31 October 2009

 میم




برق که برود آدم کاغذش هم می‌گیرد لابد. آن‌وقت بلند می‌شود می‌افتد به کاغذ دزدی، خودکار دزدی؛ می‌نشیند به نوشتن. نوشتن چی؟ خزعبل! خزعبلاتی که هیچ‌اند برای همه و همه‌چی برای من.
از صبح یادت بودم ...
راستش اصلن انگار دستم یادش رفته نوشتن را. چند وقت باشد ننوشته‌باشم خوب است؟ مثل آهویی که تازه بنای ایستادن کند تلو تلو می‌خورم، حواس‌تان هست یعنی؟ اصلن نوشتن با قلم فرق دارد. منظورم از قلم چیزیست که میانه‌ی انگشتان قرار می‌گیرد و دانه به دانه کلمه‌ها را می‌نویسد. خط من فراموش شده. دست‌خطم را فراموش کرده ام بس‌که خودم را ندیده بودم در آینه‌ی کاغذ. بس‌که یادم رفته نوشتنم چه شکلی داشته، طرحی و انحنایی. چه خطی! هیچ‌وقت خدا به راه نبوده. که همیشه‌ی خدا ریز بوده و همیشه‌ی بدتر از آن شلختگی تویش موج می‌زده. شلختگی نزدیک و نظم دور. مثل خودم. که اگر نزدیک بیایی بفهمی این خط خواندنی نیست که چه همه به سبک خودش است فقط. باید و اما و شایدهای دیگران تویش جایی ندارد و از دور که نگاهش کنی به خودت بگویی وه که چه سمفونی‌ای!
چند روز است اصلن که به یادت هستم ...
آدمی‌زادست دیگر گاهی رت باتلرش می‌گیرد. دلش می‌خواهد به تنهایی دیگران شبیخون بزند ولی مچ خودش را سفت می‌چسبد که نکند ناآگاه تنهایی کسی را بر هم زند. خش نابه‌جایی به هوای کسی در طلب و لطف مزخرفی روی سطحی که به او ربطی ندارد بیاندازد. من راستش از این مرز می‌ترسم. از این مرزی که برای خودم گذاشته‌ام که گاهی ر.ب‌گرانه خودم را تحمیل‌ ‌کنم و یادم باشد که آدم‌ها بلد نیستند چه چیز را بخواهند و اغلب همان چیزی را می‌خواهند که می‌گویند نمی‌خواهند و این نخواستن فقط التیامی‌ست روی نداشتن‌شان یا ملانی‌وار زندگی کنم و پایم را از حیطه‌ی شخصی کسی عبور ندهم. اگر نخواست نباشم و اگر دوست نداشت یادم نیاورمش. توی این دنیای مجاز یک چیزهایی تغییر می‌کند. تو آدم‌ها را ابله فرض نمی‌کنی. آدم‌ها می‌آیند، قانون‌های خودشان را می‌نویسند. از خواسته‌ها، ترس‌ها، بایدها و نبایدهایشان حرف می‌زنند. دیگر می‌فهمی اگر فلانی نیست خواسته که نباشد. آگه‌ است به نبودنش و تو حق نداری حتی اگر بخواهی پایت را از دایره‌ی قرمزش تو بگذاری. صدها اتفاق را از دریچه‌ی نگاهش خوانده‌ای و نگاهش و احساسش را آن‌ٔقٔدرها بلدی که بدانی کجا و کی بودن و نبودنت مهم می‌شود و نمی‌شود. توی مجاز آدم به شعور آدم‌های اطرافش بیش از پیش احترام می‌گذارد. بیشتر می‌ترسد. بیشتر قانون‌های آدم ها را می‌داند. قانون‌های شخصی که برای خودشان نوشته‌اند. این‌ست که من چند ماهی‌ست نشسته‌ام به دخترکی زنگ بزنم. پیدایش کنم و هر بار که دستم سراغ شماره‌اش می‌رود بیشتر از هر بار پیش فکر می‌کنم اگر خواسته نباشد باید حواسم به نبودنش باشد. به این‌که نمی‌شود کسی را مجبور کرد به بودن وقتی دوست دارد دور باشد و نباشد و صدایی و خطی از او در الان من جاری نشود.
حالا من یک کلمه به تو بگویم سنجی، من حواسم به تو هست، این زورها بیشتر از هر وقت یادت می‌کنم و دلم به اندازه‌ی کفشدوزکی که یکی از خال‌های کفشدوزکی‌اش را گم کرده بغض دارد و از نبودنت غصه می‌خورد. می‌دانم که شاید رد شوی و بیایی و ازین‌جا بگذری و شاید دلتنگی این مرداب را برای نبودنت بخوانی. پس همین‌جا می‌گویمت که من بلدم که تو آدمی نیستی که به زور بشود پیدایش کرد، پس خودت پیدا شو، لطفن!
دوستت دارم.
میم-کفشدوزک


