16 May 2009

 سوپاپ


عصبانی و ناراحتم و این را درست اول جمله می‌گویم که اگر کسی نخواست عصبانیت و ناراحتی یک نفر را بخواند از همین جا برگردد چرا که من حتی خودم گاهی حوصله ندارم غم و غصه و ناراحتی، عصبانیت یا حتی عاشقانه‌های کس دیگری را بخوانم. این نوشته فقط به این خاطر نوشته می‌شود که به خودم اثبات کنم من هنوز هم بلدم موقعی که باید، خودم را کنترل کنم. آرام باشم و در لحظه تصمیم مزخرفی نگیرم. عصبانی و ناراحتم چرا که پنجشنبه یکی از همکارهای به شدت خوبم کنار گذاشته شد به دلیلی که شایسته نبود. یکی که با جان و دل کار می‌کرد و اگر من همیشه گودر و جی‌میل و چتم باز است او هیچ‌کدام از این‌هایش را چک نمی‌کرد که وقفه‌ای در کارش نیفتد. مردک عوضی مدیر نرم‌افزار سر لجش اَلو گرفت و «ازین به بعد در خدمت‌شون نیستیم». عصبانی‌ام چون یک مشت احمق زبان نفهم دهن‌بین نشسته‌اند و سعی دارند کار یک سری آدم فهیم را بکنند وقتی حتی الفبایش را نمی‌دانند. یک مشت موجود پست که نمی‌دانم برای مردی با پنجاه سال سن و سابقه و این همه دبدبه کبکبه چه نفعی می‌تواند داشته‌باشد زیرآب من را زدن. که مثلن یکی همسن بچه‌اش را خراب کردن. برای کدام مرتبه‌ی بالاتر؟ که نیست.
دارم با چشمانم می‌خندم، می‌خندم به حماقت تک تک‌شان. به حتی همکارهایم که کار گروهی را نمی‌دانند چطور و از کجا باید یاد بگیرند. که گروه یعنی وقتی یکی‌تان را تشر زدند همه‌تان با هم شمشیر بکشید رویش. دل‌شان خوش‌ست به این چندرقاز یعنی؟ باور نمی‌کنم که توی این دنیای به این عظمت، به این همه‌ی ابعاد یادشان نیاید تنها چیزی که از زندگی می‌ماند همین انسانیت‌هاست. همین که ننشینی نگاه کنی وقتی دوستت را کوبیدند تخت سینه‌ی دیوار، آن هم به نابجا. همه‌شان انگشت‌شان چسبیده به دماغ‌شان که هیسسسس! که فلان! به کجا قرارست برسی به این کفش‌بوسی آخر؟ به کجا؟
عصبانی‌ام چون این جماعت احمق حواسشان نیست که وقتی تن به تحقیر بدهند، وقتی چشم بپوشند روی طعمه‌ی گرگ شدن یکی از بره‌ها. باقی سخیف‌تر از قبلی، بعدی‌های سخیف‌تر از قبلی‌ها... این جماعت احمق حواس‌شان به بره بودن‌شان نیست. به این همه ظلمی که می‌شود به‌شان. کلاه یکی را که باد ببرد، سفت‌تر کلاه خودشان را می‌چشسبند، سرشان تا فلان‌شان می‌رود در لباس. پا بدهد پس‌ات می‌زنند. نمی‌شناسندت اصلن.
این‌جا از جنگل هم بدتر است. این‌جا حتی هم‌نوعان هم به هم پشت می‌کنند. جنگیدن می‌خواهد که یاد بگیری. نامرد بودن. بی‌شرف بودن را. خودت را پشت در جابگذاری بیایی تو، موقع رفتن برش داری ببری مبادا که عوض شوی میانه‌ی این آدم‌نبودن‌ها. عوضی شوی. مبادا فراموش کنی خودت را که به چه رنگی بود. چه وسوسه‌ای داشت. چه دوست داشت دوست بودن را. حالا اما توی این دنیای این همه غبار، این همه سیاه، این همه پر از لجن به شوق کدام خوشی می‌شود بویید هی هوا را، هی هوا را. به وهم یک رایحه‌ای که اگر بیاید.



Today's Pic





About me

I am not what I post, My posts are not me. I am Someone wondering around, writing whatever worth remembering.




Lables

[ کوتاه نوشت ]

[ شعر نوشت ]

[ فکر نوشت ]

[ دیگر نوشت ]

[ روز نوشت ]

[ نوروز نوشت ]

[ از آدم‌ها ]

[ ویکند نوشت ]

[ داستان نوشت ]

[ ابوی ]

[ انحناهای عاشقانه ]

[ خاطرات بدون مرز ]

[ فیلم نوشت ]



Archive

December 2004
April 2006
August 2006
October 2006
November 2006
December 2006
January 2007
February 2007
March 2007
April 2007
May 2007
June 2007
July 2007
August 2007
September 2007
October 2007
November 2007
December 2007
January 2008
February 2008
March 2008
April 2008
May 2008
June 2008
July 2008
August 2008
September 2008
October 2008
November 2008
December 2008
January 2009
February 2009
March 2009
April 2009
May 2009
June 2009
July 2009
August 2009
September 2009
October 2009
November 2009
December 2009
January 2010
March 2010
April 2010
May 2010
June 2010
July 2010
August 2010
September 2010
October 2010
November 2010
December 2010
January 2011
February 2011
March 2011
April 2011
May 2011
June 2011
July 2011
August 2011
September 2011
October 2011
November 2011
December 2011
January 2012
February 2012
March 2012
April 2012
May 2012
June 2012
July 2012
August 2012
October 2012
November 2012
January 2013
April 2013
June 2013
July 2013
August 2013
September 2013
October 2013
November 2013
January 2014
February 2014
March 2014
September 2014
December 2014
October 2016


Masoudeh@gmail.com