22 May 2011

 


من خیلی صبر کردم، واقعن خیلی صبر کردم. می‌دونستم نمیای امروز ولی بازم صبر کردم. چون می‌گن آدم باید صبر کنه حتی اگه می‌دونه یه چیزی نمیشه یا نمیاد یا نمیخواد چرا؟ چون دوست داره اون آدمه بیاد یا بشه یا بخواد برا دوست داشتنش باید صبرم بکنه. کی‌ می‌گه؟ ول کن حالا‍‍!
موضوع اینه که من می‌خواستم باشی تو چشات نیگا کنم و بهت بگم که چقد خوبه که متولد شدی ولی نبودی و بهت بگم که هر هر امسال تولدتو با آزادی خرمشهر عوضی نگرفتم. بله می‌دونم که الان داری با مک/پک/دیو/جان/قاسم یا یکی به هر حال شبیه این اسما می‌رقصی و موهاتو افشون می‌کنی و دل همه رو خون می‌کنی و اصن به یاد ما این ور آبیا هم نیستی. می‌دونمم که افکار پلیدی توی ذهنته که خودت ازشون داری هر هر به خودت می‌خندی و آدمای وارسته‌ی دورت اصن نمی‌دونن تو اون کله‌ی بیضیت چی‌ می‌گذره. ولی نیستی دیگه. یعنی الان که باید باشی نیستی که بیای به من پی‌ام بدی بگی عجقم! یا در کمال ناباوری بیای بگی باز من یه گهی خوردم، یا من بیام بشینم بهت بگم فلان و بیسار که تو هی بفهمی منو هی آدم نخواد توضیح بده هی من قدم بلند بشه ازین که بلدی، دلم گشاد و گرم شه، ول کنم خودمو تو فهمیدنت. انقد دوری که دیگه اینجا بودنت خیلی زیاده برا اینکه بت بگم پاشو بریم بیرون راه بریم راه بریم راه بریم انقد راه بریم که گم شیم باز .. مثه همیشه. بودنت شده همین پشت که بیام ببینمت و چشاتو تو چشمای شکلکای خط خطی جیتاک نگا کنم. از رو تمام مکثا و کلمه‌هایی که می‌گی ...
حالا بی‌خیال این حرفا، می‌خوام بت بگم که برام مهم نیست چه جور آدمی هستی، کجایی، چه فکرایی داری، چه جوری زندگی می‌کنی، اصن برام مهم نیست که چقد موافقم با فکر و ایده‌هات یا نیستم که چقد باهات خندیدم و گریه کردم، برام بیشتر از همه اینا مهمه که تو از اون معدود آدمایی هستی که بلدی دوستی کردن رو فارغ از همه‌ی چیزایی که دور و بره. ازونا که دوستیشون شخصیت داره، انگار یه موجود خلق شده‌ست بدون این‌که به چیزی یا جریان و زمانی وابسته باشه. ازونا که فاصله‌های مکانی و زمانی زورش نمی رسه خرابشون کنه. من دوستت دارم واسه همه‌ی اینا که هستی. دوست دارم یه روزی دراز بکشیم زیر آفتاب داغ وسط تابستون، دو تا دختر سه ساله داشته باشیم که هیچ‌وقت بیشتر و کمتر از سه سالشون نشه، چشمای بزرگ داشته باشن و لبای جوجه‌ای، موهاشون مشکی باشه و دستای تپل و سفیدشون توی شنا کج و کوله ترین چیزا رو بسازه، دوست دارم اون موقع که این‌جوری خوابیدیم و نور از تمام منافذمون می‌گذره، از پشت نارنجی پلکای بسته‌ت بهت بگم کی باورش می‌شد! بعد تو هم بلد باشی همه‌ی تاریخی که باعث می‌شه چیزا باور آدم نشه. یهو یه آرامشی بشینه روی پوستمون، انگار که همه‌شو اومده بودیم که برسیم به همون یه نقطه. بعد صدای موج بیاد ... ما بریم ...

تولدت مبارک میم.سنجاقک به خاطر لبخندگنده و دراز و وسیع و ناآرومت که دنبال آرامشه.