ابوی تار گوش می‌کند به مامان می‌گوید صدای خوب هم گوش را نوازش می‌دهد ها!

Labels:


خنده کوتاه‌ترین فاصله بین دو نفر است.
-ویکتور بورگ (کمدین، یپانیست و آهنگ‌ساز دانمارکی)

Labels:


19 October 2009

 ولیعصر


چه می‌چسبد این سکوت و بستربودگی سنگی برای هزار فکر نکرده، برای سفر کردن درون خیال، آینده، گذشته، حال. به ورق زدن خاطرات رفته، آدم‌های رفته، آمده، نبوده. به شمردن پاهای آمده با تو. قدم‌های موازی، مساوی، متقارن. به این همه‌آشنا بودن تک تک درخت‌‌ها، هنوز، هنوز بعد این همه سال.


... نمی‌شود همه‌ی آن اتفاقات این وسط را بی‌خیال شد؛ از نیمه‌ی بریده‌ی فیلم چسباند به این‌جایش. خودت گم می‌شوی. خودت را گم می‌کنی. تمامی فریم‌هایت را که ببری. تمام راه رفتن‌ها. گریه‌ها. خنده‌ها. دوست‌ها. جیغ‌ها. فریاد‌ها. سکوت‌ها. آن‌وقت این آخرین فریم تازه‌آمده را که نگاه می‌کنی به خودت نمی‌گویی هی دختره چه بزرگ شدی یک‌هو از این فریم به آن فریم؟ چه چشم‌هایت؟ چه لحن‌ات؟ چه راه‌رفتن‌ت. اوه! کجا بوده‌ای، پریده‌ای؟ نمی‌گویی چه یک عالمه فریم ندیده دارد انگار زندگی‌ات. نمی‌گویی چقدر فرق دارد فریم با فریم؟ چشم با چشم؟ نگاه با نگاه؟ اتفاق با اتفاق؟ نمی‌شود دختر. نمی‌شود. اتفاق‌ها قابل انکار نیست. باید بگذاری باشند، که نگاه‌شان کنی این‌ روزها. این روزها که سرت خلوت شده. چشم‌هایت عجله ندارند. این روزها که جای میخ‌های قاب‌های دیوار زیر دستت جا می‌شوند، گریه می‌کنند. نمی‌کنند. آرام می‌شوند. این روزها که جای آفتاب‌نخورده‌ی قاب‌ها خودشان را نشان‌ت می‌دهند. بغلت می‌آیند. بنشینی سر فرصت جای هر قاب قابی بگیری. این اتفاق‌های آخر را جا دهی تویش بی‌که دختر آن فریم از فریم تو خبر شود. بی‌که چیزی جابه‌جا شود. چیزی حذف شود. چیزی خط بیفتد. خش بیفتد. درست شود.

