شهر پر از جای خالی می‌شود
بی تو
وسعت می‌یابد
تا قدم به قدم
کنارم نباشی
مردم
غریبه می‌شوند

می‌خواهم آینه‌ای باشم
که دیگر
هیچ
میل بازتابش نباشد

10 April 2011

 وطن


می‌گه ببین کسی کارایی که تو می‌کنی می‌کنه اصن؟ من صاف می‌شینم رو صندلی به آدمای دور و برم نگاه می‌کنم. همه‌شون صاف نشستن، اخمو توی ترافیک، با فاصله، جدی، ممنوع. یهو دلم می‌گیره.

03 April 2011

 


گاهی فقط آرزو می‌کنم
و آرزوها را توی دستمالی با گل‌های ریز نارنجی
 می‌پیچم
می‌گذارم‌شان لب رود
پاهایم را می‌گذارم در آب
یخ می‌کنند، مور مور می‌شوم
دلم که ضعف می‌رود
بقچه ام را باز می‌کنم، درشان می‌آورم
آرام آرام می‌خورم
گاهی فقط
 آرزو می‌کنم
تا کلوچه داشته باشم



Today's Pic




Gooder