من آدم‌های بی‌گناهی را دیدم که به جرم آزادی گلوله‌ خورده بودند. من دوستم را کف خیابان دیدم. غلطیده در خون. آسمان را دیدم به بی‌رحمی شیاطین. غبار را بر تن و پیکر. نعره‌های وحشی را بر آسفالت‌های کثیف. من هموطن‌م را بی‌گناه در تابوت مرگ دیدم. من نباید، نمی‌بایست می‌توانستم این فجایع را به چشم خویش ببینم. من نباید انقدر توان داشته باشم که گریه‌هایم را برای خودم در تاریکی روی تخت فشرده شده میان دست و پایم بریزم. باید هوار می‌زدم. باید داد می‌زدم. باید حمله می‌کردم و بر صورت تک تک نعش‌کشان تف می‌انداختم. من باید قصاص می‌کردم. باید آغوش بزرگ‌تری می‌داشتم. باید دستان بلندتری داشتم. قوی‌تری. باید می‌توانستم همه را از بند برهانم. همه را به زندگی برگردانم. همه‌ی درد این روزها را از قلب مردمم بزدایم. نتوانستم. ایستادم. زل زدم. شانه‌هایم خم شد و کینه‌ای عمیق بدفرجام فناناپذیر نطفه‌ شد در بدنم. رشد کرد، رشد می‌کند و من آبستن این دردم. آبستن این بغض. من آبستن کینه‌ای ابدی‌ام که پدری جز بی‌رحمی ندارد. .....

*عنوان از لورکا

بعد خب این‌طوری‌ست که من تا دیروز فکر می‌کردم ما باخته و بازی‌خورده‌ی این بازی‌ایم. چه برد با ما باشد چه نباشد. این طوری که یا حالا می‌بازیم یا چهارسال دیگر وقتی آرزوهای‌مان بر باد. قهرمان‌مان ترک‌خورده. حالا اما فکر می‌کنم چه برده و باخته در این نمایش -که حالا دیگر واقعی شده، از روی سن آمده پایین و زندگی شده- ما برنده‌ی این بازی‌ایم. چه بیرق سبز برود بالا چه نرود. من حواسم هست که این شور، این همبستگی، این بودن ملت در کنار هم. این دل سوزاندن‌شان برای مملکت و فرهنگ و آیین. این ترس و دوست داشتن‌شان. این لبخندهای هر شب به هم. دست‌های به هم فشرده. آمدن‌ها و رفتن‌های مدام خودش برد است. امروز و دیروز و فردا هم ندارد ما تا همین‌جا هم برنده‌ی این ماجراییم. این‌جاها انگار معلوم می‌شود آن ایرانی‌ای که می‌گویند همان ایرانی‌ای‌ست که هست. حتی اگر یک عمر عبا بیاندازند رویش، پنهان کنندش آن‌چنان که واقعن هست. به سلامتی همگی‌تان که هستید آن وقت که باید باشید حتی اگر در دورترین جای ممکن باشید.

10 June 2009

 ...


...  دست و دلم می‌لرزد از این همه نیمه نیمه و تکه تکه ای که منم. چه کارش کنم که یک سر شوم و دربیایم از این شناوری. یکی باشد، یکی شوم از این هزاران هزارتایی که منم. خستگی می‌آورد این تن را به یکی سپردن روح را به یکی دیگر. اشمئازم می‌آورد از خودم. نمی‌دانم چطور جمع کنم خودم را این همه. این جور عریان و پراکنده و سیاه از همه جای این دنیا به ناپیدایی. از زندگی ِ این همه هزار مردم که پخش شده‌ام درش. این رد کثیف خیانت همان سرگشتگی‌ست؟ چرا هیچ دلی نیست که قفل زند به پایم برای نرفتن. انقدر سخت است خانه بودن برای کسی؛ که من این همه آدم نماندن شده‌ام. که حالاها دیگر چمدان را هم می‌گذارم دم در. باز نمی‌کنم قصه‌ام را که هزار و یک شب می‌انجامد و ماندنم کم از چهل است هر بار. من ِ این همه یاغی کی زاییده شد از بطن زمان. من ِ این همه نامانا کی  پاره کرد اوراق سرنوشت را و بر باد داد و به آب داد و به مثال نفسی دمید در نای هستی این آه را که صوت شود، سوت شود، سکوت شود و هر لایی، لابه‌لایی بپیچد و در هم آمیزد و نر و ماده آمیزد به هم که وجودش نه به مثل آدمیزاد که به مثال روح، جریان هستی را هر دم از نو بنا کند. چه شد برم که جمع نشدم در یک نقطه. که رفتم و هیچ‌وقتی بازنگشتم به این خانه. به این میز، به این اتاق. چه شد که در همه‌ی بودنم نبودم. که باور نداشتم، آدم نشدم. چه شد که هیچ‌گاه من من نبودم و هر دم تصویری از خویش را در هر جایی، نقطه‌ای به نوازش و عشوه‌ی دستان دوستی، کوزه‌گری بر سفال تنم ساختم. که هر بار از نو ظرفی شدم مظروف جمله جهان که در خویش بسازمش به انعکاس آبی که نوشیدندم و باز باز باز نماندم. هیچ‌گاه، به هیچ‌نشان، به هیچ‌صورت نماندم. نخواستم. نبودم. چه شد که این همه بوده نابودنم را، رفتنم را به تماشا نشستم...

آدم گاهی یک جوری می‌رود، رفته می‌شود که انگار هیچ‌وقتی جایی نبوده، آن‌جا نبوده. وقتی می‌رود فکر نمی‌کند انقدر رفته باشد، انقدر رفته‌شدن ساده باشد. انقدر یک‌دفعه‌ای. ولی خیلی رفته است. انقدر رفته‌است که خودش هم باورش نمی‌شود می‌شود به این سرعت دور شد، رفت، بی‌اتصال شد به آن‌جاهایی که وصله‌ات بوده‌اند. آن‌جوری که همه‌چیز بماند و ما برویم و برنگردیم حتی لحظه‌ای، حق نداریم برگردیم که ببینیم چیزها آن‌طور که فکر می‌کرده‌ایم هم نمانده‌اند. همه‌شان رفته‌اند. همه‌شان جوری رفته‌اند که چیزی نمانده که دلش برای دیگری تنگ بشود. شاید یک حلقه‌ی فرّار آشنایی‌ایی جایی، آن بالا، یا آن پایین، میانه‌ی رد فضولات؛ یک بویی، ردی از تو، آن‌ها، ماها. به هر حال یک چیزی مانده و چیزی بر جای خویش نمانده. و بگویم‌تان که آن‌ چیز مانده چیز خوش‌مانایی‌ست. جدی. این‌طوریست  که من رفتم و همه چیز هم مثل آهن‌ربا از من دور شدند. انقدر که سه ساعت بعدش نه من یادم بودشان بس‌که در دید نبودند و نه آن‌ها می‌دیدندم بس‌که در یادشان نبودم. و فقط توده‌ی روان یک رد کدر غلیظی زیر شهر در جریان بود که از من بود و آن‌جا و آن‌ها که همچون ماری شهر را طی می‌کرد و ردهای نامنفصلی از خود به جا می‌گذاشت.

بعضی خریت‌ها هست که آدم باید بکنه، والا خریته آدم رو می‌کنه اون‌وقت آدم بچه‌دار می‌شه و باید بشینه تمام عمر بچه خره رو بزرگ کنه. اینه که خریت کنین آقا جان.



Today's Pic




Gooder