02 May 2012

 هله لویا



دو روز گذشته را به هوای درس خواندن توی خانه ماندم. صبح‌ها سه تا بچه‌گربه که روی پشت‌بام زندگانی آغاز کرده‌اند جیغ و ویغ راه می‌انداختند و بیخوابمان می‌کردند. بعد ساعت نه که ما برای سرگرمی و وقت‌کشی می‌رفتیم سر به سرشان بگذاریم نبودند. خواهر وسطیه یک بار برای این‌که مطمئن شود نیستند موکت محتوی گربه‌ها را پهن کرد روی زمین و رویش بپر بپر کرد. اگر هم چیزی بوده دیگر الان له و په شده و به درد نمی‌خورد.
ماشینمان هم که مثل اینکه آقا حیدر درست کرده بود و خیلی ویراژژژی شده بود توی راه امتحان خراب شد و ما به خرابش دیگر عادت کرده وقعی ننهادیم. آمدیم و با همان خرابی رفتیم با بابایمان گل خریدیم و بابا و مامانمان توی حیاط کاشتیدند. هردوشان بازنشست که شدند گیر دادند به همان دو وجب باغچه بدبخت. انقد گل کاشتند که زمین حیاطمان دارد سنگینی می‌کند یک هو دیدی تمام محله توسط باغچه‌مان بلعیده شد. اصلن باورتان نمی‌شود صبح‌ها بیدار می‌شوند دوباره می‌خوابند بعد می‌نشینند برانچ می‌خورند می‌روند سراغ باغچه گل می‌کارند هی فکرهای جدید می‌کنند که چی را چی کار کنند. کجا را خراب کنند بندازند روی کجا. سنگ کجا را چه رنگی کنند. کابینت چی را از آن وری کنند. خسته که شدند می‌آیند ناهار می‌خورند دوباره می‌خوابند. عصر می‌روند بیرون شب برمی‌گردند مهمان بازی می‌کنند و شام می‌خورند و فردا. نه غمی نه غصه‌ای نه دغدغه‌ای. خیلی عجیب است ها. یعنی الان وقت بی‌دغدغه‌گی‌شان نیست اگر دقت کنید. الان سه تا دختر از آب و گل در نیامده دارند که باید حرصشان را بخورند. نمی‌خورند که. بابا می‌رود گل می‌خرد بعد هی هم با خودش فکر می‌کند الان اگر این‌ها را به مامان نشان بدهد چقدر ذوق می‌کند. بعد این‌ها را یک جور بی‌تفاوتی می‌آورد می‌گذارد توی حیاط که یعنی اصلن برای ذوقیدن نخریده‌ام مامان هم هی از هر طرف قربان صدقه‌شان می‌رود. صبح که خانه بودم مامان با یک هیجانی من را صدا کرد بیا بیا بیا. من که می‌دانستم چیز جذابی نیست. مامان همیشه می‌گوید بیا بیا بیا. مثلن توی تلویزیون یک جا سیل آمده. یا یکی چاق بوده لاغر شده. یا گربه با کلاغ بازی می‌کند. حتی بیا بیا بیا استفاده‌های عجیبتری هم دارد مثل همین امروز صبح هی گفت بیا بیا بیا. می‌خواست یک لقمه‌ای درست کند بدهد به من. یک جوری با مکثی هم می‌گفت. بیا .... بیا ..... بیا ....عصبانیم کرده بود. بعدش که گفتم خب بده اصن اگه راست می‌گی.  بابا غش کرد از خنده. بابا کلن از اینکه حرص آدم را دربیاورد غش می‌کند. قشنگ دلش مور مور می‌شود. خیلی وقت‌ها به ما گفته می‌خواهید حرص فلانی را درآورم؟ نگاه کنید. بعد مای بدبخت بچه بودیم باباهه یک چیزی می‌گفت شخصیت مان خورد می شد خودمان را می‌زدیم به در و دیوار. آه و ناله راه می‌انداختیم. به قرص ها نگاه می‌کردیم و خودکشی ذهنی انجام می‌دادیم. آن وقت چی؟ پشت صحنه آقا به یکی گفته واستا نگاه کن. آها رفتم پایین دیدم باباهه رفته دوباره یک کامیون گل خریده مامانم هی گفت ببین این ها را. وای ببین آن‌ها را. این چقدر قشنگ است. من هم گفتم قشنگن. بعد دوباره هی متبلور کرد. گفتم بله قشنگند. در عنفوان برگشتن به بالا بودم که گفت کم احساسات نشون دادیا. واقعن که. بله اینجوریست. در خانه ما باید ری اکشنت مطابق با عمل وارده باشد. خیلی باید بی تربیت باشی که ذوق نکنی وقتی یکی یک چیزی خریده و با ذوق دارد بهت نشان می‌دهد. بابام البته با ذوق این‌ها را نشان نمی‌دهد ولی ته دلش هی ذوق می‌کند که مامان از خریدنش ذوق میکند. حتی ادای مامان را هم درمی‌آورد اینجوری که الان این را مامانت می بیند می‌گوید واااااای ....
دیروز موقع برگشتن بابا توی ماشین می‌گفت که قدر مادرتان را بدانید خیلی آدم .... بعد هی دستش را اینجوری کرد اونجوری کرد آخرش هم نتوانست مامان را توضیح بدهد. ولی منظورش یک آدم نازی بود که توی دلش هزاتا ستاره‌ست و من خیلی نتوانستنش را دوست داشتم. چیزی که نشود توضیح داد چیز خواستنی ست. انگار رفته مبسوط شده توی وجود آدم انقدر که اصلن از بس که سیال است و گیرا نمی‌تانی توضیحش دهی. می ترسی کم بگذاری توی توضیح دادنت. می ترسی کنه مطلب را نرسانی. آخرش گفت که نمی‌دانم اصلن. بعد هم که به من گفت اگر تا هفت برسیم آن‌جا جایزه داری، بعدش هم یک بار گفت اگر آن چراغ قرمز را بگیری آفرین داری. بعد چی؟ ملت متعجبند که من چرا اینطوری رانندگی می‌کنم. جایزه می‌دهد خب. نمی‌فهمید که. برای درج در تاریخ هم بگویم که بابایم معتقد است که من خیلی باوقار و سنگین  رانندگی می‌کنم. آشنایان نخندند.
بعد هم که دیگر روزها خوبند. برعکس همیشه، به نظرم همه چیز گل و بلبل است و هر که دست به کاری بزند گلستان می‌شود. علیرغم امتحان مزخرفی که دادم و خاک بر سرش احساس نمی‌کنم دنیا بر علیه‌م است و این چیز خوبی‌ست. خیلی خوب. دلم می‌خواهد هی راه بروم همه چیز و همه کس و همه جا را لایک بزنم. هی لبخند خوشالی از لبم بریزد توی خیابان. بعد مثل ردپا که می‌ماند لبخند من هم بماند. آدم‌ها رد بشوند بگویند دهه مسعوده ازینجا رد شده. نمی‌دانم حال خوشم از کجا می‌اید ولی هر چه که هست امیدوارم فعلن‌ها بماند که نه فقط خودم را که چشمان شماهایم را هم ستاره‌باران کنم.


