06 February 2011

 ته قايق خطي روی زمين كشيد، به آب افتاد و از ساحل كنده شد




نقاشی، برای من، فقط رنگ است. طرح معنایی ندارد. در اسلوب طرح بلد نیستم بگنجم و اینی که می‌گویم را اگر بلدی از ضعف نبین که گرچه ضعف هم هست، ولی اگر خیالت به قوس نزدیک‌ است از تلألو انعکاس یک نقطه بر سطح حباب‌های موازی ببین.
چهارشنبه بود. هوا خوش ِ خوبی بود. من نفس تازه کرده بودم از جنگی. جنگی با خویش. تمام گلبول‌های سفید حمایت از چیزی/ اعتقادی، حتی می‌توانی بخوانی ایمانی، درونم به پا خواسته بود به جنگ علیه من و من به جد جلویش قد علم کرده‌بودم برای بردن؛ و نمی‌دانم کدام بود که برد. شاید من بودم. شاید او بود. شاید برد و باختی نبود. شاید جنگ حاصل ِموهومی ِ قفلی بسته به شرایط بود. حالا هر چه که بود چهارشنبه بود.
هوا خوب بود و حال من به اشعه‌های آفتاب می‌مانست در جاده، که از لابلای کوه‌های برفی بر روی شیشه‌های یخ‌زده‌ی ماشینی با سرعت ملایم بتابد و گه‌گاهی که مدتش کوتاه هم نیست نورش را پشت مانعی، ماشینی، کوهی پنهان کند. من همان لخت درنگینه از بر هم زدن چشم بودم با درخشش آفتاب، پشت پنجره‌های یخ‌زده.
...
کشیدن، طرح زدن، خلق کردن برای من الگویی بی‌هدف است. بی خواستن ِ رسیدن به جایی، که نام داشته باشد و اسم حتی نشان. اگر بدانم قرارست آخرش چه شود می‌شوم بازیگر از پیش‌باخته. اگر بدانم راهی که قرارست بروم کدام راه است می‌شوم بدبخت. می‌گویم بدبخت و منظورم از بدبخت، بدبخت است. بدبخت می‌شوم چون همیشه، هر لحظه چشمم به حرکات دیگران این‌راه‌رفته است که چطور، کدام پا؟ کدام دست؟ چشمم به راه‌های بقیه است که کدام راه ِکدام‌شان؟ همیشه به خودم لعنت می‌فرستم که اینی که من رفتم آنی نشد که باید می‌بود. همیشه یادم می‌رود خودم را توی آینه نگاه کنم و خودم را ببینم، دنیای شخصی‌ای نخواهم داشت و اگر داشته‌باشیم شبیه‌سازی مضحکی از اطوارهای دیگری‌ست. هدف یک چیز استرلیزه است. یک ساختار دیسیپلین‌دار که به یک چیز سرنگون قطعی منجر می‌شود. تمام هم نمی‌شود، ادامه‌دار است تا همه‌ی عمر، و این در صورتی‌ست که خوش‌شانس باشی. اگر نباشی بعد از رسیدن بهش باید بنشینی کاسه‌ی چه‌کنم دستت بگیری یا شروع کنی به پیدا کردن خوشبختی‌های کوچک، چمیدانم لذت در زندگی روزمره، از همین شعارها. تازه آن‌جا یک لیبل بهت می‌چسبد که " تو آدمی هستی که به هدفت رسیدی" و آن‌جا احتمالن بعد از ذوق چند ساعته و بشکن و بالابنداز به خودت می‌آیی و می‌گویی "خب که چی؟" " همه‌ش همین؟" بعد یکی می‌آید برایت مجله باز می‌کند و بهت می‌گوید که حالا یک گنده‌ترش را چطوری برداری و آن لبخند تیپیک اهالی برنده هم از قیافه‌ی خمیردندانی‌ات نیفتد.
من که خیلی علامه‌ی دهرم می‌گویم اصلن خوشبختی مبراست از هدف، و به همان اندازه متصل است به اطمینان/ایمان. هدف یعنی [بیاییم تعاریف واژهایمان را به هم بفهمانانیم تا ببینیم اصلن در مورد چه حرف می‌زنیم] من در صفرم و از راه یک می‌روم به دو می‌رسم و بعد به سه می‌روم تا به چهار برسم. ایمان یعنی من یک روزی لذت در چهار ایستادن را حتمن می‌چشم و حتی گوشه‌ای از آن لذت را می‌توانم در تصویر گذشته‌ای از آینده‌ام ببینم. این رفتن می‌تواند از یک و دو و سه باشد، می‌تواند پرواز باشد، می‌تواند سینه‌خیز باشد. می‌تواند کشان کشان باشد. می‌تواند رقصان باشد، می‌تواند متافیزیکی باشد یا اصلا نباشد و صرفا لذتی باشد معادل با ایستادن روی چهار که دل را از این همه دویدن راضی‌تر کند و حتی بایستاند. این‌جا دیگر پایانی معنا ندارد، آخر همان اول است، اول همان آخر. راه همان پایان، همه چیز قبل از وقوعش در اطمینان تو واقع شده و تو در آخر بی‌شک در طرحی که از پیش برای نقطه‌ای دور کشیده ای خواهی ایستاد. این چیزی که می‌گویم وحی مطلق که نیست، الهام هم نیست. پیامبر هم که نیستم ولی به اندازه‌ی یک آدمی، اندازه‌ی خودم نه بیشتر نه کمتر که در آستانه‌ی سی‌سالگی ایستاده، از من بپذیر که "هدف" آدم را مریض می‌کند. ضعیف می‌کند. به خاک می‌نشاند. هدف یعنی محاسبات، یعنی ریاضی، و گرچه ریاضی دروازه‌ی واقعیت است ولی واقعیت زیر مجموعه‌ای از بی‌نهایت خیال ممکن است و هرچه خیال، تو بخوان اطمینان/ایمان، محکم‌تر، عجیب‌تر، تاثیرش به همان میزان عمیق‌تر، وسیع‌تر و باورپذیرتر است.
داشتم می‌گفتم، در آن چهارشنبه‌ای که بود، و طرح آن‌چنان که باید نبود، نقاشی آسان گرفت بر من. من بر بوم. رنگ‌ها بر تابلو و اینی که می‌بینید نشست آن بالا. بدون حاشیه‌‌ای. بدون ترمیمی، تدوینی. دو ساعت من قلم را گرفته بودم به دست و بنفش بود و نارنجی و زرد ... و تک تک قطره‌هایم که انگار جایی برای بودن پیدا کرده‌بود و تصویرش روی هزاران حبابی که گرداگرد وجودی که من ازو بودم و او از من بود، می‌رقصید.

