06 November 2009

 همیشه یک دری باز می‌شود



- به هم رسیدن؟
+ اونا که از اولش رسیده بودن.

شب‌های پای بلوبری فیلم محشری نیست، حتی خوب هم شاید نباشد. صرفن فیلمی‌ست که بتوانی بنشینی پایش چند تا دیالوگ بشنوی که دوست‌شان داشه باشی. بتوانی تنهایی آدم‌ها را از تویش بخوانی و باورت بشود هر آن‌که عاشق‌تر، تنهاتر. هر آن‌که بسته‌‌تر کند خود و روحش را، سریع‌تر پس‌زده می‌شود. چه لیزی باشد که این همه راه خودش را دور کند
How do you say goodbye to someone yo cant imagine living without? I didnt say goodbye.I didnt say anything. I just walked away
یا آرنی، یا پدر لسلی یا هرکس دیگری که دوست داشتنش را این‌طور بی‌نقاب توی رخ معشوق بزند. چه پدر باشد چه دوست باشد و چه عاشقی قهار و خودخواه.
بلوبری صرفن کلاژ چل تکه‌ایست از به یادمانده‌های آدم‌ها. از کلیدها، فیلم‌ها، پنجره‌ها. و بیشتر از آن تاکید این‌ واقعیت است که فراموش شدنی‌ایم ما. همه‌ی ما. با دورانداختن کلیدهایی که جاگذاشته‌ایم، با افتادن صورتحساب‌های‌مان از روی برد، با رفتن آدم‌های وصل به ما، با خراب شدن فیلم‌های آن دوربین کافه‌ی جرمی. انگار که مجبوریم هرجایی به هر نحوری خودمان را ثبت کنیم و لاجرم وقتی آدم‌هایی نباشند که دل‌شان بخواهد یادگاری‌های‌مان را نگه دارند ما هم نیستیم دیگر. انگار که هیچ‌وقت نبوده‌ایم. انگار که هیچ‌کس نبوده‌است.بلوبری فیلان فیلم متوسطی‌ست. از من بپرسید می‌گویم اصلن فیلم‌ نیست. خواب‌های متراکم است. بیشتر کابوس است. حسرت است. داستان داستان‌هایی‌ست که فراموش شده‌اند و پای بلوبری‌ای که دیده‌نمی‌شود یا بدتر دوست‌داشته‌نمی‌شود. مثل خود جرمی؛ پسر کوچکی که مادرش گم می‌شود اند یو کنت بلیم جرمی جاست نو وان وانتز هیم. مثل خود لیزی. مثل آرنی. مثل پدر لسلی. مثل همه‌ی عاشق‌هایی که ترسناک می‌شوند بس‌که خوبند. بس‌که تو را از خودت می‌ترسانند با چنین خواستنی.
تو آرنی را می‌بینی که عاشق است و گناهی ندارد، سو لین که معشوق است و گناهی ندارد. لسلی که ... پدرش که ... لیزی که ... این‌جور است که آدم‌ها هیچ گناهی ندارند فقط تقاطعات بی‌خودی‌شان گاهی بدجوری عذاب‌شان می‌دهد. همه‌شان بدجایی از زندگی نشسته‌اند انگار. بدجایی گیر کرده‌اند. یکی می‌خواهد بایستاند آن یکی دائم در حال فرار است. و وقتی فرار، فرار باشد لاجرم یکی باید تمام شود و همه می‌دانند این وسط آنی که مانده، جامانده، جاگذاشته شده زودتر به انتها می‌رسد. دو تا مرگ کم نیست توی یک فیلم. دو نوع مرگ از استیصال. از استیصال فرار دو معشوق گریزپا چون آهو.
من اما به بهانه‌ی فیلم آمدم بنویسم از رسیدن آدم‌ها. از وصل‌شان. ازین‌که آدم‌ها اگر رسیدنی باشند در همان نقطه‌ی اول انگار که به هم رسیده‌اند. محتوم است به هم رسیده‌شدن‌شان بعد حالا تو راه بیفت برو آن ور اقیانوس، برو کره‌ی ماه، برو فلان شهر توی فلان‌جا کار کن. برو گم‌شو. برو پیدا نشو هیچ‌وقت به هیچ‌شکل. برو کازینو با لسلی دیل کن ماشینش را ببر، بباز. برو نوادا، لاس‌وگاس؛ برمی‌گردی. باورت بشود که دری که یک روزی باز کرده‌ای، چشمی که یک روزی نگاه کرده‌ای، جایی که مأمن‌ت شده برای وقت‌های بی‌کسی همیشه مأمن‌ت می‌ماند. آدم‌های زیادی نیستند توی این شهر که گوش به درد دل‌ت بدهند. که بلد باشند کلید‌ها را نگه دارند. که حواس‌شان به خاطرات روزانه‌شان از پشت نوار دوربین‌شان باشد. آدم‌های زیادی هم نیستند که بیایند در درددل‌شان را برایت باز کنند. دنبال کلید دورانداخته‌شان را هر شب بگیرند. پای بلوبری را آن‌طور با آن اشتها مزه‌مزه‌کنند و دل‌شان نیاید در انتهای شب دست نخورده بماند. ولی اگر پیدا کردی همیشه به همان‌جا به همان‌ آدم برمی‌گردی. مطمئنم که برمی‌گردی. این‌ست که لیزی و جرمی همان اول هم رسیده‌بودند انگار؛ بس‌که لیزی بلد بود درست خواستن را و جرمی بلد بود ریزه‌کاری‌های آدم‌ها را. بلد بود که هیچ دختری آن‌طوری بلوبری پای را با اشتها و تند تند نمی‌خورد. بهتان بگویم که هیچ‌وقت فکر نکنید این‌ها چیزهای کمی‌ست که یک نفر می‌تواند بلد باشد. این‌ها همان چیزهایی‌ست که آدم را به جاهایی که ازشان رفته برمی‌گرداند. اوهوم، به هم رسیده بودند اصلن از همان‌وقتی که در باز شد.

