و زمین می‌گویم از این که باید بایستی کنار فکر کنی همه‌ی این‌ها قصه بوده. برود به درک همه‌ی حرف‌هایم که می‌گویم اصلن همین غم عشق آدم را آدم‌تر می‌کند. آدم را دل‌خوش می‌کند. خودت می‌دانی که از دست داده‌ای. خودت ارزش از دست داده‌ات را می‌دانی. حالا هرچقدر من گیر بدهم که داری اشتباه می‌کنی؛ مگر غیر این است که عشق خودش یک چیز اشتباهی‌ست؟ به اشتباهت خوش باش عزیز دلم. تو خود عشقی، زمین و آسمان و آب و آفتاب نگاهت می‌کنند هر دم و بوسه‌بارانت می‌کنند برای آنی که هستی. دلم می‌خواهد بخندی ولی اگر نخواستی نخند. دلم می‌خواهد گریه نکنی ولی اگر دوست داشتی بکن. دلم می‌خواهد بگذاری عشق وجودت را پر کند بی‌که غمی در کار باشد. دلم می‌خواهد این یک کار را بکنی حتی اگر هم نخواستی چون دنیا این‌طوریست. باید شنا کردن خلاف جریان یاد بگیری. باید یاد بگیری. اگر که خواستی یادت می‌دهم و اگر نخواستی دست و پا بزن، یک روزی یاد می‌گیری چطور می‌شود خلاف جریان شنا کرد و به ماهی‌هایی که مخالف تو می‌روند لبخند هم زد؛ بی‌که مخالفتی را به رخ بکشی. بی‌که آن احمق را بیشتر از من دوست داشته‌باشی. اصلا چه معنی می‌دهد؟



Today's Pic





About me

I am not what I post, My posts are not me. I am Someone wondering around, writing whatever worth remembering.




Lables

[ کوتاه نوشت ]

[ شعر نوشت ]

[ فکر نوشت ]

[ دیگر نوشت ]

[ روز نوشت ]

[ نوروز نوشت ]

[ از آدم‌ها ]

[ ویکند نوشت ]

[ داستان نوشت ]

[ ابوی ]

[ انحناهای عاشقانه ]

[ خاطرات بدون مرز ]

[ فیلم نوشت ]



Archive

December 2004
April 2006
August 2006
October 2006
November 2006
December 2006
January 2007
February 2007
March 2007
April 2007
May 2007
June 2007
July 2007
August 2007
September 2007
October 2007
November 2007
December 2007
January 2008
February 2008
March 2008
April 2008
May 2008
June 2008
July 2008
August 2008
September 2008
October 2008
November 2008
December 2008
January 2009
February 2009
March 2009
April 2009
May 2009
June 2009
July 2009
August 2009
September 2009
October 2009
November 2009
December 2009
January 2010
March 2010
April 2010
May 2010
June 2010
July 2010
August 2010
September 2010
October 2010
November 2010
December 2010
January 2011
February 2011
March 2011
April 2011
May 2011
June 2011
July 2011
August 2011
September 2011
October 2011
November 2011
December 2011
January 2012
February 2012
March 2012
April 2012
May 2012
June 2012
July 2012
August 2012
October 2012
November 2012
January 2013
April 2013
June 2013
July 2013
August 2013
September 2013
October 2013
November 2013
January 2014
February 2014
March 2014
September 2014
December 2014
October 2016


Masoudeh@gmail.com