16 May 2011

 


چند روز بود به موضوع بدون این‌که بتوانم درست و غلط را تشخیص بدهم و موضع‌گیری کنم فکر می‌کردم. امروز صبح که با تاکسی می‌آمدم مردک بی‌شعور و نحس و بی‌مراعاتی که وسط نشسته‌بود طی خوابی که مثلن برده‌بودتش تمام راه را برم تنگ کرد، خلقم را تند کرد و حتی اگر قبلن‌ها بود می‌توانست کل روزم را به هم بریزد. وقتی می‌خواستم پیاده شوم قادر بودم با آرنجم چنان در قفسه‌ی سینه‌اش بکوبم که از درد تا یک هفته نتواند راحت نفس بکشد. می‌توانستم قفسه‌ی سینه‌اش را به راحتی بشکنم بس‌که آدرنالین.
همه‌ی این چند روز تمامی نظرهای راجع به آمنه را می‌خواندم تا شاید از پشت همه‌ی این‌ نظرها که گروهی فعالان حقوق بشر بودند، گروهی فمینیست، گروهی فیلسوف و وکیل و پزشک و چه و چه یک چیزی پیدا کنم که برم مسلم کند این قصاص باید بشود یا خیر. آخرش امروز صبح ...
فکر می‌کنم قصاص طبیعی‌ترین و انسانی ترین مجازاتی‌ست که وجود دارد. حقی‌ست بر گردن مجرم که باید به قربانی ماجرا بپردازد. کاری که او بر دیگری به ظلم انجام داده، این بار نه به نام و اعتبار ظلم که فقط به معنای حق از گردنش برداشته می‌شود. ریختن اسید بر صورت مجید حق آمنه است و این بدون کم و کاستی می‌تواند انجام شود. هیچ زندگی معمولی‌ای برای آمنه از این به بعد امکان‌پذیر نیست. همه‌ی عمرش باید در خانه بنشیند یا دنبال مداوا برود که چه؟ که یک ابلهی توهم عشق برش داشته برای ازلی کردنش چهره‌ی معشوق را ازش گرفته که نتواند میل به دیگری کند.
من اگر جای آمنه بودم ... نمی‌دانم. بی‌شک قصه‌ی آمنه و مجید و چرای دقیق ماجرا را هم نمی‌دانم ولی با هر قصه‌ای‌درپشت داشتن حق قصاص برای آدمی که زندگی‌اش را بر سر اتفاقی به همین بی‌ارزشی باخته می‌تواند حداقل التیامی باشد، که حالا بعد از این، و بعد از پاک شدن حس انتقام شاید بتواند به خودش فکر کند و به زندگی‌اش. انتقام روح را تکه تکه می‌خورد و نابود می‌کند. نمی‌شود گذاشت قربانی بعد از آن همه رنجی که کشیده بار دیگر از آتش انتقامی که هیچ‌وقت حتی به مدد قانون به او داده نمی‌شود بسوزد و مدام چهره‌ی مجرم را پیش چشمش ببیند که توی آینه صورتش را می‌بیند، به ریش همه می‌خندد و توی ماتحتش بشکن هم می‌زند بدون این‌که اندکی ندامت داشته باشد.
من البته این صیغه‌ی قطره در چشم را نمی فهمم، اگر اسید را به صورت پاشیده باید همان‌طور و تحت همان شرایط به صورتش اسید پاشید. اگر هم دولت نگران انجام درمان و اعمال هزینه بر روی صورت مجرم پس از قصاص یا بازخورد اجتماعی و جهانی ماجرا است، که لابد و ناگریز باید هم باشد، می‌تواند دست بالا بزند و رضایت آمنه را با جبران(!) خسارت کسب کند.
علی‌ ای حال قصاص حقی‌ست که بر گردن مجرم است مثل بدهی، مثل هر چیز دیگری، با آن‌که صورت قضیه به خاطر وجه انسانی‌اش ناراحت‌کننده و دردآور است به شخصه هیچ ناعدالتی‌ای در آن نمی‌بینم. اتفاقی که برای آمنه افتاده فجیع‌تر و ناراحت‌کننده‌تر از آن‌ست که بتوان با چیز دیگری قیاسش کرد، حتی شاید با مرگ. من‌ای که زنم و در این جامعه‌ی مردسالار که مردانش هنوز هم به خود اجازه‌ی هرگونه تعیین تکلیفی را برای جنس دیگر می‌دهند این را خوب می‌فهمم، حالا چه این تعیین تکلیف گرفتن آزادی و راحتی نشستن تو در تاکسی باشد، چه گرفتن یک عمر عشق و زندگی‌ات.

Labels:




Today's Pic




Gooder