JereMy: A few years ago, I had a dream. It began in the summer and was over by the following spring. In between, there were as many unhappy Nights as there were happy days. Most of them took place in this café. And then one night, a door slammed and the dream was over.

خیلی حرف‌های دیگر دارم که بزنم. از این‌که چه خوش خیال آقای کاروای ما را رها می‌کند آخر فیلم بی پشتوانه‌ی کلیدی جامانده که سرانجام جرمی و لیزی باشد. یا بگویم‌تان که چه زیرکانه همه‌ی گذشته‌ها را انگار محو می‌کند تا طرح نویی بیاندازد، از کلیدهایی که دیگر نگه داشته نمی‌شود و از فیلمی که بس‌که نگاه کرده دارد خراب می‌شود. این‌همه، همه‌ی این‌ها یعنی یکی از ثبت، از ردپا می‌آید درون خود زندگی. و این خود زندگی چیزی بس‌ حقیقی‌ست که خود آقای کارگردان شاید بعدن‌ها در فیلمی دیگر برای‌تان از حسرت‌ها و تنهایی‌ها و وصال‌های و جدایی‌های آدم‌ها در قالبی غیر از حباب و کلید و در و مهره‌های سفید و پنجره و بخار روی شیشه‌ها و دوربین کافه و صورتحساب‌های روی بورد و تخت خالی بیمارستان بگوید و شاید از میانه‌ی همه‌ی این‌ها حقیقتی پررنگ‌تر از آن‌چه در بلوبری دیدید ببینید.

Elizabeth: It took me nearly a year to get here. It wasnt so hard to cross that street after all, it all depends on whos waiting for you on the other side.

Labels:




Today's Pic





About me

I am not what I post, My posts are not me. I am Someone wondering around, writing whatever worth remembering.




Lables

[ کوتاه نوشت ]

[ شعر نوشت ]

[ فکر نوشت ]

[ دیگر نوشت ]

[ روز نوشت ]

[ نوروز نوشت ]

[ از آدم‌ها ]

[ ویکند نوشت ]

[ داستان نوشت ]

[ ابوی ]

[ انحناهای عاشقانه ]

[ خاطرات بدون مرز ]

[ فیلم نوشت ]



Archive

December 2004
April 2006
August 2006
October 2006
November 2006
December 2006
January 2007
February 2007
March 2007
April 2007
May 2007
June 2007
July 2007
August 2007
September 2007
October 2007
November 2007
December 2007
January 2008
February 2008
March 2008
April 2008
May 2008
June 2008
July 2008
August 2008
September 2008
October 2008
November 2008
December 2008
January 2009
February 2009
March 2009
April 2009
May 2009
June 2009
July 2009
August 2009
September 2009
October 2009
November 2009
December 2009
January 2010
March 2010
April 2010
May 2010
June 2010
July 2010
August 2010
September 2010
October 2010
November 2010
December 2010
January 2011
February 2011
March 2011
April 2011
May 2011
June 2011
July 2011
August 2011
September 2011
October 2011
November 2011
December 2011
January 2012
February 2012
March 2012
April 2012
May 2012
June 2012
July 2012
August 2012
October 2012
November 2012
January 2013
April 2013
June 2013
July 2013
August 2013
September 2013
October 2013
November 2013
January 2014
February 2014
March 2014
September 2014
December 2014
October 2016
November 2017


Masoudeh@gmail.com