Labels:




Today's Pic





About me

I am not what I post, My posts are not me. I am Someone wondering around, writing whatever worth remembering.




Lables

[ کوتاه نوشت ]

[ شعر نوشت ]

[ فکر نوشت ]

[ دیگر نوشت ]

[ روز نوشت ]

[ نوروز نوشت ]

[ از آدم‌ها ]

[ ویکند نوشت ]

[ داستان نوشت ]

[ ابوی ]

[ انحناهای عاشقانه ]

[ خاطرات بدون مرز ]

[ فیلم نوشت ]



Archive

December 2004
April 2006
August 2006
October 2006
November 2006
December 2006
January 2007
February 2007
March 2007
April 2007
May 2007
June 2007
July 2007
August 2007
September 2007
October 2007
November 2007
December 2007
January 2008
February 2008
March 2008
April 2008
May 2008
June 2008
July 2008
August 2008
September 2008
October 2008
November 2008
December 2008
January 2009
February 2009
March 2009
April 2009
May 2009
June 2009
July 2009
August 2009
September 2009
October 2009
November 2009
December 2009
January 2010
March 2010
April 2010
May 2010
June 2010
July 2010
August 2010
September 2010
October 2010
November 2010
December 2010
January 2011
February 2011
March 2011
April 2011
May 2011
June 2011
July 2011
August 2011
September 2011
October 2011
November 2011
December 2011
January 2012
February 2012
March 2012
April 2012
May 2012
June 2012
July 2012
August 2012
October 2012
November 2012
January 2013
April 2013
June 2013
July 2013
August 2013
September 2013
October 2013
November 2013
January 2014
February 2014
March 2014
September 2014
December 2014
October 2016


Masoudeh@gmail.com