19 September 2009

 گرومب


امروز یکی از آن روزهای بارانی خوب است که تا یک ساعت پیشش شب بود و الان یک صبح خوبی شده. نه از آن صبح‌های بی‌خودی و کسل و ابرآلود. از آن صبح های عاشقانه و پر رمز و راز که بیدار می شوی و هوا و آسمان را نگاه می‌کنی و یک دفعه به خودت می‌گویی چه خوب [گرومب*] که این یک روز را هم زنده‌ام و انقدر زنده‌ام که چشمانم را باز کنم و انقدر زنده‌ترم که هوایی این چنینی را دوست داشته‌باشم و با بودنش به چیزی بیشتر نیاز نداشته‌باشم.
دنیا کلن خوب است [گرومب] یعنی این روزها که دارند می‌آیند و می‌روند چیز بدی برای جاگذاری ندارند. من هم چیز بدی را به زور جانمی‌گذارم. خوشحال و ناراحت نیستم بیشتر زنده‌ام و در این زنده بودن‌م چشمم بیشتر به از قلم‌افتاده‌هایم است. به آن چه که بایدم می‌بود و من ِ کم‌حواس حواس‌پرتی کردم برای داشتنش و به آغوش کشیدنش. [گرومب] شرکت خوب است. آقای سین همکارم است توی این اتاق. باقی هم اتاق آن‌وری. کلن توی این واحد هشت نفر شاید هم دو نفر بیشتر باشیم. بچه‌ها خوبند. کار زیادی به هم ندارند مگر سلام و علیک و گاهی‌اش شوخی و خنده. من هم که کلن کم‌معاشرت هنوز آن روی سرتقم را نشان‌شان ندادم تا فکر کنند چقدر باشخصیتم. بعد احتمالن چند ماه دیگر باز نتوانم خودم را قایم کنم و شلنگ تخته بیاندازم این وسط. فعلنی ولی آرامم و زیاد هم هوس ندارم دوستی کنم با آدم‌ها. [گرومب] دوستان خودمان ما را بس.
خواستم بنویسم که دیگر آن آدم داستان‌نویس قبل نیستم که داستانی نیست از من برای گوشی دگر. دیگر حتی آن من‌نویس هم نیستم که خسته‌ام شده نوشتن خودم هی. انگار که نوشته می‌شوم هر لحظه به هر شکل. روی سطری که نمی‌دانم کجاست به قلم کسی که نمی‌دانم کیست. انگار جاودانه‌ شده‌ام بی‌که دلم جاودانگی بخواهد. انگار که شده‌ام قهرمان داستانی که نمی‌دانم انجامش را، سبکش را، آدم‌هایش را. انگار که این آدم‌های اطراف، این مردان تنومند، این زن‌های چادرپوش، این پسرکان خوشحال، این دخترکان ورزشکار که خودشان را می‌پایند توی آینه‌های باشگاه هر کدام‌شان قهرمان داستانی‌اند که نوشته می‌شوند هی. دلم می‌خواهد بلند شوم جلوی یکی‌شان، لااقل یکی‌شان را بگیرم بگویم‌ش هی تو قهرمان کدام قصه‌ای؟ تو را کدامین وطن سرزمین، کدامین واژه هدف، کدامین سکان ایمان؟ کدامین طناب تمام؟ کدامین آرمان زندگی‌ست؟ دلم می‌خواهد یکی‌شان از قصه‌اش با من حرف می‌زد تا بدانم این همه تنها نیستند این همه‌ی قهرمان‌ها.
هوا خوب است. هوا بدجوری عاشق نواز است. دل آدم می‌خواهد دست یکی را بگیرد برود یک جایی، یک بالایی، یک جایی که درخت باشد و آب باشد و آسمان باشد راه برود. نفس بکشد. بغل بشود. عاشق بشود. دل آدم را با خودش می‌برد این هوا. به کجا؟ به ناکجا.

* صدای قلب آسمان بعد از بیست و هفتم شهریورماه هشتاد وهشت توی دهخدا شاید نوشته‌باشد به اختصار رعد و برق

Labels:




Today's Pic





About me

I am not what I post, My posts are not me. I am Someone wondering around, writing whatever worth remembering.




Lables

[ کوتاه نوشت ]

[ شعر نوشت ]

[ فکر نوشت ]

[ دیگر نوشت ]

[ روز نوشت ]

[ نوروز نوشت ]

[ از آدم‌ها ]

[ ویکند نوشت ]

[ داستان نوشت ]

[ ابوی ]

[ انحناهای عاشقانه ]

[ خاطرات بدون مرز ]

[ فیلم نوشت ]



Archive

December 2004
April 2006
August 2006
October 2006
November 2006
December 2006
January 2007
February 2007
March 2007
April 2007
May 2007
June 2007
July 2007
August 2007
September 2007
October 2007
November 2007
December 2007
January 2008
February 2008
March 2008
April 2008
May 2008
June 2008
July 2008
August 2008
September 2008
October 2008
November 2008
December 2008
January 2009
February 2009
March 2009
April 2009
May 2009
June 2009
July 2009
August 2009
September 2009
October 2009
November 2009
December 2009
January 2010
March 2010
April 2010
May 2010
June 2010
July 2010
August 2010
September 2010
October 2010
November 2010
December 2010
January 2011
February 2011
March 2011
April 2011
May 2011
June 2011
July 2011
August 2011
September 2011
October 2011
November 2011
December 2011
January 2012
February 2012
March 2012
April 2012
May 2012
June 2012
July 2012
August 2012
October 2012
November 2012
January 2013
April 2013
June 2013
July 2013
August 2013
September 2013
October 2013
November 2013
January 2014
February 2014
March 2014
September 2014
December 2014
October 2016


Masoudeh@gmail.com