29 April 2007

 فنجان قهوه ؛ قهوه ي فنجان


دختر وارد كافه ي هميشگي شد و با نگاهي شيطنت آميز همه جا را از زير چشم گذراند . رنگهاي شفاف و محيط شلوغ و پر هيجان آن جا . اصلن براي همين بود كه اين جا را بي هيچ دلهره اي دوست داشت . نگاههاي اطرافيان كه دوستانه بر رويش لبخند مي زدند بدون اينكه خبر داشته باشند كيست و از كجا مي آيد و او هم با لبخندي به گشادي ِ تمام پهناي صورتش لطفشان را جواب مي داد.
دختر سر ميز گردي كه پس زمينه اش را فضايي نارنجي و قرمز پوشانده بود كه معلوم نبود ديوار است يا نوعي تابلو نشست و وسايلش را توي كيفش انداخت و كيفش را روي صندلي كناري گذاشت، يك فنجان قهوه خواست ، ساعتش را مثل هميشه از دستش باز كرد و روي ميز گذاشت . و دستهايش را به هم گره كرد و بالا آورد و سرش را خميده روي آن ها گذاشت و به پنجره اي كه گويي در آن سمت بود خيره شد . و با لذتي ژرف كه معلوم نبود واقعن آن چه را نگاه مي كند مي بيند يا نمي بيند به آن جا خيره شد .
چندي بعد پيشخدمت فنجان را پيش رويش گذاشته بود و از ديدش محو شده بود . نگاهي به فنجان قهوه انداخت و دستش را به سمت شكردان برد ، با احتياط و ظرافتي كه هميشه رعايتش مي كرد يك قاشق شكر درون قهوه ريخت و شروع به هم زدن آن كرد .
دايره هاي هم مركز روي سطح آن خودنمايي مي كردند و دختر به دايره ها و فاصله هاي بين آن ها خيره مانده بود.اندكي بعد همه چيز آرام بود . دوباره قهوه را با قاشق كوچكش هم زد . و اين بار اين كار را با سرعت بيشتري انجام داد .اين بار نقطه ي مركز به مثابه ِ دره اي عميق در آمده بود كه چون گردباد همه چيز را دور خود مي چرخاند . و دوباره همه چيز آرام شد .
دختر را گويي شوري فرا گرفته باشد .گويي در قهوه غرق شده باشد و هيچ ديدي از اطراف نداشته باشد بار ديگر شروع به هم زدن كرد و به مركز خيره شد به نقطه . ناگهان تمام وجودش را خواسته اي دربرگرفت . خواسته اي براي آن جا بودن . درون قهوه بودن . درست وسط آن همه دايره ي متحدالمركز و اين بار مدت زمان بيشتري بود كه اين توده ي قهوه اي دورش شتاب مي گرفتند .شتاب مي گرفتند و درست در نقطه اي پايين تر از سطحي كه چشم ناظر بتواند آن را ببيند مركزشان در يك نقطه بسته مي شد .و مخروطي خالي از اين قهوه اي ِ تلخ به سمت بيرون نمايان مي گشت .
چندي بعد هنوز ناآرامي ِ درون فنجان به پايان نيامده بود كه پيشخدمت آمد و متعجب به فنجان پر ِ قهوه و صورتحساب پرداخت نشده نگريست .
ميز را مرتب كرد ، نگاهي به اطراف كرد و ساعت را از روي ميز برداشت و توي جيبش گذاشت و فنجان قهوه را به سمت آشپزخانه برد و توي يكي از چاه ها خالي كرد .

Labels:




Today's Pic





About me

I am not what I post, My posts are not me. I am Someone wondering around, writing whatever worth remembering.




Lables

[ کوتاه نوشت ]

[ شعر نوشت ]

[ فکر نوشت ]

[ دیگر نوشت ]

[ روز نوشت ]

[ نوروز نوشت ]

[ از آدم‌ها ]

[ ویکند نوشت ]

[ داستان نوشت ]

[ ابوی ]

[ انحناهای عاشقانه ]

[ خاطرات بدون مرز ]

[ فیلم نوشت ]



Archive

December 2004
April 2006
August 2006
October 2006
November 2006
December 2006
January 2007
February 2007
March 2007
April 2007
May 2007
June 2007
July 2007
August 2007
September 2007
October 2007
November 2007
December 2007
January 2008
February 2008
March 2008
April 2008
May 2008
June 2008
July 2008
August 2008
September 2008
October 2008
November 2008
December 2008
January 2009
February 2009
March 2009
April 2009
May 2009
June 2009
July 2009
August 2009
September 2009
October 2009
November 2009
December 2009
January 2010
March 2010
April 2010
May 2010
June 2010
July 2010
August 2010
September 2010
October 2010
November 2010
December 2010
January 2011
February 2011
March 2011
April 2011
May 2011
June 2011
July 2011
August 2011
September 2011
October 2011
November 2011
December 2011
January 2012
February 2012
March 2012
April 2012
May 2012
June 2012
July 2012
August 2012
October 2012
November 2012
January 2013
April 2013
June 2013
July 2013
August 2013
September 2013
October 2013
November 2013
January 2014
February 2014
March 2014
September 2014
December 2014
October 2016


Masoudeh@gmail.com