26 September 2011

 


هربار تصادف می‌کنم اندازه‌ی بار قبل دلم هری می‌ریزد. می‌گویند زیاد که تصادف کنی راننده می‌شوی، عادت می‌کنی. من عادت نمی‌کنم. این چندمین بار است. بند دلم انگار ...
بلند شدم رفتم بیرون. گفتم که شما مقصری. او مقصر بود، خودش می‌دانست؛ از گرداندن چشمش می‌دانستم. چشم در چشمم ندوخت. من به اصرار دنبال نقطه‌ی سیاه چشمانش برای رسوخ؛ گفتم تو مقصری، حالا هرچه که قانون ترک دار و سهل الحلاجی‌مان بگوید تو باید بدانی که مقصری. نگاهم نکرد. من مقصر بودم؛ به زعم قانون. کارت‌ها جابه‌جا شد.
رفتم. چرخ جلو کج. یکی این ور دیگری آن ور. زنگ زدم به دوستم. نبود. زنگ زدم به مقصر. گفتم لنگ می‌زند ماشینم. فرمانش شکسته انگار. آمد. جک زد. نگاه کرد. بالا پایین کرد. گفت که بیا پشت من. رفتم. تلو تلو می‌خوردم. گفت بایستم. چرخم کج، چیزی در دل دوست چارچرخم شکسته بود. لنگ می‌زد، بی‌صدا. نازش کردم. خنده‌ی اشکینم کرد؛ تمام تمارضش به سلامتی. دلم قنج رفت، ماند پیشش.
مقصر مهربان شد. رساندم تا مترو. دوست چارچخم خجل خوابیده بود توی وزرا. تصورش از خود، همسفر راه تمام ناکرده بود، من هم. مقصر گفت ندیدم شما را. اصلن ندیدم و یک‌هو حواسم نبود که زدم به‌تان. سلولی در دلم نفس کشید. کیسه‌ی اکسیژنی قاصدک شد.
هربار تصادف می‌کنم پوستی سخت‌تر می‌کشم رویم. انگار هی روی زخم، زخم شوی. ستبر، عجیب، ترسناک. انگار که دیگر به جاییت نیست. درد اما، همان است. عادت می‌کنیم بهش فقط. پارگی دل همان قدر است که بار اول. تیمارم بهتر. وقتی همه می‌روند. وقتی برمی‌گردم. وقتی کسی نیست که دیگر جلویش مسخره باشد ترس ِ ازجانم‌به‌در‌نشده. دستم را می‌گذارم روی دلم، می‌بینم چه خالی شده. یک چاه گنده. تاریک. ترسناک. صدای باران می‌دهد. اتوبان. هشتاد و چهار. قزوین...

21 September 2011

 


از چیزی لذت نمی‌برم و شاید این، قسمت اعظم غمبار ماجراست. منتظرم چیزی رخ بدهد، بپرم، بروم. کاری بشود. چیزی بشوم. می‌دانم که آخرش هم رهایی در فرار نیست. چیزی جایی نیست. از خودم نمی‌شود گریخت. من این‌جایم، پای‌بست خورده. وقتی میل تغییر دارم می‌دوم که از خودم بگریزم انگار. خودم چسبیده بهم. خسته‌ام کرده.
همینجاست همه چیز. همه چیز در فضای اشغالی من از زمین محدود می‌شود. آن ور آب‌ها هم که بروم همین قدر را اشغال می‌کنم. هرجای دیگر. به طمع تغییر می‌روم و هیچ تغییری در ناحیه‌ی تملکم با رفتن اتفاق نمی‌افتد.
غمناک است. باید مثل کعبه بنشینم به طوافم. بچرخم دورم. هفت بار. با لباس سفید. برهنه. بی هیچ دوختی، تصنعی، مالی. بگویم بگو قربانت شوم. نگوید. باز بگویم بگو. نگوید. بچرخم باز دورش. بچرخم باز دورم ... نه هفت بار، کم است هفت بار. این دلی که من می‌بینم خانه نیست که باز شود. در ندارد. شاید آخرش از گشتنم دلش آسوده شد، که کسی هست دورش بگردد. دلم دورم بگردد
لااقل فاصله ندارد، تابع مسافت. درجا زدن نیست. دور است، مضمم ِ دال. گرد است. منحنی. هدفی نیست گویی. چیزی در خط مستقیم وجود ندارد. همه چیز برمی‌گردد. هرچه به انتها نزدیک شوی برگشته ای به جایی که از اول درش ایستاده بودی و تو را هیچ درکی ازش نبود.
می‌دانم که خستگی‌ام با نمودار صعودی مدارج و منابعم بالا نمی‌رود، ولی چه چاره که بشر به بعد نیاز دارد و من قوس نچشیده چطور تمنای برگشتن کنم؟ فقط کاش که در رسیدن آرامشی باشد. کاش که باشد