دیروز فهمیدم که چه چراغ‌های من ستاره‌وار تر بوده‌اند، خورشیدم بزرگ‌تربوده تا دیروز. چه آدم‌های دور به من بی‌ربط‌تر. دیروز که روی صندلی چشم‌پزشکی نشستم و آن عینک پوست‌کلفت را روی گوش‌هایم به سختی نگه داشتم فهمیدم چه دنیای تارتری داشتم. چه دنیای دورتری. چقدر همه چیز دور و محو و رویایی بود برایم. چقدر همه‌ی چیزهای دورتر از دو متر به من ربطی نداشت. امروز اما می‌دانم که حقیقت دنیا آن‌جوری نیست. می‌دانم که من به آن اندازه دور نیستم. محو نیستم. می‌دانم که آدم‌های دور حریم خصوصی من را می‌بینند. می‌دانم که انگشتر آن‌ها اگر از این‌جا پیدا نیست دلیلی ندارد انگشتر من هم از آن‌جا پیدا نباشد. دنیای من صاف‌تر شد. رک و راست‌تر. واقعی‌تر. آن دو تا شیشه فاصله‌هایم را کم کرد. جسورانه کم کرد. بدون این‌که بتوانم دربرابرش مقاومت کنم آدم‌های دور را نشانم داد. نزدیکم را نشان آدم‌های دور داد، و من ترسیدم. من از این همه شفافیت محیط ترسیدم.

11 October 2009

 یکی باید بایستد


عادت برای من به مثابه مرگ است. به مثابه نابودی. به چیزی که عادت کنم تمام می‌شود/ می‌شوم. انقدر از عادت گریزانم که ممکن‌ست بی هیچ تاملی طرح عاشقانه‌ی بی‌سرانجامی را با یک رفتگر بکشم. این شکلی‌اش را تجربه کنم که من آدم تجربه از هر چیزی، از هر نوعی در هر مکانی ام. آدم خود را سپردن دست بادم. اصلن من می‌گویم آدم‌ها نباید به زندگی‌شان عادت کنند. عادت که کنند رنگ محیط می‌شوند. می‌شوند خاکستری. رنگ و رو رفته. باید همیشه در بروند از این روزمرگی، باید به زور یک شکلات هم که شده یک طعم غیر از امروز را در امروز بچپانند. باید عاشق قالی‌شوی‌ها بشوند، شیشه‌شورها، گاری‌چی‌ها. پاهای‌شان را گلی کنند. درخت‌ها را بالا بروند. روی برف‌پاک‌کن‌ها نامه‌های یادگاری بگذارند. آدم‌ها باید زندگی را به هر زوری که شده از عادی بودن درآورند. باید بلد شوند که می‌شود به جای راه رفتن دوید. به جای دویدن پرید. به جای حرف زدن آواز خواند. به جای دست دادن بغل کرد. دمت گرم گفت. روی‌ شانه‌شان، پشت‌شان،‌ نقطه‌ی ثقل دوستی‌شان زد. آدم‌ها باید یاد بگیرند که خودشان را به زور از زندگی بکشند بیرون. زندگی را خودشان طرح دهند. به شکل خودشان. به شکل ایده‌های‌شان. به شکل آرزوهای پروازشان. باید بلد باشند آغوش کشیدن‌های ناگهانی را. بوسه‌های یک‌هویی را. گریه‌های بی‌هوا را. باید زندگی را تابلویی ببینند. تابلویی ببینند نقاشی شده از کوه و دشت. از خانه و خیابان. از ماشین‌ها و آدم‌ها. که آدم توی تابلو شوند؛ قصه بازی کنند، شخصیت باشند، بسازند بتراشند از زندگی‌شان، از حواشی‌شان، از اطرافیان‌شان. ردی از خودشان به جا بگذارند. دل‌شان را خوش کنند. دل دیگران را به هوای دل خودشان خوش‌تر کنند. نگاه‌ها را برق بیاندازند از این یک ذره تفاوت. از این یک اپسیلونی که بلدند بلندتر بپرند از زمین. که بلدند سیب بچینند از درختی که کنار اتوبان ایستاده و هیچ تنابنده‌ای نمی‌ایستد برای چیدنش.

