18 December 2004

 ظهور جباریت


احساس می کنم دچار یه یاس فلسفی عمیق شدم خیلی سعی کردم ازش فرار کنم ولی نشد حالا مثل تار عنکبوت هر روز بیشتر و بیشتر به دورم تنیده می شود سعی کردم فرار کنم ولی وقتی هیچ راهی برای فرار کردن نباشد و هیچ جوابی برای سوالهایت نیابی به بن بست خورده ای آن هم چه بن بستی انقدر دیوارش بلند و محکم است که نه می توان از روی دیوار پرید نه می توان آنرا خورد کرد
دیگه با هیچ چی حال نمی کنم از چت که دیگه حالم به هم می خوره نمی تونم تحملش کنم این آنلاین نشدن اجباری هم توفیق شد برای ما .خسته شدم حتی عشق نقاشی هم دارد در من میمیرد حوصله هیچ جیز و هیچ کس را ندارم نمی دانم چه بلاییست نمی دانم این انرؤیهای مثبت را کجا گذاشته ام .هنوز هم کسی جز کدهای این صفحه وب از غم من آگاه نشده فقط بابا می گوید این چند روز کمی دیوانه تر شدم .رسم من اینست وقتی غمگین ترم دیوانه ترم دیوانه ای با خنده های دیوانه وار و در خلوت پر از شور گریستن و چشم دوختن به درختهای آن ور اتاقم و گاهی هم حرف زدن با گلدانم
حسام چقدر جات خالیه که ببینی منم به درد تو گرفتار شدم خودم بهت گفتم که برو اینجا داغونت می کنه اینجا هیچ فایده ای نداره حتی آدماش ولی نمی دونم خودم چرا نرفتم پشت یه نقاب قایم شدم ولی مثه اینکه زیادی سنگین بود حالا دیگه نمی دونم خودم چی بودم برام فقط یه بازی بود و بعد تبدیل به زندگی شد و حالا تبدیل به عذاب شده یه عذاب دردناک
ولی من هنوزم می خندم اجازه ندارم شاد نباشم وظیفه من در این دنیا رفع کردن مشکل و شادمان کردن دوستان است نه مشکل ایجاد کردن
ولی مدتی می خوام که تنها باشم می خوام فقط خودم باشم و ببینم کجای این دنیا وایستادم می خوام یه مدت به هیچ کس فکر نکنم
خدایا ازت ممنونم اگه تو منو دوست نداشتی و تنها دوست همیشگیم نبودی و جلوی خطاهای منو نمی گرفتی چه با زور چه با مهربونی شاید من الان اینجا نبودم خدایا خیلی دوستت دارم بذار هر کی هر چی می خواد بگه ولی من به تو اعتقاد دارم ,به هسته وجودیه عالم, بذار این فکر من هر چی می خواد استدلال بسازه تو رو رد کنه یا قبول کنه ولی من تو رو با قلبم قبول کردم .تو رو به عنوان تنها وجود قبول کردم و هر چیز که مربوط به تو ا .دلم می خواد به جایی برسم که ظهور جباریت رو خیلی راحت بینم و حسش کنم اونوقته که زندگی انقدر قشنگ می شه که افسردگی هیچ جا نمی تونه باشه .اونوقته که تجلی ذات رو همه جا می شه دید و حتی در بدترین جاها و سخت ترینشون زیباترین چهره رو می بینی چون می دونی که اینا فقط صورتن .ای ظهور جباریت عجب تو زیبایی ......اونوقت دیگه اگه کسی پدرتم در آورد و بدبختت کرد صداتم در نمیاد و فقط لبخند می زنی چون می دونی اون بیچاره گناهی نداره همه چیز برنامه ریزی شده و در زنجیره هستی اون الان اینجاست برای امتحان تو و اگه تو قبلا یه کار بخصوصی رو نمی کردی الان این اتفاق برات نمی افتاد
خیلی پیچیده شد یه چیزیه که باید حسش کرد نمی شه گفت اصلا فلاسفه هم توش موندن چه برسه به من امی
خب دیگه فکر کنم یه ذره حالم بهتر شد این چیزا منو به هیجان میاره حالا بریم ببینیم با این یاس فلسفی مون به کجا می رسیم شاید با این ظهور جباریت ازونم خلا ص شدیم

10 December 2004

 عشق بستنی !؟



07 December 2004

 حقیقت خیال وار



چیزی نیست در زندگی من که مرا به گریه وا دارد ولی در تنهاییهایم نمی دانم چرا دلم می خواهد فقط گریه کنم حرف بزنم و اشکهایم روی گونه هایم بلغزد .احساس می کنم گم شدم بد جوری هم گم شدم آمدم خودم را پیدا کنم ولی :
ندانستم ندانستم که این دریا چه موج خون فشان دارد
بدجوری بین همه چیز موندم حتی بین این دنیا و اون دنیا حالا دیگه چیزایی رو که بهش اعتقاد داشتمم ندارم .ازین گریم می گیره ارینکه درین حقیقت خیال وار گم شدم
دلم می خواد داد بزنم ترا خدا دست منو بگیرید .خدایا تو را به خودت شفاعتم کن که شرم مانع می شود و عجب شرم مذمومی است دراین ایام .حقیقت پیش رویت باشد وپای رفتن نداشته باشی و دست طلب .......چه مرا انع می شود نمی دانم
خدایا در پس این ظلمات حتی نوری را نمی بینم که بسویش بشتابم چنان در نفس اسیر گشته ام که هیچ چیزی از فرشته خویی در من نیست و همه به حیوان می گراید
خدایا خدایا خدایا خدایا خدایاااااااااااا مرا رها مکن ترا به خودت قسم مرا رها مکن

05 December 2004

 هر چه بادا باد


بعضی وقتا احساس می کنم چقدر تنهام و چقدر دلم می خواد یه نفر تمام حرفای منو بفهمه ولی مطمئنم که هیچ کس نمی تونه چون منم کسی نیستم که بتونم تمام حرفای یه نفرو بفهمم
این پستی بود که حدود یه سال و نیم پیش تو وبلاگم گذاشتم اصلا نمی دونم چرا یادش افتادم یا چرا همش می خوام از تنهایی بگم و تنها باشم دلم می خواد هیچ کس نباشه که حرفامو بخونه دلم می خوتد حد اقل اینجا بتونم هر چی می خوام بگم بدون سانسور گرچه می دونم غیر ممکنه من خودمو برای خودمم هم سانسور می کنم چه برسه برای یه صفحه تو وب
چه از تنهایی بگم چه از غم بگم چه از خوشحالیهام چه از ترسهام چه از عشقهام چه از .......از هر چی که بگم مهم اینه که می خوام بگم با اینکه هنوزم می ترسم که واقعا اون چیزی باشم که هستم ولی این جرات رو به خودم می دم که برای این صفحه درد دل کنم

03 December 2004

 


آدم اینجا تنهاست.......آدم اینجا تنهاست