من نمی‌فهمم چرا آدما همیشه دیر می‌رسند، دلت می‌خواد گریه کنی برای دیر رسیدنشون. اغلبشون هم آدمایی‌ان که خیلی هم به‌موقع بودن، اصن سر بزنگاه، درست همون وسطِ وسط ِ‌وسط، همونجا که باید باشن، ولی یهو یه چیزیشون شده، یه چی شده ... رفتن که بیان، و خب دیر شده

11 September 2011

 


یک جایی نوشته بود معیار خوشبختی این‌ست که ببینی چقدر حاضری به آن‌جا، آن آدم، آن زمان برگردی. فکر کنم این اتفاق که افتاد دیگر کارت تمام است

07 September 2011

 


قیافه‌ی آدم‌ها را نگاه می‌کردم؛ امروز. آدمهای پشت فرمان. نگاهشان می‌کردم که ببینم چقدر مگر به دست خودشان مطمئنند که این طور می‌پیچند و می‌رانند و خودشان را و دیگران را توی همین یک ساعت اذیت می‌کنند. دست‌های ده و دیقه‌شان را می‌بینم روی فرمان. صندلی‌های سفت صاف جلو آمده. چشم‌های متمرکز ناآرام، پی یافتن سوراخی برای عبور، ثانیه‌ای زودتر، چانه بالاتر و چشم به بیراهه‌تر برای نشنیدن بوق معترض. به این فکر می‌کردم که ایرانی جماعت ستایشگر واژه‌ایست به نام "زرنگی" و این می‌شود ما. می‌شود آفرین گفتن به فرزندت که صف را پیچانده نان گرفته، یا زود کارش را راه انداخته در بانک به واسطه فلان آشنا، یا کشیده بالا و سمت‌های بالاتر گرفته و مزایای بیشتر. فاعل می‌شود زرنگ. مفعولان می‌شوند پخمه و هیچ‌کس توی «پخمگی» آن «زرنگ» را مورد شماتت قرار نمی‌دهد. همین یک واژه می‌تواند به تمامی فرهنگ ایرانی را نشان دهد. کسی به آقای زرنگ نمی‌گوید تو حق چندین و چند نفر را پامال کردی تا زودتر از چیزی که حقت بود به آنی که باید برسی. سیاست ِ اگر می‌توانی بکن است. هیچ منع وجدانی‌ای برای نرفتن جلو وقتی زورت می‌رسد وجود ندارد. این‌ست که این می‌شود ایران، آن یکی می‌شود ژاپن و زلزله و آن‌چه پس از آن دیدیم و گذشت. منع درونی علیه پامال کردن حقوق باقی بزرگ‌ترین افتخاریست که یک فرهنگ می‌تواند به آن ببالد و افسوس که ما از آن به شدت محرومیم.

متوجه شدم ناخواسته به یه چیزایی خیلی بیجا عمق می‌دم. واقعن لازم نیست. خیلی از بدبختیام هم از همینه.



Today's Pic




Gooder