پی اس: حال خوشم البته بی ربط به  دنیا و خسرو هم نیست. خوش حال تان باد :ی .
پی.اس۲: این پست خیلی زیاد بود به دلایل خداپسندانه شخصی ماورایی نصفش دچار کنترل ایکس شد. خدایش بیامرزاد. ویر حرف زدنم گرفته بود صبح کسی هم نبود برایش حرف بزنم.



Today's Pic





About me

I am not what I post, My posts are not me. I am Someone wondering around, writing whatever worth remembering.




Lables

[ کوتاه نوشت ]

[ شعر نوشت ]

[ فکر نوشت ]

[ دیگر نوشت ]

[ روز نوشت ]

[ نوروز نوشت ]

[ از آدم‌ها ]

[ ویکند نوشت ]

[ داستان نوشت ]

[ ابوی ]

[ انحناهای عاشقانه ]

[ خاطرات بدون مرز ]

[ فیلم نوشت ]



Archive

December 2004
April 2006
August 2006
October 2006
November 2006
December 2006
January 2007
February 2007
March 2007
April 2007
May 2007
June 2007
July 2007
August 2007
September 2007
October 2007
November 2007
December 2007
January 2008
February 2008
March 2008
April 2008
May 2008
June 2008
July 2008
August 2008
September 2008
October 2008
November 2008
December 2008
January 2009
February 2009
March 2009
April 2009
May 2009
June 2009
July 2009
August 2009
September 2009
October 2009
November 2009
December 2009
January 2010
March 2010
April 2010
May 2010
June 2010
July 2010
August 2010
September 2010
October 2010
November 2010
December 2010
January 2011
February 2011
March 2011
April 2011
May 2011
June 2011
July 2011
August 2011
September 2011
October 2011
November 2011
December 2011
January 2012
February 2012
March 2012
April 2012
May 2012
June 2012
July 2012
August 2012
October 2012
November 2012
January 2013
April 2013
June 2013
July 2013
August 2013
September 2013
October 2013
November 2013
January 2014
February 2014
March 2014
September 2014
December 2014
October 2016
November 2017


Masoudeh@gmail.com