07 October 2009

 BNB


- چطوره؟
+ خنده‌هاش قشنگه

اصلن من فکر می‌کنم با آدم‌هایی می‌شود دوست‌تر بود، ماند، زندگی کرد که بشود باهاشان بلندتر خندید. از ته دل‌تر خندید. من انتظارم این‌ست که بتوانم با آدمهایی که بیشتر خندیده‌ام به موقع گریه کنم. به موقع درد دل کنم. به موقع سکوت کنم. انتظار ندارم با آدم‌هایی که گریه کرده‌ام بخندم. آدمی که گریه بلد است لزومن خندیدن بلد نیست ولی من آدم‌هایی دیدم، با آدم‌هایی خندیده‌ام که غم توی دل‌شان بوده. خنده را تابلوی سر در دل‌شان کرده بودند. من با آدم‌هایی نشست و برخاست کرده‌ام که دل‌شان از شدت خنده درد گرفته زمین گاز زده‌اند و شب‌ها خودشان را توی تخت مچاله کرده‌اند. من فکر می‌کنم با آدم‌هایی که بلدند بخندند. بلدند به گه بودن زندگی لبخندهای کش‌دار و بلند و دوست‌داشتنی بزنند خوشحال‌ترم، خوشبخت‌ترم. و از همین تریبون اعلام می‌کنم که ای نگین روزهای تاریک من، ای نگین درخشان همه‌ی روزها و زندگی‌ام عاشقتانم و آرزو می‌کنم همیشه‌ی بودن‌تان را و همیشه‌ی خوب بودن‌تان را.

این راه بن‌بست نیست ...
این بی‌پرده فریاد
مرا
شبیخون بادی‌ست به پنجره‌ای
که می‌درَد انگار
به کنج اتاقی
به تختی
بر انسانی
به میله‌های تکیده و بلند و عریان مردی
مردی که دراز کشیده در سکوت و سرما
که می‌شمارد کلاغ‌های شهر را
دو، سه،‌ چهار
دوهزار و یک، دو یا پنج ...
دوازده هزار و سیصد و سه، چهار، هشت.

Labels: ,


این‌جا همه چیز عادی‌ست هیچ چیزی برای جلب نظر وجود ندارد. پرده‌ها همیشه کشیده‌اند. آدم‌ها همان لباسی را که دیروز پوشیده بودند می‌پوشند. مدل میزها همان است که بود. جای آدم‌ها به ندرت عوض می‌شود. چایی‌ها توی همان لیوان‌ها. بوی مایع ظرف‌شویی همان که بود. صدای فن و سردی هوا همیشه ثابت است. حتی کتاب‌های آقای سین که فکر می‌کردم چیزی غیر از دکور اتاق است حالا دیگر جزئی از اجزای این‌جا شده. هیچ‌وقت تکان نمی‌خورد، مگر گردگیری آن هم روی سطح کتاب آخر. روی میز من یک تقویم هست یک تلفن یک کامپیوتر و مخلفاتش و همین. رفتم یک دستمال‌کاغذی خریدم با گل‌های کوچک آویزان رویش، که بگذارم روی میز شاید این قالب از آن شکل ساختاری دربیاید. دو روز اول خوب بود. الان دیگر خودش شده یک معضل. شده باتلاق این‌جا. این‌ اتاق. این میز. این واحد. این ساختمان. همه چیز را به خودش می‌کشد. میز را صبح‌ها پر می‌کنم با بیسکوییت. موبایل. آب. لیوان. کیف پول. ژاکت. خودکار. کاغذ. تا شاید ردی از زندگی روی میز بماند. نمی‌ماند. می‌بلعد. دوباره همان است که بود. همه چیز را به خودش می‌کشد. گاهی یک آشغالی می‌ریزم جایی تا شاید یک چیزی چشم آدم‌های یک‌شکل را به خودش بکشد فایده ندارد. همه چیز با سرعت بی‌مانندی بی هم پیوند می‌خورند. جزء هم می‌شوند. شکل هم می‌شوند. می‌شوند سازمانی. همه چیز می‌شود سازمانی.



Today's Pic




Gooder