25 October 2011

 Blowing to the Wind


آدم از بعضی‌ها می‌رود، بعضی‌ها از آدم می‌روند و این سیر هی دنباله‌ی مسخره‌ی خودش را تکرار می‌کند. هی هر بار می‌خواهی برنگردی به اول دایره ولی چاره‌ای نیست انگار، برگشته‌ای. برای من چنان همه‌چیز صفر می‌شود که انگار نه انگار یک روزی کانترش تا هزار و نود و ‍پنح رفته.
یک باری پرسیدی نظرم در مورد کلوسر چیست. نظری نداشتم. کلوسر به نظرم همان‌قدر خاکستری بود که همه‌مان. همان‌قدر آدم‌هاش ناکامل بودند که همه‌مان. همان‌قدر آدم‌های ادادارش بی‌ادا به نظر می‌رسیدند که آدم‌های ادا دار ما. و همان‌قدر آدم‌های عجیبش معمولی بودند که همه‌ی آدم‌های دورم. آلیس سر راست‌ترین آدمی بود که می‌شد پیدا کرد. عاشقیتش در اوج، فارغیتش به همان سبک. آنا دنبال چیزی از جنس دگر با تمام ترس و مصلحت انگاری‌اش. انقدر که وقتی از خط قرمزی می‌گذرد به نظرش می‌تواند از همه‌ی خط‌های قرمز دیگر بگذرد. این‌جور آدم‌ها ترسناکند. آدم‌هایی که اهل تابو شکستن نیستند و برای سورپرایز خودشان تابوشکنی می‌کنند. این‌ها چون سبک و سیاق مزر شکنی را نمی‌دانند معمولن خراب می‌کنند تابوی دوم تابوی سوم. این‌ها توی گروهی جایشان نمی‌شود چون هر گروهی قوانین خودش را دارد. همیشه این طور نیست که برای شکستننت هورا بکشند گاهی محکومت می‌کنند و گاهی می‌راننت. لری از آن آدم‌هایی نیست که دوست داشته باشم. صرف نظر ازین‌که نمی‌توانم با نگاه تحقیر قضاوتش کنم وقتی با مهره‌چینی دقیق چیزی که می‌خواهد به دست می‌آورد، و در این مسیر از هر حیله‌ای استفاده می‌کند تا وسیع‌تر همه را به زانو درآورد. دن اما … بیچاره‌ست. به مشتش نگاه نمی‌کند، همیشه نگاهش به دیگریست. آنا که بیاید می‌رود سراغ آلیس. آلیس که باشد می‌رود سراغ آنا. مستاصل، بی پناه، نا آرام. سبک همه‌ی امروز ما. دنبال نگاهی از جنس عشق و بعد دنبال نگاه دیگری از جنس عشق و دویدن میان همه‌ی این دوهای پیدا شده.
من بیش از همه دوست‌دار آلیسم. آلیس رنگی‌ست. جسور است. با همه‌ی عشقش وابسته نیست. شکل خودش است هرجور که بخواهد. با تمام وجود گریه می‌کند، ابراز می‌کند، عاشق می‌شود، برمی‌گردد و در یک لحظه تمام عشقش را پس می‌گیرد. ترسو نیست مثل آنا، بیچاره نیست مثل دن، حریص نیست مثل لری، صرفن بچه است و در بچگی‌اش به صفات سخت و ترسناک نیاز ندارد.
این‌ها ربطی به حرفی که می‌خواستم بزنم ندارد صرفن مقدمه‌ی کشداری برای این حرف‌هاست. آن شب که پیاده شدم یاد آلیس افتادم. می‌فهمیدم که چطور می‌شود در یک لحظه تمام یک آدم برایت فرو بریزد. می‌‌فهمیدم چطور می‌شود یک‌هو احساس کنی این آدم،‌ آدم تو نیست. آدمی که تو باید عاشقش باشی. آدم فکر می‌کند سخت است، ولی سخت نیست. ساده‌تر ازین‌هاست. می‌بینی تو تمام‌قد ایستاده‌ای و دیگری چشمانش را گرفته که ایستادنت را نبیند. نیاز دارد که نبیند. و خب من فقط می‌توانم بگویم خداحافظ، به زمان نیاز نیست برای این‌که این خداحافظی به زبان بیاید.



Today's Pic





About me

I am not what I post, My posts are not me. I am Someone wondering around, writing whatever worth remembering.




Lables

[ کوتاه نوشت ]

[ شعر نوشت ]

[ فکر نوشت ]

[ دیگر نوشت ]

[ روز نوشت ]

[ نوروز نوشت ]

[ از آدم‌ها ]

[ ویکند نوشت ]

[ داستان نوشت ]

[ ابوی ]

[ انحناهای عاشقانه ]

[ خاطرات بدون مرز ]

[ فیلم نوشت ]



Archive

December 2004
April 2006
August 2006
October 2006
November 2006
December 2006
January 2007
February 2007
March 2007
April 2007
May 2007
June 2007
July 2007
August 2007
September 2007
October 2007
November 2007
December 2007
January 2008
February 2008
March 2008
April 2008
May 2008
June 2008
July 2008
August 2008
September 2008
October 2008
November 2008
December 2008
January 2009
February 2009
March 2009
April 2009
May 2009
June 2009
July 2009
August 2009
September 2009
October 2009
November 2009
December 2009
January 2010
March 2010
April 2010
May 2010
June 2010
July 2010
August 2010
September 2010
October 2010
November 2010
December 2010
January 2011
February 2011
March 2011
April 2011
May 2011
June 2011
July 2011
August 2011
September 2011
October 2011
November 2011
December 2011
January 2012
February 2012
March 2012
April 2012
May 2012
June 2012
July 2012
August 2012
October 2012
November 2012
January 2013
April 2013
June 2013
July 2013
August 2013
September 2013
October 2013
November 2013
January 2014
February 2014
March 2014
September 2014
December 2014
October 2016


Masoudeh@gmail.com